|
بازگشت به صفحه اول |
Mon 07.03.05 | 20:00
زن شرقیام شايد... شايد آن حقيقت سبزم...
پيرايه يغمايی
سهشنبه ١٧ اسفند ١٣٨٣واژهی زن و زيندگی و زايندگی و زندگی همه هم ريشه اند. از اين روست که زن معيار و ريشهی زندگِی است. چرا که زندگی ساز است و زندگی بخش و زيستن بی او ممکن نيست. هستی زن بخشنده و مهربان است ، بويژه اگر زن شرقی باشد و در ميان شرقيان بويژه اگر زن ايرانی باشد. زن ايرانی مادری است دلسوز ، همسری است وفا دار ، ياوری است مهربان و دوستی است ماندگار. عشق را میشناسد و راز وارگیهای روان را میداند و در پيچ و خمهای زندگی پيشرو میشود و چلچراغی را میماند که تاريکیها را میشکافد و تنگناها را به دشتهای بی دريغ بدل میکند. او با کودک خود کودک میشود ، برايش لالايیهای عاشقانه میخواند. در زير و بم اين لالايیها با او درد ِ دل میکند ، پا به پای او بزرگ میشود و آرمانهای او را در وسعت قلب آرزومندش جای میدهد. زن شرقی با همسرش نه تنها همسر است بلکه همدوش ، هم انديشه ، همراه ، همگام و همدل و همزبان اوست. چونان تکيه گاهی است چاره ساز که مهربانانه سخن میگويد و گرههای زندگی را با سر انگشتان مهربانیاش از هم میگشايد و حتا هنگام خطر جسورانه روبروی آن میايستد و برای خانوادهاش پناهگاهی سرشار از امنيت و عاطفه میشود. او روانی دارد بالا بلند و پر تکاپو ، آنچنان که میتواند پيشانی بر پيشانی خورشيد بسايد. و شايد آن حقيقت سبز است... هشتم مارس روز جهانی زن ، در حقيقت از قلب مبارزات زنان کارگر ، عليه شرايط غير انسانی کار طلوع کرده است. بويژه مبارزهی زنان کارگر نساجی نيويورک در هشتم مارس ١٨٥٧ و نيز مبارزه زنان کارگر صنعت پوشاک در هشتم مارس ١٩٠٨ که برای خواستههای خود دست به اعتصاب زدند. خواست آنان در اين تظاهرات عبارت بود از بهبود شرايط کار و کارگر ، کم کردن ساعات کار از ١٢ ساعت و برابر کردن آن با ساعات کار مردان ، بالا بردن دستمزد کارگر ، برابری حقوق زن و مرد کارگر ، به رسميت شناختن حقوق اجتماعی آنان ، گرفتن حق انتخاب و پايان دادن به کار کودکان در کارخانهها. اين رستاخيز که به موفقيت انجاميد در تاريخ مبارزات زنان اهميت بسياری دارد. پس از اعلان ٨ مارس به عنوان روز جهانی زن ، در کنگرهی بين المللی زنان سوسياليست در کپنهاک " کلارا زتکين " ايدهی همبستگی زنان را در چنين روزی پيشنهاد داد و علی رغم مخالفتهای بسيار در اين کنگره که زنان بيشماری از کشورهای مختلف در آن حضور داشتند ، به تصويب رسيد و بدين ترتيب روز جهانی زن پايه گذاری شد. اينک جا دارد که به چند تن از زنان سزاوار ايرانی که برای بنيان " اولين"ها از خود رد پايی ارزنده بر جای گذاشته اند اشاره شود: نخستين زنی که روز ٨ مارس را در ايران جشن گرفت: روشنک نوع دوست در سال ١٢٧٧ شمسی در رشت چشم به جهان گشود. در ١٩ سالگی مدرسه و قرايت خانهای به نام "پيک سعادت نسوان " برای زنان تأسيس کرد. در ٢٣ سالگی انجمنی به همين نام تشکيل داد و اين انجمن برای اولين بار در ايران در سال ١٣٠١ ، روز ٨ مارس را بعنوان روز جهانی زنان در انزلی جشن گرفت. هرچند اعضای انجمن پيک سعادت نسوان و برگزار کنندگان روز جهانی زن ، به زندان افتادند اما تأثير اين برنامه چندی بعد از انزلی به تهران کشيده شد ، چنانکه در سال ١٣٠٦ سازمان بيداری زنان نمايشنامهی " دختر قربانی " را به مناسبت اين روز اجرا کرد. روشنک نوع دوست بعدها صاحب امتياز مجلهای به نام پيک سعادت نسوان يعنی همنام انجمن خود گرديد. نخستين بانوی روزنامه نگار ايرانی: صديقهی دولت آبادی نخستين زنی است که نخستين نشريهی هوشيارانه را برای زنان ايرانی به نام " زبان زنان " انتشار داد و آنان را به حقوق اجتماعی خود آگاه گردانيد. گو اينکه پيش از " زبان زنان " نشريههای ديگری از قبيل " دانش " و " شکوفه " برای زنان منتشر شده بودند ، اما همهی آنها در حقيقت ادامهی همان زندگی محقرانهی زنان در چهار ديواری خانه بودند و فقط راه و رسم خانه داری و بچه داری و پخت و پز و رفُت و روب را میآموختند. " زبان زنان " در اصفهان و هر پانزده روز يک بار به انتشار میرسيد و نخستين نشريهای بود که توانست نام " زن " به خود بگيرد و با قلم و فکر زن نوشته شود. اين نشريه به تدريج زنان را با موضوعهای اجتماعی و سياسی آن زمان از قبيل آزادی و استبداد نزديک کرد ، مردان را به بحثهای قلمی فرا خواند و نيز يکی از اولينهايی بود که خواهان کشف حجاب شد. اشتراک سالانهی " زبان زنان " برای عموم ٣٠ قران بود اما دختران دانش آموز میتوانستند آن را با ٢٤ قران در سال آبونه شوند. در ضمن در هر نسخه به اين موضوع تأکيد میشد که " فقط اعلانات و مقالات و لوايح خانمها و دختران مدارس پذيرفته میشود ". اما آزار مردان متعصب اصفهان ِ آن زمان در مورد انتشار اين نشريه آنقدر بالا گرفت که تا سنگ بارانهای شبانهی دفتر و تهديدهای مکرر شخصی و خانوادگی پيش رفت بطوريکه صديقه دولت آبادی ناگزير شد که پس از انتشار ٧٥ شماره به تهران مهاجرت کند و در تهران مجلهاش را بطور ماهانه انتشار دهد. متأسفانه سال دوم انتشار " زبان زنان" با کودتای ١٢٩٩ برخورد کرد و موجب تعطيلی آن شد. پس از بسته شدن نشريه صديقهی دولت آبادی به دانشگاه سوربون پاريس رفت و در آنجا فعاليتهای خود را ادامه داد و مقالاتش را در روزنامههای اروپا بچاپ رسانيد. او نخستين زنی است که به نمايندگی از سوی زنان ايرانی در سال ١٣٠٥ در کنفرانس بين المللی زنان در پاريس شرکت جست و با همين عنوان سخنرانی کرد. "زبان زنان" از نظر مورخان مشروطه " نشريهای جنجالی " ناميده شده ، چرا که اين نشريه با جسارت به عرصهی مخالفت نفوذ انگليسیها در ايران وارد شد و تأثير بسزايی در امضای قرار داد ١٩١٩ وثوق الدوله داشت. از مقالات ارزندهی اين نشريه میتوان به مقالههايی از قبيل " حق با آزادی است " ، " سرنگون باد استبداد " و " زنده باد قلم " اشاره داشت. نخستين بانوی مترجم: پرين ، فرزند قباد شاه بانويی دانشمند و مشاور امور قضايی ساسانيان بود. پرين را میتوان اولين زن مترجم در ايران دانست ، چرا که وی نخستين کسی بود که نسخهای از اوستا را به زبان پهلوی برای موبدان هندی نوشت. * توسنی کردم ندانستم همی... رابعه دختر کعب قُز داری نخستين زن شاعر ايرانی است که چونان ماه بدری بر تارک قرن چهارم میدرخشد. سخن شاعرانهی او بسيار گوارا و زلال است ، افسوس که بيس از سه ،چهار غزل و يکی ، دو رباعی از او نمانده ، اما همينها هم پنجرهی گشادهای است که جهان ديگری به خواننده مینمايد. داستان زندگی رابعه که در جوانی به فرمان برادرش کشته شد ، داستانی است شنيدنی و ضرب آهنگی محزون دارد: رابعه از بزرگ زادگان بود و برادری حارث نام داشت و اين حارث غلامی داشت که بَکتاش ناميده میشد. رابعه برخلاف اصالت و بزرگزادگی دل به بکتاش ، غلام برادر سپرد و دلباختهی او گرديد ، آنگونه که اين عشق نافرجام آرام و قرار از او گرفت. سر انجام راز خود را به بکتاش آشکار کرد و بکتاش به وی گفت که او هم از مدتها پيش دل در گروی عشق رابعه داشته اما بخاطر فاصلههای بسيار هرگز اين دلاوری را در خود نمیيافته که عشقش را به او واگويد. از آن پس عشق پنهانی آنان با شکوفهی غزلهای رابعه بهاران را به حسرت گذاشت. رابعه برای بکتاش شعرهای دلنشين میسرود و بکتاش برای رابعه جان فدا میکرد. اما از آنجا که رنگ رخساره خبر میدهد از سّر درون ، حارث به راز عاشقانهی آندو پی برد و چون آن را فاجعهای ننگين میدانست ، در صدد کشتن خواهر برآمد. اما از آن سو نيز چون تنها خواهر خود را بسيار دوست میداشت ، از او خواست که نوع مرگش را خود برگزيند. رابعه از او خواست که وی را در حمّامی داغ رگ بزنند ، همچنان کردند. او در آخرين لحظههای زندگی آخرين غزلهای عشق را بر ديوارهای بخار گرفتهی گرمابه نوشت و افسوس که اين واپسين احساسهای شاعرانه به بهانهی پاکدامنی و پرهيز شسته شد تا اصالتهای خانوادگی را تاوان باشد. چون بکتاش خبر مرگ رابعه را شنيد با خنجر سينه خود را دريد و به معشوقه پيوست. از داستان رابعه اگر چه چيزی بيشتر از اين نمانده ، اما همين قدر هم نشان میدهد که زن ايرانی از روزگاران دور و دير تا چه اندازه در عشق وفادار و بی نيرنگ بوده است: عشق او باز اندر آوردم به بند کوشش بيهوده نآمد سودمند عشق دريايی ، کرانه ناپديد کی توان کردن شنا ،ای هوشمند؟ عشق را خواهی که تا پايان بری بس که بپسنديد ، بايد ناپسند زشت بايد ديد و انگاريد خوب زهر بايد خورد و پنداريد قند توسنی کردم ندانستم همی کز کشيدن تنگ تر گردد کمند... نخستين بانوی دريا نورد ايرانی: آرتميس Artemis نخستين زن دريا نورد نه فقط در ايران بلکه در جهان بود كه فرمان درياسالاري خويش را از خشايارشاه هخامنشي دريافت كرد. در سال ٤٨٤ پيش از ميلاد، هنگامي كه فرمان بسيج دريايي براي شركت در جنگ با يونان از سوي خشايارشاه صادر شد، آرتميس يكي از فرمانروايان سرزمين كاريه (يكي از بخشهاي سوريه كنوني) با ٥ فروند كشتي جنگي كه خود فرماندهي آنها را در دست داشت، به نيروي دريايي ايران پيوست. در اين جنگ كه ايرانيان موفق به تصرف آتن شدند، نيروي زميني ايران را ٨٠٠ هزار پياده و ٨٠ هزار سوار تشكيل ميداد و نيروي دريايي ايران شامل ١٢٠٠ كشتي جنگي و ٣ هزار كشتي حمل ونقل بود. آرتميس در اين جنگ شركت داشت و دلاوريهاي بسياري از خود نشان داد و با ستايش دوست و دشمن روبرو شد. او در يكي از دشوارترين شرايط در اين جنگ ، با دليري و بی باكي كممانند بخشي از نيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات داد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاري از سوي خشايارشاه رسيد. در سالهاي دهه ٦٠ ميلادي، در دوران حكومت پهلوي، نيروي دريايي ايران، براي نخستين بار ناوشكن بزرگي را به نام آرتميس ناميد و اين نخستين بار بود که ناو شکنی به نام يک زن ناميده میشد. ناوشكن آرتميس در دوران خدمت "درياسالار فرجالله رسائي "به آب انداخته شد و سالها بر روي آبهاي خليج فارس پاسدار سواحل ايران بود. نخستين بانوی نگار گر سنتی ايران: کلارا آبکار نخستين زن نگارگر سنتی ايران است که به بانوی مينياتور ايران آوازه دارد. کلارا در سال١٢٤٩ در تهران و در يک خانوادهی فرهنگی ارمنی چشم به جهان گشود و پس از به پايان بردن دورهی دبيرستان به علت ذوق سرشار و علاقهی فراوانش به هنر نقاشی در هنرستان نسوان ثبت نام کرد و اولين درسهای مينياتور و تذهيب را از استادان بنام آن زمان چونهادی تجويدی و علی درودی فرا گرفت. وی در سال ١٣٣٧ موفق به دريافت درجه ليسانس مينياتور گرديد و همزمان با ادامهی فراگيری مينياتور و تذهيب در مکتب استاد حسين کاشی تراش اصفهانی ، طرح و رسم گره را نيز آموخت. کلارا در سال ١٣٦٨ از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در رشتهی مينياتور يا نگار گری، درجهی استادی ( معادل با دکترای هنری ) گرفت . از کلارا ٤٠٠ اثر در زمينههای آثار زير لاکی ، مينياتور ، نقش گره و نيز آثار مستند شدهی زيور آلات و پارچههای ترمه در قالب تابلوهای آبرنگ به يادگار مانده که هرکدام در نوع خود بی نظيرند. مضامين آثار کلارا بيشتر الهام گرفته از ادبيات شاعرانهی فارسی چون مضامين اشعار حافظ ، خيام ، جامی و نظامی است . او همچنين از داستانهای عاشقانه و عارفانهای چون داستانهای ليلی و مجنون و يوسف و زليخا غافل نمانده و آنها را هم در تابلوهای خويش به تصوير کشيده است. کلارا آبکار که سازمان يونسکو او را برجسته ترين نگارگر جهان معرفی نموده در غروب اولين روز فروردين ١٣٧٥ با زندگی پر بارش بدرود گفت و بعد از يک دوره بيماری طولانی درگذشت. اگر فخر الدوله نبود... اگر فخر الدوله دختر با ذوق و شاعر منش و خوش خط ناصرالدين شاه نبود ، بی گمان امروز ما در ميان داستانهای بلند عاميانه از داشتن داستان جذاب و پهلوانی امير ارسلان محروم بوديم. می گويند نقيب الممالک داستان پرداز مخصوص شاه بود و چون ناصرالدين شاه به بستر میرفت ، داستان پردازی میآغازيد. در اين ميان داستان شيرين امير ارسلان را از فکر خود آفريد . فخرالدوله که به نويسندگی و داستان پردازی و شعر عشق میورزيد ، پشت در خوابگاه پدر مینشست و آنچه را که او میگفت مینوشت و اينگونه بود که داستان امير ارسلان و فرخ لقا که يکی از زيباترين داستانهای عاميانهی فارسی است ، به ثبت رسيد و جاودانه شد. پيش روی تو دلم از سر ِ جان بر خيزد... جهان ملک خاتون نخستين بانوی شاعر صاحب ديوان شعر: در قرن هشتم و حتا چند قرن ديگر بعد از آن ، در دورانی که مردان شاعر میتوانستند از تمامی احساسات بزمی و رزمی خود به آشکارا سخن بگويند ، باز گويی احساس شاعرانه در زنان سرکوب میگرديد و اگر زنی شعری میسرود ، به فساد ذهنی محکوم میشد. بنابراين امروزه هيچگونه نام و نشانی از زنان شاعر آن زمان بجز اسامی محقری چون کنيزه ، ملولی ، بی نشان ، ضعيفه ، افسرده و.... از هرکدام نيز جز چند تک بيتی نا مشخص چيزی در دست نيست. اما ناگهان در اين ميان در قرن هشتم زنی ظهور کرد که از روانی شاعرانه برخوردار بود . او بی اعتنا به همهی اين ياوهها سراسر عمرش را شعر سرود و از آن جا که میدانست بعد از او ممکن است اين سرودهها انکار گردد يا چون از آن ِ زنی است بدور ريخته شود ، در سالهای پايانی عمر خود بر آن شد که آنها را با دست خود گرد آوری نمايد و ديوانی بسازد. جهان ملک خاتون ظاهرا ً با ترس و پوزش از اين جسارتی که مرتکب میشود اما در باطن با عزمی استوار تمامی اشعار خود را شامل غزل وقطعه و قصيده و ترجيع بند و رباعی که مجموع آنها به ١٤٠٠٠ بيت میرسيد ، جمع کرد و از آن ديوانی فراهم آورد. در حال حاضر از ديوان جهان ملک خاتون دو نسخه موجود و هر دو در کتابخانهی ملی پاريس است. پروفسورهانری ماسه ٢٢٠ غزل از اين ديوان را به زبان فارسی ترجمه کرده و جالب اينکه فرانسویها بعد از خواندن شعرهای جهان ملک خاتون انديشه و احساس او را به يکی از شاعرههای خودشان به نام " مارسلين بور ديس" نزديک ديدند و جهان ملک را مارسلين ايران خواندند. و اينک غزلی از جهان ملک خاتون: پيش روی تو دلم از سر جان برخيزد جان چه باشد ؟ ز سر ِ هر دو جهان برخيزد گر گذاری قدمی بر سر خاک عاشق ، از دل خاک سيه رقص کنان برخيزد چند در خواب رود بخت من ِ شوريده وقت آن است که از خواب گران برخيزد فتنه برخيزد و آن گلبن نو بنشيند سرو بنشيند و آن سرو روان برخيزد در ميان من و تو پير هنی مانده حجاب با کنارای که آن هم ز ميان بر خيزد گر کنم شرح پريشانی احوال جهان ای بسا نعره که از پير و جوان بر خيزد... نخستين بانوی بازيگر ايرانی: صديقه (روح انگيز) سامی نژاد نخستين بازيگر زن ايرانی بود که در سال ١٣١٢ با بازی موفق خود در فيلم دختر لر که توسط عبدالحسين سپنتا در هندوستان ساخته شد به روی صحنه آمد و نامش را در ردهی اولينها به ثبت رسانيد. وی در سوم تير ماه سال ١٢٩٥ در شهرستان بم زاده شد. ١٣ ساله بود که به همسری مردی به نام دماوندی در آمد و با او به هندوستان مهاجرت نمود. دماوندی در استوديو امپريال فيلم بمبيی شغلی گرفت و رانندهی خان بهادر اردشير – تهيه کنندهی فيلم دختر لر - گشت. چندی بعد سپنتا در بمبيی اقدام به ساختن فيلم دختر لر کرد و صديقه را برای ايفای نقش گلنار برگزيد. صديقه بيشتر از اين رو برگزيده شد که هيچ زنی قبول نمیکرد جلوی دوربين برود تا تصويرش بر پرده بيافتد. چرا که هنوز زنان درحجاب کامل بودند. اما صديقه پذيرفت و با سپنتا قرار داد چهل روزهای را امضا کرد. ولی به دليل نهايی نبودن فيلمنامه ، ديالوگها و امکانات فيلمبرداری ، کار ساختن فيلم به هفت ماه کشيد و در ضمن سپنتا بخاطر لهجهی غليظ کرمانی سامی نژاد ناچار شد داستان فيلم را بگونهای تغيير دهد تا موضوع آن مربوط به ايالات و قدرت حکومت مرکزی ايران باشد. سامی نژاد بعد از دختر لر در فيلم شيرين و فرهاد که آن هم ساختهی سپنتا بود ، بازی کرد و پس از آن بعد از ١٨ سال به ايران باز گشت و مورد انتقاد و سرزنش شديد خانوادهاش قرار گرفت ، پس سرخورده از اين تجربه ناگزير شد خود را از ديد مردم پنهان بدارد و سالهای بسياری را در انزوا بگذراند. وی در سال ١٣٤٩ در مقابل دوربين محمد تهامی نژاد برای فيلم مستند " سينمای ايران ؛ از مشروطه تا سپنتا " نشست و بر مصايبی که در طی آن دوران بر او گذشته بود ، به تلخی گريست. صديقه در ايران تا سيکل اول به تحصيل ادامه داد و به چندی بعنوان پرستار در وزارت بهداری مشغول به کار شد. او پس از جدايی از همسرش دماوندی ، که در هندوستان اتفاق افتاد ، مدتی به همسری نصرت الله محتشم در آمد که از او نيز جدا شد و در ازدواج سوم با يکی از بستگانش نيز شکست خورد و چون فرزندی هم نداشت نزديک به سی سال تا پايان عمرش را تنها زندگی کرد. صديقهی سامی نژاد روز دهم اردی بهشت سال ١٣٧٦ در سن ٨١ سالگی در شرايطی که بسياری از مورخان سينمايی تصور میکردند سالهاست درگذشته است ، چشم از جهان فرو بست و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. -------------- مأخذ: - دکتر ذبيحالله صفا ؛ تاريخ ادبيات در ايران ؛ جلداول و جلد سوم (٢ ) - مسعود برزين ؛ شناسنامهی مطبوعات ايران از ١٢١٥ تا ١٣٥٧ - علی علايی ؛ روزنامهی ايران ؛ ٢٥ دی ماه ١٣٨٣ - سحر نمازیخواه ؛ روزنامهی شرق ؛ شمارهی ٢٥٦ ؛ مردادماه ١٣٨٣ - روزنامهی همشهری ؛ ٢٣ اردی بهشت ١٣٧٨ - وبلاگ ايران زمين |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |