|
بازگشت به صفحه اول |
Fri 19.11.04 | 20:43
آسمان؛ در شعر و ادب فارسی
پيرايه يغمايی
پنجشنبه ٢٨ آبان ١٣٨٣..................... ..................... جايی كه هر كلمه راحت است. و جای خود را پيدا میكند تا كلمات ديگر را كمك كند. كلمهای نه مردد و ترسو و نه خود فروش معاملهای ساده بين قديم و جديد كلمهی عاميانهی دقيق بدون آنكه رنگی از ابتذال داشته باشد. كلمهی رسمی دقيق بدون آنكه رنگی از علم فروشی داشته باشد. زوج كامل رقصان كه با هم میرقصند. (تی. اس. اليوت ؛ چهار كوارتت ؛ بخش چهارم) ١ شاعر مورخ نيست و كسی هم از شاعر انتظار ندارد كه حوادث اجتماعی زمانش را در شعرش واگويه كند ، اما انتظار دارد كه هر كلمهای در شعرش يك حادثه بشود و شعرش صدای شكستن حادثههای... تاريخی ، اجتماعی ، مذهبی ، اسطورهای (٢) و... و... باشد و همچون مادری كه دست فرزند نو پايش را میگيرد و به او " رفتن " میآموزد ، خواننده را به مركز حادثهها ببرد ، و به او " انديشيدن " بياموزد. " شعر اتفاقی است كه در زبان میافتد " (٣) و زبان مجموعهای از كلمههاست ، اين مجموعه میتواند زبان را به ساحت شعر نزديك كند يا از آن فراری دهد. پر واضح است كه هر كلمهای شخصيت مستقل خود را دارد. "كتاب" يا " ميز " ؛ "آسمان" يا "زمين" هميشه كتاب و ميز و آسمان و زمين هستند. اما شاعر راستين كه راز كلمات را میشناسد و همواره ميان " عينيت " و " ذهنيت " خود در گردش است ؛ میتواند همين كلمات را همراه با كلمات ديگر به گونهای به رشته بكشد و خيالش را آنقدر نازكانه از لابلای اين رشته عبور دهد كه همين واژگان ساده و معمولی نقش عوض كنندو با جان تازه تری در شعر بنشينند. پس آنگاه است كه نوآوری را دست مايهی شعر خود كرده است. نخستين شاعری كه قد يارش را به سرو مانند كرده ، كار تازهای انجام داده ، اما آنها كه بعد از او اين كار را كرده اند ، مرتكب گناه تقليد شدهاند. تقليد ممكن است در شعر خوش بنشيند اما بیشك چون تكراری است از آنچه كه گفته شده و چون فاقد نو آوری است تأثيری را كه بايد در ذهن خواننده بگذارد ، نمیگذارد. تازه گويی و نو پردازی هم كاری به شعر كهنه و شعر نو ندارد ، شعر نيمايی و شعر سپيد و شعر آزاد و قصيده و غزل هم نمیشناسد، نو آوری میتواند در همه گونه شعر اتفاق بيافتد. اگر بيافتد شعر ، شعر نو ست ، بیآنكه قالبی شكسته شده باشد و مصراعی كوتاه و بلند شده باشد و اگر نيافتد شعر اگر از نو هم نوتر باشد باز هم كهنه است. چون بیگمان تكرار مكررات است و تازه جويی با آن نسبتی ندارد. علت اينكه هنوز بعد از قرنها شعر حافظ و مولانا قابل درنگ است و زبان حال ماست ، همانا درون مايهی تازهی شعر است كه سرشار از نمادها و اشارههايی است كه بسياری از شاعران امروز آنها را حتا بو هم نكشيدهاند. بیگمان رنج نيما هم برای هموار كردن راه شعر اين نبوده كه فقط قالب شكسته شود بلكه پا فشاری هوشيارانهی او ، در زمانی كه جای " شعر " و " شعار " بیانصافانه عوض شده بود ، عرضه كردن چشم اندازی نمادين و برخوردی ديگر گونه با كلمات بود ، همچنان كه شعرهای خود او بر اين مطلب گواهی میدهند. برای مثال سرآغاز شعر "هنگام كه گريه میدهد ساز" وی را در نظر میگيريم كه به موضوع اين نوشتار هم كه در مورد كلمهی "آسمان" است ،نسبتی دارد: هنگام كه گريه میدهد ساز ، اين دود سرشت ِابر بر پشت ؛ ....................................... ....................................... تعداد كلمات اين دو بند با داشتن دو صفت مركب " دود سرشت " و " ابر بر پشت " و فعل مركب "گريه ساز دادن" فقط يازده تاست ، اما در همين يازده كلمه كه هيچكدام هم با ذهن ما بيگانه نيستند ، سه نوآوری عظيم اتفاق افتاده است: نيما بر اساس گفتهی " مالارمه " كه عقيده دارد "بردن نام يك شیء ، سه چهارم لذت يك شعر را از بين میبرد " (٤) ؛ گو اينكه آسمان را تصوير میزند ، اما عملا ً از به كار بردن واژه ی" آسمان" پرهيز دارد بلكه او از مجموعهی صفاتی كه در ذهن برای " آسمان " تدارك ديده ( دود سرشتِ ابر بر پشت) ، استفاده میكند و شايد يكی از هنر نمايیهايش همين باشد كه به خواننده فرصت درنگ كردن میدهد. نكتهی دوم صفت " ابر بر پشت " برای آسمان است ، زيرا همواره رسم بر اين است كه "چهره ی" آسمان يا " روی" آسمان را ابری ديده اند ، نه " پشت " آن را. اينك با توجه به صفت " ابر بر پشت " میتوان از خود پرسيد كه آيا نيما هنگام دست يافتن به اين تصوير در چه نقطهای از بلندای خيال خود ايستاده بوده است ، كه آنچه را كه مردم معمولی روی ديده اند ، او پشت ديده است ؟ فراتر از آسمان ؟ نكتهی سوم فعل مركب اين دو بند است: " گريه میدهد ساز ". آشكار است كه اگر اين فعل سر كردن( = گريه سر كردن) و يا سر دادن ( = گريه سر دادن) بود ، خواننده را به تأمل وانمی داشت فعل گريه ساز دادن بيانی معمولی نيست و جز در زبان شعر و آن هم نه هر شاعری به كار برده نمیشود. اينگونه فعلهای زيبا و نامأنوس را فقط میتوان در اشعار نظامی پيدا كرد: (٥) به هر نكته كه خسرو ساز میداد ( نكته ساز دادن) جوابش هم به نكته باز میداد يا در اشعار دشوار پسند صايب: هيچ ساز از دلنوازی نيست سير آهنگتر ، چنگ را بگذار و قانون محبت ساز ده ( محبت ساز دادن) بطور كلی در مورد شعر و تغيير و تحول آن زياد گفته و نوشته اند كه از سوی اهل ذوق هم پذيرفته شده و هم نشده و اينك ما را با آن كاری نيست. آنچه موضوع بحث ماست نشستن واژگان در شعر است ، چرا كه انتخاب واژه و گذاشتن آن در كنار واژگان ديگر ، به منظور ساختن تركيبات اضافی و وصفی و..... و..... نشانگر بخشی از درونمايهی شعر است. ( و صد البته كه همهی شعر نيست) در اين نوشتار واژهی " آسمان " به قضاوت ذهنيت شاعران مینشيند و افزون بر آن سعی بر اين است كه ما با اين واژه افزون بر شاعرانهها تا ادبيات كودكانه و تا زبانزدها نيز قدمی بزنيم: تلفظ درست واژهی آسِمان ن كه در شعر و ادب فارسی به صورت چرخ ، فلك ، گردون ، گنبد گردون ، ايوان سيمابی ، چتر مينا ، چتر زرنگاری ، قدح لاجوردی ، فانوس خيال ، فانوس گردان ، قفس سيمابی ، خم لاجورد ، لاجورد قبا ، لگن زمردی ، گنبد جان ستان ، بحر معلق ، گوی لاجورد ، چتر آبگون ، تخت فيروزه ، چادر كبود ، طاق نيلوفر ، طشت نگون و غيره.... به كار رفته آسمان است و نه آسِمان ، و از دو بخش " آس " و " مان " بوجود آمده. آس به معنای آسيا ، آسياب و مان به معنای مانند و مثل. يعنی چيزی كه مثل آسيا میچرخد و میگردد و نمیآسايد. چنانكه شاعران – البته متقدمان - در اين زمينه گفته اند: آسيا آسا ست ناسايد دمی آسمان زان است نام او همی (عطار) چرخ سجود میكند ، خرقه كبود میكند چرخ زنان چو صوفيان ، چون كه ز تو صلا رسد (مولانا) آسمان آسوده است از بیقراریهای ما گريهی طفلان نمیسوزد دل گهواره را (صايب) (در شعر نو اين مطلب كهنه عنوان نشده). در آيين زردشتی آسمان ، نام ايزد آسمان است و در مقابل " زامياد "( = ايزد زمين) قرار دارد و روز بيست و هفتم هر ماه كه آسمان روز ناميده شده ، متعلق به اين ايزد است. بنا بر باور آنان آسمان روز ، روزی است بسيار مقدس و اگر كودكی در اين روز زاده شود ، قدمش فرخنده خواهد بود: مه بهمن و آسمان روز بود كه فالم بدين نامه پيروز بود (فردوسی) ايرانيان باستان بر اين باور بودند كه در اين روز به هيچ روی نبايد اندوه را به خود راه داد و واجب میدانستند كه سراسر اين روز را به شادكامی و شاديخواری بگذرانند: آسمان روزای چو ماه آسمان باده نوش و دار دل را شادمان (مسعود سعد) در نگاه آنان جنس آسمان يا گوهر آسمان چيزی از جنس الماس سخت بود كه مانند صخرهای جهان را از بالا در بر میگرفت. آنان برای آسمان چهار پايگاه ( = طبقه) میشناختند: پايگاه ستارگان ، پايگاه ماه ، پايگاه خورشيد و پايگاه روشنايی بيكران كه همانا بهشت برين باشد. اما از دورهی ساسانيان تعداد طبقات آسمان به هفت رسيد. فردوسی در يك بيت از اين هفت طبقه به اين صورت نام میبرد: چو كيوان و بهرام و ناهيد و شير چو خورشيد و تير از بر و ماه زير در بيتی ديگر نيز فردوسی آسمان را دارای هفت طبقه و زمين را هم دارای هفت طبقه میداند. او ضمن تصوير كردن ميدان جنگ و گرد و خاكی كه از زمين بلند میشود و به آسمان میرود ، میگويد آنقدر گرد از زمين برخاست كه گويی يك طبقه از زمين برداشته شد و به آسمان رفت: ز گرد سواران در آن پهن دشت زمين شد شش و آسمان گشت هشت شاعران ديگر هم از اين هفت فلك غافل نمانده اند: زين قصه هفت گنبد افلاك پر صداست كوته نظر ببين كه سخن مختصر گرفت (حافظ) ز پيروزی هفت چرخ كبود بسی داد بر شاه عالم درود (نظامی) اما بعد از آن بر اين باور شدند كه دو طبقهی ديگر ؛ طبقهی طبقهی ثوابت و طبقهی اطلس نيز بر بالای اين هفت طبقه وجود دارد بنابراين تعداد طبقات آسمان به نُه رسيد و آنها را نُه فلك ناميدند: هست نُه شهر فلك زندانم عيش ده روز ه به زندان چكنم (خاقانی) نُه كرسی فلك نهد انديشه زير پای تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان زند (ظهير فاريابی) آسمانها در شكست من كمرها بستهاند چون نگه دارم من از نُه آسيا يك دانه را؟ (صايب) برگذرم ز نُه فلك ، گر گذری به كوی من پای نهم بر آسمان ، گر به سرم امان دهی (مولانا جلال الدين) به نظر اِخوان الصفا ، زمين در مركز عالم قرار گرفته است و اين افلاك گرد آن را فرا گرفتهاند. اين افلاك نُه گانه به دترتيب از بالا به پايين عبارتند از فلك الافلاك (= فلك اطلس = فلك محيط) ، فلك ستارگان ثابت ، فلك زحل ، فلك مشتری ، فلك مريخ ، فلك شمس ، فلك زهره ، فلك عطارد ، فلك قمر. همانطور كه معلوم میشود ، از اين افلاك نزديكترين آنها به ما فلك قمر و دورترين آنها فلك الافلاك است. قسمتی از عالم را هم كه در زير قمر است عالم تحت القمر يا عالم كون و فساد مینامند. هر فلكی، فلك فروتر از خود را احاطه كرده است مثلا ً فلك عطارد ، محيط بر فلك قمر است و فلك زهره ، محيط بر فلك عطارد است. از اين نُه فلك ، فلك الافلاك همان است كه در قرآن كريم از آن به عرش ياد شده اشت. اما ابوريحان بيرونی همان هشت فلك يوناييان را پذيرفته و مثل ديگر حكمای اسلامی فلك نهمی را بر آنها نيافزوده است ، وی میگويد: " فلكها هشت گوی اند يك بر ديگر پيچيده ، همچو پيچيدن تویهای پياز و خُرد ترين فلكها آن است كه به ما نزديكتر است و ماه اندر او همی رود و همی برآيد و فرود آيد تنها وبی هنباز ، و هر كره را مقداری است از ستبری.... " (٦) سهروردی در رسالهی " روزی با جماعت صوفيان " به دو فلك اثير و زمهرير در زير فلك قمر اشاره میكند كه در نتيجه در اينجا تعداد افلاك به يازده میرسد. قرار دادن دو فلك ديگر در زير فلك قمر سبب میگردد كه خورشيد كه نورانی ترين سياره از سيارات هفتگانه است ، در مركز عالم و به منزلهی قلب عالم كبير مقام خود را حفظ كند. چرا كه به منزله ِ فلك ششم در میآيد و پنج فلك در بالا و پنج فلك در زير او قرار میگيرد. در رسالهی " روزی با جماعت صوفيان " شيخ يا فرشتهی راهنما ، ضمن تعليم به سالك يا قهرمان داستان به اين موضوع اشاره میكند: " شيخ را گفتم چرا جرم آفتاب بزرگتر و روشنتر است از ديگر ستارگان ؟ گفت: زيرا كه در وسط افتاده است..... " بعد از آن شاعران ونويسندگان در عين اينكه ميان اين دو اعداد – و البته بيشتر هفت و نُه – سرگردان هم شده بودند ، از هر دوی آنها برای توصيف آسمان در آثار خود بهره گرفتند ، اما نوپردازان به اين موضوع كهنه اعتنايی نكردند. بطور كلی بايد گفت كه در باورمتقدمان آسمان جايگاهی پاك و مقدس بود كه با عالمی ديگر پيوند داشت و رنگ آبی آن نيز بر معنويت و تقدس آن میافزود و اينگونه وانمود میشد كه آسمان مكان خداوند و فرشتگان است و روان انسان بعد از مرگ بدانجا پرواز میكند وً چرا راه دور برويم كه " به آسمان شدن " اصلا ً به معنای مردن و در گذشتن است: ... پس از اين بو سعيد صراف كدخدای غازی به آسمان شد. ( تاريخ بيهقی) آنان بر اين باور بودند كه آسمان اگر خود ِ خدا نباشد ، بیشك واسطهی ميان خدا و انسان است و پيشانی نوشتی كه از سوی خدا برای انسان تدارك ديده شده ، حتما ً به وسيلهی آسمان به او میرسد. اين باور آنچنان تنومند است كه حتا بسياری از شاعران. از اينكه آسمان ، آسمان است يا خدا ، ترديد میكنند. در اين ميان ناصر خسرو به صراحت دو دلی خود را در بيتی عنوان میكند و میگويد: همی دانم كه اين جور است ليكن ندانم زآسمان يا زآسمانگر هم از اين روست كه هنگام گلايه از سرنوشت نا بسامان خود آسمان را به پرسش میگرفتند و او را ستمكار و مكار و بیمهر و كژ رفتار میخواندند. هم از اين روست كه هنگام نيايش سر به آسمان برده و دستها را به سوی آسمان دراز میكردند و هنگام دعای خير و يا نفرين شر برای كسی با انگشت اشاره آسمان را نشانه میگرفتند. اين باوردر شعر متقدمان به انبوهی وجود دارد. مثلا ً فردوسی رستم قهرمان شاهنامه را – هنگامی كه از اسفنديار زخم برمی دارد ، در حالی تصوير میزند كه سر به سوی آسمان دارد و با خداوند در گفتگوست: همی راند تير گز اندر كمان سر خويش كرده سوی آسمان همی گفت كای پاك دادار هور فزايندهی دانش و فرّ و زور به بادا فره اين گناهم مگير توای آفرينندهی ماه و تير فردوسی به اين هم بسنده نمیكند. او در شاهنامه در پايان هر داستان – آنجا كه میخواهد به نتيجهای كلی برسد ، آسمان را به ميان ميآورد و تمام گناهان را به پای او مینويسد مثلا ً پس از سوگواری رستم بر جنازهی سهراب ، آنجا كه ديگر داستان به بن بست غم انگيز خود میرسد و خواننده با انبوهی از چراهای تأسف بار روبروست ، فردوسی به التيام روان دردمند او میشتابد و میسرايد: چنين است كردار چرخ بلند به دستی كلاه و به دستی كمند چو شادان نشيند كسی با كلاه به خم كمندش ربايد ز ماه اگر چرخ را هست از اين آگهی همانا كه گشته است مغزش تهی چنان دان كز اين گردش آگاه نيست كه چون و چرا سوی او راه نيست و يا در موارد ديگر جا به جا میگويد: سپهر برين را چنين است رای / تو با رای او هيچ مفزای پای دلی را پر از مهر دارد سپهر / دلی پر ز كين و پر آژنگ چهر يا: چنين است كردار اين گوژ پشت / چو نرمی بسودی بيابی درشت ( زيرا كه آسمان خميده و منحنی است) يا: به بازيگری ماند اين چرخ مست / كه بازی برآرد به هفتاد دست يا: چنين است كردار اين چرخ پير يا: چنين است آيين چرخ روان يا: سپهر برين را چنين است رای بطور كلی بايد گفت فردوسی اصلا ً شاعری است مذهبی ، اما ذهن فلسفی و توانمندش برنمی تابد كه انسان را ناديده بگيرد و فقط به تقدير دل خوش كند از اين روست كه او همواره ميان دوقطب انسان و خدا گرفتار ترديد و تضادهای درونی است. از يك سو به سرنوشت كيهان – خدايی گردن مینهد و از سويی ديگر انسان برايش تنها قدرت شناخته شده است. اينجاست كه وی در طول شاهنامه همواره در پی چاره مندی است. برانگيختگی فردوسی در پايان داستان اسكندر بيش از همه جاست. در اين بخش او كوشش خود را برای حل اين تضاد بيش از همه جا به كار میگيرد و با چرخ به گفتگو میپردازد. او آسمان رابی مهر و ستمكاره و بیخرد و تاريك رای میخواند و از اينكه جوانی او را گفته و او را نزار و خميده قامت و سپيد موی كرده، از او گلايه میكند و حتا آرزو میكند كه كاش او را نزاده و نپرورانده بود. چرخ سخنان فردوسی را میشنود ، اما خود را تبريه میكند: ( چرا بينی از من همه نيك و بد ؟) وخدا را به صحنه میآورد و شاعر را به او وا میگذارد: ( از آن خواه راهت كه راه آفريد / شب و روز و خورشيد و ماه آفريد) چرخ درپاسخ سر گردانیهای شاعر- فقط در حكم يك واسطه - میگويد كه من هيچكاره ام و تو كه خود انسانی دانشوری ، در هر زمينهای از من برتر مینمايی. بدينگونه فردوسی با سخنانی كه خود در دهان چرخ میگذارد ، باز هم گوهر انسان را خردمند ترين و والاترين مینماياند. دريغمان میآيد كه از كنار اين گفتگوی سحر انگيز بگذريم و در انديشهی شكوهمند شاعر شركتی نداشته باشيم: الاای برآورده چرخ بلند چه داری به پيری مرا مستمند چو بودم جوان در برم داشتی به پيری چرا خار بگذاشتی ؟ همی زرد گردد گل كامكار همی پرنيان گردد از رنج خار دو تا گشت آن سرو نازان به باغ همان تيره گشت آن گرامی چراغ پر از برف شد كوهسار سياه همی لشگر از شاه بيند گناه به كردار مادر بدی تا كنون همی ريخت بايد ز رنج تو خون وفا و خرد نيست نزديك تو پر از رنجم از رای تاريك تو مرا كاش هرگز نپروردهای چو پرورده بودی نيازردهای * چنين داد پاسخ سپهر بلند كهای مرد گويندهی بیگزند چرا بينی از من همه نيك و بد ؟ چنين ناله از دانشی كی سزد ؟ تو از من به هر بارهای برتری روان را به دانش همی پروری بدين هر چه گفتی مرا راه نيست خور و ماه زين دانش آگاه نيست... خور و خواب و رای و نشست تو را به نيك و به بد ، راه و دست تو را از آن خواه راهت كه راه آفريد شب و روز و خورشيد و ماه آفريد جز او را مخوان كردگار سپهر فروزندهی ماه و ناهيد و مهر وز او بر روان محمد درود به يارانش بر هر يكی بر فزود در شعر دورهی مشروطه هم گاهی – ولی نه به انبوهی – به اين باور برخورد میكنيم مثلا ً ملك الشعرای بهار در تصنيف معروف مرغ سحر ؛ آسمان و خدا و طبيعت را در يك رده قرار میدهد و از هر سهی آنها به يك روايت طلب گشايش میكند: ای خدا !ای فلك !ای طبيعت ! / شام تاريك ما را سحر كن... در شعر نو به اين موضوع اشارهای نشده ، فقط سياوش كسرايی درشعر " رقص ايرانی " برخلاف وزن رقصان شعر با آن برخورد سرد و سادهای دارد: ..../.... / برقص وشهر را پرهای و هو كن / به بر دامن بگير و يك سبد كن / ستاره دانه چين كن ، نيك و بد كن / نظر بر آسمان سوی خدا كن / دعا كن ! ادامه دارد... ------------------------ پانويسها: ١ – ترجمه برگرفته از كتاب طلا درمس ، ج ١ ، ص ١٣٥ ، رضا براهنی ………………………… (where every word is at home Taking its place to support the others, The word neither diffident nor ostentatious, An easy commerce of the old and the new, The common word exact without vulgarity, The formal word precise but not pedantic, The complete consort dancing together) T.S. Eliot , Four Quarters, Little Gidding ٢- خود ِ من در غزلی به نام " بيا كه... " با اين مطلع: بيا كه دايرهی ماه را دو پاره كنيم / وز آن دو پاره يقين را دو گوشواره كنيم ؛ اسطورهی مذهبی شق القمر را از انحصار شخصيت خارق العاد های چون محمد در آورده و انسان را – كه برازندهی واژهی " يقين " است - برای دو پاره كردن ماه فراخوان كرده ام. اما شاعری در پاسخ اين شعر – بیتوجه به اين مسأله – آن را ناديده گرفته وباز همان گلايههای ناله وار را سرداده است. ٣ - دكتر محمد رضا شفيعی كدكنی ، موسيقی شعر ، ص ٣ ٤ - رضا براهنی ، طلا در مس ، ج ٢ ، ص ٦٦٧ ٥ - بنا به گفتهی شاعر گرانمايه نعمت آزرم: يكی از شانسهای بزرگ نيما آشنايی او از نوجوانی با نظامی ، نوپردازترين شاعر كلاسيك ايران بود. تأثير نظامی بر نيما بیترديد او را به سوی انديشههای نو جذب كرد و به او راه نو انديشيدن آموخت. خواندن داستانهای نظامی هم بیگمان در نو باوگی انتخاب ذهن خود نيما بوده ، نه از ناگزيریهای درس و مدرسه. چرا كه اشعار نظامی بر خلاف سعدی جايگاهی برای خود در دروس مدرسه نداشت. نيما و پژمان بختياری – به گفتهی خود نيما – هم كلاس بوده اند ، علت اينكه يكی صرف نظر از جوهرهی نيمايی اش ، نيما میشود و يكی در همان شعر قديم و مضامين تكراری باقی میماند ، راه مطالعهای است كه نيما از دوران كودكی برگزيده و همان است كه روی جهان بينی وشخصيت هنرمند تأثير عمده میگذارد. ٦ - التفهيم ، ص ٥٦ (به نقل از تقی پور نامداريان ، رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی ، ص ٢٧٦) |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |