|
بازگشت به صفحه اول |
Mon 02.08.04 | 21:43
البرز... آن بالا بلند عشق...
پيرايه يغمايی
دوشنبه ١٢ مرداد ۱۳۸۳
البرز هر جا كه باشد و به هر نام كه باشد ، خواه در اوستا باشد ، خواه در شاهنامه... هرا باشد ، هرابرز باشد ، هرا برزيتی باشد يا البرز ، اسطورهی بالا بلند عشق است... هستی ساز و بخشنده ، شكوهمند و مغرور. بالا بلندی كه از خويش نردبانی میسازد و پله پله تا نيروهای اهورايی میپويد و انگيزههای اهريمنی را زير پا میگذارد. باستانیترين نامی که از البرز در دست است ، هرابرزيتی (= Hara -berzaiti) است که در فارسی ميانه به هربرز تبديل میشود. اين نام دو بخش جداگانه دارد. بخش نخست آن هرا (= hara) ، بر گرفته از ريشهی فعل باستانی" هر" به معنای نگاهبانی کردن و دفاع کردن و بخش ديگر آن " برزيتی" ، بر گرفته از واژهی برزنت به معنای بلند است که در فارسی ميانه و کنونی به کلماتی چون ؛ بالا ، برز (= barz) ، برز (= borz) تبديل شده. بنا بر اين" هرا برزيیتی" به معنای نگاهبان بلند بالايی است که همواره پاسداری میدهد. و شايد به همين دليل باشد که هر کوه بلندی البرز ناميده میشود ، مانند کوه البرز در نزديکی جهرم ، کوه البرز در قفقاز ، کوه برز در غرب نطنز و کوههای البرز در شمال ايران که بلندترين قلّهی آن آتش فشان مخروطی شکل دماوند ، در شمال شرقی تهران ، با داشتن ٥٦٠٠ متر ارتفاع بلندترين کوه ايران شناخته شده. امروزه از هر کجای تهران به شمال آن نظری بياندازيد ، البرز را میبينيد که سر به آسمان کشيده و بلند شاهد تاريخ پر نشيب و فراز ايران است. اما البرز در اسطورهها و افسانههای باستانی ايران کوهی است مقدس و مينوی که در مرکز "ايران ويج" قرار دارد و نيز نام يک زنجيره کوه پيرامونی است که با نقشی کيهان شناختی ، گرداگرد ايران ويج و البرز ميانی حصار بستهاند و نمیتوان آن را با رشته کوه البرز کنونی برابر دانست. از آنجا که زمينهی اين پژوهش ، نقش اسطورهای البرز است ، سزاوارتراست در آغاز کار به ديدگاه ايرانيان باستان نسبت به آفرينش جهان و البرز اشارهی گذرايی داشته باشيم: ايرانيان باستان ، تمام جهان را ايران میدانستند وآن را چونان بشقابی گرد و صاف و هموار میپنداشتند. در نظر آنان آسمان هم اين فضای بيکرانه نبود ، بلکه مادهای سخت و درخشنده چون الماس يا زمرد مینمود که جهان را مانند پوستهای در بر میگرفت و خورشيد و ماه و ستارگان ايستا و بی حرکت بر فراز آن قرار داشتند. در اين جهان نه کوهی بود و نه رودی ، نه درختی و نه جنبندهای... همه چيز آرام و هماهنگ خاموش مینمود... جنبشی نبود... زمانی وجود نداشت... چون اهريمن بر اين آرامش نظر کرد ، بر آن رشک ورزيد. ناگاه زمين را شکافت و در ميان آن پريد. بر اثر اين جهش زمين به لرزه در آمد و پستی و بلندی يافت. رودخانهها جاری شدند و کوهها اززمِين رو ييدند که نخستين آنان البرز بود. گو اينکه البرز از نطفهی اهريمن جان يافت اما در اين هستی اهريمنی درنگ نکرد و چون انسانی خردمند از آن برخاست و در راستای خود بالا رفت و مراحل تکامل را يکی پس از ديگری پوييد. پويايی او هشتصد سال به درازا کشيد ، چهار دورهی دويست ساله. او در دويست سال نخست به سپهر ستارگان يا "ستاره پايه" ، در دويست سال دوم به سپهر ماه يا "ماه پايه" ، در دويست سال سوم به سپهر خورشيد يا " خورشيد پايه " و در دويست سال آخرين به سپهر فروغ بی کران يا بهشت برين رسيد. چون البرز به آخرين حد تکامل خويش در آمد ، رودها از آن جاری شد. خورشيد و ماه و ستارگان بر فراز ش به گردش و چرخش ودرخشندگی آمدند و از آن پس بود که جايگاه ايزدان گرديد. ايرانيان باستان بر اين باور بودند که روشنايی از البرز سر چشمه میگيرد بدين معنا که هر پگاه خورشيد از البرز بيرون میآيد و هر غروب درآن پنهان میشود. اين رو میپنداشتند که البرز در هر سوی خراسان و خاوران دارای صد و هشتاد گذرگاه برای خورشيد است و هر روز خورشيد از يکی از گذرگاههای شرق بيرون میآيد و هر شامگاه در يکی از گذرگاههای غرب فرو میرود. آنهاهمچنين میپنداشتند در هر سويی صد و سی و پنج گذر گاه برای ماه ، و نيز در هر سويی نود گذرگاه برای ستارگان وجود دارد و ونند يا وننت (= vanand / vanant) ، ستارهی پيروز يا پادشاه ستارگان را نگاهبان اين گذرگاهها میدانستند تا نيروهای اهريمنی نتوانند آنها را ببندند. و نيز عقيده داشتند که همچنان که روشنايی از البرز برمی خيزد و به البرز باز میگردد ، تمامی آبهای جهان هم از البرز سرچشمه میگيرد و پس از باروری و حاصلخيزی زمين ، دوباره به البرز باز میگردد ، چرا که به باور آنان" روشنايی" و" آب " از يک سر چشمه بود و در يک بستر روان. چنانکه هم اکنون نيز در سنتهای ما ، آب نماد روشنايی است ؛ آب را برای روشنايی پشت سر ِ مسافر میريزيم. آب را برای روشنايی در سفرهی نوروزی هفت سين میگذاريم... و همواره رؤيای " آب " را به " روشنايی " تعبير میکنيم. از آن رو آنان جايگاه مقدس ايزد بانوی آب آناهيتا – آن رود توانای بی آلايش را بر فراز بلندترين چکاد البرز " هوکر "که پوشيده از فرش مخملين سبزه است ، میدانستند: من کوه زرين در همه جا ستودهی هوکر را میستايم که " اردويسور آناهيتا " از آن ، - از بلندای هزار آدمی – برای من فرود میآيد... اوست که در بسيار فره مندی ، همچند همهی آبهای روی زمين است و به نيرومندی روان شود.... (آبان يشت / کردهی ٩٨) آناهيتا از فراز " هوکر " به دريای فراخکرت که در جنوب البرز قرار داشت ، میريخت و در همين جايگاه يعنی چکاد البرز بود که نام آورانی چون جم ، هوشنگ ، ارجاسب ، فريدون ،هوم و حتا افراسياب و ضحاک هم برايش پيشکشها بردند. اما تصوير البرز در مهر يشت از همه جا زنده تر و درخشان تر است: بنا بر اوستا ، اهورامزدا برای " مهر " - ايزد پيمان و روشنايی بر فراز البرز – در طبقهی " گرزمان " جايگاه ويژهای تدارک ديد و آن جاست که البرز با زيباترين بافت معنايی خود به صحنه میآيد: آن که آفريدگار – اهورا مزدا – آرامگاه او را بر فراز کوه بلند و درخشان و دارای رشتههای بسيار البرز ، بر پا کرد... آن جا ؛ که نه شب است ، نه تاريکی نه باد سرد ، نه باد گرم نه بيماری کشنده نه آلايش ديو آفريده... از ستيغ البرز مِه برنخيزد... (مهر يشت /هات ٥٧ / بند ٥٠) و همانا از فراز البرز است که ايزد مهر پيش از دميدن خورشيد ، سراسر ايران زمين را میپويد و همه جا را زير نگاه خود میگيرد: نخستين ايزد مينوی ؛ که پيش از دميدن خورشيد جاودانهی تيز اسب ، بر فراز کوه البرز برآيد... نخستين کسی که آراسته به زيورهای زرين ، از فراز آن کوه زيبا سر برآورد... از آنجاست که آن مهر ِ بسيار توانا بر همهی خانمانهای ايرانی ، بنگرد... (مهر يشت / کردهی چهارم / بند ١٣) بنا بر اوستا " سروش " ِ هميشه بيدار که سالار آفريدگان اهورا مزدا و آورندهی پيامهای اهورايی است ؛ او هم بارگاهی صد ستون در بالا ترين چکاد البرز دارد. خانهی او از درون خود به خود روشن است و از بيرون ستاره آذين: سروش پارسای برزمند پيروز گيتی را میستاييم... آن که خانهی صد ستون استوارش ، بر فراز بلندترين ستيغ البرز کوه ، بر پا شده است... خانهای در اندرون خود روشن و از بيرون ستاره آذين... (يسنا /هات ٥٧ / بند ٢١) جايگاه رويش گياه هوم هم که شيرهی راز آميزش اکسير زندگانی جاويدان و نوشابهی بی مرگی است بر فراز ستيغ البرز است: ای هوم! مرا از آن درمانهایی بخش که تو بدانها درمان کنی... مرا از آن پیروزیهایی بخش که تو خود بدان دشمن را شکست دهی... تو راای دلیر آفریدهی دادار ، خدا وند گار هنر پدید آورد تو راای دلیر آفریدهی دادار خداوند گار هنر بر البرز کوه فرو نشانید... (یسنا /هات ١٠/ بند ٩ و ١٠) ای هوم! میستايم ستيغ کوهی را که تو بر آن روييدی... (يسنا /هات ده / بند ٣) البرز در اوستا پس از مرگ آدمیان نیز در سرنوشت آنان نقش عمدهای دارد زيرا ا که یک سرپل چینوت - یا گذر گاه داوری - به چکاد دایتیک یا قلهی داد ، که یکی از چکادهای البرز اصلی است وصل است و سر د یگر آن به یکی از کوههای البرز پیرامونی که در زیر آن دروازهی دوزخ قرار دارد. اما البرز در شاهنامه کوهی است از آب و گل در آمده با جايگاههای متفاوت (البته بنا به گفتهی استاد ذبيح الله صفا در اسطورهها، زمان و مکان معنای اصلی خود را گم میکنند). مثلا ً در داستان زال ، فردوسی البرزرا کوهی دور از دسترس و بيگانه با خوی آدمی معرفی میکند.کوهی که فقط سيمرغ در آن آشيانه دارد: هنگامی که زال به دنيا میآيد چون رنگ و رويی سرخ و سر و مويی سپيد دارد ، پدرش سام غمگين میشود و آن کودک بی گناه را مايهی ننگ خود میشمارد و میانديشد که چگونه بايد اين زشتروی را به پهلوانان ديگر بنماياند پس میخواهد که او را به جای دوری ببرند که در ديدگاهش نباشد و خدمتکاران او را به البرز کوه میبرند: بفرمود پس تاش برداشتند از آن بوم و بر دور بگذاشتند يکی کوه بُد ، نامش البرز کوه به خورشيد نزديک و دور از گروه بدان جای سيمرغ را لانه بود که آن خانه از خلق بيگانه بود نهادند بر کوه و گشتند باز برآمد بر اين روزگاری دراز مدتی میگذرد. سیمرغ زال را میپرورد. در این میان سام از کار خود پشیمان میشود. شبی در خواب میبيند که فرزندش در البرز است. به آن جا میرود و البرز را از نزد یک رؤيت میکند. تصویری که در اين بخش فردوسی از البرز به دست میدهد ، به راستی تماشایی است: سر اندر ثریا یکی کوه دید که گفتی ستاره بخواهد بچید نشیمی از او بر کشیده بلند که ناید ز کیوان بر او بر گزند بدان سنگ خارا نگه کرد سام بدان هیبت و مرغ و هول و کنام و در چند بیت بعد ، با اینکه در سراسر شاهنامه اظهار عجز و ناتوانی قهرمان ناموری چون سام را نمیشاید ، وی ناتوانی خود را در برابر البرز کوه برای منوچهر بد ینگونه بیان میدارد: برفتم به فرمان کیهان خدای به البرز کوه ، اندر آن سخت جای یکی کوه د ید م سراند ر سحاب سپهری است گفتی ز خارا بر آب نبُد راه بر کوه ازهیچ روی بگشتم بسی گرد او پوی پوی در داستان " فريدون " ؛ زمانی که " فرانک " مادر فريدون از شّر نيروی اهريمنی ضحاک در جستجوی پناهگاهی برای اوست ؛ وی را به هندوستان میبرد و به پيری خردمند که در البرز کوه جايگاه دارد ، میسپارد. فردوسی در اين بخش به روشنی البرز را در هندوستان می داند: ببُرم پی ازخاک جاد و ستان شوم با پسر سوی هند وستان شوم ناپد ید از میان گروه مر این را برم سوی البرز کوه بیاورد فرزند را چون نوند چو غرم ژیان سوی کوه بلند یکی مرد دینی در آن کوه بود که از کار گیتی بی اندوه بود فرانک بدو گفت کای پاکد ین منم سوگواری ز ایران زمین بدان کاين گرانمايه فرزند من همی بود خواهد سر انجمن تو را بود باید نگهبان اوی پدر وار لرزنده بر جان اوی پير میپذيرد. فريدون شانزده ساله میشود و آنگاه که جوان برو مند و جستجو گری است ، از البرز کوه به صحنهی شاهنامه باز میگردد: چو بگذشت بر آفریدون دو هشت ز البرز کوه اندر آمد به دشت بر مادر آمد پژ وهیده گفت که: بگشای بر من نهان از نهفت اصلا ً گويی که خصلت البرز ِ شاهنامه اين است که داستانها را بياغازد و از نو طرحی ديگر دراندازد. او داستان را در بطن خود میپروراند و سپس به شاهنامه باز میگرداند ؛ چنانکه کودکی زال ، چنانکه کودکی فريدون ، چنانکه نوحوانی کيقباد... کيقباد هم تا زمانی که به شاهی برگزيده میشود ، در البرز پناه میگيرد و اصلا ً نخستين مأموريت رستم ، آوردن کیقباد از البرز و نشاندن او بر تخت شاهی است: به رستم چنين گفت فرخنده زال که بر گير کوپال و بفراز يال برو تازيان تا به البرز کوه گزين کن يکی لشگری هم گروه ابر کيقباد آفرين کن يکی مکن پيش او در درنگ اندکی کاووس هم هنگامی که پيروزمندانه از جنگ با پادشاههاماوران باز میگردد و از نو میخواهد جهانی نوين و شادمانه پی افکند ، فرمان میدهد تا کاخی در البرز کوه برايش بسازند و ديوان را به کار سنگ وامی دارد. ناگفته نماند که فردوسی در اين داستان البرز را کوهی در " پارس " معرفی میکند: بيامد سوی پارس کاووس کی جهانی به شادی نو افکند پی يکی خانه کرد اندر البرز کوه که ديو اندر آن رنجها شد ستوه حتا در بند کشيدن ضحاک هم در دامنهی البرز کوه با اينکه ظاهرا ً پايان کار است ، اما شنونده را برای آغاز ديگری چشم به راه میدارد که شايد مصالح آن عبرت آموزی باشد: به کوه اندرون جای تنگش گزید نگه کرد غاری بنش ناپد ید فرو بست دستش بدان کوه باز بدان تا بماند به سختی دراز بماند او بد ینگو نه آ و یخته وز او خون دل بر زمین ریخته بیا تا جهان را به بد نسپریم به کوشش همه دست نیکی بریم می دانيم که استوارترين و ماندنی ترين بنياد اسطورهای ، باور به يگانگی " انسان " و " جهان" است. انسان و جهان در "بود" يگانهاند ، اما در "نمود" از هم دور افتاده... در گوهر و سرشت يکسان ، اما در ريخت و پيکره از هم جدا سر... اما همهی این کرشمههای فلسفی آنجا که حرکت در کار نباشد نقش بر باطل است و بی مایه میآید چرا که هستهی اصلی حرکت است ؛ به سبب پویایی است که نیستی به هستی در میآید و زمان و مکان معنا میگیرند و آنچه موضوع مرگ است از میان بر میخیزد. زیرا پویایی زندگی و ایستایی مرگ است. گزارشها میگویند هنگامی که اهریمن به زمین تاخت زمین به لرزه در افتاد ، آنگاه البرز از زمین رویید اما گزارشها در شرح کلمهی " هنگامی که " ناتوان هستند و هیچ مرجعی به دست نمیدهند. یک زمان بی آغاز. البرز در زمانی که نمیدانیم چه زمانی است ، هستی يافت. هیچ قیدی از این زمان بی آغاز حمایتی نمیکند زیرا پیش از البرز همه چیز ایستا و بی حرکت بوده است. البرز زادهی اهریمن است و حرکت او پس از تاخت و تاز اهریمن آغاز میشود و آن هم حرکتی چليپايی ؛ چون هم چنانکه در راستای خويش بالا میرود ، از ريشهی خود کوههای ديگری را میزايد که آنها هم هجده سال حرکتی بالا رونده دارند. البرز در تاريخ اسطوره نخستين کسی است که در طی عروج هشتصد سالهی خود زمان را به چهار دورهی دويست ساله ، تقطيع و تقسيم میکند و به کميّت میرساند. و افزون بر آن خود نيز در هر دورهای به تجربهای خاص میرسد که همه با هم متفاوتند ، اما در هيچيک درنگ نمیکند و از حرکت باز نمیايستد ، زيرا آن پايهها را حدّ متعالی رشد خود نمیشناسد. او برتری جوی و گستاخ است و در اين پويايی روان خود را تا مرحلهی ناب اهورايی به کار میگيرد. البرز بد و خوب را میشناسد و آنها را از هم جدا میکند. اکنون با تکیه به روایت یسنا ، هات چهل و هفت که میگوید: سرانجام خرد توست /که نیک و بد را / از یکد یگر جدا خواهد کرد /؛ آیا البرز انسانگونهای خردمند نیست؟ البرز انسانی به رهایی رسیده را میماند که نه تنها زندان اهریمنی خاک را زیر پا میگذارد ، بلکه از زندان بزرگتر ِ جهان بیرونی و زندان درونی خویش هم عارفانه عبور میکند و چند صعود را با هم به جای میآورد. او عمق غربتش را به جهان خاک وسوسههای اهریمنی در مییابد و با سرشتی فوق طبیعی و تخیلی عمودی گرا بی آنکه سقوط را بشناسد ، پرواز میکند تا پیشانی بر آستانهی فروغ اهورایی بساید. او نه تنها در خود قلبی تپنده و روانی پر شور دارد ، بلکه با ضرب آهنگ چالاک عروج خویش تمامی عناصری را که بر سر ِ راه میبیند بیدار میکند و به حرکت وا میدارد چنانکه خاک را به رویش ، باد را به جنبش، خورشید و ماه و ستارگان را به گردش و چرخش چشمهی جاودانهی ایزد بانوی آب را به جوشش میآورد و بد ینگونه با عناصر چهار گانه پیوندی تنگاتنگ میبندد. او از طریق واسطهای چونان اهریمن وارد صحنه میشود اما خود را به معلوماتی دربارهی وقایع دور دست میرساند و پس از هوشمندی به خویش ، نه اهریمن را میکشد و نه با اوبه ستیزهی مدام بر میخیزد ، بلکه مهارش میکند. رستاخیز عاشقانهی البرز و اینکه او در هر پلهای فر هیخته تر و مقدس تر از پلهی پیشین از خود بر میخیزد ، شگفتی بر انگیز و قابل درنگ است و اسطورهی او شاید نخستین جرقهی عارفانهای باشد که بعدها در ادب فارسی دامنه دار شد و البرز با نام " قاف " در آنها راه یافت رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف دید او را کز زمرد بود صاف گرد عالم حلقه گشته او محیط ماند حیران اندر آن خلق بسیط گفت: تو کوهی دگرها چیستند که به پیش عُظم تو باز ایستند ؟ گفت: رگهای مناند آن کوهها مثل من نبوند ، در حسن و بهاء من به هر شهری رگی دارم نهان بر عروقم بسته اطراف جهان مثنوی معنوی / دفتر ٤ البرز در دانش اسطورهای حادثهای است که فقط یک بار اتفاق میافتد و دیگر تکرار نمیشود او بر حسب تقدیر ویژهای که دارد ، دارای منش و فردیت ویژهای است: پویایی اش در راستا گسترشش در ژرفا ، انشعابش در پهنا ، و رستاخیز جاودانه اش به بلندا همه از کردار و رفتار و احساسی انسانگونه _ یا قدم را فراتر بگذاریم _ خدایگونه سخن میگویند. البرز عشق را پاس میدارد چنانکه گاهوارهی مادرانهی زال و فریدون میشود. کین را پاسخ میگوید ، چنانکه اهریمن را در پای دامنهی خویش با میخهای فلزی به بند میکشد. بی پناهی را میشناسد چنانکه کیقباد را پناه میدهد و راه برتری جویی را نیز میداند. درود بر آن که او سنگین سری را فرو گذاشت و به سبکساری پرواز شادمان گشت. گذرگاههای اهریمنی را برید و به منزلگاه عشق اهورایی رسید واز فرود به فراز راه گشود: آن کوه بالا بلند عشق.... بالا بلند عشق اهورای دیگری است تقد یر او کتیبهی دنیای دیگری است بی پای میرود به سراپردههای عشق گامش بلند باد که پا ، پای دیگری است هر پردهی کبود فلک زیر پای او آبستن کلید معمای دیگری است از خویشتن بر آید و تا خویشتن رود هر گام او در یچهی امای دیگری است آنک چه عاشقانه ز جان سر کند سرود: کانجا که عشق هست برو... جای دیگری است... * ---------------- * شعر پايانی سرودهای است از نگارندهی مقاله مأخذ: از رنگ گل تا رنج خار ، قدمعلی سرامی. اوستا ، گزارش و پژ وهش دکتر جلیل دوستخواه. ايرانيکا ؛ زير نام البرز در اسطوره رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی ، تقی پور نامداریان. رؤيا ، حماسه ، اسطوره ، میر جلال الدین کزّازی. شاهنامهی فردوسی. مثنوی معنوی. |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |