|
بازگشت به صفحه اول |
Tue 08.06.04 | 21:56
نگاهی به شعر مهرانگيز رساپور (م. پگاه) از چشماندازی ديگر
بايد اكنون پردهای ديگر نواخت...
پيرايه يغمايی
سهشنبه ١٩ خرداد ۱۳۸۳در زمانهای كه شعر بيشتر به خود فروشی های ذهنی و به شعبده بازی های كلمات میماند تا شعر، وشاعر بجز خود مخاطبی ندارد ودر زمانهای كه به قول سيد علی صالحی میتوان بی-هيچ دغدغهای اسم شعرها را از بالای آنها برداشت و همه شان را پشت سر هم خواند - بیآنكه به محتوای درونی آنها آسيبی برسد (١) اگر آدم ناگهان چشمش به يك شعر خوب بيافتد كه سخنی داشته باشد ، در خود جشن میگيرد وبا آن تفال میزند و اين كاری بود كه من با شعر مرد مشعشع مهر انگيز رساپور كردم. متاسفانه شعر سپيد كه شعر امروز ماست و بايد باز تاب فلسفهی ذهنی شاعر سپيد پرداز باشد ، امروزه تا حد ترانه های لس آنجلسی بیمحتوا و قابل ترحم شده و علت هم اين است كه شاعران نوپرداز تصور میكنند كه سرودن شعر نو بسيار آسان است از اين رو با پس وپيش كردن افعال و گاهی با حذف بیجانشِن افعال و رديف كردن كلماتی كه تازگی ها خيلی هم باب شده و اصواتی بیمعنا ، بدون پشتوانهی ذهنی شعر میسازند و بعد هم ناشران خدا نشناس و شعر نشناس ترآنها را چاپ میكنند و در اختيار خوانندگان میگذارند. در حاليكه نمیدانند ورود به شعر نو خطرناكتر است و به معنای واقعی دل جرأت میخواهد ، زيرا ممكن است در يك غزل وزن رقصان يا كوبنده ، تكرار كلمهی رديف و حرف روی صنايعی از قبيل ايهام و جناس و... و... شعر را گوشنواز و بدون محتوای فلسفی هم شعر كند ، اما در شعر سپيد كه شاعر همهی اين چيزها را از شعر ميگيرد ، حتماً به جای آن بايد چيزی به شعر بدهد كه شعر بتواند به آن تكيه كند و اين داربست بجز ذهنيت فلسفی واجتماعی شاعر چيز ديگری نيست. پس شاعر شعر سپيد بايد از ذهنيتی سرشار و شكوفا و نو برخوردار باشد تا سخنی برای گفتن داشته باشد وآنگاه است كه كلمه ابزار شعر میشود ، نه خود شعر. حسن كار م. پگاه در اين است كه از مرز شعر كلاسيك گذشته و بست و پيوست های غزل ومثنوی و رباعی و.....و.... را پشت سر دارد و اين نشان میدهد كه وی آن قالب بسته را برای بيان ذهنيت خود تنگ میيافته و بر اثر اين آگاهی است كه شعر او جهت يافته و سخنی دارد. شعر مهرانگيز رساپور را نمیتوان لابلای شش شعر ديگر گنجانيد و با آنها خواند واگر احتمالاً قرار بگيرد ، مقاومت میكند ، درست مثل پازلی كه يك قطعه اش مال خودش نباشد. تعداد اينگونه شاعرانی كه شعرشان جهت و خط مشخص خود را يافته ، بسيار نيست اما آنها به معنای واقعی شاعرند و میتوانند به سادگی ميان ذهن نا خود آگاه و خود آگاه خود نقبی بزنند و آزادانه از اين سو به آن سو در رفت و آمد باشند و همواره دست آوردهای اين دو سوی نقب - ذهن آگاه و نا آگاه - را به هم منتقل كنند و پس از آميختن با عنصر خيال وابزار كلمه از آن شعر های ناب بسازند. در مورد شعر مهر انگيز رساپور " م. پگاه " زياد نقد نوشتهاند. دست كم من خودم سه ، چهار نقد را خوانده ام ، از جمله يك نقد و يك نامه در شمارهی ٣٠ مجلهی بررسی كتاب. اما متأسفانه همه نيمرخ شعر را ديدهاند يا فقط سايهای از آن را... زيرا به نظر من بيرون آوردن تكهای ، يا جملهای ، يا بندی از يك شعر بلند كه دارد مسير مشخصی را طی میكند و فضايی ويژه دارد ، كار سلامتی نيست. همچنانكه ما اگر در يك غزل هفت بيتی هم كه ساختار منطقی و منظمی دارد ، يك بيت را بيرون كشيده و به عنوان شاه بيت منظور كنيم ، آن شش بيت ديگر را محترمانه جواب كرده ايم. شعر سپيد كه ديگر جای خود دارد ، ورود به يك شعر سپيد ، درست مثل ورود به يك خانهی ناشناس است ، كه همه چيز آن از در و پنجره گرفته تا راهرو و اتاق و پلكان به هم مربوطاند و همه با هم فضای ويژهای را بوجود میآورند. پس نمیتوان از آن خانه مثلاً پرچين را در نظر گر فت و بر اساس آن خانه را قضاوت كرد ، هر چند كه آن پر چين زيبا و خوش نما هم باشد. و اما چگونگی روايت شعر " تو... دريافتهای" يا به قولی "مرد مشعشع" ازمجموعهی شعرساختمان شعر " تو... دريافتهای " بر پايهی واژگانی ساده ، اما تركيباتی نو استوار است. كلمات در آن حيف و حرام نمیشوند و بیآنكه تكراری در كار باشد ، بینهايتی به خواننده پيشكش میشود. اين شعر داستان آگاهی و برتری انسان بر طبيعت و بر همه چيز ديگر است و گو اينكه حالت خطابی دارد ، اما به خواننده از آمدن يك منجی يك " مرد مشعشع " گزارش میدهد كه از سيارهی آگاهی ، يا جهان آگاهی میآيد و ستارگان آگاهی زير پوستش نفوذ كردهاند و از اين روست كه مشعشع است. مرد آگاهی كه از بالا میآيد (٢) ، مرز آسمان و آنچه را كه در آن است پشت سر گذاشته ، اما آنها را نيز به بازی میگيرد زيرا " در يافته است " و همين در يافتن " است كه او را در ماورای همه چيز قرار میدهد. شعر در اين بخش كمتر به توضيح میپردازد و بيشتر آن را به خواننده وا میگذارد ، زيرا شتاب زمان امروز را میشناسد و نمیخواهد در آنچه كه خواننده خود میتواند در يابد درنگ كند : ای مرد مشعشع !/ تو...در يافتهای / ستارگان رفتهاند زير پوستت / آسمان ايستاده پشت سرت / افق گره زده است خود را / بسته است بر كمرت / تو... يگانهای / پس اين تويی / كه ستا رگان تيپا خوردهی ما يوس را / در سقوط ابدی شان / میگيری / و به دامن آبشار میدوزی / و با جريان آشنا میكنی اما اين نجات دهنده رسالتی دارد و بايد نخست پيامبر گونگی اش را به اثبات برساند يا به كلام سادهتر معجزه لازم دارد. معجزهی اين منجی كتاب مقدس نيست ، عصا را هم اژدها نمی-كند ، بلكه او قادر است دست "امنيت"وحشت زده را كه گمگشته و سرگردان است ، بگيرد وبه خانه اش برساند.اين بخش شعر آدم را ياد شعر های سبك هندی میاندازد : مثلا" اين بيت عرفی شيرازی كه میگويد : كفن بياور و تابوت و جامه نيلی كن / كه روزگار طبيب است و عافيت بيمار (٣)اينكه سلامتی خودش بيمار شود ، يا اينكه امنيت خودش نا آرام و وحشت زده اين طرف وآن طرف بدود ، كنايه از بد ترين شرايط زمانی است : پس اين تويی / كه دست امنيت را / كه چون كودك گمشدهای / در امتداد وحشت خويش میدود / میگيری / و در طرحی مهار / به خانه اش میرسانی تا اينجا خواننده فكر میكند با قهرمانی مثل كاوه يا رستم طرف است ، كه میآيد و همه چيز را روبراه میكند ، اما شعر هوشمند است حس خواننده را در میيابد پس گزارش میدهد كه.... نه ! اين منجی از يك نسل گمشده است و از خواب های اسطورهای میآيد. شعر دراين مقطع حتا به زمان اسطورهای قانع نيست. میداند كه اگر اين " مرد مشعشع" از زمان اسطورهای بيايد كسی خواهد شد مثل كاوه و شعر نمیخواهد كه اين " دريافته" يك قهرمان معمولی باشد ، چرا كه از آغاز هم مثل يك قهرمان معمولی به صحنه نيامده ، بلكه درست است كه متعلق به زمان پيش از اسطوره است اما از سيارهی آگاهی میآيد.پيوند نژاد ومكان در اين بخش ، زمان ويژهای را به دست خواننده میدهد: اين زمان نه آينده است كه مربوط به جهان پيشرفتهی علم باشد ،ونه گذشتهای است مربوط به اسطوره در اينجا دو سر زمان " فرا آينده" و " فروگذشته" در هم گره میخورد و به زمان " اكنون"بدل میگردد. اشاره به اين موضوع در جای ديگر هم پيداست كه میگويد " تو تاريخی ترين مرد امروزی ".پس اين نجات دهنده از زمانی دورتر از اسطوره يعنی از زمان خواب های اسطورهای میآيد. با توجه به اينكه میگويند خواب پيش از اسطوره وجود داشته و نيز با علم به اينكه اسطوره خواب های قبيلهای است ، معلوم میشود اين منجی از يك نژاد گمشده – نژادی كه از در آميختن همهی قبيله ها حاصل شده - واز يك زمان بیآغاز - زمانی كه خواب های اسطورهای در آن شكل گرفته میآيد. شعر كاملا" مشخص میكند كه اين مرد ظاهرا"يك انسان معمولی است ، اما انسانی است كه مراحل معرفت و پله های آگاهی را پيموده ،از راه اهريمنی آدم خوار گذشته ، جهان بیرحم امروز و كشتار های عام را ديده و جنگيده اكنون خسته و خونين و مجروح ميان مردم ظهور میكند و با آمدنش فضا را از ارتعاش همهمه ها و پچپچه های نا مفهوم كسانی كه آمدنش را به گفتگو نشستهاند ، پر میكند : تو از يك نژا د گمشده میآيی / از يك خواب عميق باستانی... / زخمی.../ در جنگ تن به تن / با نيروهای ماورای طبيعی / خونين.شمشير كشی بزرگ / با دشمنان.. / از يك نامريی / گذشته از يك راه شرير آ دمخوار... خسته... / پس اين تويی / كه هوا را / پر از ارتعاش عبارات مجهول میكنی چيزی كه بايد به آن اشارهای واضح داشت ، اين است كه اين شعر اصلا" با حيرانی و ترديدآغاز میشود ، منتها با حيرانی و ترديد مثبت. زيرا بعد از اين بخش شعر با ترديدی محتاط میپرسد : تو در چاهی پنهان نبودهای ؟ اين پرسش اشارهای بسيار معصومانه به باور های مذهبی است. شعر ضمن اينكه انتظار مذهبی خود را اشاره وار تاييد میكند ، اما زيركانه به سينهی آن دست انكار میزند : آيا تو همانی نيستی كه قرار است بعد از چندين هزارسال از چاهی درآيد و دنيا را پر از عدل و داد كند (امام زمان) يا آن كسی كه قرار است ازآسمان ها برسد ( سوشيانس يا مسيح). اگر آن ها نيستی پس اين فرياد های شادمانه چگونه پشت سرت راه میافتد ( و خودش میداند كه نيست چون از آغاز میگويد كه منجی از كجا میآيد) : تو در چاهی پنهان نبودهای ؟ / در آسمان هم نه ؟ / پس غريو اين جنگ ها و جشن های ماورای افسانه / پشت گام های تو / چگونه پخش میشود ؟ بعد از اين بخش ناگهان فضا عوض میشود و شعر با روح زنانهای كه بر آن حاكم است از اين جو قدرتمند حماسی ، باتر د ستی خود را به سكوی عشق پرتاب میكند و در اين پرش به منجی نيز امتياز ديگری میبخشد ، امتياز آگاهی به هنر عشق ومهربانی و به ويژه ايثار. كلام در اين بند در نهايت كوتاهی ، گسترده و چشمگير است : عشق و مهربانی را از قبيلهی مجنون دزد يدن يعنی عاشق ترين بودن. زيرا اينگونه سر سپردگی فقط از مجنونيان بر میآيد. میگويند زمانی كه قبيلهی ليلی و مجنون با هم میجنگيدند ، مجنون زير لب چيزی میگفت از او پرسيدند چه میگويی ؟ گفت دعا میخوانم تا قبيلهی ليلی بر ما مسلط شود. تو مهربانی را بايد از قبيلهی مجنون / غارت كرده باشی / كه اينگونه وحشيانه خرج میكنی آنگاه اين حقيقت ، اين مرد مشعشع دريافته میآيد و تمامی آن سويه های مشكوك را با خود میآورد و شعر در حيرتی پساپس میغلتد. حيرت پساپس چيزی نيست جز عقب گرد حيرت -انگيز انسان بر آنچه بر او گذشته ، و در اين بخش حيرتی كه از آغاز دامن شعر را گرفته بود ،يكباره حضور پيدا میكند : میآيی... / واطرافت با تو میآيد / همچون حقيقت در شتی / كه در شك افتاده باشد / و من / در حيرتی / پساپس / غلت میزنم اما شعر در اين حيرت زياد درنگ نمیكند و دوباره با اسطورهی روز رستاخيز و برانگيختن مردگان از خاك جاری میشود. ولی اين رستاخيز با آن رستاخيز وحشتناك و هراس زدهی مذهبی بسيار متفاوت است. اينجا رستاخيز شادمانه و گورستان سرشار از نور و رقص است ، چرا كه مرده ها هم آن مرده های معمولی نيستند. آن ارواح جاودانه به قول احمد شاملو " عاشق ترين زندگان"ی هستند كه سال ها در انتظار ظهور اين آگاهی ، در گور های شكيباِيی خود به تلاشی رسيدهاند : پس در انتظار ظهور ثاقب تو بود / كه عاشقان اسير / در گورهای تحمل شان / زنده زنده تجزيه شدند در بخش بعدی شعر پس از اينهمه هيجان و تقلا به آرامش میرسد ، درست مثل دوندهای كه به هدفی رسيده باشد ، اما نه هدف نهايی. هنوز چيزی برای گفتن دارد. اكنون ديگر اين نجات دهنده آن روح غير قابل دسترس نيست. او بوی آشنايی میدهد. بوی روز های كودكی شاعر را. انگار او همان قهرمان آگاهی های كودكی ، يعنی پدر است. مگر نه اينكه كودكان هميشه پدر را آگاه ترين و بالا ترين میدانند و پرسش های بینهايت خود را با او در ميان میگذارند ؟ در اين بند ، زمان كه در شعر از فضايی سيارهای آغاز گشته و اسطوره های باستانی را دور زده بود ، نزديكتر میآيد و در مو قعيت كودكی شاعر میايستد ، بیآنكه آسيبی به احساس خواننده بزند : سادهتر از يك برگ / يك تار مو / سادهتر از خميازه / در پس شب های بيداری / تو بوی روزهای خودمانی را داری / كسی آمده از عالم شير خوارگی من / تو حس پرسش را / در من / كودكانه تكثير میكنی / تو تاريخیترين مرد امروزی! تو كه در خيابان های ماه..../....../....../..... /....../...... اما آميختگی مرد مشعشع و قهرمان كودكی شاعر - يعنی پدر- به همين جا تمام نمیشود زمان هم همين جا نمیماند. در بند های بعدی اين نجات دهنده در زمان اكنون و در هيات مرد ديگری در شعر حضور میيابد. يك عاشق آگاه ، كه میتواند در برابر حقيقت برهنهی شعر چونان برهنگی نور قد علم كند : تو تكهای از آفتاب نيستی ؟ در هيات انسان؟ / پس چگونه ايستادهای / برهنه / در برابر حقيقت برهنهی من / صريح /همچو آژير خطر / در يك قصر...../...../...../...../............ /........ /........ اين دگرگونی آنقدر حيرت انگيز است كه حتا خود شاعر را نِيز به ناباوری وشگفت زدگی میكشاند چرا كه با وجود اينكه میداند و اطمينان دارد كه سراپايش سرشار از دريافتگی است و حتا پستان هايش هم كه هميشه عضو های هوس انگيزی بودهاند ، اكنون به تكامل انديشه رسيدهاند ، اما باز شك میكند و میپندارد كه شايد انگشتانش جا به جا مینويسند : با تو حتا / انگشتانم خيالاتی شدهاند / من... / من كه حتا / پستان هايم فكر میكنند ! در پايان شاعر آراسته به هوشياری صبح ، و به عشق ، وبه صراحت ، با آغوشی كه نه انديشه های تنی را به ياد میآورد ، بیهيچ گلايه و پرهيز به پيشواز آن جهان آگاه ، آن"در يافته" میرود ، چونان حجمی به ميهمانی يك آيينه : به ديدارت میآيم / با پيراهنی از صبح / و چشمانی از عشق / وآغوشی از شكا يت و پرهيز / عريان / پشت رويای پرستو ها / منتظرم باش.... و بدينگونه است كه پرده ديگر گونه نواخته میشود.... ----------- پانويس : ١- چند سال پيش سيد علی صالحی در گفتگويی میگفت " شعرهای سپيد شاعران اين دوره همه مثل هماند و تنها چيزی كه آنها را از هم جدا میكند ، اسم آنهاست. اگر اسم را برداری میتوانی همه را به هم بچسبانی و سر هم بخوانی و هيچكس هم نخواهد فهميد كه اين يك شعر است يا چند تا بجز خودت " وچه خوب هم میگفت ! گو اينكه اين اعتراض ظاهرا" طنز آميز به نظر میرسد ، اما در باطن خود حقيقت تلخی دارد و نشان میدهد كه نه تنها شاعران به شعر رحم نمیكنند بلكه دستهای از ناشران و سر دبيران مجله ها هم - به دلايلی - به اين مقوله توجهی نشان نمیدهند و به راستی بايد گفت آنان خيانتكارترند ، زيرا چيزی را تحويل بازار های شعر میدهند كه حتا خودشان هم در معانی آنها در میمانند و اين برای نسل جوان مهاجر زنگ كه از ادبيات ناب فارسی دور ماندهاند ، زنگ خطری است جدی ، زيرا میپندارند شعر سربلند فارسی همين جملات سرد ر گم و نا مفهومی است كه میخوانند. خودِ من همين چند ماه پيش هنگامی كه يك مجلهی به اصطلاح معتبر برون مرزی را ورق میزدم ، با ديد ن صفحهی شعرش بر آن شد م كه نخستين بند از هفت شعری را كه در آن چاپ شده پشت سر ِ هم بنويسم وبرای سردبير به عنوان يك شعر سپيد بفرستم و كردم. هنگامی كه در گفتگوی تلفنی مد ير مجله با تحسين از استعداد شگرف من میخواست آن را چاپ كند ، گفتم :ای... استاد لطفا" پيش از چاپ ، نگاهی به صفحهی شعر شمارهی..... مجله ات بيانداز و بعد تولد اين كودك زنا زاده را به ثبت برسان! ٢ - مهر انگيز رساپور به جهان بالا (آسمان) باوری استوار دارد. میداند كه بايد از گور بيرون بيايد و به آسمان برود. يعنی اوج بردارد و ظاهرا" هم حد فاصلی ميان ژرفا و اوج نمیشناسد. رد پای اين انديشه را می توان در شعرهای " دانه نمیخواهم سوال دارم" ، " خاك دروغگو" ، " پرنده نشناختهای مرا" ، " من از آينه عبور میكنم" ، " طلوع از گور" در سومين مجموعهی شعرش ( پرنده ديگر ، نه) به صراحت دنبال كرد. ٣- بيتی است از يكی از زيبا ترين قصايد عرفی شيرازی با اين مطلع: جهان بگشتم و دردا به هيچ شهر و ديار / نيافتم كه فروشند بخت در بازار كليات عرفی شيرازی ، به كوشش جواهری وجدی ، صفحهی ٣٧. |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |