‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





شاعری كه جنگ او را نمی‌شناخت
 
علی طهماسبی
يكشنبه ۲۴ فروردين ۱۳۸۲
 
نوشته بود: «انت الّشمس، واناالغروب، يا حريّت»
شعری بود از يك سربازِ عراقی، شايدهم يك افسر وظيفه بوده باشد. هنوز شعرهای ديگری هم بود. اما الآن، يعنی پس از گذشت اين‌همه سال‌های سخت، همين يك خط را يادم مانده. يك دفتر شعر بود كه بچه‌های خودمان از درون يك تانك عراقی پيدايش كرده بودند. نشانی خانه‌اش را هم در اول دفتر نوشته بود. در يكی از محله‌های بغداد. گمانم اسمش يوسف بود. شايدهم اسم ديگری داشت. چه‌فرقی می‌كند؟.
آن شب با يكی ديگر از دوستانم كه تازه از خط مقدم برگشته بود تا نزديك صبح شعرهای يوسف را می‌خوانديم و در باره‌اش حرف می‌زديم. بوی دشمنی نمی‌داد. رنگ خصومت نداشت. يوسف شاعرِ زندگی بود، چنان می‌نمود كه او استبداد را می‌شناسد، جنگ را می‌شناسد. اما استبداد و جنگ او را نمی‌شناخت. احتمالا به اجبار تفنگ به دستش داده بودند، تا به آهنگٍ ماليخوليای صدام قدم آهسته برود، و بعد هم به جبهه اعزام شود.
گاهی كه نكته‌ای يا مضمونی از شعر را نمی‌فهميديم و پرسشی مشترك برايمان پيش می‌آمد، ناگهان جای يوسف را در كنارمان خالی می‌ديديم. چه شبِ خوب وبه‌ياد ماندنی می‌شد اگر يوسف هم آنجا می‌بود. بعد به سرعت پرسش ديگری به ذهنمان می‌آمد. آيا هنوز يوسف زنده است؟ شايد اژدهای جنگ اورا بليعده باشد. دوستم صورتش را بر مي‌گرداند. شايد برای اينكه حلقه اشگ را درچشمهايش نبينم.
گمانم آن شب ناچار شده بودم تا قصه طوفانِ نوح را برای دوستم بگويم. بعد از اينكه طوفان نوح با موفقيت انجام گرفت، و همه زمين از نو آرامش خود را بازيافت. فرشتگان با دقت همه جای زمين را جستجو كرده بودند. ديگر هيچ اثری از اشرار ديده نمی‌شد، حتی زن‌ها وبچه‌های آنها هم نابود شده بودند. فقط دوست وهم‌پيمانِ خداوند يعنی نوح با همراهيانش در پناه خداوند زنده مانده بودند.
 فرشتگان از اينكه عملياتِ طوفان با موفقيت انجام يافته خوشحال بودند. اين بود كه تصميم گرفتند طی مراسمی با شكوه همه باهم به پيشگاه خداوند حضور يابند تا اين پيروزی عظيم را به خداوند تهنيت بگويند. اما وقتی به حضور رسيدند با صحنه نامنتظره‌ای مواجه شدند. خداوند پرسيده بود كه چرا آمده‌ايد؟ وفرشتگان پاسخ داده بودند برای تهنيت و به خاطر آن پيروزی عظيم. بعد خداوند با عتاب به آنان گفته بود من هفت شبانه روز است كه بر مرگ اولاد آدم سوگوار هستم وشما آمده‌ايد تا شادباش بگوئيد؟.
 شايد خداوند ونوح می‌دانستند كه دراين كارزار كساني‌هم هستند كه مثل يوسف ناگزير شده‌اند بی آنكه اعتقادی به جنگ داشته باشند اسلحه به دست گيرند، و تراژدی زندگی را در زمين پديد آورند. بگذريم از انبوه ساده‌دلانی كه صادقانه فدائی جلادانِ خود می‌شوند.
برخی گفته‌اند كه «نوح» يعنی نوحه‌گری كه برمصيبت‌های اولادِ آدم سوگوار است. احتمالا پس از فرونشستن طوفان، نوح باز هم نوح بوده است. شايدهم داستان سوگواری خداوند با نام نوح پيوندی معنايی داشته باشد.
از آن شبِ شعر كه جای يوسف را در كنار خودمان خالی ديده بوديم چندی گذشت. دوست من هم باز به خط مقدم رفته بود. و ديگر او را نديدم تا آنكه روزی دفتر خاطراتش را پيدا كردم. در جايی از دفترش نوشته بود:
« تو خورشيدی و من غروب ‌ای آزادي»
بعد خاطره آن شب را نوشته بود. و باز نوشته بود كه:
 «من يوسف را می‌شناسم. اوشاعر است. شاعر زندگی، من‌هم شعر را دوست دارم. يوسف آن‌طرف خاكريزها است، وگمانم الآن لوله تفنگش را روی پيشانی‌ من نشانه رفته باشد. من‌هم شعر را دوست دارم»





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de