‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





من نگران روح آمريکا هستم
مصاحبه رابرت جی ليفتون روانشناس آمريکايی و محقق در زمينه خشونت با هفته نامه آلمانی اشپيگل در مورد وضعيت روحی آمريکائيان ، بيماری ابرقدرت و حهاد مقدس رئيس جمهور آمريکا 
 
اشپيگل شماره٢٣ ،دوم ژوئن ٢٠٠٣
برگردان: فرهنگ ميرزايی
دوشنبه ١٩ خرداد ١٣٨٢

رابرت جی ليفتون به مدت ٥٠ سال مشعول تحقيق در مورد آثار روانی سوء استفاده از قدرت، اعمال خشونت و کشتار دستجمعی بر انسان بوده است. او که عضوواز پايه گذاران سازمان " پزشکان بين المللی جلوگيری از جنگ اتمي" است، صاحب تحقيقاتی در باره پزشکان (آلمان) نازی، بازماندگان اردوگاههای نازی، سربازان از ويتنام برگشته، وحشت جنگ هسته ای، وضعيت روانی تروريست‌هاست.
ليفتون ٧٨ سل دارد و در حال حاضر به عنوان پروفسور مهمان در دانشگاه‌هاروارد مشغول است. وی يکی از پايه گذاران "روانشناسی تاريخي" است: برای درک بهتر جريان‌های تاريخی، به اين جريانها و بازيگران آنها با ديد يک روانشناس نزديک ميشود.

اشپيگل: پروفسور ليفتون، جنگ عراق تا چه حد آمريکا را دگرگون کرده است؟
ـ جامعه ما دراثر اين لشکرکشی عميقأ متحول شده است ـ آنهم در جهت بنيادگرائی مخرّب. سوء تفاهم نشود: من کشورم را دوست دارم. امّا وطن پرستی به نظر من عبارت است از حفظ نگاه منتقدانه بر اين رژيم و سوء استفاده اش از قدرت. به همين جهت فکر ميکنم که روح آمريکا در معرض تهديد خطر بزرگی است. ما در معرض تهديد از دست دادن اصول اساسی مان هستيم؛ اصولی که اين سرزمين را برای بسياری از ما به کشوری با ويژگی‌های خاص درآورذه است، ايمان به دموکراسی واقعی مثلأ . و حالا به جای آن تبديل ميشويم به جبّار. بسياری از ممالک دنيا ما را به چشم خطرناکترين قدرت موجود می‌بينند؛ قابل درک است.
 
اشپيگل: بر روح امريکا دقيقأ چه گذشته است؟
ــ بسياری از امريکائيها ـ سياستمداران و نيز مردم عادی ـ دچار چيزی شده‌اند که من آنرا بيماری ابرقدرت می‌نامم. در اثرقدرت عظيم تکنيکی و نظامی امريکا، در رهبری ما احساس قادر مطلق بودن بوجود آمده است که همزمان با بنيادگرائی مسيحی جفت شده است. اين بيماری موجب بروز حالت روحی عجيبی ميشود. احساس توقّع آسيب نا پذير بودن، که موجب توجيه اين مسئله است که ما حق داريم به هر کسی که تهديدی عليه اين آسيب ناپذيری باشد، حالا به هر دليل، حمله کنيم.
 
اشپيگل: بيماری ابرقدرت چيزی فراتر ازغرور حاصل از قدرت است؟
ــ عتاصر جديدی دارد. برتری نظامی ما بسياربالاتر از هر قدرتی است که در تاريخ نصيب ابرقدرتی شده است. تفاوت امريکا باامپراتوری انگليس در آن است که امريکا قصد ندارد در کشور‌های مختلف بماند و آنان را اداره کند. امريکا از راه دور و گاهی با حرکت تند نظامی ، مثل جنگ عراق ، حکومت ميکند ودرعين حال ادعای قدرتش بلامنازع است. حتّی ميتوانم بگويم: امريکا ميخواهد خودش بر تاريخ حاکم باشد.
 
اشپيگل: با چه هدفی؟
ــ هسته بيماری ابرقدرت جنگ دائمی برای کسب امنيت مطلق است. بسياری از افراطی گری‌های ما در جنگ عليه ترور از اين ديد ما از امنيت سرچشمه ميگيرد، که مارا به کشتن هر تروريستی در د نيا وادار ميکند. دولت ما ناگزير شکست ميخورد، زيرا آسيب ناپذيری وجود ندارد ـ نه برای جسم نه برای روح ، و نه برای ملت، و نه حتی برای تنها ابرقدرت دنيا. اما توهّم جنگ در کسب آسيب ناپذير شدن مارا وادار ميکند بر حوادث دنيا کنترل محکم تری اعمال کنيم و دنيا را با کوته بينی فزاينده‌ای به خير و شر تقسيم کنيم. ( مثل موش خرمائی که مرتب در حال پا زدن است) در چرخ گردان گير کرده ايم . ابرقدرت هرگز نميتواند آرام بگيرد.
 
اشپيگل: امريکا تا کی در اين حالت طاقت می‌آورد؟
ــ اين دولت شکست ميخورد، هم در سطح ملّی هم بين المللی. سؤالی که ميماند اينست که تا آن موقع چه خساراتی بر دنيا و نيز بر خودمان وارد آورده است. اتفاقاتی که اکنون در عراق می‌افتد نشان می‌دهد که از لحظه پيروزی به بعد حفظ کنترل مطلق ناممکن است. امريکا در حکومت بر عراق و يا بنا گذاشتن دموکراسی در آنجا مشکلات بزرگی دارد. همين جا مشکلات واقعی بيماری ابرقدرت خود را نشان ميدهند: ابر قدرت بالاتر از توانش وارد عمل ميشود.
 
اشپيگل: اين بيماری درمان پذير است؟
ــ مطمئنأ. هيچ چيز غير قابل تغيير نيست. اين ملت به تغيير جهت کامل قادر است. متعصبين بعيد است از مسير خود برگردند، امّا ميتوان آنهارا منزوی کرد. اينجا فشار بين المللی کارساز است. مقاوت آلمان ، فرانسه ، روسيه و چين در سازمان ملل بی نهايت مهم بود. اکنون شدت انزوای امريکا بيشتر از هر زمانی در طول تاريخش است. بدين ترتيب شايد ابرقدرتی امريکا از اوج خود نيز گذشته است.
 
اشپيگل: درمان اين بيماری عدول امريکا ازادعای رهبری دنيا است؟
ــ خير. امريکا بايد قدرت خودرا خوددارتر و عاقلانه تر بکار برد. اگر امريکا مرز‌های توانائی‌های خود را بشناسد به نظر من نشانه بلوغ آن است. البته من شک دارم که اين دولت به چنين کاری قادر باشد.
 
اشپيگل: قبول آسيب پذيربودن چرا برای امريکا تا اين اندازه مشکل است؟
ــ ما آسيب پذير بودن را با شوک دردناک ١١ سپتامبردريافتيم. تا آن زمان امريکائيان در اعتقاد قوی به آسيب پذير نبودنشان زندگی ميکردند. اين اعتقاد بعضأ از شرايط جغرافيائی و حفاظ دو اقيانوس ( در دو طرف امريکا) سرچشمه ميگيرد. بخشی نيز از اين تصور سرچشمه ميگيرد که امريکا کشوری است استثنائی که در آن بروز بسياری از مشکلاتی که کشورهای ديگردچارشان هستند، ممکن نيست.
 
اشپيگل: ابرقدرت زخمی لزومأ جنگجوست؟
ــ جان به در بردگانی که آسيب ناپذيزی خودرا قبول نميکنند دنيا را دشمن خويش می‌پندارند. من بازماندگان خشونت جهنمی اردوگاه‌های آلمان نازی، هيروشيما و ويتنام را مورد مطالعه قرار داده ام، و موارد اشتراکی پيدا کرده‌ام. خطر مرگ رد پائی از خود برجا ميگذارد. برخی خودرا لعن ميکنند ـ چرا جلوی اين اتفاق را نگرفتيم؟ چرا به کمک اين انسانها نرفتيم؟ برخی ديگر دچار حالتی ميشوند که من آنرا پينه بستن و شاخی شدن روح مينامم ، به معنی پائين آمدن توانائی وضعف آمادگی در درک عواطف. يک انگيزه انسانی نيز وجود دارد که وادارميکند معنی حادثه‌ای را که واقع شده بحوئيم. اما اين معنی را در خود حادثه نميتوان يافت. در نتيجه بازماندگان و حادثه ديدگان خودشان اين معنی را می‌تراشند. و اين وظيفه را اغلب با جدّيت مرگ و زندگی دنبال ميکنند. بوش و مشاورانش اين وظيفه امريکائيان را در جستجوی معنی دادن (به حادثه ١١ سپتامبر) به قبضه خود درآورده‌اند. و تفسير بسيار خشنی از آن را به ديگران قبولانده‌اند ـ جنگ برعليه ترورـ .
 
اشپيگل: خود بوش بازمانده حساب ميشود؟
ــ همه امريکائيان بازماندگان حادثه ١١ سپتامبرند ، حتی اگر جان همه ما مستقيمأ در خطر نبوده باشد. پيش از حمله به امريکا، جورج بوش رئيس جمهوری بود بی رنگ و جذبه که حتی در پست خود جا نيافتاده بود، وقتی هم برای اينکار نميگذاشت. با واقعه ١١ سپتامبر بوش رسالت زندگی اش را يافت که آنرا با سرسختی و قاطعيت دنبال ميکند. جنگ عليه ترور هدف زندگی اش شده است. تقسيم دنيا به خير و شر بخشی از اين رسالت است. بنيادگرائی مذهبی او به معنی مسيح نوظهور، و بيماری ابرقدرت را هم به آن اضافه کنيد ـ ميشود خطزناکترين ترکيبی که اکنون دنيا با آن روبروست.
 
اشپيگل: شما در بوش نيروی ديگری ديده‌ايد : شما در او گرايش به " خشونت مقدس" تشخيص داده‌ايد. منظورتان چيست؟
ــ " خشونت مقدس" يعنی آمادگی داشتن برای تخريب شديد بمنظورخدمت به پاکسازی معنوی. دنيايی بايد از ميان برود تا دنيايی بهترجايگزينش شود. من به اين نتيجه رسيده‌ام که انسان تنها در صورتی ميتواند به کشتار دستجمعی انسانهای ديگردست بزند که به نام انجام وظيفه مطلق باشد. خشونت مقدس به اين خاطر تا اين حد خطرناک است که مجری اش آنرا رسالتی مقدس می‌پندارد.
 
اشپيگل: پس خشونت مقدس که بيشتر تخصص بن لادن ميشود؟
ــ در مورد او که واضح است. او ميخواهد تخريب کند ، تا دنيا را پاکسازی کند، تا امريکا را تضعيف مکند ، تا از شر کفار راحت شود. اين امر در مورد دولت بوش وضوح کمتری دارد. رهبران ما خودرا منطقی و نگران دموکراسی دنيا نشان ميدهند. اما دراعمال و حرکاتشان محتوای خشونت مقدس را ميتوان ديد.
 
اشپيگل: بيشتر توضيح دهيد.
ــ بخشی از اين گرايش را در سخنانشان ميتوان ديد. بوش از " محور شر" و از نابود کردن " شر" در دنيا ميگويد. جنگ بوش عليه ترور در زمان و مکان محدود نيست، بی پايان است. هدفش بقول خودش نابودی هر تررويستی در جهان است. همه آنها که مرده باشند ، دنيا ديگر از شر " شر" رها شده است. خود اين البته مزخرف است: کسی که دور دنيا برای تروريست کشی راه ميافتد و سياست جنگ طلبی پيش ميگيرد، موجب بروز تروريست‌های بيشتری ميشود.
 
اشپيگل: اين به نظر شما بيشتر سخنان بيمارگونه رئيس جمهور است؟
ــ البته. گرايشات مقدس مثلأ در سند استراتژيک امنيت ملی ٢٠٠٢ نيز خود را نشان ميدهد. آين سند خواهان سلطه مطلق امريکا بر تمام مناطق دنياست. هيچ کشوری حق ندارد سلطه ما را زير سؤال ببرد و يا حتی فکر برابری با ما را به ذهنش خطور دهد. اين بخشی از توهّم کنترل دنيا و حتی تاريخ است. اين سند بسيار رک است. حمله به کشورهای ديگر را، در صورت لزوم به تنهائی، به تأکيد درست ميداند. بر لزوم ايجاد دموکراسی در تمام دنيا تأکيد ميکند. و بدين ترتيب نمايشگر نوع غير مذهبی ايده تخريب دنيا به منظور نجات آن است.
 
اشپيگل: نمونه‌های ديگری از خشونت مقدس در تاريخ وجود دارد؟
ــ تاريخ سرشار از اين نمونه‌هاست. ناسيونال سوسياليست‌ها ( نازی‌ها) نيزيک جنبش مقدس غيرمذهبی بودند. آنها سعی در پاکسازی بيولوژيک دنيا داشتند. يهودی‌ها را می‌کشتند تا به خيال خود از شر ژن و نژاد بد راحت شوند. کمونيستها ميخواستند دنيا موجود بورژوازی را نابود کنند تا برخرابه‌های آن دنيای ايده آل کمونيستی را بنا کنند. خيلی پيشتر از آنها جنگجويان صليبی وارد خاورميانه شدند تا کفار ومسلمانان و يهوديان را بکشند. خشونت مقدس گرايش عموم بشر است و ربطی به مذهب يا گروه مشخصی ندارد.
 
اشپيگل: علت گرايش بشر بدان چيست؟
ــ خشونت مقدس بخشی از اسطوره جهانی تولد و تولد دوباره ، تخريب و نوسازی، و مرگ به مثابه راهی به جاودانگی است. اينها همه برميگردد به ابتدای تاريخ. واين بدين معنی است که ما آفريدگانی هستيم که بر مرگ خويش واقفيم.
 
اشپيگل: عاملان اين نوع خشونت چه سودی از اين کار نصيبشان ميشود؟
ــ خشونت مقدس دو نياز قوی بشری را اقناع ميکند: به آرزوی خدمت به اصل مطلق جلای معنوی ميدهد. در خشونت مقدس، عامل خشونت نمی‌ميرد. او جزئی از رسالت الهی ميشود ، خودرا جاودانه ميکند. انسانها آفريدگانی هستند که مدام در جستجوی معنی هستند. خوشمان ميايد که مرگ ما جزئی از يک طرح و حکمت الهی باشد.
 
اشپيگل: فرهنگی هم وجود دارد که در مقابل اين بينش مصونيت داشته باشد؟
ــ خير. شوکو آساهارا ـ رهبر فرقه آاوم، که عامل حمله با گاز سمی در متروی توکيو بود، بزرگشده محيطی کاملأ آرام و بودائی بود. به نظر او اين حمله آغاز نوشدن معنوی بشريت بود. او خود را به داستان آرماگدون ربط ميدهد که افراطی ترين داستان خشونت مقدس است، داستان نهائی ترين و تعيين کننده ترين جنگ بين خير و شر.
 
اشپيگل: شما کتابی در باره آساهارا نوشته‌ايد و در آن در باره تفکر خشونت مقدس در سراسر دنيا هشدار داده‌ايد. به نظر خودتان اين پيشگوئی ١١ سپتامبر نبوده است؟
ــ من طبيعتأ نميتوانستم اين واقعه را پيشگوئی کنم. اما گفته بودم که ما شاهد ترکيبات مختلفی از جديدترين متعصبين
 با جديدترين سلاح‌ها خواهيم بود که از آساهارا موفق تر خواهند بود. اين نظريه همچنان پا برجاست.
 
اشپيگل: اگر ميخواستيد به دولت بوش روش درمانی تجويز کنيد، چه نوع درمانی تجويز ميکرديد؟
ــ با بن لادن نميشود سر يک ميز نشست، چرا که متعصب است. اما ميتوان اورا منزوی کرد و با محيط پيرامون او رابطه برقرار نمود. چه فرد باشد چه کشور: ما بايد به نياز‌های آنها احترام بگذاريم و آلترناتيوی به آنهاعرضه کنيم، به منظور حفظ خودمان و آنها از عواقب پيوستن آنها به جريان خشونت مقدس. اين بهترين روش مقابله با تروريسم است. گاهی نيز زور لازم ميايد که بايد باخودداری و در چارچوب بين المللی اعمال شود.
 
اشپيگل: بزودی صد‌ها هزار سرباز از عراق به خانه باز ميگردند. به نظر شما آنها ميتوانند دوباره وارد جامعه شوند؟
ــ امريکا با سربازان از جنگ برگشته به تناسب حمايت عمومی از آن جنگ رفتار ميکند. کسی که در ويتنام بود با برخوردی سرد استقبال شد. فکر ميکنم اين جنگ از حمايت عمومی برخوردار بود. عليرغم اين، مشکل اين است که در اينجا هم افراد غيرنظامی را برای کشتن تربيت کرده‌اند. اما اينها به محض بازگشت ديگر حق کشتن کسی را ندارند.
 
اشپيگل: دست کم چهار سرباز امريکائی پس از بازگشت از افغانستان همسرانشان را کشته‌اند.
ــ افرادی که در جنگ بوده‌اند، و آگاهند که غير نظامی هم کشته‌اند ، و يا ـ مثل افغانستان و حتمأ در عراق نيزـ به اعمال فجيعی دست زده‌اند، دچار حالات وحشتناکی ميشوند. بسياری از آنها که از عراق برميگردند با روان زخمی باز ميگردند ، بسياری دچار ترس‌ها و کابوس‌هايی خواهند بود، برخی ممکن است به عارضه گرايش به خشونت دچار شوند، حتی اعمال خشونت نسبت به نزديکترين کسانشان. اما اينها همه به نظر من مشکل کوچکتر ماست. مشکل بزرگتر پينه بستن عواطف وخشن شدن احساسات همه امريکائيان است، چه سرباز و چه غير نظامی. توانائی همدردی با ديگران را از دست ميدهيم.
 
اشپيگل: اينهم از عوارض بيماری ابرقدرت است؟
ــ بله. اين امر به سربازها القا ميشود: ميتوانند بکشند بدون اينکه خود متأثر و ناراحت شوند. حساسيت شان را دربرابر فجايعی که بر ديگران تحميل ميکنند ، از دست ميدهند. تازه وقتی که خودرا در خدمت وظيفه‌ای الهی بدانند اين مسئله شديدتر هم ميشود ـ و اين دقيقأ همان چيزی است که اين دولت ميخواهد به خوردمردم بدهد. يک ملت حساسيت خود را از دست ميدهد. درد‌ها و نيازهای ملل ديگر را کمتر و کمتر درک ميکند و به راحتی به خشونت رو می‌آورد. به همين دليل است که ميگويم من نگران روح امريکا هستم.
ـ پروفسور ليفتون متشکريم.






[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de