| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
روايت آن روزهای دوزخی
منبع: الوسط (ضميمه هفتگی
روزنامه فرامنطقهای الحيات - چاپ لندن)
ترجمه و تلخيص: سعيد آقاعليخانی مندرج در هفتهنامه «تابان» ، چاپ قزوين دوشنبه ۳ شهريور ۱۳۸۲ اشاره: «حسين يوسف ربيعه» يكی از كسانی است كه از اعدام نجات يافته است، او شاهد زنده قتل عامهاست كسی كه از محل گورهای دسته جمعی باخبر بود و جای آنها را به ديگران نشان داد. حسين، اعدام برادر، عمو و پسرعموهايش را به چشم خود ديده است و مدتها پس از آن واقعهی شوم نيز خود و خانوادهاش تحت فشارهای شديد امنيتی بودهاند؛ اين فشارها كه 12 سال به طول انجاميد، دليل اصلی كابوسهای هر شب «حسين ربيعه» بوده است. وی آنقدر به سازمان امنيت، رفت و آمد داشت كه تمام كارمندان آنجا را میشناخت و اگر شكنجههای سازمان امنيت نبود چندان بيراهه تلقی نمیشد كه آنجا را «خانه دوم» حسين بناميم. «من خوشبختترين آدم عراق و بلكه تمام دنيا هستم» با اين عبارت كوتاه، حسين احساس خود از سقوط حكومت صدام را نشان میدهد. داستان او مثل يك فيلم سينمايی با عناصری درام است كه واقعيت و خيال در آن به هم آميخته، رنجی كه حسين 37 ساله اهل نجف كشيده است اگرچه منحصر به فرد، اما بسيار شبيه داستان دهها يا صدها هزار عراقی ديگری است كه به نوعی از ظلم و جور نظام حاكم بر عراق به تنگ آمده بودند. فاجعه پس از شورش مردمی در مارس 1991 يعنی پايان جنگ كويت رخ داد. شهرها يكی پس از ديگری به آشوب كشيده میشد، اين آشوبها از بصره شروع و به تمام شهرهای جنوبی و نيز شهرهای كردی شمال عراق گسترش يافت، حكومت عراق هم چاره را در يك چيز ديد: قتل عام. در سرتاسر عراق اعدامهای دسته جمعی بی هيچ محاكمهای صورت میگرفت و تمام اين حوادث در حالی رخ میداد كه آمريكايیها میتوانستند به مدد سلاحهای سنگين و تجهيزاتی كه در منطقه مستقر كرده بودند مانع اقدامات وحشيانه ارتش شكست خورده عراق شوند. حسين به عنوان يكی از نجات يافتگان آن وقايع شوم، سقوط ديكتاتوری صدام را حتی در خواب هم نمیديد. حسين اكنون ليست 55 نفرهای از شكنجه گران سازمان امنيت را در دست دارد اما به انتقام نمیانديشد كه معتقد است: «خداوندبهترين انتقام گيرنده است» اگرچه بدش نمیآيد كه اين افراد را برای نمايش عمومی داخل قفس كنند و در تمام استانها بگردانند تا پشيمانی و حسرت طعم بدتر از مرگش را به آنها بچشاند. او علاقهای به خونريزی و تمايل چندانی به شرح زندگیاش ندارد. پس از سقوط صدام او جرأت يافت تا به همراه خويشاوندانش به منطقه خان الربع (خارج از نجف) برود تا گورهای دسته جمعی را نشانشان بدهد. او در آنجا جسد عمويش را از روی لباسهايش شناخت، اما هيچ گاه نتوانست برادر و پسرعموهايش را پيدا كند و اينك شرح ماجرا… آغاز ماجرا بعد از شكست ارتش عراق در كويت و عقب نشينی باقيمانده آنها، در سال 1991 شورش مردم نجف (مارس 1991) آغاز شد و طی 16 روز مردم، شهر را به تصرف خود درآوردند. هفت روز پس از آغاز شورش، چرخبالهای ارتش عراق با پرواز در ارتفاع كم و با استفاده از بلندگو از مردم نجف خواستند كه برای نجات جان خود از منازلشان بيرون بيايند. حسين میگويد: «به همراه خانواده خود، برادر و عمويم سوار اتومبيل شديم و به سوی خارج شهر حركت كرديم، تصميم گرفتيم در مزارع اطراف شهر اطراق كنيم، مدتی را آنجا بوديم كه خبر رسيد نيروهای اطلاعاتی امنيتی و عناصر حزب بعث با هدف قرار دادن مناطق مهم شهر خصوصاً مرقد امام علی (ع) با آتشبارهای سنگين، شهر را به تصرف خود درآوردهاند. 9 روز بعد به خانههايمان برگشتيم؛ اما قبل از آنكه به خانه برسيم نيروهای امنيتی كه در نقاط مختلف شهر پخش بودند ما را در محله «الحسين» بازداشت كردند. من، برادر و عموی 80 سالهام به همراه دوپسرش جمعاً 5 نفر بوديم كه پس از بازداشت، ما را به مسافرخانه «النجف» بردند و در سردابهی آنجا حبس كردند. هيچ كدام از ما در شورش شركت نداشتيم، بعثیها همچنين تعدادی از كويتیها، سعودیها و بحرينیها را داخل خانههايشان بازداشت كرده بودند، دستگيریها باتوجه به شركت يا عدم مشاركت افراد در شورشها صورت میگرفت و مردم كوچه و خيابان، جوان و پير همه و همه جزو بازداشت شدگان بودند. همان روز نيروهای امنيتی ما را به منطقه دورافتادهای به نام «المطحنه» بردند، در آنجا بود كه «طه ياسين رمضان» معاون رييس جمهور و حسين كامل (داماد صدام كه به هنگام بازداشت از اردن در فرودگاه بغداد توسط عدی كشته شد) را ديديم تا ظهر افراد بازداشت شده جديدی را به جمع ما اضافه میكردند، تا جايی كه به شب نرسيده، حدوداً 600 نفر شديم. صبح روز بعد نيروهای سازمان امنيت از روی ليست، اسامی را میخواندند و پس از اينكه دستها را از پشت میبستند افراد را سوار كاميونها میكردند. در هر كاميون 8 نظامی مراقب اوضاع بودند و با اينكه چشمانمان را نبسته بودند، اما از ترس مأموران و نگاه ممتد به زمين، جايی را نمیديديم، چند نفری هم كه ناپرهيزی كرده بودند با ضربه قنداق تفنگ نقش زمين شده بودند. پس از اينكه سی، چهل نفرمان را در كاميون چپاندند به سمت منطقهای در مسير كربلا- بغداد حركت كرديم. مسير بيابانی با پايگاههای متعدد ارتش كه تجهيزات و ادوات نظامی آن كاملاً هويدا بود را يكی پس از ديگری پشت سرگذاشتيم تا اينكه به تقاطع «الكفل» در سی كيلومتری «نجف» رسيديم. طبعاً، نمیدانستيم به كجا میرويم و اصلاً آنجا كجاست، تنها چيزی كه ديده میشد بيابان و شنزارهای داغ بود. مدتی بعد كاميون توقف كرد و سربازان ما را پياده و به دستههای چهارنفری تقسيم كردند. سعی كردم نگاه دقيقتری به اطراف بياندازم. خدای من! باور كردنی نبود، قبلاً حفرههای بزرگی را در كنار هم حفر كرده بودند به نحوی كه كاملاً مطمئن شدم كه میخواهند ما را اعدام و همانجا دفن كنند. لحظه واقعاً وحشتناكی بود، ناگهان احساس كردم تمام وجودم در حال انابه و زاری به درگاه الهی است مدت زمان زيادی نگذشته بود كه ناخودآگاه زدم زير گريه. حسين میافزايد: «بيابان پر از افراد مسلح و اسرايی بود كه با چشمان وحشت زده منتظر عاقبت شوم خود بودند، به نوبت عدهای را لب حفره مینشاندند و بعد چهار سرباز شروع به تيراندازی میكردند و ما نيز بايد در آن شرايط رقت بار منتظر میمانديم تا نوبتمان شود وقتی من و سه تن ديگر لب حفرههای پر از جسد نشاندند فهميدم كه حالا ديگر نوبت ماست». حسين نحوه اعدام را اينگونه شرح میدهد: «مردان مسلح چهار نفر را دست بسته روی لبه حفره و پشت به آن مینشاندند، چهار- پنج متر فاصله میگرفتند و در حالی كه چشم قربانی به تفنگ دوخته شده بود، شليك میكردند. پس از شليك گلوله، جسد خود به خود داخل حفره میافتاد و پس از سقوط، نوبت تيرخلاص بود تا مطمئن شوند طرف مرده است.» حسين به اينجا كه میرسد دچار رعشه میشود و به سختی لحظاتی كه در دوقدمی مرگ قرار گرفته بود را شرح میدهد: «برايتان حال و روز كسی كه بیهيچ گناهی آن هم در يك بيابان برهوت در چند قدمی مرگ قرار گرفته، به هيچ وجه قابل تصور نيست ما گروه آخر بوديم و اقوامم قبل از من به آنجا رسيده بودند كه من، هم شاهد اعدام و هم اجساد غرقه به خونشان بودم». وقتی حسين كامل آمد ناگهان و در حالی كه منتظر شليك افراد مسلح بوديم صدايی را شنيديم كه میگفت: تيراندازی نكنيد، «جناب حسين كامل» تشريف آوردند و مدتی بعد همهی افراد مسلح به حسين كامل رو كردند و خبردار ايستادند، حسين كامل از اتومبيل پياده شد و خطاب به سربازان گوش به فرمان گفت: كارتان را زودتر انجام بدهيد قبل از غروب بايد همه چيز تمام شده باشد. افراد مسلح دوباره آماده شليك شدند، من مثل آدمهای مست از خود بیخود شده بودم و سعی داشتم به نحوی تكان بخورم، بدنم كاملاً بیحس شده بود، نمیتوانستم به تفنگی كه لحظاتی بعد جانم را میگرفت خيره شوم، به اميد واهی رهايی، سر و بدنم را تكانی جزيی دادم كه ناگهان صدای مهيبی را شنيدم، گونهها و كتفم سوخت و در حالی كه با وحشت شاهد فواره خون بودم، زمين دور سرم چرخيد و با صورت به داخل حفره اجساد پرتاب شدم، با ترديد از خود میپرسيدم: مردهام يا زنده؟ كه شنيدم يكی فرياد زد كار را تمام كنيد. منظورش تيرخلاص بود و بعد صدای چند گلوله كه درست نزديك من شليك میشدند، همان صدا دوباره به گوش میرسيد: چيزی به غروب نمانده، نيم ساعته كار را تمام كنيد، گروههای بعدی هنوز ماندهاند. حسين اينگونه به شرح حال خود در آن شرايط میپردازد: «درد، ترس، وحشت و ترديد، وجودم را فراگرفته بود؛ از هيچ چيز حتی مرگ يا زنده بودنم مطمئن نبودم در ميان همهمههايی كه نمیدانم از كجا میآمد از خود میپرسيدم: اينجا كجاست؟ آن دنياست؟ چرا نمردم؟! و سپس صدای كاميونهايی كه دور میشدند به گوشم رسيد. بعد از چند دقيقه سعی كردم تكانی به خود بدهم در همين لحظه بود كه ديدم يك سعودی با پای مجروح، يك مرد اهل نجف به نام «حازم الجبوری» كه برادر و پدرش را اعدام كرده بودند و دو عراقی ديگر كه گلوله در فك يكیشان گير كرده بود، نيز مثل من زنده ماندهاند و تقلا میكنند. «الجبوری» هنوز هم زنده است و خارج از نجف زندگی میكند و آن مرد سعودی هم به كمك يك عرب باديهنشين با عبور از صحرا خود را نجات داد. به هر حال از حفره بيرون آمديم، باور كردن آنچه در برابرمان خودنمايی میكرد، مشكل بود. صحرا پر از حفرههای آكنده از اجساد بود كه در غروب غمانگيز خورشيد، نفس كشيدن را سخت و زجرآور میكرد. هر پنج نفرمان خونريزی و درد داشتيم و در بيابان تاريك چون كودكان، گاهی مینشستيم و گاهی لنگ لنگان در حالی كه میگريستيم بی هدف گام برمیداشتيم، شديداً تشنه بوديم تا اينكه به يك منطقه باديه نشين رسيديم، ساكنان آنجا به ما پناه دادند و تشنگیمان را با آب و شير برطرف و به ما نصيحت كردند كه مراقب باشيم، چون منطقه پر از بعثی است؛ سپس ما را به يك منطقه امن در مسير «الكفل» انتقال دادند، كيلومترها راه را طی كرديم تا به يكی از مزارع اين منطقه رسيديم؛ زن و شوهری كه آنجا بودند جوانمردانه ما را پذيرفتند و ضمن پانسمان زخمهای ما رختخواب نيز در اختيارمان گذاشتند. متأسفانه ماده ضد عفونی كننده «دتيول» موجود در خانه برای ما 5 نفر كافی نبود و وضعيتمان –خصوصاً كه من جراحت بيشتری داشتم- رو به وخامت میرفت فردای همان روز آنها را ترك كرديم و حدود 7 تا 10 روز، آن هم شبها از مزارع عبور میكرديم و سپس از هم جدا شديم، من شبانه به نجف رسيدم و به خانه پدرزنم در محله «العروبه» رفتم، 4 روز آنجا ماندم و 5 روز بعد را در محله «الحنانه» خانه پسرعمويم بودم.» حسين میافزايد: «دردم، هر روز بيشتر میشد ولی از ترس مأمورين جرأت رفتن به بيمارستان نجف را نداشتم». سفر به بغداد يك زن كرد به نام «وداد» كه دوست خانوادگی برادرام حسن بود و در محله «الدوره» بغداد تجارت میكرد به نجف آمد و با شجاعتی مثال زدنی مرا سوار اتومبيلی كرد كه خودش رانندگی میكرد او با يك نبوغ مثال زدنی توانست از ايستگاههای بازرسی متعددی كه در مسيرمان وجود داشت، عبور كند و بدين ترتيب 20 روز بعد از آن روز شوم مرا به منزل برادرم در بغداد برد. در آنجا دوست پرستار وی به نام «مهدی» به مداوای من پرداخت. به واسطه وجود خطرات بیشمار، هنوز رفتنم به بيمارستان بغداد مقدور نبود؛ به همين دليل مهدی شبانه و بدون تجهيزات و حتی «بانداژ» به سراغم میآمد اما اينها كافی نبود؛ من به مداوايی اساسی نياز داشتم و چون امكانش در عراق نبود عازم ايران شدم اين سفر در واقع به خودكشی شباهت داشت امابرای من كه ديگر چيزی برای از دست رفتن نداشتم فرقی نمیكرد. يك راننده كرد مرا از طريق سليمانيه، بانه و پنجوين به منطقهای كردنشين در ايران برد. سه ماه آنجا بودم و پس از معالجه به كردستان عراق بازگشتم و دوماه در «شقلاوه» ماندم تا اينكه يك شناسنامه جعلی گرفتم و اسمم را به «طالب» تغيير دادم؛ سپس يك ماه در بغداد ماندم و در نهايت به كمك ديگر برادرم به نجف بازگشتم. حسين بدترين لحظات را زمانی میداند كه در رفت و آمد ميان شهرها میبايستی از گزند مأمورين امنيتی مصون بماند، خصوصاً زمانی كه در مسير بغداد – نجف و بغداد – كردستان در حركت بوده است. حسين از ترس مأموران، جرأت نداشت به خانهاش برود و 7 ماه تمام بين خانه برادرانش در رفت و آمد بوده است تا اينكه میفهمد مأموران امنيتی نجف پی به حضور او بردهاند. شخصی به نام «نجم الجلاوی» به پدر حسين اطلاع میدهد كه نيروهای امنيتی از طريق جاسوسانی كه در كردستان و ديگر نقاط دارند كاملاً از ماجرای حسين و سفرش به ايران مطلعند و از او میخواهند كه پسرش را تسليم كند اما پدر حسين با اين استدلال كه پسرش بیگناه است از خواسته آنها سر باز میزند. ظاهراً «الجلاوی» كه يك تاجر ظاهر الصلاح نيز بوده با سازمان امنيت رابطه داشته است و اگرچه با آنها همكاری نمیكرد اما به دليل رابطه گرمی كه با مقامات امنيتی داشت عده زيادی را از خطر مرگ رهانيده بود، هم او بود كه مقدمات ديدار مدير كل امنيت نجف «حميد حسين رحيم» با پدر حسين را فراهم میكند و با وعدهی آزادی، حسين را راضی میكند كه به ديدار وی رفته و به سؤالاتش پاسخ دهد. بازجويی در سازمان امنيت بعد از يك هفته حدوداً 16/9/1992 حسين با اين احتمال كه ديگر خانوادهاش را نخواهد ديد با آنها وداع كرد و راهی سازمان مخوف امنيت شد. او میگويد: «كسی كه وارد سازمان امنيت میشود، مفقود و كسی كه از آن خارج میشود، تازه متولد محسوب میشود و عموم كسانی كه وارد آن میشدند اميدی به بيرون آمدن نداشتند». او میافزايد: «وقتی خانه را ترك میكردم به پدرم وصيت كردم كه مواظب زن و دختر كوچكم باشد. صبح هنگام بود كه از منزل و در حالی كه خانوادهام به شدت میگريستند، خارج شدم. به محض ورود به ساختمان سازمان امنيت نجف، چهار افسر امنيتی شروع به بازجويی از من كردند آنها از همه چيز باخبر بودند؛ از لحظه اعدام دسته جمعی تا سفرم به ايران و حتی بازگشت به نجف. به محض اينكه بازجويی تمام شد دست به دامانشان شدم و گريه و زاری راه انداختم، در حالی كه عكس صدام را با ولع میبوسيدم فرياد میزدم: زنده باد صدام، زنده باد صدام، من تمام اين كارها را انجام دادم چرا كه به خوبی میدانستم ورود به سازمان امنيت، توی دهان شير رفتن است. اينجاست كه برای نجات جانت بايد دست به هر كاری بزنی.» حسين میافزايد: «بعدازظهر الجلاوی (تاجر) به رييس سازمان زنگ زد و از حال من پرسيد او مرا بیگناه دانست و با ضمانت من تمام مسؤوليتم را به عهده گرفت، سپس يكی از افسران، تمام مداركی كه به من مربوط میشد را از بين برد و خطاب به من گفت: از صدقه سر رييس، تو آزادی! من هم بلافاصله از رييس تشكر كردم، اما او يكدفعه فرياد زد: خفه شو! فقط از صدام، نه خدا و نه پيمغبر فقط از صدام تشكر كن و بس» حسين تأكيد میكند كه الجلاوی برای بار دوم او را از مرگ نجات داد و ادامه میدهد: «نجم الجلاوی بدون مشاركت در جنايتهای سازمان امنيت به خاطر روابط حسنهاش با آنها جان خيلیها را نجات داد. برادر وی نيز در شهر «البدر» هتلی داشت كه به شكل رايگان به افسران امنيتی سرويس میداد و خود الجلاوی نيز بدون اينكه كسی بداند، رشوههای كلانی به مقامات امنيتی میداد اما با اين وجود در ازای اين هزينهها چيزی از نجات يافتگان نمیگرفت». حسين میافزايد: «وقتی از سازمان بيرون آمدم هنوز باورم نمیشد زنده برگشتهام، بلافاصله يك تاكسی گرفتم و به راننده گفتم: برو خانه؟ گفت: نشانی؟ - نمیدانم كجا زندگی میكنيد؟ سازمان امنيت! راننده، حسابی جا خورد و با تعجب پرسيد آنجا چه كار میكنيد؟ كارم است و او هم بلافاصله بیهدف راه افتاد تازه در مسير راه بود كه نشانی خانهام را به خاطر آوردم و به راننده گفتم: برو خيابان كربلا. وقتی به خانه رسيدم در زدم، برادرم از آنسو پرسيد، كيه؟ - منم، منم و ديگر نتوانستم چيزی بگويم، برادرم دوباره پرسيد، كيه؟ و درب را گشود و ناگهان فرياد زد: حسين! حسين آمد و زد زير گريه تا ساعتها تمام خانواده به شدت میگريستيم.» تداوم شكنجهها كار حسين ربيعه تمام نشد و تعقيب، بازجويی و شكنجهها تا همين اواخر ادامه داشت، اين وضعيت با افزايش تنش ميان ايالات متحده و عراق افزايش يافت تا جايی كه حسين لااقل هفتهای يك بار به سازمان امنيت میرفت. در آنجا چشمها و دستانش را میبستند و زير ضربات مشت و لگد از او میخواستند كه به كارهای نكردهاش اعتراف كند. خود حسين به طنز میگويد: «من تمام مأموران امنيتی را از روی صدايشان میشناختم و اگر شكنجههای سازمان نبود به شما میگفتم كه در واقع آنجا «خانه دوم» من بود!». او ادامه میدهد: «بهانه افسرانی كه به سراغم میآمدند اين بود كه، رييس قيافه تو را فراموش كرده است! به هر حال هر وقت كه صدای درب میآمد، همهی اهل خانه مضطرب میشدند و من دائماً از خود میپرسيدم آيا به سراغ من آمدهاند؟ هر بار كه آنها میآمدند درميان گريه خانواده، با آنها خداحافظی میكردم و مدتی بعد با سر و صورتی زخمی بازمیگشتم. اين فشارها و مرگ برادرم باعث شد، مادرم در سال 1993 فوت كند، پدرم نيز دچار ناراحتیهای عصبی شده بود و دائماً سر و صورتش را خراش میداد». حسين میگويد شايد ذكر دو خاطره از اين ايام خالی از لطف نباشد: «يك بار يكی از افسران امنيتی كه مرا بسيار شكنجه میكرد، آنفلوآنزا گرفته بود، او به سراغ من آمده بود تا در ميان خرت و پرتهايم يك قرص مسكن «پنادور» برای او پيدا كنم، من از فرصت استفاده كردم و به خيال خودم خواستم وجدانش را بيدار كنم اين بود كه با هيجان گفتم: درد شديدی داری؟ درست میگويم؟ او به علامت تأييد سرش را تكان داد؛ من هم بلافاصله ادامه دادم: برادر اگر اين طور است چطور راضی میشوی من 12 سال تمام شكنجه شما را تحمل كنم و زن و بچهام دائماً در هراس باشند، او چيزی نگفت و رفت، دو روز بعد به سراغم آمدند و مرا به سازمان امنيت بردند افسری كه آن روز از من قرص گرفته بود پشت ميز نشسته بود، با ديدن من از كوره در رفت و فرياد زد: حرامزاده دو روز پيش چه غلطی كردی؟ گريه امانم نداد، گفتم: نفهمی كردم… خوردم و بعد شكنجهها شروع شد. يك بار هم مرا بیدليل به دفتر معاون سازمان «سرهنگ قحطان» بردند و حسابی كتكم زدند هر چه میپرسيدم چرا میزنيد؟ ضربهها، شديدتر میشد، ناگهان سرهنگ قحطان وارد اتاق شد و به من گفت: چرا چند سال پيش فرار كردی؟! گفتم: ترسيدم. گفت: چرا؟ لابد جرمی مرتكب شده بودی، گفتم: خير قربان اما شما همان كسانی هستيد كه در كويت به 33 كشور جهان پوزهبند زديد؛ چطور من عاجز، از شما نترسم! سرهنگ قحطان لبخندی زد و گفت: احسنت! بلند شو جانم، میتوانی بروی و بعد به همكارش گفت: در صورتجلسه بنويسيد اشتباهاً به جرم سرقت اتومبيل بازداشت شده است و بعد مهربانانه گفت برو جانم! زن و بچهات به تو نياز دارند!!! عراق بعد از صدام حسين با آنكه فهرستی 55 نفره از افرادی كه آزارش دادند را در اختيار دارد، به انتقام فكر نمیكند اگرچه میگويد: دوست دارم آنها را در قفس بياندازند و در تمامی استانها بگردانند فكر میكنم حسرت قدرت پوشالی و فروپاشيدهشان بدتر از مرگ باشد اما اينكه بخواهم آنها را بكشم، نه! خدا خودش بهترين انتقام گيرنده است. آری! اين سرگذشت كسانی است كه هر كدام به تنهايی بر جان، مال و ناموس يك ملت مسلط بودند و با يك اتهام ساده و به بهانه اقدام عليه صدام يا امنيت ملی، افراد را به هلاكت میرساندند. هم اكنون حسين در خانه كوچكی كه متعلق به پدرش است، زندگی میكند و به فروش سيگار و وسايل خرده ريز مشغول است. او میگويد: «من واقعاً خوشبختم، مهمترين چيز برای ما خلاصی از دست صدام بود و اگر كسی از من در مورد وضعيت كنونی عراق بپرسد، میگويم: من خوشبختترين آدم عراق و بلكه جهانم، برای من، نبود برق، بنزين و آب اهميت ندارد بلكه نبودن ظالم مهم است. تمام شدن دورانی كه هر شب كابوس میديدم و يك ضربه درب جانمان را بالا میآورد مهم است. حالا ديگر اين طور نيست و من خوشبختترين انسان روی زمينم!». |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |