| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
« ديو بد مست سياست» و عفريت جنگ (۱)
* آرزوی مداخله نظامی آمريکا در ايران،
خواست تشنگان قدرت است که برای رسيدن به هدف به هر وسيلهی ناشريف متوسل
میشوند
* تقدير مردم ايران نبايد در منگنهی جنگ افروزی قدرتهای بيگانه و خودکامگی جباران داخلی تعيين شود. ميراث معنوی و بزرگ جنبش ملی ايران دوران مصدق، سيمای نوين خود را در جنبش آزاديخواهی با طراوات ميليونها زن و مرد جوان ايرانی، جلوهگر ساخته است ناصر رحيمخانی دوشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۸۲ ديو بد مست سياست تنوره کشيد. رسوا شد.
رسوايی و شکست اخلاقی، سياسی باند راهزنان پنتاگون. پيروزی معنوی رنگين کمان صلح و
حقيقت و دموکراسی.
می گويم شکست اخلاقی، سياسی و نه اخلاقی- سياسی. زيرا به باور من اخلاق را با سياست پيمان و پيوندی نيست. و يعنی نبوده است. و جنگ را هنوز اگر ادامهی سياست با وسايلی ديگر و با زبانی ديگر بدانيم، آنگاه سياست جنگ طلبانه و جنگ اشغالگرانه، اخلاق را و حقيقت را و دموکراسی را بيرحمانهتر و بيشرمانهتر از سياست متعارف، در قتلگاه جنون جنگ، قربانی میکند. اولين قربانيان جنگ همين اخلاق و حقيقت و من. منِ فرد. ذات مفرد من. من شهروند يگانهی جهان متکثر مدرن. جهانی که میخواهند در اوج شکوفائی تکنولوژی مدرن به قعر بربريت پيشامدرن پرتابش کنند. گفتم و میگويم باند راهزنان، زيرا که بانداند و راهزناند. و اضافه میکنم راهزن نه عيار و جوانمرد. راهزن شياد. باند راهزنان شياد پنتاگون. بانداند زيرا شماری کمتر از انگشتان دست از راستترين ايدئولوگها و برنامه ريزان پنتاگون و دايرههای قدرت، بر فراز نهادها و ارگانهای قانونی و قانون گزاری خود آمريکا، طرح تغيير جغرافيای سياسی جهان را تدارک ديده اند. راهزناند زيرا خارج از دايره قانون، حقوق بين الملل، قوانين بين المللی و نهادها و تأسيسات بين المللی را آشکارا بی اعتبار میکنند. پايمال میکنند و زور عريان را همانند قطاع الطريق جايگزين قوانين و مقررات و نهادهای بين المللی میکنند. شياداند زيرا دروغ همزاد راهزنی و زورگوئی آنان است. از زمان فاجعه دهشتناک يازده سپتامبر تا کنون میخواهند با «منطق» و «زبان» بن لادن، هستی رنگارنگ را تخته بند ثنويت «خير» و «شر» جهان مانوی خويش کنند، خويشتن خويش و هم کلامان را «خير» مطلق و همه ديگران را در راسته ي«شر» مطلق و همسوی «بنيادگرايی» و «تروريسم» جار زنند. «منطق» و «زبان» بنيادگرائی «خودی» در برابر «منطق» و «زبان» بنيادگرائی غيرخودی. جهان «خير» و «دموکراسی» در برابر جهان «شر» و «تروريسم». پادزهر مفاهيم «اسلام» و «کفر» بن لادن، «مسيحيت» و «تمدن غرب». همسانی شگفت«منطق» و «زبان» نيروهای ناهمسان! و شگفتا رئيس جمهور اولين کشور دارای دموکراتيکترين و لائيکترين قانون اساسی جهان، در گفتار سياسی و سياست بين المللی با زبان بنيادگرائی مسيحی سخن میگويد با در آميختن دين و دولت و برانگيختن احساسات مذهبی و فرهنگی به ضدمذهب و فرهنگ ديگر. و شگفتا که طارق يوحنا عزيز، مسيحی کلدانی، رهبر بعثی لائيک از «جهاد» میگويد. و خوشا پاپ ژان پل دوم وارث کليسای کاتوليک با ميراث جنگهای صليبی و دادگاههای تفتيش عقايد، که امروزه در موعظهها و نيايشهای مذهبی، ارزشهای لائيسته، دموکراسی، صلح، برابری و برادری پيروان مذاهب گوناگون را بازتاب میدهد: بنام خدا و بنام کتابهای مقدس و بنام مذاهب، جنگ افروزی نکنيد. و من سرگردان ميان «سنت» و «مدرنيته»، ميان «دموکراسی» و «ديکتاتوری» حيران ماندهام که جهان نورانی «خير» را «اختيار» کنم يا به «اجبار» روح خود را بسپارم به دست تقدير«شر»؟ در جنگ «دموکراسی» و «ديکتاتوری» جانبدار «خير» هستم يا «شر»؟ در صف «حق» ايستادهام يا در جبههی «باطل»؟ «رومی»ام يا «زنگی»؟ می گويم: نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگ ام. می شود مگر با «منطق» بوش و بن لادن «بر» ما نباشی اگر «با» ما نباشي؟ استالينيسم بود يا مک کارتيسم؟ اما اصلاً «رومی» کيست و «زنگی» کدام است؟ من بهر دو سو که نگاه میکنم «زنگی» میبينم و «تيغ در کف زنگی مست» میبينم. پس اصلاً «حق» کجاست؟ از کجا بر میخيزد و «حق» با کيست؟ میگويم الحق لمن غلب. انديشهی سياسی و سنت سياسی ايرانی - اسلامی در تلاش نافرجام برای سامان دادن نظريه قدرت سياسی سرانجام، داوری ديرين شمشير را گردن نهاد: الحق لمن غلب. حق از آن کسی است که غلبه میکند، پيروز میشود. « يعقوب را گفتند که مردان نيشابوری گويند که يعقوب عهد و منشور اميرالمومنين (خليفه بغداد) ندارد و خارجی است. پس حاجب را گفت رو منادی کن تا بزرگان و علما و فقهای نيشابور و روسای ايشان فردا اين جا جمع باشند تا عهد اميرالمومنين برايشان عرضه کنم... (روز بعد) حاجب تيغ پيش يعقوب نهاد. يعقوب تيغ از نيام برکشيد و گفت شکايت کرديد که يعقوب عهد اميرالمومنين ندارد. خواستم بدانيد که دارد. يعقوب گفت اميرالمومنين را به بغداد نه اين نشاندست؟ گفتند بلی. گفت مرا بدين جايگاه نيز هم اين تيغ نشاند. عهد من وآن اميرالمومنين يکی است». (2) و چندين قرن بعد در اواسط قرن بيستم شاعر و اديب سياسی ايرانی ملک الشعرای بهار از فعالين دموکرات ايرانی با اشاره به وقايع مربوط به خلع قاجار و پادشاهی رضاشاه، معترضانه چنين مینويسد: « بناست پادشاهی را (احمد شاه قاجار) که دويست سال است پدرانش مملکت را با شمشير از چنگ ايلات گرفته و با تدبير نگاهداشته اند، خلع کنند و تاج نادر و کريم خان و ناصرالدين شاه را بر سر مردی بگذارند... ». (3) و چه میفرمايند امروزه برخی آقايان پرگوی تنک مايه؟ اگر شمشير مدرن پنتاگون در کار نيست پس از کجاست «حق» آمريکا و پايه «مشروعيت» اشغال نظامی عراق؟ امروزه در هزاره سوم ميلادی «مبانی حقوقی» و پايههای مشروعيت حمله نظامی آمريکا و انگليس به عراق کدامند؟ کدام موازين حقوقی بين امللی و کدام مرجع بين المللی «حق» مداخله نظامی به آمريکا و انگليس داده است؟ برمبنای کدام نظريهی سياسی، کدام دکترين يا ميثاق بين المللی و يا حتی قوانين داخلی، يک دولت مجاز است برای برانداختن نظام سياسی يک کشور و جايگزين کردن نظام دلخواه خود به کشور ديگر حمله نظامی کند؟ آقايان تز برژنفی «حاکميت محدود» را به ياد میآورند؟ پس بالاخره مبنای حقوقی و «حق» اشغال نظامی عراق از کجاست و چراست؟ ديکتاتوری صدام؟ کدام قانون، کدام مرجع و کدام قاضی اختيار و صلاحيت تشخيص ديکتاتوری و مجاز بودن اشغال نظامی برای برکناری اين ديکتاتوری را معين کرده است؟ نه اين است که زورمداران پنتاگون خود به تنهايی هم پليس، هم دادستان، هم قاضی و هم مجری حکم اند؟ خطر امنيتی صدام برای ايالات متحده و ضرورت جنگ پيشگيرانه؟ و مگر بهانهی هيتلر برای حمله به شرق اروپا و آغاز جنگ جهانی دوم همين نظريهی «جنگ پيشگيرانه» نبود؟ امنيت منطقه؟ و مگر اسرائيل نيست که زير چتر حمايت آمريکا با نقض صريح و خشن همهی قطعنامههای سازمان ملل و کشتار مردم فلسطين منطقه را نا امن کرده است؟ واقعيت بی پرده آنست که مبنای «حق» آمريکا برای اشغال نظامی عراق زور و قدرت برتر نظامی، اقتصادی و سياسی آمريکاست و حق با آمريکاست زيرا که الحق لمن غلب. و حق اصلاً با شيخ فلان بن آل فلان حاکم جزيره بهمان نيست زيرا که نمیتواند و چون نمیتواند حق هم ندارد هزاران شتر سوار جرار نيزه انداز بسيج کند و به تقاص پذيرش درونی فرودستی ساليان دراز، «هجمه» کند به خاک بريتانيای کبير و ريشه «کفر» و «مسيحيت» و «دموکراسی» را برکند و بسوزاند! و چه ياوه سرائیها میکند ناصر رحيمخانی هيچمدان که شمشير يعقوب ليث صفار، دولت قبيلهی قاجار و نظريهی «سنتی» الحق لمن غلب را وصل میکند به جامعه و دولت مدرن آمريکا و رئيس جمهور «دموکراتيکمان» منتخب مردم. و هيچ نمیگويد از ديکتاتوری صدام و جنگ هشت ساله و از اينکه بعد از عراق نوبت ايران است و قبای خلعتی کرزای وطنی در راه! پس آمديم بر سر حديث کهنه تازهی صدام ديکتاتور و جنگ هشت ساله. کی بود که رهبر «نهضت ملی» بود و نامش شاپور بختيار بود و از پاريس به بغداد پرواز کرد و جنگ و تهاجم عراق به ايران را تشويق و تأييد کرد؟ به اميد جدايی خوزستان و غرب کشور، سقوط رژيم و بازگشت به قدرت. و اينهمه در جهت «منافع ملی» و «دموکراسی» ايران! کی بود که رهبر «جبهه نجات ايران» بود و نامش علی امينی بود و مراودات و مکاتباتش با «دفتر مخصوص رياست جمهوری عراق» و رايزنیها و تقاضاهايش برای کمک، مکرر در مکرر بود؟ کی بود که رهبر سازمان مجاهدين بود و نام و نشان خود و قبيلهی بزرگ خود را بر سر سودای «قدرت» تباه کرد؟ کی بود و کیها بودند آرمانخواهان گريخته از چنگ دژخيم که بر در خيمه سرای دژخيم ديگر پناهی جستند به اميد بهرهگيری از «تضاد» دولتها، اما بهرهای تلخ نصيبشان شد؟ امروزه اما قدرت پرستان آن خاندان برافتاده خواب آشفتهی بازگشت به قدرت در پناه بمب و موشک آمريکا میبينند. کتاب تاريخ برآمدن و برافتادن آنان با وابستگی سياسی و روانی ديرپا: به قدرت بيگانه و توسل به ديکتاتوری لجام گسيخته در داخل شيرازه بندی شده است. کودتای 1299 قزاقان با رضايت و حمايت انگليس، سوم شهريور 1320 و رانده شدن از قدرت به اشارهی قدرتهای بيگانه، اجازهی سرريدر بولارد سفير کبير دولت علّيه برای به تخت نشستن جانشين، فرار از ايران در پی اوج گيری جنبش ملی ايران به رهبری مصدق، «کربلای بيست و هشت مرداد»(4) و بازگشت به قدرت با دخالت مستقيم دستگاههای جاسوسی بيگانه، «جزيره ثبات» و «ژندارام منطقه» با حمايت آمريکا، «صدای انقلاب»، فرادستی ژنرال، فرودستی سلطان. خود «اعليحضرت» فرودستی درونی حقارت آميزرا پذيرفته بود آنجا که گفت و نوشت که «فرمانده نيروی هوايی در دادگاه گفته استهايزر شاه را مثل موش مرده از ايران بيرون انداخت». (5) بدين سياق و با اين کارنامه، بازماندگان آن رانده شدگان «حق» دارند برای بازگشت به قدرت آتش بيار معرکهی جنگ ايران سوز باشند. اگر قرار باشد بعد از عراق، ايران زير آتش توپ و موشک آمريکا بسوزد و خاکستر شود، اگر قرار باشد فرماندهان آمريکائی حاکمان واقعی آينده ايران باشند، آنان کارگزارند و خدمتگزارند. اگر قرار باشد در بازگشتی به کلنياليسم مدرن، مفاد قرارداد استعماری گورزاد 1919 دوباره زنده شود آنان از هر«وثوق الدوله» ای، «وثوق الدوله» تراند. بر آنان حرجی نيست. اما برخی شيفتگان که در فروکاست نقش روشنگرانه روشنفکر سياسی به سطح تبليغاتچی انتخابات رئيس جمهور خاتمی سنگ تمام گذاشتند امروزه با فراموش کردن آنهمه آوازه گریهای ميان تهی درباره «مشارکت مردم»، «رأی ملت»، «قانونگرائی»، «اراده ملی»،«روش مسالمت» و «پرهيزاز خشونت».... ناگهان تانکهای آمريکائی را هموار کننده راه «دموکراسی» ايران يافتهاند. آرزوی نا ميمون دخالت آمريکا در ايران را به خواست ملت ايران نسبت میدهند، رضايت و اميد خود به جنگ را رضايت و اميد مردم وانمود میکنند. يک روز خواستار برگزاری يک رفراندوم بسيار بسيار بزرگ میشوند برای خواست مسکين «لغو نظارت استصوابی» تا «اقتدارگرايان» به عقب رانده شوند و روز ديگر در اغتشاش رقت آوری از واژهها و مفاهيم از «سرنگونی» چيزی سخن میگويند که نه «سرنگونی» است و نه معلوم است که «سرنگونی» کل رژيم است يا «سرنگونی» کجای رژيم. امروز از «مسالمت» میگويند و فردا از جنگ و «دموکراسی». امروز نه به آن لحن سخن میگويند که ديروز میگفتند، فردا نيز لون ديگر میگيرند. امروز به جمهوريخواهان فراخوان میدهند فردا به «همه نيروها». اما از کمترين اقدام سياسی مشترک عاجزاند زيرا که نه انديشه و استقلال انديشه دارند و نه پروژهی سياسی. تابعی از متغير محافل قدرتاند ، فعل پذيراند نه فعال. رنگ پذيراند. با اينهمه داعيهی آلترناتيو سازی و تاثيرگذاری بر سياست تنها ابرقدرتی را دارند که يکی از صدها ژنرالش به تنهائی در مقام فرمانده نظامی قرار است همه دستگاههای اداری و نظامی و سياسی عراق را اداره کند، با وزرای نظامی و عراقیهای «دوست» آمريکا، مشاور و کارگزار آن وزيران. زمانی مجاهدين در پاسخ انتقادات ملاقات رجوی - طارق عزيز، خودستايانه گفته بودند البته که چنين سياستهايی کار هر کسی نيست. بايد قد و قوارهای به اندازه مجاهدين داشت! و داشتند هم. آقايان چه دارند؟ آرزوی مداخله نظامی آمريکا در ايران، خواست تشنگان قدرت است که برای رسيدن به هدف به هر وسيلهی ناشريف متوسل میشوند. توجيه تهاجم نظامی آمريکا به ايران به هر شکل و رنگ و به هر زبان، خلاف استقلال ملی و به ضد اساس هستی ايرانزمين است. اکنون هستی و سرنوشت ايران و مردم ايران در معرض بزرگترين آزمونها و خطرها قرار گرفته است. ظلمات است بترس از خطر گمراهی نفس اژدهاست او کی خفته است؟ تقدير مردم ايران نبايد در منگنهی جنگ افروزی قدرتهای بيگانه و خودکامگی جباران داخلی تعيين شود. ميراث معنوی و بزرگ جنبش ملی ايران دوران مصدق، سيمای نوين خود را در جنبش آزاديخواهی با طراوات ميليونها زن و مرد جوان ايرانی، جلوه گر ساخته است. آرزو کنيم و بکوشيم ملت ايران به پشتوانه فرهنگ و ميراث معنوی و اخلاقی جنبش مصدقی و در متن آگاهی و اراده ملی، و ايمن از گزند «ديو بدمست سياست» و عفريت جنگ، راه استقلال ملی، دموکراسی و جمهوريخواهی را هموار کند. ناصر رحيمخانی شنبه پنجم آوريل 2003 برابر شانزدهم فروردين ماه 1382 پاريس --------------- 1. اصطلاح «ديو بدمست سياست» از زنده ياد شيخ محمد خيابانی است. 2. تاريخ سيستان. 3. تاريخ مختصر احزاب سياسی. ملک الشعراء بهار. 4. «کربلای 28 مرداد»: اين اصطلاح بديع «کربلای 28 مرداد» بسيار جالب و برملا کننده است. شايد در فرصتی ديگر و اگر در توانم باشد به درونمايههای فرهنگی و روانی اين حادثه و جنبههای نمادين آن و تقابل شخصيتهای درگير بپردازم. در اينجا اين نکته را بگويم و بگذرم که دکتر باقر پرهام استاد جامعه شناسی، آشنا به معانی و تأثيرات نمادها و راز و رمزهای تراژدی و نيز آشنا با رابطه افسانه و سياست در خاطره جمعی تودهها، در بکارگيری اين اصطلاح خواسته يا ناخواسته- نمیدانم- بدبرگی به خاندان زده است. دکتر باقر پرهام با ابداع اصطلاح «کربلای 28 مرداد»، مصدق را به امام حسين تشبيه کرده است و شاه را به شمر! 5. پاسخ به تاريخ. محمدرضا پهلوی. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |