| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
كاركرد امپراطوریها چگونه
است؟
* ضرورتهای ناشی از صيانت و پاسداری از
موجوديت خود "امپراطوری آمريكا" را وادار به حمله به عراق كرده است
* حضور نظامی ديرپای آمريكا در خليج فارس به كم تحركی و عدم انعطاف قدرت آن منجر شده است. جنگ با عراق تلاشی برای رهايی از اين وضعيت است * اتحاد شوروی از جمله به خاطر عدم انعطاف قدرت نطامی خود رو به نابودی رفت * امپراطوریها بر مولفههای سخت و نرم قدرت بنا شدهاند. اسلامگرايان چون با مولفههای نرم از در مخالفت درآمدهاند استفاده از مولفههای سخت عليه آنها ضروری شده است هرفريد مونكلر برگردان: احمد سمايی شنبه ۹ فروردين ۱۳۸۲
شايد از يك نگاه جنگ سوم خليج فارس و
سياستهای آمريكا كه به اين جنگ منجر شده است فاجعه ای تلقی شود....اما روند جاری
به هر صورت از يك جهت سودمند است و آن نگاه گشوده و بازتری است كه ما نسبت به شيوه
عمل و كاركرد امپراطوریها و منطق نهفته در عمل و رفتار فاعلان و زمامداران آن پيدا
میكنيم. اين رهيافت به ويژه از آن جهت قابل توجه است كه هر دو مورد يادشده معمولا
در نهان و ابهام قرار میگيرند.
اين باز شدن نگاه به توهم زدايی از آنانی منجر میشود كه ميان پايان يافتن چالش ميان اردوگاههای شرق و غرب و خاتمه سياست مبتنی بر اعمال قدرت علامت تساوی میگذارند. آنانی كه بر اين باور بودند كه پس از خاتمه جنگ سرد ايده آلهای جهانشمول و فراگير آنها از سوی سازمان ملل و به وسيله قدرتمندترين عضو آن يعنی ايالات متحده زمينه تحقق پيدا خواهد كرد نيز ، از رهگذر نگاه و رهيافت مزبور سخت سرخورده و مايوس میشوند. بعضی از نداهای ضدآمريكايی كه اين روزها فراگوش میرسد به همان كسانی تعلق دارد كه تا پيش از اين در صف ستايش كنندگان آمريكا بودند. امپراطوریها تابع قانونمندیهايی متفاوت از حكومتهای عادی و متعارف هستند. حتی تعيين مرزهای آنها نيز تابع مبانی ديگری است. و نيز هم گرايیها و ادغامهای سياسی و اجتماعی آنها نيز از احكام و فرضهای ديگری تبعيت میكند. و همين تفاوتها طبعا بر آمادگی آنها برای جنگ و شيوه پيشبرد جنگ نيز تاثير میگذارد ، به اين معنا كه حكومتهای متعارفی كه در جهانی احاطه شده از حكومتها ی متعارف ديگر قرار دارند بيشتر از امپراطوریها مايل به توازن و تامين منافع خود از راههای صلح آميز هستند. به ديگر سخن امپراطوریها معمولا قدرت و منافع خود را در جهانی بايد تحكيم و تثبيت كنند كه از نظر آنها مملو از دشمنی و خصومت است. در واقعيت امر هم ، امپراطوریها در قياس با حكومتهای متعارف به سبك و سياقی كاملا متفاوت آماج دشمنیها و ستايشها هستند. در سراسر جهان نگاهها و بينشها بر سر برخورد با همين امپراطوریهاست كه تلاقی و تقاطع پيدا میكنند و در دو اردوی دوستان و حاميان و يا دشمنان و متنفران آنها قرار میگيرند. در جهان حكومتهای متعارف اما برعكس ، مناسباتی متبتنی بر احساسی از عدم تفاوت و تمايز حاكم است. از اين رو اين اصلاعجيب نيست كه در ميان كشورهای اروپايی ، انگلستان بيش از همه به سياست آمريكا در قبال عراق احساس قرابت و نزديكی میكند ، چرا كه سازوكارهای كاركردی يك امپراطوری همچنان در خاطره زمامداران بريتانيا زنده است ، در حالی كه آلمان و فرانسه به رغم برخی از سوابق امپراطورانه بيشر در جهت تطبيق خود با مبانی حكومتهای عادی سمتگيری كردهاند. آنها اينك منطق عمل امپراطوری مابانه (آمريكا) كه در آستانه جنگ عراق تبارز بيشتری يافته است را با تليفيقی از برآشفتگی و بیاعتنايی به استقبال رفتهاند. تبيين و توضيح سوء تفاهم ناشی از اين برخورد مادام كه به ضرورتهای و نيازهای امپراطوریها به صيانت و پاسداری از موجوديت خود بیاعتنا باشد راه به جايی نخواهد برد. در حكومتهای مسلط بر يك حوزه جغرافيايی معين كه مرزهای مشخصی هم دارد قدرت در هر زمان و هر مكانی به شيوه ای مشابه اعمال میشود. اين حكم هر جا كه قدرت حكومتی بيشتر تابع مبانی حقوقی و قانونی باشد مصداق بيشتری میيابد. اعمال قدرت امپراطورانه اما ، به سيستمی از دوائر و بيضیهای محاط در يكديگر شباهت دارد كه هر چه بيشتر از مركز دور میشويم فاصله آنها بيشتر میشود. ناشی از اين وضعيت ، تابعيت و پايبندی قدرت به مبانی حقوقی هم در جا به جای امپراطوری متفاوت است ، به اين معنا كه حقوق و قوانين در مناطق مركزی امپراطوری قویتر و فراگيرتر است در حالی كه هرچه به سوی حواشی امپراطوری پيش میرويم تاثير و شمول اين حقوق كاهش میيابد ، بیآنكه اين تنزل به عنوان نقض مبانی كاركردی آن امپراطوری نمايان شود. برعكس: در حالی كه حكومتهای متعارف ثبات و توان كاركردی خود را از ايجاد يك فضای حقوقی واحد در سراسر حوزه جغرافيايی تحت تسلط خود كسب میكنند ، در مورد امپراطوریها وضعيت به گونه ديگری است.به ديگر سخن امپراطوریها انعطاف و قدرت عمل خود را از آنجا به دست میآوردند كه در حوزههايی از قلمرو خود بيشتر به اجرا و تابعيت از حقوق و قوانين میپردازند و در حوزههای ديگر (حواشی) رويكردی عمدتا مبتنی بر اعمال قدرت در پيش میگيرند. يك نمونه قابل ذكر در اين رابطه برخورد آمريكا با اسرای طالبان و القاعده در جزيره گوانتانامو است. اينكه اين جزيره جزيی از خاك آمريكا نيست ، اما در حوزه اقتدار و اعمال قدرت آن قرار دارد واشنگتن را به رفتاری قادر میكند كه علی القاعده در خود آمريكا نقض قانون و حقوق به حساب میآيد. اين رفتار را همچنين میتوان به عنوان يك استراتژی مزورانه تبعيت از قانون نگريست. همچنين به خوبی میتوان اين برخورد را نوعی از حفاظت از مبانی حقوقی و قانونی در مركز امپراطوری از طريق رفع مشكلات در مناطق حاشيه ای توصيف كرد. بيش از ٤ دهه ناتو شكلی سياسی و نظامی از مهار و قيدوبندی بود كه آمريكا داوطلبانه و بر خلاف ويژگیها و كاراكتر خود به آن گردن گذاشته بود. درست است كه در عمل ، آمريكايیها از بيشترين تاثير و نفوذ در اين نهاد برخوردار بودند و سرفرماندهیهای نظامی را تعيين میكردند ، اما پستهای مهم ديگر در اختيار اعضای كوچكتر ناتو قرار داشت و همين ، نفوذ و تاثيری فراتر از قدوقواره اشان را نصيبشان میكرد. به ويژه اما روندهای وقت گير متنهی به تصميم گيریها كه اغلب بايد به اتفاق آراء اخذ میشد به آنجا منجر شده بود كه متحدان آمريكا تاثير گسترده ای بر سياستهای ناتو داشته باشند.اين تاثيرگذاری نامتوازن اعضای كوچك و متوسط ناتو از مناسبات ناشی از جنگ سرد ناشی میشد و بهايی بود كه آمريكا زمانی دور و دراز برای ثبات ناتو حاضر به پرداخت آن بود. با پايان چالش ميان شرق و غرب وضعيت مزبور دستخوش تغيير شد. آمريكا بیسروصدا و بدون آنكه كشورهای اروپايی در بدو امر متوجه شوند ناتو را از يك اتحاديه نظامی به يك ائتلاف سياسی تبديل كرد تا اروپای غربی و مركزی و ديرتر شرق اروپا را تحت كنترل خود درآورد بیآنكه برای خود قيدوبندها و تعهدات بزرگتری ايجاد كند. به جای ناتو ، اينك در مبارزه با تروريسم ائتلافی از داوطلبان شكل گرفته است و اين بدان معناست كه آمريكا زنجيرهای چندجانبهگرايی را از پای خود گشوده و به آزادی عمل و تصميم گيری يك جانبه گرايی بازگشته است. دونالد رامز فلد اخيرا ، يعنی زمانی كه بیپروا اروپای جديد را در مقابل اروپای قديم قرار داد عملا ، نگاهی امپراطوری مابانه در باره متحدين آمريكا را به زبان آورد ، نگاهی كه معطوف به جستجوی متحدين سودمند برای تحقق نيات و اهداف خود است و در قبال آنانی كه به اين اتحاد نمی پيوندد برخوردی از بیتفاوتی تا بیاعتنايی و تحقير پيشه میكند. اما در باره دوستی ميان آمريكا و آلمان كه اخيرا رييس جمهور آلمان دوباره بر آن تاكيد و اصرار كرد چه میتوان گفت ؟ راست اين است كه انتقال مفاهيم و واژگان زندگی خصوصی به گستره سياست از ديرباز موجب دردسر و دشواری بوده است. اين كار بيش از آن كه به روشنگری و ابهام زدايی كمك كند ، خود به ابهام و ناروشنی بيشتر راه میبرد. اين به ويژه افراد و مردم غيرسياسی هستند كه از كاربرد چنين واژگان و مفاهيمی كه به مستور ماندن آرايش و چالشهای معطوف به كسب اقتدار و رهبری میانجامند خشنود میشوند. دولت برلين در ارتباط با اختلاف نظر با واشنگتن بر سر بحران عراق گهگاهی از تعهد آلمان به مديون بودن و سپاسگزاری نسبت به آمريكا سخن میگويد. در سياست اما ، سپاسمند بودن واژه ديگری برای تبعيت و دنباله روی به شمار میرود. اين جزيی از منطق سياسی و نظامی امپراطوریهاست كه از فراگسترش ، حجيم كردن و كم تحركی نيروهای خود كه به سبب گسترش قلمرو خود پيوسته با آن مواجهاند تحت هر شرايطی بايد جلوگيری كنند. گسترش و حجيم سازی نيروها البته لزوما به معنای بسط و توسعه بيش از حد محدوده حواشی امپراطوری نيست. خطر فراگستردگی و حجيم شدگی نيروها قاعدتا در آن نهفته است كه در يك حوزه محدود جغرافيايی برای مدتی طولانی نيروهايی از امپراطوری مستقر گردد كه به نوعی عدم انعطاف دم افزون قدرت آن منجر شود. منطقه خليج فارس كه آمريكا از اواسط سالهای هشتاد نيروی بزرگی را در آن مستقر كرده است میتواند مثالی در اين زمينه باشد. بر خلاف اين تصور رايج ضدامپرياليستی ، آمريكا اين تمركز قوا را نه برای تسلط بر منابع انرژی اين منطقه بلكه برای ممانعت از برآمد نظامی يكی از دو كشور عمده خليج فارس يعنی ايرانی اسلامی و عراق ناسيوناليستی به عنوان قدرت برتر منطقه و تسلط آن بر كشورهای حاشيه خليج فارس و منابع نفتی آنها ا نجام داده است. بيش از خطر سلاحهای كشتار جمعی اين گرايش سلطه طلبانه و تهديدآميز عراق است كه آمريكا را از ٢٠ سال پيش به استقرار بخش فاحشی از دستگاه نظامی خود و معطوف كردن نه چندان اندك توجه سياسی خود به منطقه واداشته است. منافع حياتی آمريكا حكم میكند كه در منطقه خليج فارس در درازمدت نيروی بزرگی را مستقر نكند و واشنگتن اينك با واردشدن به جنگ عليه عراق و بینياز شدن از استقرار نيروی خودی در منطقه خليج فارس تنها به ضرورتهای ناشی از صيانت و پاسداری از موجوديت خود پاسخ میگويد. دلايل و هشدارهای كشورهای اروپايی گيرم كه قانع كننده باشد ، اما تنها چيزی كه میتواند هنوز آمريكا را از جنگ بازدارد يك كودتای نظامی در عراق ، يا به عبارت ديگر سقوط رژيم كنونی بغداد از درون است. از اين رو در تعريف هدف مشخص جنگ آمريكا عليه عراق میتواند گفت كه واشنگتن از طريق كاربرد قهر درصدد ايجاد وضعيت و مناسباتی در منطقه است كه در درازمدت كاهش فاحش حضور نظامی ايالات متحده در خليج فارس را ممكن كند. تنها از اين طريق است كه امپراطوری آمريكا میتواند انعطاف و چست و چالاكی مورد نياز خود را حفظ كند. مزيتهای ناشی از انعطاف پذيری قدرت نظامی آمريكا ناشی از آن است كه اين قدرت دريايی و نه زمينی است. يك ناو هواپيمابر با واحدهای همراه آن را بسيار راحتتر و سريعتر از يك هنگ مجهز به تانك و نيروهای موتوری میتوان به حركت درآورد. امپراطوری شوروی از جمله به خاطر همين عدم انعطاف (نظامی) رو به نابودی رفت ، چرا كه در تمامی حواشی و حوزه نفوذ آن میبايست پيوسته نيروی نظامی بزرگ و پرهزينه ای مستقر باشد ، در حالی كه ناوهای هواپيمابر به عنوان مهم ترين ابزار امپراطورانه قدرت نظامی آمريكا به حساب میآيند. اما اگر بخش بزرگی از اين ناوها برای مدتی مديد مجبور به استقرار در خليج فارس باشند به كاهش انعطافی میانجامد كه برای امپراطوری میتواند خطرناك باشد. از اين امر برای مثال در لحظه حاضر كره شمالی سود میبرد. از اين رو منطق صيانت امپراطوری از موجوديت خود حكم میكند كه برای مشكل عراق راه حلی پيدا شود. از آنجايی كه آمريكا اين مسئله را نمی تواند آشكارا بيان كند ، صحبت حمايت رژيم عراق از تروريسم و يا دسترسی اين رژيم به سلاحها كشتار جمعی را مطرح میكند. امپراطوریها بر مولفههای نرم و سخت قدرت بنا شدهاند. چگونگی ايجاد توازن در مناسبات اين مولفهها رمز استمرار يا افول قدرتهای امپراطوری است. در مورد مولفههای سخت قدرت در وهله اول دستگاه نظامی است كه اهميت پيدا میكند كه با كمك آن میتوان مقاومت طرف مقابل را عقب راند و اراده سياسی خود را متحقق كرد. مولفههای نرم بر عكس ، نه بر اجبار و قهر بلكه بر توافق و تبعيت درونی و قبلی متكیاند. در مورد امپراطوریها علی القاعده اين جذابيت و كشش مدنی آنهاست كه به تامين حمايت و پذيرششان در نزد كسانی منجر میشود كه نه در مركز ولی در دوائر نزديك به اين مركز زندگی میكنند. برتری تكنولوژيك ، رفاه گسترده و يك شيوه زندگی ستايش انگيز عناصر مهم به رسميت شناخته شدن كانون امپراطوری و از اين رهگذر ماواگزينی به رسميت شناسندگان در حوزههای دور يا نزديك اين امپراطوری است. امپراطوریها هرچه ببشتر بر مولفههای نرم قدرت متكی باشند و هرچه بيشتر از به كارگيری مولفههای سخت خودداری كنند كاركردی روانتر و كم هزينهتر دارند. در شرايط جهان دو قطبی و مقايسه مداوم دو آلترناتيو امپراطوری (آمريكا و شوروی) آمريكايیها توانستند در مقياس گسترده ای بر مولفههای نرم قدرت متكی شوند.آنها در ميان متحدان خود نقش يك قدرت فائقه خوب و مثبت را بازی میكردند. آنها هيچگاه نمی بايست مثل اتحادشوروی در مواردی همچون آلمان شرقی ، مجارستان و يا چكسلواكی به اعزام توپ و تانك دست زنند تا مردم ساكن در نزديك ترين حواشی خود را به اطاعت و تبعيت از مجدد از خود وادارند. تنها در حوزههای دوری همچون هندوچين يا آمريكای لاتين ايالات متحده نيز مجبور شد به فاكتورهای سخت قدرت متكی شود ، كه به جز مورد ويتنام در موادر ديگر به اين درك رسيد كه اين فاكتورها را با فاكتورهای نرم تعويض كند. اين وضعيت اما با خاتمه جهان دوقطبی و برقراری نظم يك قطبی دستخوش تغيير شد. آمريكا اينك به گونه ای دم افزون با عوامل و فعالانی طرف است كه از قضا همين مولفههای نرم اعمال قدرت آن را به مثابه عامل فساد در شيوه زندگی خود تلقی كرده و آن را نفی میكنند. هم از اين روست كه استفاده امپراطوری از مولفههای سخت قدرت ضروری میشود. سلسله جنبان عوامل مزبور اسلام گرايانی هستند كه كليت شيوه زندگی آمريكايی را آلوده و فسادزده میدانند و با آن مخالفت میكنند. استفاده ناگزير امپراطوری از مولفههای سخت قدرت در برابر اين عوامل در دورترين حواشی خود اما ، مردمی را كه در حوزههای درونیتر امپراطوری زيست میكنند به وحشت انداخته است ، چرا كه اينان آنچنان به مولفههای نرم قدرت خو گرفتهاند كه ضرورتهای به كارگيری مولفههای سخت را از ياد بردهاند. نتيجه اين وضعيت سوءظن و بیاعتمادی مردمی نسبت به قدرت امپراطوری آمريكاست كه تا چندی پيش در احساس نزديكی و هممانی با آن حد و مرزی نمی شناختند. از سويی از مركز قدرت امپراطوری نسبت به گسترش دايره وار سوءظن يادشده ، به ويژه وقتی كه اين سوء ظن به مردم بخشهای درونی امپراطوری در حال سرايت میكند ، برخوردی سراسيمه و نسنجيده سرمی زند. در چنين شرايطی بخشی از نخبگان امپراطوری به اين سو گرايش میيابند كه با ساكنان حوزههای درونی امپراطوری چنان برخوردی پيشه كنند كه گويی اينان ساكنان دورترين حواشی امپراطوریاند. و اين همان برخوردی است كه از رامز فلد به كرات سرزده است. اما هيچ چيز برای امپراطوریها مهلكتر از تكرار چنين رفتاری نيست.اين تكرار هزينههای اقتدار را بالا میبرد و و به آنجا منجر میشود كه تحت هر شرايطی قرار است از بروز آن ممانعت شود: فراگسترش و كم تحرك شدن نيروها. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |