[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





خوشبينی هلاکت‌بار
(نقدی بر آمريکاگرايی افراطی در بخشی از روشنفکران)
* پاسخ غرب‌ستيزی، تمکين کورکورانه از سياستهای افراطی‌ترين و قانون‌‌شکن‌ترين کابينه کاخ سفيد در خلال پنجاه سال گذشته نيست
* شعار "مرگ بر صدام" بوش که چند تن از روشنفکران ما را نيز هيجان‌زده کرده است، نه از روی آرمانهای دموکراتيک، بلکه به معنای حذف ديکتاتورهای "غيرخودی" است
* اگر آمريکا و اسرائيل خواهان دموکراسی برای مردم منطقه بودند، ميتوانستند کويت را به الگويی از نتايج مشعشعانه حمله نظامی خود تبديل نمايند
 
 
خليل مهاجر
دوشنبه ٨ ارديبهشت ١٣٨٢
 
حضور نظامی گسترده ايالات متحده آمريکا در منطقه خليج فارس و پيروزيهای آن در جنگهای افغانستان و عراق عليه حکومتهای فاشيستی طالبان و حزب بعث، بررسی سياست خارجی ايران را در دستور کار سازمانها و محافل علاقمند به ايران قرار داده است. وقوع جنگ نيز همچون انتخابات، انقلاب و يا کودتا فرصتی است تا ارزشهای نهفته در ملت قدرت ظهور و يا شانس ابراز وجود يابند. بخشي از صاحبنظران جنبش انتخاباتی با مشاهده شکست ملا عمر و صدام حسين متقاعد گشته‌اند که سياست خارجی کاخ سفيد بر آزاد سازی ملل خاورميانه استوار گشته و عنقريب عمر ديکتاتورِيها در اين منطقه به سر خواهد رسيد و لذا برای ديکتاتورهای منطقه دو راه بيشتر نمانده که يا خود به دموکراسي تن در دهند و يا به ضرب شمشير بوش مجبور به قبول دموکراسی گردند و نتيجه اينکه حمله نظامی ايالات متحده و يا اسرائيل به ايران به خاطر عدم اجرای کامل اصول دموکراسی در کشور ما ميباشد. هيچ ادعايی به اندازه اين نقطه نظر، دور از واقعيت نيست. تراژدی قتل عام شيعيان و کردها در خاتمه جنگ اول آمريکا توسط صدام حسين، هشداری به جنبش انتخاباتی است که از خوش‌بيني‌های کودکانه دست کشيده و از شتابزدگی پرهيز نمايند. پاسخ غرب‌ستيزی، تمکين کورکورانه از سياستهای افراطی ترين و قانون شکن ترين کابينه کاخ سفيد در خلال پنجاه سال گذشته نيست.
سياست خارجی کابينه بوش همچنان بر تز "محور شرارت" استوار گشته که هيچ ارتباطی با آزادی ايرانيان ندارد. اين تئوری که آلترناتيو فيلسوفان پنتاگون به سياست بسيار موفق "ممانعت و کنترل" ميباشد با انگشت گذاشتن بر روی دو کشور که اسرائيل آنان را تهديدی برای امنيت خود ميداند و کشوری ديگر که مبادلات نظامی با آن دو را دارد، ادعا ميکند که امنيت جهان آزاد در مبارزه و تخاصم با اين سه کشور تامين ميگردد. اگر آمريکا را نخواهيم از نمايش دوره گردانی که با عکس و قصه "شهر شهر فرنگه ، از همه رنگه" که مرا در دوران کودکيم درتهران و شهرستانها سرگرم ميکردند تفسير کنيم، آنوقت شايد پی ببريم که تز مزبور چيزی به غير از تصوير واقعی بحران فعلی دموکراسی در ايالات متحده آمريکا نيست. بحرانی که مدتهاست آزاديخواهان آمريکا را نگران نموده و آن چيزی به غير از به اسارت در آمدن نهادهای انتخاباتی به دست لابی با جيب های گشاد و پر از پول نيست. هزينه انتخابات به حدی بالاست که شرکت شهروندان در مقايسه با قدرت مالی کمپانيهای بزرگ اولويت خويش را از دست داده است. از شرکت مردم در انتخابات همه روزه کاسته ميشود و پيروزی کانديداها چيز ديگری به غير از غلبه يک يا چند انحصارات مالی بر رقيبانش نيست. نقش تعيين کننده پول در انتخابات به نوعی کمپانيهای بزرگ را به شورای نگهبان نامرئي آمريکا تبديل کرده است. سوژه های انتخاباتی از سوی احزاب بزرگ به دليل سرخوردگی مردم از آنان نيز به منظور جذب بيشتر پول اين کمپانيها انتخاب ميگردد. بی جهت نيست که به ديده حزب بوش، هيچ معضل اجتماعی وجود ندارد که با کم کردن ماليات ميلياردرها حل نگردد. در آمريکا هر کس ميتواند خود را کانديد برای پستی انتخابی نمايد، اما بدون پول، به زحمت ميتوان شناسايی کسب کرد. هيچ لابی به اندازه لابی اسرائيل در اين کشور فعال نيست، حال اگر به آن منافع کمپانيهای نفتی، تسليحاتی، و چند کارتل ريز و درشت ديگر را اضافه نمائيم و انرژی انبوهی از مذهبيون افراطی را با اشک و چند نقل قول از انجيل متوجه آن سازيم، آنوقت شايد انگيزه طرح "محور شرارت" و عمق بحران دموکراسی در آمريکا برای آزاديخواهان ايران نيز روشن گردد. شعار "مرگ بر صدام" بوش که چند تن از روشنفکران ما را نيزهيجان زده کرده است، نه از روی آرمانهای دموکراتيک، بلکه به معنای حذف ديکتاتورهای "غير خودی" است. من در آينده نزديک به عمق اين بحران و درسهای آن برای جنبش انتخاباتی ايران بيشتر اشاره خواهم کرد.
سياست ايالات متحده در خاورميانه همواره بر اساس حفظ تفوق نظامی اسرائيل، حمايت از ديکتاتوريهای عرب، جذب تدريجی آنان برای صلح با اسرائيل، تاثيرگذاری بر توليد و توزيع نفت، طرد و تقبيح جنبش مقاومت فلسطين و متحدين آن بود، انقلاب اسلامی در ايران و هم چنين خروج عراق از اقمار ديکتاتوريهای خودی نشانه‌‌هايی از کمبود در اين نظرگاه "ثبات و آرامش" آمريکا- اسرائيل داشت، اما فاجعه يازدهم سپتامبر شکست اين سياست را به وضوح به نمايش گذارد. طراحان و مجريان اين جنايت هولناک اکثرا جوانان مرفه شهری، تحصيل کرده در دانشگاههای غرب و از توابع نزديکترين کشورهای عربی به آمريکا بودند که توسط يک شبکه گسترده تروريستی در کوهستانهای افغانستان هدايت ميشدند. افراطيون آمريکايی و اسرائيلی در تحليل از اين واقعه برای دل خوشی لابی های فوق الذکر و سرازير کردن سرمايه های ملت به جيب آنان، مدعی گشتند که دليل گرايش جوانان عرب به بنياد گرايی اسلامی نه به دليل عدم وجود آلترناتيو دموکراتيک و ديکتاتوريهای حاکم در اين جوامع و حمايت آمريکا از آنان و جنايات بی وقفه اسرائيل در مناطق اشغالی، بلکه به اين دليل است که آنان از آزادی و دموکراسی متنفرند و در ادامه توجيهات برای کشور گشايی و دستيابی به ذخائر انرژی نتيجه گرفتند که طغيان اعراب ميتواند به سه صورت بنيادگرايی بن لادن، پان عربيسم صدام، و جمهوری اسلامی ايران جلوه گر شود، و هر سه شق موجود ميبايستی حذف گردد و آمريکا بايد با اشغال نظامی به کمک دموکراسی در اين کشورها بشتابد. البته اگر عراق به جای نفت، مقام دوم را در نخلستان و نارگيل در جهان دارا بود اين سناريو فرق ميکرد و کمااينکه فرياد زنان افغاني تا مدتها گوش شنوا در آمريکا نداشت. در مورد خطر گرايش اول مجموعه جهان آزاد و ديگر کشورها با ايالات متحده هم نظر بوده و متحدا از سياست وی برای از بين بردن طالبان و پيگيری و تعقيب القاعده در حد توان خود همکاری نموده و همچنان به آن ادامه ميدهند. بوش که از مدتها قبل از فاجعه يازده سپتامبر نقشه حمله نظامی به عراق را در سر ميپرورانيد، نتوانست جهانيان را به تهديدی که گويا از سوی سلاحهای کشتار همگانی عراق متوجه آمريکا گشته متقاعد سازد و حتی از ارائه يک بديل منطقی برای جايگزينی سياست کنترل عراق توسط جنگ و اشغال نظامی که تا به امروز نتايج بهتری برای نابودی سلاحهای کشتار همگانی عراق در مقايسه با جنگ اول خليج فارس به ارمغان آورده نيز باز ماند. از اين پس دشنام گويی به متحدين سابق در ناتو و روسيه آغاز گشت وبه انشعابی جدی مابين جنگ طلبان و قانون شکنان از يکسو، صلح جويان و قانونگرايان از سوی ديگر انجاميد.
تهديدی که گويا از جانب جمهوری اسلامی ايران صورت ميگيرد همچنان مسئله امنيت اسرائيل است که از نظر تل آويو خودرا در شکل حمايت ايران از حزب الله لبنان ، گروههای تروريستی حماس و جهاد اسلامی و سياستهای تدافعی ايران جلوه گر ميسازد. ايرانيان ميبايستی با درس گيری از ديکتاتوريهای منطقه به دو نکته واقف گردند. اول اينکه پيشبرد سياست دو گانه در مورد آمريکا و اسرائيل که توسط اعراب دنبال ميگردد به شکست خواهد انجاميد. لابی اسرائيل با توجه به ارتباط آمريکا با کشورهای منطقه به ضعف خود در پيشبرد اهدافش پی برده و اکنون مدتهاست که سعی مينمايد سرنوشت و منافع خود را با آمريکا يکسان وانمود کند و در اين مورد نيز بسيار موفق بوده است. در آمريکا ميتوان شديدترين انتقادات را از رهبران سياسی و عملکرد ارتش انجام داد ولی کوچکترين انتقاد از اسرائيل که بزرگترين دريافت کننده کمکهای مالی بلاعوض ماليات دهندگان آمريکايی است، به معنای سرکشيدن جام زهر است. دوم اينکه فقدان کامل دموکراسی در ايران هيچ ربطی به اين اختلافات ندارد. کابينه بوش و اسرائيل در سياست همکاری و پشتيبانی از ديکتاتوريهای بی درد سر در منطقه باز نگری نکرده و اگر آمريکا و اسرائيل خواهان دموکراسی برای مردم منطقه بودند، ميتوانستند کويت را به الگويی از نتايج مشعشعانه حمله نظامی خود تبديل نمايند و کسی که خواهان دموکراسی برای ايران باشد در جهت تضعيف و تجزيه آن گام بر نميدارد و از قدرتش نمی هراسد. آمريکا و اسرائيل با بازگرداندن هيئت حاکمه کويت بر قدرت و حمايت از چلبی در عراق نشان داد که ثبات و آرامش از ديد آنان، چيزی به غير از حفظ وضعيت موجود و تنبيه ديکتاتورهای گردنکش نيست.
بر آيند دموکراسی در ايران بيش از هر چيزی مديون مبارزات و ايثار ايرانيان است و متاسفانه برخی از صاحبنظران ايرانی با بی توجهی به اين واقعيات و سرمست از شعار "مرگ بر صدام" به نقش و پتانسيل جهانی خود کم بها داده و هم موجبات سرافکندگی ايرانيان را در انظار آزادگان جهان فراهم ميکنند و هم اجازه ميدهند که افراطيون ستيزه جو شکست سياستهای اشغالی خود در عراق را به نام "دخالتهای" ما محک زنند. اينکه ما در سايه حضور ارتش "آزاديبخش" آمريکا و ملتی که به گفته مطبوعات آمريکا در هر فرصتی مراتب "امتنان" خود را به ايشان ابراز ميدارند، و بعد از يک جنگ هشت ساله موفق گشته ايم در فرصتی کوتاه تر از سقوط دولت صدام، ميليونها نفر را در سرتا سر عراق بسيج کرده و شعار "نه صدام، نه آمريکا، نه اسرائيل" را به آنان آموخته ايم، خود ار اعجابات دنيای سياست است که اميدورايم فيلسوفان پنتاگون درخطبه های روزانه خود به زودی جهانيان رااز چگونگی وقوع آن مطلع سازند.
اين آمريکاست که آشکارا در تقسيم غنايم نفتی و تبديل عراق به ذخيره انرژی کشور خويش حرف ميزند و نه ايران. اين آمريکاست، که صحبت از تبديل عراق به پايگاه نظامی خود ميکند و نه ايران. اين اسرائيل است که در حاليکه ملت عراق از داشتن آب و برق محرومند، صحبت از کشيدن خط لوله نفتی به بنادر خود ميکند و نه ايران. اين آمريکاست که سرنوشت ملت عراق را به دست يک ژنرال سپرده واز قدرت اجرايی سازمان ملل جلو گيری ميکند و نه ايران. امروز خواست تمام کشورهای دنيا از اين خوان يغما مشخص است و اين فقط ايرانيانند که همان چيزی را برای ملت عراق و تمامی مردم منطقه آرزو دارند که خود بيش از يکصد سال در جستجوی آنند. راه برون رفت از بحران عراق نيز مانند افغانستان از همکاری منطقه ای و مشارکت عراقيها به سرانجام ميرسد. ما نبايد به دليل وحشت از انگ "آمريکا ستيز" و "يهود ستيز" واقعيات را کتمان کنيم. ما ميبايستی نه تنها هيچ هراسی از ابراز نظريات خويش به دل راه ندهيم، بلکه با کمال افتخار آن را اعلام نماييم و حمايت جهانيان آزاده را به خود جلب کنيم. سياست کابينه بوش در منطقه بر خلاف موازين دموکراتيک و پايمال کننده منشور بين المللی حقوق بشر است. اشغال نظامی عراق هر چه سريعتر ميبايستی پايان يافته و ساختمان باز سازی عراق ميبايستی به هزينه کشورهای اشغالگرو تحت نظارت سازمان ملل متحد انجام پذيرد. نيروهای اشغالی به دليل کشتار شهروندان بيگناه موظفند به بقايای خانواده آنان غرامت بپردازند. ذخاير نفتی عراق از آن عراقي هاست و فقط آنها بعد از تخليه نيروهای اشغالی و تدوين قانون اساسی و تشکيل دولت منتخب خود ميتوانند در مورد آن تصميم بگيرند. پيام جنبش انتخاباتی به متحدين و يارانش در هر نقطه جهان ميبايستی اين باشد که ايرانيان هرگز از نقشه های امپراطوری طلبی بوش حمايت نخواهند کرد. به قولی تنها چيزی که ما را بايد در دفاع از آزادگی بترساند، خود ترس است.

لس آنجلس ، آپريل 2003





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de