| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
بحران عراق ...
تجلی قدرت آمريكا و آينده
ناتو
نوشته: هنری كسينجر
(وزير خارجه سابق آمريكا)
مترجم: سعيد آقاعليخاني منبع: Media tribun international چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۱ مسأله خلع سلاح عراق شديدترين بحراني است كه ناتو طي 5 سال گذشته دچار آن شده است. آنچه باعث شگفتي است غفلت از ميزان اهميت دلايلي است كه باعث اختلاف ميان دول همپيمان در ناتو شده است. تجلي اين اختلافها به شكل سؤالاتي از اين دست است كه: آيا بهتر نيست قبل از حمله به عراق بازرسان مدت زمان بيشتري را به بازرسي مراكز نظامي و غيرنظامي عراق اختصاص دهند و يا بهتر نيست به جاي حمله به عراق حكومت صدام حسين را مهار كنيم؟ اين شبهه افكنيها مسأله اصلي را به حاشيه رانده است و آن مسأله اصلي اين است كه: اگر ايالات متحده به واسطه «وتوي» طرح «حمايت از تركيه در جنگ» از سوي فرانسه، دچار ترديد و تأخير در حمله به عراق شود يا تصور عدم تمايل همپيمانان؛ به جنگ با عراق، صدام را جسورتر كند ناتو و نظام بينالملل هر دو عواقب ناگواري خواهند داشت. اگر بحران عراق بدون تغيير نظام حاكم بر عراق پايان پذيرد و ايالات متحده صدها هزار نيروي خود را بينتيجه و صرفاً به اميد يك مهار تعريف نشده و گنگ از عراقي كه ده سال است مصوبات سازمان ملل را زيرپا ميگذارد؛ بيرون بكشد، مسأله توان آمريكا در نبرد با تروريسم و نقش آن در نظام بينالملل شديداً زير سؤال ميرود. تحقق اين امر دولتهاي همراه با آمريكا و دولتهاي مخالف با اقدام نظامي آمريكا را به شكل يكسان دچار بحران ميكند و به آنها نشان ميدهد كه تا چه اندازه در محاسباتشان اشتباه كردهاند. اگر صدام به اين شرط كه به قرارداد 1441 پايبند ميشود و يا با توجيه و بهانه عدم نقض قراردادها بر جاي خود باقي بماند تمام اميدهاي آمريكا تبديل به يأس ميشود زيرا اين مسأله به معني رفع محاصره عراق و كاستن از ميزان فشار بر اين كشور خواهد بود. اگر چنين شود ما دوباره به وضعيت دو سال پيش برميگرديم و عراق به واسطه داشتن سلاحهاي كشتار جمعي، چه آن مقدار كه از قبل در اختيار داشته و چه آن مقدار كه به واسطه منابع مالي جديد و به خاطر رفع فشارها قادر به خريداري آن ميشود، تبديل به غنيترين و خطرناكترين كشور منطقه از نظر دارا بودن سلاحهاي مخرب خواهد شد. اگر فرانسه و آلمان چنين چيزي را نميخواهند پس هدفشان چيست؟ آيا رهبران اين دو كشور به جاي آنكه افكار عمومي مردم كشورشان را در جهت صحيح هدايت كنند ميخواهند دنباله رو آنها بوده و دل مردم را به دست بياورند؟ شايد هم فرانسه با مشاهده دلمشغوليهاي آلمان به مشكلات داخلي پس از اتحاد دو آلمان قصد دارد با چنين خودنماييهايي يكهتاز رهبري اتحاديه اروپا باشد؟ شدت بحران در اين اوضاع حساس نشانگر آن است كه اتحاديه اروپا واقعنگري آمريكا را ندارد. تمام دولتهايي كه رييس جمهور بوش و مشاورش خانم رايس را سرزنش ميكنند ميدانند كه عراق بعد از تصويب قطعنامه 1441 در نوامبر 2002 چندان تعهدي به آن نداشته و بعداً نيز به كارشكنيهايش ادامه خواهد داد اما مشخص نيست چرا با آگاهي از اين موضوع اكنون كه زمان اجراي قطعنامه فرا رسيده است با اجراي قطعنامهاي كه خود بدان رأي مثبت داده و تصويب كردهاند مخالفت ميكنند؟ در نهايت واقعگرايي كه در فرانسه سراغ داريم اين كشور را وادار به همراهي با همپيمانانش ميكند زيرا متحدان فرانسه در خلال دو جنگ جهاني و نيز جنگ سرد در كنارش بودند و فرانسه خود اين همپيماني را هدايت ميكرد، اكنون نيز عاقلانه به نظر نميرسد كه فرانسه خلاف منافعش عمل كند و فرصت به دست تروريستها دهد و با اين كار خود بر تفكر افراطگرايان مبني بر ضرورت فروپاشي غرب صحه بگذارد، علاوه بر اينها اگر آلمان و فرانسه خواهان آسيب نديدن آرمانهاي آتي اروپا هستند بايستي به موضع ضد عراق ديگر كشورهاي اروپايي احترام بگذارند و بدان بيانديشند. قرباني كنوني سياستهاي فرانسه در ناتو، نظريه ايجاد هويت اروپايي واحد از طريق ايجاد توازن اروپايي در برابر آمريكاست. حتي اگر فرانسه سرانجام تسليم شود، كما اينكه چنين انتظار ميرود، باز هم ترديدها و دودليها سايه سنگين خود را بر روابط آتلانتيكي (ناتو) حفظ خواهد كرد. براي رهايي از اين فضاي مسموم نگاهي دوباره به تاريخ ضرورت مييابد. اختلاف كنوني درناتو بيسابقه نيست. يك دوره پيش نيز زماني كه تهديدات شوروي واكنشهايي را برانگيخته بود بحران مشابهي دامنگير ناتو شده بود. آن بحران نيز شبيه بحران كنوني و در منطقه بحران زاي خاورميانه روي داد ليكن طرفين دخيل در بحران و قواعد بازي در آن بحران، اكنون جاي خود را عوض كرده و دچار تغيير شدهاند. اواسط دهه پنجاه بريتانيا و فرانسه به اين نتيجه رسيدند كه ادامه كارشان به عنوان قدرتهاي بزگ جهان امكان پذير نيست. بريتانيا منافعي در مصر و خليج (فارس) و فرانسه در سوريه و لبنان داشت. همپيمانان اروپايي ما در خلال جنگ سرد منافع خود را نيز مدنظر داشتند و زماني كه دو كشور فهميدند توانايي ادامه كار و حفظ نقش مؤثرشان را ندارند اين كار را برعهده واشنگتن گذاشتند و از واشنگتن خواستند تا با آنها در خاورميانه همراه شود اين همكاريها به شكل حضور آمريكا در تركيه و يونان و كنترل مناطقي بود كه بريتانيا توانايي حفظ آنها را نداشت. ايالات متحده مشاركت در اين مناطق را نميپذيرفت زيرا تمايلي به همكاري با قدرتهاي «كولونيال» (استعمارگر) در مناطق تحت نفوذشان نداشت و نميخواست اينگونه به نظر برسد كه ايالات متحده در مناطقي كه با منافع اين كشورها گره خورده بود حضوري فعال دارد اين حالت دقيقاً مثل حالت كنوني همپيمانان ماست كه از مشاركت در مناطق موردنظر ما طفره ميروند. در حال حاضر منتقدان اروپايي ما در عين اينكه خواستار مبارزه با تروريزم هستند به روشهاي مبتني بر گفتگو تمايل دارند اين وضعيت نيز شبيه وضعيت دهه پنجاه است. آن هنگام ايالات متحده در عين اينكه نقش استراتژيكي در جنگ سرد داشت و داراي منافع مشتركي با اروپا بود سعي ميكرد در قضاياي منطقهاي از همپيمانانش فاصله بگيرد. آمريكا تلاش ميكرد با حمايت از جنگهاي ضد استعماري براي مبارزه با شوروي در ميان ملل تحت ستم دوستان جديدي بيابد ليكن اين امر هيچگاه تحقق نيافت زيرا رهبران تندرو با گرايشات آزاديخواهانه آمريكا را صرفاً يك «ياري دهنده» ميدانستند، ياوري كه خود جزيي از امپرياليسم است منتها با اين فرق كه با ديگر همقطارانش اختلافاتي دارد وقتي هم كه نقش بريتانيا و فرانسه كمرنگ شد آمريكا تبديل به هدف اصلي تندرويان خاورميانه شد. اين بار از ديد اين تندرويان ايالات متحده نماد امپرياليسم و استعمار محسوب شده بود و شوروي به عنوان تهديدي استراتژيك تلقي نميشد بلكه كشوري بود كه در نبرد با آمريكا به ياري كشورهاي تحت ستم ميشتافت اين نگرش وقتي عميقتر شد كه شوروي بر خلاف غرب و آمريكا مصر را تحريم نكرد و علاوه بر آن تسليحاتي را نيز در اختيار اين كشور و ديگر كشورهاي جهان سوم ميگذاشت. بعد از اينكه جمال عبدالناصر (رييس جمهور فقيد مصر) در تاريخ 26 جولاي 1956 كانال سوئز را ملي اعلام كرد اختلافات ميان آمريكا و اروپا شدت گرفت. از نظر فرانسه و بريتانيا اين اقدام ضربه مهلكي به منافعشان در خاورميانه زده بود و در واقع به معني فرو ريختن ابهت ابرقدرتهاي آن روزگار جهان بود اين اقدام عبدالناصر با اقدامات حمايت گرايانه هيتلر همزمان شده بود و هر دو طي موضع يكساني اعلام كردند كه هيچ راهحلي را كه منجر به تكتازي قدرتها در منطقه و اداره يك جانبه كانال سوئز باشد، نميپذيرند نكته حائز اهميت در اينجا توجه به اين مسأله است كه بريتانيا و فرانسه بيشتر به واسطه آنكه رهبرانشان تحت تأثير مفاهيم حاكم بر جنگ دوم جهاني هرگونه مصالحه با دشمن را مذموم ميدانستند، وارد جنگ شدند ليكن ايالات متحده با اين دو كشور هم عقيده نبود و اقدام بريتانيا و فرانسه را نوعي نمايش قدرت ميدانست. دولت آيزنهاور پيشنهاد بين المللي كردن كانال سوئز را كه از سوي اروپاييها ارائه ميشد، پذيرفت ليكن با توسل به زور مخالف بود. در چنين اوضاع و احوالي معمولاً ديپلماتها دست به اقدامات تأخيري ميزنند و همه چيز را به زمان اجراي عمليات و تأملي بيشتر احاله ميدهند دقيقاً مثل كاري كه الان منتقدان اروپايي ما در شوراي امنيت انجام ميدهند با اين تفاوت كه آن هنگام وزيرخارجه آمريكا آقاي جان فاستر دالاس دست به چنين كاري زد. دالاس سياستمدار كارآزمودهاي بود او در اوايل اگوست 1956 پيشنهاد داد كه كنفرانسي با حضور 24 كشور مشرف به دريا برگزار شود تا طرح آزادي عبور و مرور در كانال سوئز به تصويب برسد. وي در 13 آگوست همان سال تأكيد كرد كه: «ما نميخواهيم خشونت را با خشونت پاسخ دهيم». عبدالناصر 10 آگوست پيشنهاد دالاس را رد كرد و 3 روز بعد دالاس پيشنهاد جديدي ارائه داد كه طي آن يك هيأت بين المللي موظف ميشد تا با قرار دادن كشتيهايي خارج از آبهاي مصر و با تأمين امنيت و تنظيم عبور و مرور كشتيها، كانال سوئز را اداره كند. دالاس به هنگام ارائه طرح جديدش از شدت تأكيد خود مبني بر عدم استفاده از زور اندكي كاست. در 12 آگوست آمريكا طرحي را آماده كرد كه توسط كارشناسان آمريكايي تهيه شده بود ليكن طرح با اعتراض شوروي روبرو شد و اين كشور طرح آمريكا را وتو كرد. وقتي فرانسه و بريتانيا بر سر سركوب كمونيستها در جريان انقلاب مجارستان با هم توافق كردند و مدتي بعد در اين طرح شكست خوردند شديداً به مشكل برخوردند و تبعات اين اقدام نسنجيده، اسراييل را نيز به جنگ كشاند اين امر فرانسه و بريتانيا را رودرروي سازمان ملل قرار داد و در نهايت منجر به صدور قطعنامهاي شد كه اين دو كشور را به شدت محكوم ميكرد. براي اولين بار در خلال جنگ سرد و به هنگام صدور اين قطعنامه آمريكا در كنار شوروي قرار گرفت و بر ضد همپيمانان اروپايياش رأي داد و علاوه بر اين از حمايت ارزهاي اروپايي در بازارهاي مالي دست برداشت اين حادثه تاكنون كه دوباره اتفاقاتي از اين دست روي ميدهد تكرار نشده بود. اكنون نيز مخالفتهاي فرانسه و آلمان ديري نميپايد و اين دو كشور با استدلالهاي پاول در شوراي امنيت و گزارشهاي آتي هانس بليكس از موضع خود برميگردند ليكن مسأله اينجاست كه طول كشيدن اين مسأله ميتواند باعث تبعات سوء و غيرقابل جبراني شود. من براي درك بهتر منظورم نتيجه عدم عمراهي آمريكا با بريتانيا و فرانسه در سال 1956 را توضيح خواهم داد قبلاً گفتيم كه آمريكا تمايل بسياري داشت تا دل كشورهاي تحت ستم را به دست بياورد بنابراين با عمليات تأخيري چندان به استفاده از زور از سوي متحدان اروپايي عليه مصر كمك نكرد. جمال عبدالناصر رهايي از خطر تهاجم فرانسه و بريتانيا را به حساب زيركي خود گذاشت و به هيچ وجه آمريكا را در اين پيروزي سهيم نميدانست مدتي بعد فروپاشي زنجيرهاي دولتهاي همپيمان با غرب شروع شد (مثل عراق كه به دام راديكاليزم افتاد) و 5 سال بعد نيروهاي مصر وارد يمن شدند، در سال 1967 نيز عبدالناصر با بيتوجهي به قوانين مصوبه 1956 در مورد مرزهاي مصر و اسراييل باعث شد جنگهاي موسوم به جنگهاي 6 روزه آغاز شود امري كه نهايتاً به قطع روابط مصر و آمريكا منجر شد اين روابط مدتها تيره و تار بود تا اينكه انورسادات رييس جمهور مصر در سال 1973 به اين نتيجه رسيد كه باجگيري از آمريكا به واسطه دريافت تسليحات از شوروي نتيجهاي جز انسداد سياسي ندارد و اين درسي بود كه مصر دو دوره قبل بايد ميگرفت. از آن سو شوروي نيز براي خود محاسباتي كرده بود، تحليل شوروي از اختلاف ميان اروپا و آمريكا در بحران كانال سوئز اين بود كه براي تحت فشار گذاشتن اروپا ميتوان از اين فرصت نهايت استفاده را برد به همين دليل نيكيتا خروشچف در سال 1958 تهديدات خود عليه اروپا را آغاز كرد امري كه چهار سال بعد به بحران برلين منجر شد. بحران برلين آثار شديدي بر همپيمانان غربي داشت و زماني اثر سوء خود را نشان داد كه فرانسه پس از آگاهي از تهديدات هستهاي خروشچف عليه فرانسه و انگليس و تحت تأثير وتوي طرح حمله به سوئز كه مشتركاً توسط آمريكا و شوروي صورت گرفت، پروژههاي هستهاي خود را آغاز كرد. در آن زمان «كنراد آدناير» سياستمدار مشاور آلمان غربي و دولت نزديك آمريكا در اروپا كه در جريان بحران سوئز بود به خوبي فهميده بود كه اگر اروپا متحد نشود و به عنوان يك نيروي مستقل ابتكار عمل را به دست نگيرد به زودي به حاشيه رانده خواهد شد. به نقل از «كريستين بينو» وزيرخارجه فرانسه گفته شده است، روزي كه بريتانيا و فرانسه سرانجام هشدارهاي آمريكا را پذيرفتند آدناير خطاب به اين دو كشور گفته بود «شما براي ايفاي نقش مؤثر در جهان يك راه بيشتر نداريد… وقتي براي جبران نمانده است و اگر به اين يك راه تن ندهيد اروپا از شما به خاطر اهمالتان انتقام خواهد گرفت». قصد من در اينجا بيان درستي يا نادرستي عملكرد بريتانيا و فرانسه از يك سو و آمريكا از سوي ديگر نيست بلكه صرفاً ميخواهم تبعات سوء عدم همگرايي را نشان دهم طبيعتاً تاريخ موبهمو تكرار نميشود، جمال عبدالناصر صدام نبود و تهديد جهان سوميهاي تندرويي كه حمايت تسليحاتي شوروي را نيز داشتند كمتر از تروريسم مسلح به تسليحات كشتار جمعي خطرناك بود. چه آن هنگام و چه اكنون دفع تهديدات استراتژيك و در عين حال مدنظر داشتن ارزشها، كرامت و خواست مردم منطقه مأموريت مهمي بر دوش آمريكا بوده و هست. رسيدن به اين اهداف نيازمند اهانت به همپيمانان نيست بسيار شنيده شده است كه برخي از افراد دائماً بحران سوئز را يادآوري ميكنند و به واسطه آن سعي در توجيه مخالفتهاي همپيمانان غربي آمريكا دارند چرا كه آن هنگام برخلاف امروز آمريكا به دنبال گفتگو و فرانسه و بريتانيا به دنبال استفاده از زور بودند اما بايد در جواب اين عده خاطرنشان ساخت كه دو اختلاف اساسي ميان اين دو ماجرا وجود دارد: 1)در سال 1956 آمريكا اين توانايي را داشت كه در صورت ضعف همپيمانان اروپايياش عهده دار استقرار و ثبات منطقه شود اما اگر در وضعيت كنوني آمريكا منطقه را خالي كند آيا فرانسه و آلمان جايگزيني براي آمريكا دارند و اصلاً آيا خود قادر به قبول مسؤوليت هستند آيا براي كنترل منطقه و ممانعت از راديكاليزم رو به افزايشي كه هيچ قدرت كنترل كنندهاي براي ايجاد محدوديت آن وجود ندارد -در صورت خروج آمريكا از منطقه- چارهاي انديشيده شده است؟ توجه به اين مسأله و نيز ماهيت ناتو كه اكنون در نبود شوروي ميتواند با اختلاف نظرهاي كمتري به كار خود ادامه دهد ضرورت هم آوايي متحدان اروپايي با آمريكا را نشان ميدهد. 2) ايالات متحده در بحران سوئز بر 3 اصل پافشاري ميكرد: الف) گردن نهادن همپيمانان به مصوبات قانوني ب) عدم توسل به زور جز در حالت دفاع مشروع از خود ج) محق بودن آمريكا در ايجاد رابطه با كشورهاي در حال توسعه حتي اگر اين رابطه باعث ناخشنودي همپيمانانش شود. هم اكنون كشورهاي اروپايي با يادآوري اين 3 اصل از آمريكا انتقام ميگيرند، بايد دانست همان طوري كه اتفاقات بعدي دوران جنگ سرد نشان داد كه در شرايط پيچيده نميتوان به اصول مطلق تكيه كرد و عملاً اين اصول ناكارآمدي خود را در خلال جنگ سرد نشان دادند امروز نيز تكيه مطلق به اينگونه اصول و پايبندي به آن نظام بينالملل را دچار هرج و مرج ميكند زيرا انتقامجويي، سياست نيست. واقعيت اين است كه همپيمانان ما عملاً ابتكار عمل را از دست دادهاند و كارهاي خود را به وكلا و حقوقدانان سپردهاند يعني به افرادي كه ديدي صرفاً حقوقي به ماجرا دارند حال آنكه بقا و تداوم نقش مؤثر ناتو در برهه كنوني نيازمند به كار انداختن جنبههاي فراقانوني و نگرشي خارج از چارچوبههاي كليشهاي است. همپيماناني كه احساس ميكنند همپيمانان ديگرشان تا جايي كه بتوانند سعي ميكنند در طولاني مدت از شكست آنها به نفع خودشان استفاده ميكنند همپيمان واقعي نيستند و اگر رهبران «ناتو» ميخواهند اين پيمان در مواجهه با چالشهاي مرحله جديدي كه در آن قرار گرفتهايم مفيد و مؤثر باشند بايستي تعريف جديدي از آرمانها و مطالباتشان داشته باشند. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |