iran emrooz (ايران امروز) IRAN EMROOZ (iranian political Bulletin)
‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





نظم نوين جهانی و توضيح آن
(گذر و انتقال قدرت در روابط بين‌الملل)



آراز ام. فنی
جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۱
سرشت و ساختار روابط بين‌الملل
"روابط بين‌الملل همانند پيش‌بيني هواست. هر کسي در باره‌ي آن سخن مي‌گويد ولي کمتر کسي چرايي وچگونگي تغيير و تحولات سريع آن را مي‌فهمد. دقيقن مثل کشاورزان و هواشناسان که در تلاش پيش‌بيني طوفانها هستند، دولتمردان، سياستمداران و تحليل گران سياسي هم در تلاش فهم ديناميسم تغييرات بنيادي قدرت در بين ملت‌ها و روابط قدرت بين دولت‌ها هستند. انتقال قدرت روي آينده‌ي هر ملتي تاثير مي‌گذارد و اين تغيير و تحولات همراه است با دگرگوني‌ها و طوفان‌هايي چون جنگ‌هاي جهاني"[1].
در مقاله‌ي پيشين، براي سهولت بررسي، موسسات اجتماعي را با جدا کردن سه حوزه‌ي فعاليت اجتماعي انساني، روابط حاکم آن به سه منطقه‌ي عمل وسه کاتوگوري علمي تقسيم کردم اين سه موسسه عبارتند از: (1) موسسه سياسي و دولت،(2) موسسه‌ي اقتصادي يا بازار و (3) موسسه جامعه‌ي سازمان يافته‌ي مدني که محدوده‌ي عمل آن فرهنگ و مسايل اجتماعي مي‌باشد.

در عين حال سعي کردم که به روند تغيير و تحولات و رويدادهاي بين‌المللي روز که درتکامل اين موسسات در عرصه‌ي جهاني نقش دارند اشاره‌اي داشته باشم. نا گفته پيدا است که اين موسسات و فعاليت و حوزه‌ي عمل آنها در هم تنيده و کشيدن دقيق خط مرز تئوريک و عمل کردي در بين اين موسسات[2] اگر نه غير ممکن ولي مشکل است.
متاسفانه بعد از سقوط سيستم دو قطبي طيف عظيمي از سياستمداران در غرب و جهان سوم همراه با متفکرين علم روابط بين‌الملل تغييرات در ساختار سياسي دنيا را دموکراتيک ارزيابي کرده وتحليل‌هايي ارايه کردند که روابط بين دولت‌ها را بعد از فروپاشي اين نظام، دموکراتيک ارزيابي کرده و همانند فوکوياما بشارت رسيدن پايان تاريخ و پايان وجود تضاد‌هاي آنتاگونيستي را بدهند. به نظر اين متفکرين جامعه‌ي بشري در نقطه‌ي عطفي از زندگي اجتماعي خود قرار داشت که دولت‌ها و گروه‌هاي اجتماعي وادار به ايجاد امنيت عمومي براي همه‌ي جهان موظف خواهد ساخت و اختلافات احتمالي توسط مذاکرات و از طريق راه حل‌هاي دموکراتيک حل خواهند شد[3]. ولي جنگ‌ها و تنش‌هاي بين‌المللي در آن زمان و بعد از آن پيام ديگري داشت اگر ما به تئوري و واقعيت تاريخي باور داشتيم.

بانوي بزرگ علم روابط بين‌الملل و اقتصاد سياسي بين‌المللي در اوايل دهه‌ي نود در باره‌ي اين روابط چنين نوشت:
"ديپلماسي جديد که ما در فصل اول کتاب توضيح داديم، سه بخش درهم تنيده دارد: سوداگري توام با چانه زني در بين دولت‌ها براي کسب قدرت و نفوذ بيشتر، مسابقه در بين شرکت‌ها‌ي رقيب در بازار جهاني براي کسب و افزايش هر چه بيشتر سود، و يک سوداگري کازينويي در بين دولت‌ها و شرکت‌ها براي استفاده و ايجاد امکانات مادي ثروت ساز. هر سه روند و هر سه جزء بطور جدي از ساختار سياسي اقتصادي جهاني تاثير گرفته و خود در مقابل روي ساختار امنيتي، مالي و علمي تکنيکي جهان تاثير ميگذارند[4]"
بعد از فروپاشي سيستم دو قطبي سياسي بين‌المللي اين سومين بار است که کشورهاي قدرتمند جهان در يک صف آرايي سياسي نظامي براي ايجاد به اصطلاح صلح جهاني و از بين بردن خطر جنگ و کشتار مردم، به صف آرايي در مقابل هم مي‌پردازند.
همانطوريکه گفتم هدف ارايه شده ايجاد آرامش، صلح و حفظ امنيت بين‌المللي وايجاد محيط آرام براي تجارت و توليد از طرفي و زندگي توام با صلح براي مردم از طرف ديگر اعلام مي‌شود.

تحليل گران سياسي و اقتصادي، اعم از اساتيد دانشگاه، مفسرين روابط عمومي و سياستمداران دو نوع امنيت و نظم عمومي براي روابط در بين کشور‌هاي دنيا قائل هستند: نظم مبتني بر آنارشي و امنيت جمعي. در فصل‌هاي زير به توضيح اين مکاتب مي‌پردازم.

دردرک و توضيح روابط بين‌الملل و اينکه اين روابط بر مبناي چه اصول و پايه‌ها‌ي حقوقي استوار هستند و آيا امکان کاهش جنگها و تنش‌هاي بين‌المللي وايجاد امنيت عمومي و صلح واقعي براي مردم دنيا وجود دارد نظريات گوناگوني تکامل يافته است. البته اهميت و ظرفيت علمي اين توضيحات در مرحله‌ي اول بستگي دارد در نگرش ما به انواع دانش و همچنين چگونگي توضيح ما از جهان و روابط بين انسان‌ها بطور عموم و گروه‌هاي اجتماعي و دولت‌ها بطور اخص. براي اينکه شناخت بهتري از تئوري‌هايي که به تفسير و توضيح ميسايل جهاني اطلاع بيشتري داشته باشيم من مروري خواهم داشت در معتبرترين اين نظريات که امروزه در دانشگاه‌هاي کشور‌هاي غربي و شايد جهان سوم تدريس مي‌شود.
براي توضيح مسايل سياسي بين‌الملل (گلوبال) مي‌شود حداقل سه تفکر عمده را از هم تشخيص داد: رئاليسم قدرت و رئاليسم جديد، ليبراليسم و نظريات جديد مارکسيستي.

اول مروري داريم به نظريات آن دسته از پژوهشگران که نقش دولت را در روابط بين‌الملل تقريبن مطلق ارزيابي مي‌کنند. اين متفکرين به رئاليست‌هاي قدرت مشهور هستند.

(1)- رئاليسم قدرت. برطبق تعريف اين نظريه سياست و قانون حاکم بر روابط بين‌الملل مبتني است بر نظم آنارشيستي که تشکيل دهندگان اين نظم دولت‌هاي ملي هستند. اين موسسات (دولت‌ها) براي حفظ منافع اتباع خود و پياده کردن سياست‌هاي اقتصادي، در تلاش کسب و حفظ قدرت مي‌باشند. اين دولت‌ها در عملکرد‌هاي اقتصادي، سياسي و نظامي خود خرد گرا هستند[5].
نظريات طرفداران اين مکتب را مي‌توان با سيستم حاکم بر بازار مقايسه کرد. يعني رقابت در بين شرکت‌ها باعث افزايش مرغوبيت کالا‌ها بوده و کاهش قيمت را هم بدنبال خواهد داشت ولي از آن جاييکه احتمال ايجاد کارتل‌ها و تراست‌ها وجود دارد اين شکل از توليد مي‌تواند رقابت را از بين برده ويا به حداقل تقليل يافته و افزايش قيمت‌ها را بدنبال داشته باشد. ايجاد کارتل‌ها پايان وجود نوعي دموکراسي در بازار است و ايجاد بلوک‌هاي نظامي و سياسي قوي به ضرر کشورها و قدرت‌هاي ضعيف تمام شده و نقطه‌ي پاياني بر وجود روابط آنارشيستي در سيستم مي‌گذارد.

وجود و اهميت نظريه آنارشي در روابط بين‌الملل براي رئاليست‌هاهمانقدر اهميت دارد که مبارزه‌ي طبقاتي براي مارکسيست‌ها. بايد تاکيد کرد که در سه دهه‌ي اخيرهردوي اين نظريه‌ها مجبور به تعديل در برخي از نظريات خود گشته و يا بطور کلي اجزاء استدلالي جديدي را به تئوري‌هاي خود افزوده اند.
نظريه آنارشي در روابط بين دولت‌ها بدين معني است که، در عرصه‌ي بين‌المللي فقط دولت‌هاي مستقل با سياست‌هاي مستقل و جود دارند و همکاري آزاد و برابر حقوق دولتها هست که فرم و محتوي روابط بين‌الملل را رقم مي‌زند. مبدا اين نظريه برمي‌گردد به نظريات ماکياولي 1513، ژان بودن 1576 و ‌هابز 1651 که توسط مورگان تائو، کيندل برگر تکميل و تکامل يافته است[6]. از ادامه دهندگان معاصر اين مکتب مي‌شود از ساموئل‌هانتينگتن نام برد. لازم به ياد آوري است که ايجاد دولتهاي ملي در اروپا، با پيمان صلح وستفالي که در سال 1648 بين دولتهاي اروپايي منعقد شد آغاز مي‌شود. پايه‌اي ترين اصل سيستم بين‌المللي اصل آنارشي و بالانس قدرت است. از آنجائيکه در استقرار و تکامل دولت‌هاي ملي در اروپا هيچ کدام از دولت‌هاي موجود آن زمان نتوانستند به ايجاد و تدوين مقررات يک سيستم حکومتي برتر و تعيين کننده نايل گردند ساختار اين نظام را آنارشيستي ناميدند. بر مبناي تئوري آنارشيسم روابط بين‌الملل بر پايه‌ي وجود بالانس قدرت در بين دولتها استوار است. تا زمانيکه در بين قدرت‌هاي مختلف بالانس وجود دارد صلح هم حکمفرما است. جنگ زماني در مي‌گيرد که يکي از دولت‌ها به مسلح کردن خود پرداخته و ادعاهاي مادي و يا جغرافيايي جديدي را پيش کشد که قابل قبول قدرت‌هاي ديگر نباشد. در صورت عدم يک صلح واقعي در بين اجتماعات انساني، وجود بالانس قدرت در بين دولت‌ها داراي امتيازات مهمي است. عليرغم ضعف اين تئوري و اين سياست مي‌تواند عملکرد‌هاي زير را داشته باشد:
- سيستم بين‌المللي که استوار است به وجود سيستم بالانس قدرت در بين دولتها، از تبديل يکي از کشور‌هاي قدرتمند موجود به امپراتوري جلوگيري مي‌کند.
- دولت‌هاي کوچک توسط دولت‌هاي بزرگ بلعيده نمي‌شوند
- اين سيستم باعث بوجود آمدن قوانين بين‌المللي همچون نظام حقوقي بين‌المللي گشته است. اين همان نظام حقوقي است که توسط دکتر مصدق انگليس را در دخالت نابجا در روابط اقتصادي و حقوقي داخلي ايران محکوم ساخت. و شکوفه ديگر اين نظام حقوقي محکوم کردن آمريکا در مسئله‌ي نيکاراگوئه و ويتنام بوده است.
لازم به يادآوري است که در هنگام وقوع جنگ‌هاي بزرگ و عمده امکان اجراي چنين قوانيني ضعيف است.
هر دولتي در جستجوي هم پيمانان قوي و ايجاد اتحاد‌هاي پايدار براي حفظ امنيت خود هست. چنين اتحادهايي که اغلب براي حفظ شرايط موجود و يا تغيير شرايط موجود به شرايط مطلوب براي آن اتحاد بوده، بارها و بارها امنيت جهان را بخطر انداخته و دنيا را تا لبه‌ي پرتگاه نابودي بشريت پيش برده است. اتحاد‌ها و رقابت‌هاي بين قطب‌هاي موجود در غرب دليلي محکم است بر اين ادعا.

بهر جهت اين متفکرين بر اين مسئله تاکيد مي‌کنند که عمل دولتها راشيونل (عقلايي) بوده و بر مبناي حفظ منافع و علاقه ملتهاي خود استوار است. مورگان تائو در کتاب مشهور اکادميک خود "قدرت در بين ملت‌ها" مي‌نويسد که تمامي دولت‌ها بنا به سرشت خود بدنبال قدرت هستند.
طبق اين نظريه فقط و فقط نمايندگان دولت‌هاي ملي هستند که در سياست بين‌المللي حضور دارند و مي‌تواند قراردادهاي بين‌المللي را امضا و تصويب کنند[7].
از آن جاييکه بغيراز دولت‌ها عناصر و يا بازيگران اجتماعي ديگر در صحنه‌هاي سياسي اجتماعي جهان حضور داشته و دارند اين نظريه از درون توسط رئاليست‌هاي جديد (پيروان نظريه سياسي رئاليسم) و بيرون (مارکسيست‌هاي جديد و ليبرال‌ها) مورد انتقاد قرار گرفته است.

از انتقادات وارده بر عليه آنارشيسم يکي خصوصيت هنجاري بودن اين نظريه است و ديگري ديدي که اين تئوري به واقعيت‌هاي اجتماعي دارد. بهر جهت پيروان اين مکتب سياسي به تعديل و تغيير نظريات خود پرداختند. حاصل اين تغييرات شکل گرفتن رئاليسم جديد است. به نظر رئاليست‌هاي جديد بغير از دولتها، شرکتها و کارتل‌هاي تجاري و توليدي و همچنين سازمانهاي ديگر اجتماعي بر روي روابط در حقيقت" بين الدول" تاثير مي‌گزارند و اين روابط تنها در انحصار دولت‌ها نيستند. با اين تذکر که دولتها نقش غالب را در روابط بين‌المللي ايفا مي‌کنند. از تئوريسين‌هاي مشهور اين مکتب مي‌توان از ربرت کيوهن، استانلي هوفمن، هدلي بال، ربرت گيلپين و استيون کراسنر و والتز نام برد.
مهمترين اصل اين مکتبتاکيد روي هدايت جهان دولت هژمون و رهبري هژموني و ايجاد روابط متقابل بين ملت‌ها هست[8].

(2) مدل‌هاي سيستم جهاني
مکتب وابستگي
. مکتب بعدي در روابط بين‌الملل که مورد مطالعه‌ي ماست به نام مکتب وابستگي مشهور شده است. اين تئوري جزو استثنا تئوري‌هاي سياسي بين‌المللي هست که خاستگاه جهان سومي دارد. آمريکاي لاتين زادگاه و محل تکامل اين تئوري است. طرفداران اين نظريه به روابط نابرابر حاکم در بين دولتها اعتقاد دارند و معتقدند که در دنيا سه نوع دولت وجود دارد:
دولتهاي متروپل و يا مرکز، دولتهاي نيمه حاشيه‌اي و دولت‌هاي حاشيه اي. دولتهاي متروپل يا مرکز آن دولت‌هايي هستند که اقتصاد، توليد و قدرت سياسي نظامي را در دست دارند و عامل تعيين کننده در سياست بين‌المللي هستند. اين مکتب را مي‌توان به سه شاخه: مکتب وابستگي به سرکردگي آندره گوندر فرانک، کاردوزو (رئيس جمهور سابق برزيل) واسوالدو سونکل(2) تئوري تسلط گرايي گالتون و (3) سيستم جهاني ايمانوئل والرشتين تقسيم کرد. با توجه به اينکه اين سه مکتب موجي از متفکرين و روشنفکران را در بر ميگيرد خلاصه کردن نظريات آنها بسيار سخت است.
بر طبق تئوري‌هاي اين مکاتب، تقسيم کار بين‌المللي موجود در جهان عامل رشد ناموزون و وجود روابط نابرابر در بين کشورهاي مختلف گشته است. اين روابط در بين کشورهاي مرکز و حاشيه که دومي در اکثر زمينه‌هاي اقتصادي و سياسي به اولي وابسته است مي‌شود توضيح داد. يعني توسعه و رشد اولي باعث عدم توسعه‌ي دومي گشته است.
با توجه باينکه انباشت سرمايه در کشورهاي حاشيه‌اي توسط کشورهاي مرکز مکيده مي‌شوند توسعه در کشورهاي مرکز به عقب افتادگي کشورهاي حاشيه‌اي ختم مي‌شود. يدين ترتيب توسعه و عدم توسعه دو روي يک سکه در يک پروسه‌ي تکاملي جهاني هستند. تنها راه رهايي کشور‌هاي حاشيه قطع ارتباط با کشور‌هاي مرکز است.

Dominansteoriتئوري تسلط يا امپرياليستي يوهان گالتون
يوهان گالتون محقق نروژي تئوري‌هاي صلح و توسعه معتقد به يک وابستگي ساختاري در بين کشورهاي فقير و غني و يا شمال و جنوب است.
اين تئوري از تحقيقات روي قدرت ساختاري نظريات صلح حاصل گشته است. نتيجه‌ي وجود قدرت ساختاري استفاده از خشونت ساختاري است که خود متکي بر قدرت ساختاري است. گالتون در مقاله‌اي که در مجله‌ي: Journal of Peace Research به نام A Structural Theory of Imperialism ، ساختار سياسيجهان را امپرياليستي ارزيابي مي‌کند. البته بين تئوري امپرياليسم گالتون با تئوري امپرياليسم مارکسيستي تفاوت‌هايي وجود دارد که من فقط کوتاه به آن اشاره مي‌کنم.
در تئوري امپرياليستي گالتون وجود انباشت سرمايه در کشور امپرياليست ضروري نيست بلکه به نظر گالتون وجود يک سيستم غالب وسلطه گر فرهنگي، ارتباطي، سياسي ونظامي بدون برتري اقتصادي براي عملکرد امپرياليستي يک کشور و سيستم کافي مي‌باشد، ولي وجود برتري اقتصادي اين وابستگي ساختاري را عميق تر کرده وسلطه‌ي کشورامپرياليستي بدين ترتيب مي‌تواند گسترده ترو عميق تر گردد. اين روابط نابرابر توسط کشورهاي مرکز به کشور‌هاي حاشيه تحميل مي‌شوند، اين روابط بصورت عمودي يعني از بالا به پائين در بين اين کشور‌ها عمل مي‌نمايد[9].



تئوري سيستم جهاني ايمانوئل والرشتين.
همانطوريکه در بالا نوشتيم کشورهاي گوناگون و مناطق گوناگون جهان به هم وابسته هستند که بعضي از تئوريسين‌ها از آن با واژه‌ي
"Interdependence" يعني روابط همبسته ياد مي‌کنند.
قبل از رنسانس و انقلاب صنعتي، در اجتماعات انساني واحد‌هاي نسبتن مستقلي بودند که تقريبن در انزوا و دور ازهم بسر مي‌بردند. اما بعد‌ها در تکامل تاريخي جوامع، سيستم‌هاي اجتماعي مدرني شکل گرفت که والرشيتين آن را امپراطوري جهاني مي‌نامد.
همانند مکتب وابستگي والرشتين سيستم جهاني را کاپيتاليستي ارزيابي مي‌کند. اما آن مرزکشي که بين کشورهاي درحال توسعه و توسعه يافته در تئوري وابستگي فرانک وجود داشته در اين آناليز ديده نمي‌شود. در دنيا فقط و فقط يک سيستم کاپيتاليستي وجود دارد و آنهم" سيستم جهاني" است. در اين سيستم رشد بخش‌هاي گوناگون هماهنگ نبود و فرم‌هاي گوناگوني دارد. لايه‌ها (اجزاي) اساسي در اين سيستم عبارتند از:
کشور‌هاي مرکز/هسته (core-state) که در مکتب وابستگي از آن‌ها با عنوان متروپل ياد مي‌شد، و کشورهاي نيمه پيراموني، پيراموني و محيط خارجي. کشور‌هاي نيمه پيراموني عبارت از آن کشورهايي هستند که در حال فرارويي و تکامل به کشورهاي مرکزي هستند و يا به سطح رشد کشورهاي پيراموني نزول خواهند کرد . اين کشور‌ها (نيمه پيراموني) و طبقه بندي آنها در روابط بين الملل، موقعيت طبقاتي خرده بورژواها را در تحليل مارکسيستي بياد مي‌اندازد. محدوده‌ي بيروني آن محدوده‌اي هست که سرمايه داري به سسيتم غالب تبديل نگشته است.
براي شناخت درست از سيستم بايد ديد که ديناميسم اين سيستم در کجاست و در کدامين عرصه‌ها عمل مي‌کند. سه روند را در اين سيستم مي‌شود از هم تميز داد: (1) روند ساختاري، (2) پروسه‌ي دوره‌اي و (3) رونداينجهاني (سکولار).
دو روند اوليه حاصل تغير و تحولات در پايه‌هاي اساسي سيستم جهاني هستند که شامل موارد زير است:

* انباشت سرمايه (ايجاد ارزش اضافه در کشور‌هاي مرکز)
* شکل تقسيم کار اقتصادي بين المللي
* سيستم حاکم در بين دولت‌هاي ملي

سيستم دوره‌اي کندراتيف داراي مشخصات زير است:

* موج‌هاي بلند رونق و کساد بازار(اين مرحله با يک فازگسترش که يک فاز سقوط را بهمراه خواهد داشت) استمرا رخواهد يافت
* تغييرات در روابط قدرت بين کشور‌هاي مرکزي، که به معني مرحله‌هايي از هدايت هژمونيک دنيا است که در نهايت جاي خود را به رقابت در بين کشور‌هاي مرکزي خواهد داد.
ما امروز شاهد اين رقابت در بين فرانسه آلمان از يک طرف و انگليس و آمريکا از طرف ديگر هستيم تا جائيکه پاره‌اي از متفکرين صحبت از ايجاد يک سيستم دو قطبي بين‌المللي مي‌کنند.

در توضيح روند اجتماعي سکولار مي‌شود از مشخصات زير نام برد:

* سيستم بطور افقي گسترش خواهد يافت بديگر بيان شکل گسترش، جغرافيايي است
* گسترش عمودي سيستم و يا عمق يافتن آن که عبارت است از : پرولتاريزه کردن جوامع، مصرفي کردن و تمرکز سرمايه در متروپل
* مکانيکي و يا تکنيکي شدن سيستم. اين به معني رشد ادامه دار تکنولوژي در عرصه‌هاي گوناگون صنعتي است.
اين مجموعه از روند‌ها و حرکت‌ها را نمي‌توان از هم ديگر جدا کرد بلکه هرکدام بخش جدايي ناپذيري از سيستم جهاني به شمار مي‌روند. والرشتين معتقد است که فرارويي از سيستم جهاني فعلي به سوسياليسم جهاني خواهد بود. امکان فرارويي يک کشور ويا کشورهايي به سوسياليسم در اين مرحله‌ي رشد اجتماعي بدليل حضور سيستم جهاني و مانع‌هايي که ايجاد مي‌کند نا ممکن است
والرشتين در نشست‌هاي پرتوآلگر حضور بسيار فعالي داشته و يکي از تئوريسين‌هاي اين حرکت بحساب مي‌آيد.

ليبراليسم و ليبراليسم جديد
ليبرال‌ها در باره‌ي روابط بين‌الملل داراي نظر منسجمي نيستند. طيفي از نظريه پردازان ليبرال در انتقاد به رئاليست‌ها و مارکسسيت‌ها چهارچوبي به نظريات بين‌المللي خود داده اند. دليل عمده‌ي پراکندگي نظريات ليبرال‌ها، مي‌تواند نتيجه‌ي تاکيد اين تئوري روي افراد، منافع خصوصي افراد وبه طريق اولي در شرکت‌هاي اقتصادي پيدا کرد.

ليبراليسم نزديکي‌هايي با ايده آليسم سياسي دارد. بنظر ليبرال‌ها انسان‌ها بخودي خود شرور و خبيث نيستند. روابط دوستانه و صلح آميز در بين دولت‌ها امکان پذير هست و بدين ترتيب وجود نظام بين‌المللي که مبتني است به رعايت اخلاق انساني، نرم‌ها و مقررارتي که مانع جنگ و ستيز مي‌شود نه تنها ممکن هست بلکه ضروري هم هست. و از اين زوايه است که نظريات رئاليست‌ها مورد انتقاد قرار مي‌گيرند. در زير خلاصه‌اي از انتقادات مطروحه توسط ليبرال‌ها به رئاليست‌ها را مي‌آورم که خودبيان کننده‌ي چهارچوب فکري آن‌ها هم است.

نوشتيم که در نظريات رئاليست‌ها دولت تنها عنصرقانوني در روابط بين‌الملل محسوب مي‌شود. و دولت مي‌بايست از قدرت و نفوذ خود براي دفاع از منافع ملي و پيشبرد اهداف خود استفاده کند و در اين راه هيچ وسيله‌اي بخودي خود نامناسب نيست. استفاده از نيروي نظامي در جهت پيش برد اهداف دولت رهبر و يا دولت هژمون ضروري هست. همانطوريکه مي‌بينيم دولت جرج بوش و رهبران ايالات متحده حتي استفاده از سلاحهاي کشتار جمعي چون سلاح‌هاي هسته‌اي را بر عليه عراق و يا کشور‌هاي محور شرارت و يا(شيطاني) مجاز مي‌دانند.

بهر جهت ليبرال‌ها در چهار نقطه با رئاليست‌ها در تضاد هستند و يا به آنها انتقاد دارند:

(1) باور به سيستم آنارشي و وجود آن در نظام سياسي بين‌المللي فقط بخشي از واقعيت روابط در بين اجتماعات سياسي است و نه همه‌ي آن. سيستم بين‌المللي ساختار‌هاي گوناگوني دارد. اگر چه پايه‌ي اساسي نظام بنا شده به استفاده از قدرت در روابط گوناگون، ولي با تقسيم قدرت در روابط بين الملل، يعني اگر رهبري سيست مبعهده‌ي هژمون (رهبري نسبتن دموکراتيک) باشد و يا اينکه اداره آن همانند يک ارکستر چند محوري در اختيار قدرت‌هاي بزرگ باشد امکان وجود يک سيستم چند بعدي وجود دارد. تاکيد رئاليست‌ها براينکه نظام بين‌المللي بر قدرت استوار بوده و از قدرت ساخته شده است کافي نيست چرا که رشد و تکامل اين نظم تنها با آن نوع قدرتي که رئاليست‌ها مي‌گويند امکان پذير نبوده. روابط بين‌الملل و نظام بين دولتها (ملت‌ها) جز از راه نرم‌هاي اجتماعي که توسط‌
مشارکت همه‌ي جوامع تکامل يافته و همچنين وجود موسساتي که به معني همراهي (Reciprocity) ساير موسسات اجتماعي در ساختن اين سيستم است ميسر گشته است.

(2) ليبرال‌ها به مفهوم "دولت" بعنوان يک عنصر واحد سياسي که هر کدام داراي علايق و منافع يکپارچه هستند، انتقاد دارند. همانطوريکه تجربيات نشان داده اند عملکرد بيروني دولت حاصل معاملات، مذاکرات و همکاري موسسات، گروهاي مختلف و ساير عناصر کوچک و بزرگ که داراي اهداف گوناگون هستند و در حيات اجتماعي يک کشور حضور دارند شکل مي‌گيرد. آز آن جمله مي‌شود از ارگانهاي غير دولتي و مردمي، موسسات خيريه، شرکت‌هاي خصوصي و غيره نام برد.

(3) مفهوم خردگرا بودن دولت و روابط سياسي و نظامي خارجي قدري مسئله دار است. اگر دولتها با منافع واحد، تنها عنصر فعال بين‌المللي باشند، در آن صورت ما چگونه مي‌توانيم آن سياست‌هايي که باعث خود کشي سياسي دولتهايي مي‌گردند توضيح دهيم. ما شاهد هستيم که اغلب اين دولت‌ها در حفظ منافع خود و افزايش آن چندان هم موفق نبوده اند و کارشان در اين عرصه ضعيف هست.

(4)لزوم وجود نيروي نظامي قوي براي حفظ دولت و افزايش منافع ملي منطق محکمي نيست. استفاده از چنين روش نفوذي روي دولت‌هاي ديگر و خود سيستم بين‌المللي بطور عموم بسيار پر خرج بوده و بارها عامل سقوط دولت‌ها بوده است. مثال‌هاي زيادي مي‌شود آورد که ناقض اين اصل مهم تئور يک رئاليستي است. ژاپن سالهاي هفتاد و هشتاد که دومين اقتصاد دنيا بوده و شايد هنوز هم هست به لحاظ نظامي يک کوتوله محسوب مي‌شود. همين طور هستند خيلي از کشور‌هاي صنعتي اروپايي .استفاده از روشهاي اجتماعي سياسي چون شرکت در عمليات صلح، تلاش در ايجاد ارتش صلح، تشنج زدايي و سعي در حل مناقشات نظامي بين دولتها و ملت‌ها بيشتر اعتبار و قدرت مي‌آورد تا داشتن يک ارتش تا دندان مسلح.
تعداد زيادي از ليبرال‌ها معتقد هستند که تکامل همکاري بين ملت‌ها و ايجاد يک سازمان ملل قوي و نفي نظاميگري و عمليات خشونت آميز عملي و علمي بودن تئوري رئاليسم را زير علامت سئوال مي‌برد.

رئاليست‌ها مارکسيست‌ها (سيستم جهاني والرشتين) ليبرال‌ها نقاط مقايسه
تضاد بين شرق و غرب و نظم و ترور تضاد بين مرکز و کشور‌هاي پيراموني هارموني و نظم 1- سرشت روابط اقتصادي
دولتها طبقات و تقسيم کار بين المللي شرکت‌ها و خانواده 2- بازيگران سياسي
علايق ملي و دولتي طبقات ضعيف رفاه عمومي (فردي) 3- هدف اقتصادي
سياست تصميم مي‌گيرد اقتصاد تعيين کننده است اقتصاد تعيين کننده است روابط (سياست اقتصادي)

سناريو‌هاي گوناگون نظم نوين جهاني
در طول چند دهه‌ي اخير دنيا چندين بار در آستانه‌ي تغيير و تحولات بنيادي اقتصادي اجتماعي قرار گرفته که اين پروسه تکامل اجتماعي در تمامي موارد و سطوح خودش به نتايج رضايت بخشي نرسيده است
اين تحولات اولين بار در اوايل دهه‌ي هفتاد با بحران نفت شروع شد و مذاکرات و اتحاد‌هايي در سطح جهاني در جريان بودند که نهايت آن، ايجاد يک نظم جديد اقتصادي جهاني بود. اين پروسه که با نام
New international Economic Order(NIEO) مشهور شد که در راس اين حرکت سازمان اپک، کشور‌هاي غير متعهد، تعداد زيادي از کشورهاي سوسياليستي موجود آن زمان وکشور‌هاي مترقي چون سوئد قرار داشتند. اين پروسه با رکود اقتصادي ناشي از بالا رفتن قيمت‌هاي مواد انرژي زا و همچنين و مهمتر از همه آن رکود درون زادي سيستم سرمايه داري که با رکود‌هاي کندراتيف تقريبن هر ده سال يکبار توام بود همراه گشت.
ناگفته نماند که شکست نظامي آمريکا در ويتنام، کاهش شديد قدرت برابري دلار در بازار جهاني، شکوفايي اقتصاد ژاپن و کاهش توليد در آمريکا و غرب از ديگر عوامل رکود عمومي در غرب را به همراه داشت.
به هرصورت نظم اقتصادي نوين جهاني NIEO شکست خورد و با آن آرزوهاي ميليونيمردم کشورهاي در حال رشد ناکام ماند.
در اواخر دهه‌ي هفتاد سياستمداران آمريکايي و در راس آن جمهوري خواهان به رهبري ريگان سياستي را در پيش گرفتند که با عنوان:
Roll Back"برگشت يا برگرداندن به گذشته" مشهور شد. اين حرکت سياسي نظامي که با حرکت‌هايي در درون سيستم سوسياليستي همراه بود منجر به دگرگوني‌هايي هم در روابط بين‌المللي و هم روابط دروني بلوک شرق گشت که در تاريخ بشريت بي نظير بود.
در درون سيستم جرياني رشد کرد که در چک واسلواکي با نام چارتا 77 و در لهستان سوليداريتي مشهور گشت. پيروان اين جريانها خواستار ايجاد نظام آزاد که در آن به جامعه‌ي مدني بهاي لازم داده شود بودند. منظور اين جريان‌ها از جامعه‌ي مدني بيشتر آزادي سرمايه و تکامل آزاد جامعه سرمايه داري بودو نه آن مفهوم جامعه‌ي مدني در علوم اجتماعي[10].
بدين ترتيب پروسه‌ي تکاملي تحولات اين با تغيير و تحولات در کشور‌هاي سوسياليستي وبا پروستاريکا و گلاسنوس شروع شد و بار ديگر دنيا را در مقابل بزرگترين تغيير و تحول تاريخ انساني قرار داد. همانطوريکه مي‌دانيم سوسياليسم موجود شکست خورد و بگونه‌اي از هم پاشيد اين شکست منجر به قدرت گرفتن راست افراطي در تمامي عرصه‌هاي بين‌المللي گشت. ولي پاره‌اي از متفکرين همچون والرشتين حذف نظام سوسياليستي موجود را اجتناب ناپذير ارزيابي کردند و معتقد هستند که شکست سوسياليسم به شکست راست افراطي منجر خواهد شد.

اين حرکات از طرف متفکرين و تئوريسين‌هاي روابط بين‌الملل به اشکال گوناگون بررسي شده و مي‌شود. يکي از آناليز‌هاي معتبر که سعي درتوضيح سياست بسيار خشن غرب در مقابل براي مثال عراق است، مي‌شود چنين خلاصه کرد که:
"مسئولين اداري و نظامي آمريکا و انگليس که بعد از شکست در دستگيري و از بين بردن بن لادن دنبال يافتن يک دشمن ومقابله با آن هستند بعد از اعلام دولت‌هاي ايران عراق و کره‌ي شمالي با عنوان محور کشور‌هاي شرور و خبيث مي‌بايست اقدامي انجام مي‌داند تا افکار ملي و داخلي را از مسايل داخلي و رکود اقتصادي که تحت شرايط فعلي که نظام عاجز درحل آن هست منحرف کنند و بدين حهت طبل جنگ با عراق را به صدا در آورده اند".

توضيح بعدي ريشه در يکي از مهمترين مشخصات دولت‌هاي سرمايه داري دارد. مطالعات در باره‌ي جنگ و تاثيرات جنگ در اقتصاد گوياي اين است که جنگ‌هاي بزرگ عليرغم خرابي عمومي براي طرفين درگير و همچنين کشتار انسان‌هاي بيگناه، باعث رشد اقتصادي هم گشته است. جنگ جهاني دوم باعث شکوفايي اقتصاد آمريکاي شمالي گشت[11]. يوران پرشون نخست وزير دولت سوئد اخيرن در مصاحبه‌اي به طور صريح به اين مورد اشاره کرد.
پرشون گفت: " تصور مي‌کنم يک جنگ شديد و کوتاه مدت که موفق هم ارزيابي شود باعث به حرکت در آمدن چرخ‌هاي اقتصادي خواهد شد ولي در عوض يک جنگ طولاني مدت مي‌تواند به يک رکود عمومي تبديل شود[12]".

پروسه‌ي ديگر همراه بود با شکست رژيم آپارتايد در آفريقاي جنوبي و موفقيت‌هاي صريح در مذاکرات اسرائيل و فلسطين. بهر تقدير اين اميد‌ها و آروزهاعجالتن با بر روي کار آمدن جرج بوش برباد رفته به نظر مي‌رسد ولي همه‌ي شواهد خلاف اين را نشان مي‌دهد. عليرغم تلاش سيستم در ايجاد مانع در مقابل جنبش صلح و برابر طلبي که بعد از حادثه‌ييازدهسپتامبربه اوج خودش رسيده است ولي هيچ وقت جنبش صلح اين قدر متشکل و فعال نبوده. نگاهي به تناقض گويي‌هاي رهبران جنگ طلب نشانگر عقب نشيني‌هاي آنها در مقابل فشار افکار عمومي مردم صلح دوست دنياست. من در جاي ديگر به اين مهم خواهم پرداخت.

سناريو‌هاي جديد جهاني و بين‌المللي
با مروري بر مطالب ارايه شده و نظريات سياسي در علم روابط بين‌الملل مي‌تواند جمع بست زير را از روند عمومي و يا احتمالات آتي سياسي و اقتصادي در دنيا ارايه داد.
همانطورکه از توضيحات و تفسيرهايي که از تکامل جريانات بين‌الملل و تئوري‌هاي توضيح دهنده‌ي آن بر مي‌آيد چند سناريو و يا نظم بين‌المللي در آينده قابل پيش‌بيني است:

1- سيستم دو قطبي که استوار است بر وجود رقابت در بين کشور‌هاي قدرتمند و اتحاد‌هاي احتمالي در بين آنها (مثال شوروي و آمريکا قبل از فروپاشي شوروي) آلمان فرانسه با همکاري روسيه از يکطرف و انگليس، آمريکا و کشورهاي جدا شده از بلوک شرق از طرف ديگر

2- نظام مبتني بر همکاري‌هاي منطقه‌اي از نوع جديد (مرکانتليسم نو) در حال حاضر سه منطقه‌ي رقيب و همکار را مي‌توان تشخيص داد: اتحاديه‌ي اروپا، اتحاديه تجاري کشور‌هاي شمال آمريکا NFTA و پيمان همکاري‌هاي منطقه‌اي آسياي جنوب شرقي ASEAN. ناگفته نماند که پيمان‌ها و يا اتحاد‌هاي منطقه‌اي ديگري هم وجود دارد که از آن جمله است اتحاد آفريقا، مرکوسور که متعلق است به کشورهاي آمريکاي لاتين، پيمان منطقه‌اي کشورهاي سابق شوروي و پيمان کشور‌هاي عربي.

3- نظام مبتني بر رهبري يک کشور يا هژموني آمريکا که در آن آمريکا پليس جهاني است و ستيز در بين تمدن‌ها محرکه‌ي تکامل و يا جنگ/صلح عامل تکامل سيستم (نظريه‌ي‌هانتينگتن)

4- نظام آنارشي و مبتني بر قدرت دولت و بالانس قدرت (نظر رئاليست‌ها و رئاليست‌هاي جديد)

5- و در نهايت نظم جهاني کسموپوليتک و دموکراتيک و يا حکومت جهاني.

من تلاش خواهم کرد که درچند مقاله‌ي کوتاه به بررسي روابط بين‌الملل و ريشه‌ي جنگها و در گيري‌هاي فعلي و احتمالي و تکامل اقتصاد سياسي آينده بپردازم.

با تشکر آراز ام فني
يوته بوري سوئد ‏شنبه‏، 2003‏/02‏/22
------------------------------------
پانويس‌ها:
[2] -من بين موسسه و سازمان اجتماعي فرق مي‌گذارم. موسسه اجتماعي عمق و وسعت عمل اجتماعي بيشتري دارد و در برگيرنده‌ي ارگان‌ها و سازمان‌هاي اجتماعي گوناگون است. بديگر بيان موسسه بيشتر نهادي شدن آن نرمهاي اجتماعي است که بعنوان يک فرهنگ و سنت اجتماعي عمل مي‌کنند و تکامل آن وابسته به فرد نبوده بلکه بيشتر از عمل جمعي افراد و گروه‌هاي اجتماعي در يک بستر تاريخي متاثر مي‌شوند، در صورتيکه سازمان حوزه‌ي عملکرد محدود‌ي داشته و در ارتباط کامل با شرايط و نيازهاي آني افراد و گروهاي اجتماعي هست.
[3] -مراجعه کنيد به اعترافات فرخ نگهدار در سايت ايران امروز.
[4] -مراجعه کنيد به کتاب "32 :sFirm Rival States, Rival" نوشته‌ي 1992Susan etalStrange
[5] -نگ: هدلي بال، جامعه‌ي آنارشي1995،؛ گلدستين، روابط بين الملل؛ 1999، و هتنه بيورن روابط بين الملل به سوئدي 1995.
[6] -مراجعه کنيد به مراجع ياد شده پاورقي شماره 5 هتنه و ديگران
[7] - اگر هدف از دولت ملي دولتي باشد که بر پايه‌ي قدرت يک قوم يا ملت استوار باشد چنين دولت‌هاي خالصي وجود خارجي ندارند بدين ترتيب مي‌توان از دولت‌هايي که اصل آن بر پايه‌ي شهروندي و حقوق شهر وندي استوار است ياد کرد. در واقعيت و اجتماع ما ترکيبي از اين دو خصوصيت را مي‌بينيم.
[8] -من در يک فصل جداگانه به تاريخچه، تعريف و توضيح قدرت هژمون و سياسيت هژموني خواهم پرداخت.
[9] -براي اطلاعات بيشتر مراجعه کنيد به مقاله‌ي فوق و يا ساير آثار جديد گالتون.
[10] -مراجعه شود به ارنست گلنر، جامعه‌ي مدني در شرق1987
[11] -مراجعه کنيد به نوشته بسيار معتبر ربرت گلپين به نام "جنگ و تغييرات در سياست جهاني، 1981.
[12[ - روزنامه‌ي صبح غرب سوئدGöteborg Posten 29/12-2002





[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de