| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
كوچ نسل انقلاب
مهدي خانباباتهراني
يكشنبه ٢٦ فروردين ١٣٨٠
وقتي انقلاب شد، سيل فراريان ايراني به كشورهاي صنعتي و
نيمه صنعتي آغاز گشت ، انگيزه اصلي اين موج هاي پناه جوئي و جلاي وطن كردن ، گريز
از پيگرد و زندان و اعدام و يا بطور كلي فرار از مقابل هجوم تعصب و تحجر بود. رژيم
اسلامي از آغاز به تبليغات بي سابقه ايدئولوژيك دست زد و ترويج و القا اين تفكر، كه
ايرانيان مهاجر، همه تحت تاثير فرهنگ غرب هستند و جمله ضدانقلاب. بنابراين ماشين
"سياسي عقيدتي " خويش را بكار گرفت تا نسل گذشته را هدايت و ارشاد كرده ، نسل
انقلاب را تربيت اسلامي كند تا جامعه اي خوشبخت و آزاد بسازند و به جهانيان ثابت
كنند كه آنان فاسد و باطل اند و ايرانيان در سايه حكومت عدل اسلامي توانا و برحق.
در تمام اين ٢٣ سالي كه از عمر حكومت اسلامي ايران مي گذرد، كارگاه شتشوي مغزي
آخوندي لحظه اي و ثانيه اي از كار نيفتاد و عمق و وسعت آن از تمامي كانال هاي
تربيتي و اجتماعي و وسايل ارتباط جمعي ابعادي به خود گرفت كه كانال هاي ايدئولوژيك
استالينيستي فاشيستي را نيز پشت سر گذاشت.
در دهه گذشته از تعداد پناه جويان و مهاجرين ايراني تا حدودي كاسته شد و اين از جمله به سخت تر شدن شرايط پذيرش پناه جويان در كشورهاي غربي ارتباط داشت و دارد، ليكن از يكي دوسال گذشته با موج جديدي از پناه جويان ايراني روبرو هستيم كه در كيفيت و انگيزه با پناه جويان و مهاجرين نسل گذشته تفاوت هاي بسياري دارد. اكثريت بالاي اين هموطنان را جوان هاي ٢٠ تا٢٥ ساله تشكيل مي دهند. اين انسان ها فقط به سبب نبود آزادي هاي فردي اجتماعي و وجود اختناق و سركوب ، مرزهاي مهين را پشت سر نمي گذارند، خود را به آب و آتش نمي زنند. واقعيت اين است كه در سال هاي اخير پس از رويداد ٢ خرداد ١٣٧٦ و انتخاب آقاي محمد خاتمي به عنوان رئيس جمهور و آغاز حركت اصلاح طلبي و پيشرفت هاي نسبي در راه كسب آزادي هاي فردي ، از شدت اختناق سياسي عقيدتي رژيم تا ميزاني كاسته شده و فضاي سياسي كشور مطلوب تر و اميدواركننده تر گشته است. از همين روست كه فرار نسل انقلاب و جوان ايراني در شرايط كنوني قابل تامل تر است. اين موج جوانان كه بدرستي كوچ نسل انقلاب نام گرفته ، انگيزه ديگر و مهمتري دارند. اينان بمانند مهاجرين و پناه جويان چندين دوره تاريخي جامعه ما، فرارياني نيستند كه با هدف اقامت كوتاه مدت در سرزمين هاي مهاجرپذير و به قصد بازگشت هر چه زودتر به ميهن براي برقراري نظام آزاد ودل خواه خود محيط كودكي و خانواده خويش را ترك كرده باشند. اينان كساني هستند كه در رشته هاي مختلف از دانشگاه ها و آموزشگاه هاي عالي كشور فارغ التحصيل شده اند و عمدتا از توانائي هاي بالاي كامپيوتري و كارشناسي در ساير رشته هاي علمي و فني برخوردارند. اينان از زمره همان متخصصين و تكنوكرات هايي هستند كه در همه جاي كره ارض و در هر نقطه از اين اقتصاد گلوبال نيز هم طرازها وهم قطارهاي خويش را دارند وتفكرشان ، تبعه واهل هركشوري كه باشند، فرامرزي و جهاني است. اينان نيروي كار يا كارآفرينان "اقتصاد نوين جهاني " بشمار مي روند كه با هيچ ايدئولوژي غل و زنجيرشان نمي توان كرد، حتي بعداز ٢٣ سال شستشوي مغزي "اسلامي ". اين نسل جديد جهاني اگر درون مرزهاي مهين خويش امكان رشد و فعاليت يافتتد، در كنار خويشان و خانواده مي مانند و موجب پيشرفت و تعالي ملي شان مي گردند. اما اگر زمين مساعد و حاصل خيزي براي رشد و تكامل نيافتند، از چنگال استبداد و بيكاري و بي حرمتي مي گريزند و با ترك محل "وطن " جذب بازار كار و توليد جهاني در اروپا و يا آمريكا مي گردند. و بدين ترتيب عطاي ولايت مطلقه فقيه و اعوان و انصارش را به لقايش مي بخشند! امروز بيش از نيمي از جمعيت ايران را جوانان نسل بعداز انقلاب تشكيل مي دهند. تقريبا از سال گذشته طبق آمار حدود يك ميليون نفر از اين نسل ساليانه وارد بازار "بي كاران " مي شوند! وارد بازار كار شدن ، اصطلاحي است كه در مورد اقتصاد ناتوان و زبون ايران امروز مصداق چنداني ندارد. درصد بالائي از اين فارغ التحصيلان و متخصصين جوان چون نمي خواهند از راه دلالي و خريد و فروش اتوموبيل و قطعات يدكي و ساير كالاها و بالاخره انواع سوداگري ها و كلاه برداري امرار معاش كنند، لذا در پي خريدار كالاي ممتاز خويش مي گردند. من اين نسل را نسل اينترنت ناميده ام كه در همه جهان داراي مشخصات و ويژه گي هاي مشتركي هستند. ايراني هاي متعلق به اين نسل جوان يا به كنسول گري هاي كشورهاي صنعتي در كشورهاي همجوار ايران مراجعه كرده ، تقاضاي ويزا و يارواديد مهاجرت مي دهند، ويا در پوست گوسفند، سوار بر كانتينر، در انبار كشتي هاي باربري يا همراه قاچاقچيان بين المللي خود را به مراكز توليد و صنعت مي رسانند. و چه بسا ايرانياني كه در اين ماجراها در بستر پرخروش رودخانه ها و در دل امواج اقيانوس ها جان عزيز و گران قدر خويش را از دست مي دهند. مدتي است كه شركت هاي خارجي براي جلب و بردن مغزهاي فني در روزنامه هاي ايران آگهي به چاپ مي رسانند! با عنايت به همه ي اين واقعيت هاي دردناك است كه دست اندركاران و زعماي قوم جمهوري اسلامي پس از بيست و چند سال حكومت استبدادي و ارشادهاي فقاهتي تنها و تنها در ايجاد اين اعتقاد و تفكر در نزد ايرانيان توفيق يافته اند كه بهترين ماموران خروج سرمايه هاي ايران به خارج از مرزهاي ملي اند؛ سرمايه هاي مادي و سرمايه هاي معنوي جامعه ايراني ما. نگاهي گذرا به حكايت صد
ساله ي مهاجر ت ايرانيان!
ازگذشته هاي دور بگذريم كه ايران هميشه مهاجرپذير بود و سرزميني كه ديگران در آن امن وامان مي جستند،در تاريخ معاصر يعني در همين قرن بيستم ، تا سال هاي نخست قرن حاضر به نوشته آقاي كاوه بيات در نشريه ي گفتگو، بخش مهمي از ثروت و قدرت دولت هاي ايران بر رونق نظام ايلي و روستائي كشور استوار بود، و آنگاه كه افزايش اين قدرت و ثروت به كشورگشايي ميسر نمي بود، خط مشي فعالانه اي در جلب و جذب اقوام و اهالي مناطق هم جوار اتخاذ مي شد. با تشكيل دولت مدرن پهلوي در سال هاي اول دهه ١٣٠٠ شمسي و برنامه هايي كه در دگرگوني نظام اقتصادي و سياسي كشور اتخاذ شد ثروت و قدرت دولت نيز منشا ديگري يافت؛ آينده حيات اقتصادي كشور در رشد مناسبات صنعتي و قدرت سياسي آن نيز در شكل گيري يك دولت - ملت مدرن ايراني ديده شد. از اين مرحله به بعد بود كه كوچ ساكنين مناطق هم جوار به قلمرو ايران كه تا پيش از آن تاريخ عاملي در حشمت و مكنت دولت تلقي مي گرديد به مسئله پناهندگي تبديل شد. نخستين تجربه ايران معاصر از مسئله پناهندگي با انقلاب روسيه آغاز شد، انقلابي كه باعث گشت تا حدود بيست سال بعد ايران با پناه جويي مستمر گروه كثيري از قربانيان فراز و نشيب هولناك بلشويك روبرو باشد. صرف نظر از چندين موج پناهندگي شيعيان عراق به ايران طي دهه هاي گذشته ، دومين تجربه بزرگ ايران در زمينه پناهندگي مصادف است با سقوط نظام پادشاهي در افغانستان و سپس درگيري داخلي وسرازير شدن سيل پناهجويان افغاني به ايران در سال هاي بعد از انقلاب ايران ، طبق آمار اعلام شده با وجود بازگشت حدود يك ونيم ميليون پناهنده در صدر كشورهاي پناهنده پذير قرار دارد. در حاليكه رقمي بيش از سه ميليون ايراني نيز ناگزير به ترك ميهن و سال ١٩٩٥، حدود١٥ ميليون پناهنده در جهان وجود داشته است ، كه فقط يك ميليون نفر از آنها در كشورهاي توسعه يافته به سر مي بردند و باقي در كشورهاي در حال توسعه. پديده مهاجرت و پناهندگي به ديار غربت محصول گسترش خشونت در جوامع انساني است ، اين گسترش خشونت يا در اثر جنگ، درگيري هاي قومي ، انقلاب ها و كودتاهاي نظامي و جابجايي قدرت و تغيير نظام ها پديدار مي شود و يا به علت بروز بحران هاي اقتصادي ، بيكاري ، فقر وبي خانماني به وجود مي آيد. در همين قرن بيستم ايراني ها پنج بار مجبور به مهاجرت شدند. گر چه در هيچ يك از دفعات پيشين ابعاد مهاجرت ايرانيان به اندازه اين بار آخر نبود، ولي همان ها نيز در فرهنگ سياسي ايران اثرها گذاشت ، وبا مهاجرت هاي اتفاقي قرون گذشته تفاوت ها داشت ، از آن جمله مقصدش اروپا و آمريكا بود؛ در حالي كه مهاجرت هاي ايرانيان در قرون گذشته ، عمدتا به عتبات ، شبه قاره هند و در يك مورد به زنگبار در آفريقا بوده است. در زنگبار و تانزانيا هنوز اقليتي ايراني الاصل زندگي مي كنند كه نام فاميل غالب آنان "شيرازي " است. اولين مهاجرت در قرن بيستم به سال ١٩٠٩ ميلادي مي رسد كه محمدعليشاه مجلس نوپاي ايران را به توپ بست و جمعي از آزادگان را در باغ شاه به دار آويخت و مشروطه خواهان ، به هر وسيله از پناهندگي به سفارتخانه ها تا امان خواستن از شاه متوسل شدند و از صحنه گريختند. گروه بزرگي از اينان ، در اروپا گرد آمدند، در آنجا ادوارد بروان و جمعي از انسان دوستان اروپايي را نيز به خود جلب كردند و به تبليغ مشروطه خواهي پرداخته و به افشاگري عليه استبداد محمد عليشاهي ، گرچه نخستين روزنامه هاي فارسي زبان مهاجر، سال ها قبل در هند ودر استانبول منتشر شده بود، ولي در اين دوره به همت دهخدا "سوراسرافيل " در سوئيس منتشر شد كه ياد ميرزا جهانگيرخان را زنده مي داشت كه در باغ شاه كشته شد. ياد آر ز شمع مرده ياد آر با فتح تهران توسط مشروطه خواهان ، استبداد صغير پايان گرفت. محمد عليشاه خلع وتبعيد شد و تبعيديان سرافراز باز آمدند. اين مهاجرت ، كوتاه موثر و موفق بود. دومين مهاجرت ، در دوران جنگ جهاني اول رخ داد. روسيه و بريتانيا (متفقين) قصد داشتنتد ايران را بين خود تقسيم كنند. آزادي خواهان و استقلال طلبان مقاومت مي كردند. فشار كه زياد شد با رضايت دربار و دولت بي طرف مستوفي الممالك جمعي به عنوان مهاجرت راهي غرب كشور شدند و دولت مهاجرت را تشكيل دادند. آلمان و عثماني متحدان جنگ به آنها ياري رساندند. اين عده كه ارتش كوچكي هم داشتند، شكست خوردند و راهي عثماني شدند و با شكست متحدين و اضمحلال امپراتوري عثماني آرام آرام به كشور برگشتند. اين مهاجرتي بي افتخار و غرور بود. نظام السلطنه ، مدرس ، محمدعلي خان كلوب (فرزين)، عشقي شاعر از جمله بزرگان اين مهاجرت بودند. در اين جا بايد اشاره كرد كه آغاز دهه ٢٠ ميلادي همزمان با صعود رضاشاه و انقراض سلسله قاجار بود. به قاعده با روي كار آمدن قزاقان و خشونتي كه نسبت به درباريان و اشراف تا پيش از رسيدن پهلوي به سلطنت اعمال شد، مي بايست مهاجرتي شكل گيرد، ولي رضاشاه ، به دستور اربابان و به توصيه مشاوران خود وقتي قاجار را بركند، انعطاف عجيبي در پيش گرفت و آنها نيز به پيام او تن دادند و در نتيجه جاي خالي يك مهاجرت در تاريخ ماند. مهاجرت سوم ايران ، بلافاصله بعد از جنگ جهاني دوم بود كه با شكست تجربه فرقه دمكرات ، سي هزار نفر مردم آذربايجان ، همراه سيدجعفر پيشه وري به اتحاد جماهير شوروي گريخته و عده اي در حدود ١٠ هزار كرد نيز آواره عراق و شوروي شدند. اين سخت ترين و بدعاقبت ترين مهاجرت اين قرنه ايران بود. به طوري كه سي وسه سال بعد با سقوط رژيم سلطنتي ، باقي مانده مهاجران كه به ايران برگشتند فقط سه هزار نفر بودند... بقيه يا در تصفيه دوران استالين جان باخته بودند و يا عمدتا به اكراه در جامعه ميزبان حل شده بودند. چهارمين مهاجرت بزرگ ايرانيان ، بعد از كودتاي ٢٨ مرداد ٣٢ و با پديد آمدن جو حكومت نظامي و خفقان آغاز شد. گروهاي سياسي چپ در شوروي و ملي به تدريج از ايران خارج شدند. چپها زير حمايت بلوك هاي چپ در شوروي و اروپاي شرقي ساكن شدند و ملي گرايان در اروپا وآمريكا مسكن گزيدند. اين مهاجرت ٢٥ سال به طور آرام ادامه داشت. وهمزمان با حوادث دهه چهل يك گروه كوچك مذهبي نيز تن به مهاجرت دادند كه مقصد آنها عراق بود. در اين مهاجرت چهارم ، تجربه بزرگي اتفاق افتاد و آن برخورد مهاجران با دانشجويان ايراني بود كه همزمان با بالا رفتن بهاي نفت ، هزار هزار راهي اروپا و آمريكا شدند. دانشجويان به زودي با استفاده از تجربيات تبعيديان قبلي "كنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايراني " را تشكيل دادند وبه نهادي رزمنده بدل ساختند كه در زماني بزرگترين و فعال ترين و اثرگذارترين و رسواگرترين مخالف رژيم شاه بود. جنبش اين جوانان ، در زماني تمام گروه هاي سياسي در تبعيد را به سوي آنان جلب كرد. كنفدراسيون جهاني با تمام فرازونشيب هاي تاريخ خود كه از خصلت جواني ، تموج هاي سياسي جهاني و اختلاف بينش ها مايه مي گرفت ، اثري تعيين كننده در افشاگري اختناق رژيم سلطنتي داشت. تبعيديان اين دوران ، همزمان با انقلاب سلطنتي ١٩٧٩ با افتخار و يك دنيا اميد و آرزوي به روزي و به زيستي مردم ايران به ميهن بازگشتند. گرچه حوادث بعدي داخلي با استقرار نظام ولايت مطلقه و استبداد مذهبي بخش عمده اي از آنها قرباني و مجبور به تبعيدي دوباره كرد، ولي اين تبعيديان كه بعضي ربع قرن در تبعيد بودند و از اين جهت ركود تاريخي مهاجرت ها را شكستند، پديده قابل تاملي در تاريخ ايران محسوب مي شوند كه هنوز مطالعه جامع و همه سويي درباره اين مهاجررت صورت نگرفته است. در سال ١٩٧٩ و ٨٠ همزمان با بازگشت تبعيديان پيشين موجي بزرگ از رجال ، صاحب نامان ، نظاميان ، سرمايه داران و صاحب مقامان رژيم سلطنتي از برابر امواج انقلاب گريخته و راهي اروپا و آمريكا شدند. اما موج بزرگتر بعد از كودتاي خزنده عليه نخستين رئيس جمهوري ايران ابوالحسن بني صدر و شروع سركوب گروه ها و سازمان هاي سياسي در دهه ٦٠ بود كه ابعاد انساني آن از ميليون گذشت ، اين دو موج ، در مجموع ، بيشتر از دو ميليون ايراني را مجبور به مهاجرت به سراسر جهان كرد. ناهمگوني بافت اين مهاجرت ، از مهم ترين مشخصات آن است. به همين جهت در حاليكه در چهار مهاجرت پيشين ، مهاجران از يك هم فكري و هماني طبقاتي و عقيدتي برخوردار بودند، اين مهاجران ، در ده ها دسته و جمعيت و گروه عقيدتي ، طبقاتي و آرماني جمع شده اند. و مطالعه اين موضوع مستلزم كار تحقيقاتي وسيعي است كه در برگيرنده تمامي اين تفاوت ها باشد. انقلاب بهمن ٥٧ كه با انگيزه ايجاد زمينه و شرايط اشتراك آزاد آحاد مردم در تعيين سرنوشت خويش پا گرفت ، در مدت زمان كوتاهي به استبداد ديگري تبديل شد كه آزادي هاي فرد و اجتماعي مردم را نيز از آنان سلب كرد. با استقرار نظام ولايت مطلقه فقيه در ايران موج فراريان به خارج از كشور آغاز شد و هنوز هم پس از گذشت هفده سال ادامه دارد و چه بسا در آينده نزديك در صورت عدم تغييرات لازم در ساختارهاي سياسي ، فرهنگي و اقتصادي كشور از يكسو دامنه خشونت و اختناق ، فقر، بيكاري و گرسنگي از سوي ديگر موج هاي بزرگتر پناه جويي و مهاجرت را بدنبال مي آورد و اين موج هاي انساني عليرغم مصائب و دشواري هاي مرزهاي كشور را از هر سو درمي نوردد و به اجتماع ميليوني مهاجرين ايراني صدها هزار تن ديگر افزوده خواهد شد. قريب ٤ ميليون ايراني كه هم اكنون در خارج از مرزهاي ايران بسرمي برند، هر چند ابتدا به عنوان پناهنده به خارج از كشور آمدند، اما در خلال ٢١ سال گذشته و بروز اين واقعيت كه حكام جمهوري اسلامي بقول بني صدر ميهمانان چند روزه نيستند. رفته رفته صبر و انتظار را رها كردند و در كشورهاي محل سكونت خود رحل اقامت افكندند. روند تبديل پناهنده به مهاجر، نسبت به شرايط و ظرفيت هاي پذيرش و ادغام پناه جويان در جوامع مربوطه بطور متفاوت صورت پذيرفت. ايالات متحده كه زيربنا و شالوده اش از اجتماع اقوام و مليت هاي گوناگون اروپايي و غير اروپايي تشكيل شده و همه گونه آزادي هاي فردي و اجتماعي را قانونا تضمين كرده است ، و سرزمين فرهنگهاي ملل مختلف است ، مركز تجمع گسترده ترين گروه هاي ايراني گرديد. از ميان كشورهاي اروپايي ، آن دسته كه تاريخ چند ساله استعماري ، (كلونياليسم) را پشت سردارند ودر خلال اين چند سال در اثر تماس و مراوده با اقوام آسيايي و آفريقايي خوگرفته اند(مانند فرانسه ، انگلستان ، بلژيك ، و هلند) شرايط سهل تري براي پذيرش ، ادغام و تابعيت بيگانگان دارند. در اين ميان پناهندگان ايراني در آلمان فدرال ، با سخت ترين شرايط اقامت و همزيستي روبرو شدند. در گذشته ، قبل از انقلاب ٥٧، اپوزيسيون ايراني مقيم آلمان فدرال موقعيت دانشجويي داشت و لحظه اي به اقامت طولاني و دايمي در اين كشور نينديشيده بود، هر چند دادستان رژيم محمد رضاشاه در سال ١٩٧١ با اعلام قانون مجازات ١٠ سال حبس و زندان براي اعضا و فعالين كنفدراسيون جهاني دانشجويان ايراني تلاش در زمين گير ساختن و محبوس نمودن فعالين كنفدراسيون در چارچوب تنگ دنياي غربت نمود، ولي با اين اقدام بي خردانه نظامي حركت جنبش دانشجويي را راديكال تر ساخت و فاصله ميان اپوزيسيون و پوزيسيون را عميق تر نمود و عده اي از اعضا و فعالين جنبش دانشجويي را ولو موقت بصورت مهاجر و پناهنده -دوفاكتور- درآورد. اما پس از انقلاب ايرانياني كه در آلمان پناهنده شدند، برخلاف ايالات متحده و فرانسه ، بريتانيا، هلند، بلژيك ، سوئد با ديوار غير قابل عبور بوروكراسي اين دولت مواجه شدند كه آنان را كمابيش بيگانه نگه مي داشت و تنها امكان فعاليت هاي اقتصادي محدودي به آنان اعطا شد. مهاجران نه بعنوان شهروند برابر حقوق بلكه در حكم ناراضياني بودند و هستند كه دير يا زود ناگزير به ترك كشور خواهند شد. دستگاه قانون گذاري آلمان هنوز هم از اعطا حقوق تابعيت دوگانه به خارجيان امتناع مي ورزد ولو اين خارجي بيش از نيمي از عمر دراز خود را در آلمان گذرانده باشد و داراي خانواده و فرزندان تحصيل كرده اي باشد كه در اين سرزمين بدنيا آمده و تحصيل كرده باشد. اسباب و علل اين وضع در آلمان را هم بايد در گذشته و تاريخ دور و نزديكش جستجو كرد. پراكندگي اراضي و شاهزاده نشين هاي آلماني و ضربه پذيري شان در مقابل تهاجمات بيگانگان و سير شكل گيري كشورهاي اروپايي در قرون گذشته تا سده نوزده و صدارت عظماي اتوبيسمارك ادامه داشت. در اين قرن هر چه از خطر تجزيه اراضي يك قوم واحد آلماني كاسته شد. در عوض انقلاب هاي كارگري و ظهور پديده كمونيسم خطر جديدي بود. بيسمارك موفق به اتحاد شاهزاده نشين هاي متفرق آلمان شد. حاصل اين اتفاق چنان نيروي كوبنده اي گرديد كه به فتح و سركوب كمون پاريس انجاميد. روند اتحاد و اتفاق طوايف آلماني از چنان جاذبه اي برخوردار بود كه نه تنها نيروهاي ملي و ناسيوناليست اين قوم ، بلكه سوسياليست هاي برجسته آلمان و حتي كارل ماركس را تا حدودي به دنبال خود كشاند و انشعابات فكري را در انترناسيونال كمونيستي بوجود آورد. در برخي محافل سوسياليستي و آنارشيستي اين حركت نيرومند در آن زمان به بيسماركيسم شهرت يافت. روح وحدت آلمان از آن پس چنان در كالبد جغرافياي سياسي اين كشور تقويت شد كه به يك ناسيوناليسم متهاجم بدل گشت. آغاز اولين و دومين جنگ جهاني و متعاقبا اتحاد ديگران ، و تجزيه مجدد اراضي وسيع آلمان را بايد در اين راستا و رابطه ديد! تجزيه بزرگ آلمان پس از جنگ جهاني و جدايي يك ملت به دو ملت ، ٤٤ سال روح و ذهن آلماني ها را عذاب مي داد. اين مسائل و رويدادهاي چند قرن قرن اخير منجر به روحيه و سياستي شد كه هر گونه نفوذ خارجي و بيگانه را دفع مي كرد. در حالي كه بسياري از كشورهاي صنعتي غرب به اين نتيجه رسيده اند كه جهان امروز، جهان مراوده ها، مودت ها، و اختلاطهاست و حتي جامعه خود را به عنوان سرزمين مهاجرت و مهاجرپذير تلقي مي كنند، احزاب حاكم در آلمان هنوز در برابر پذيرش اين اصل مقاومت مي كنند، و براي جذب و ادغام چهارميليون "خارجي " كه بسياري از آنان از ده ها سال پيش عملا عضو فعال جامعه محسوب مي شوند و در ساختمان اقتصادي آلمان پس از جنگ جهاني دوم تلاش ورزيده اند، برنامه و سياست واحدي ندارند. سلطه روحيه بيگانه ستيزي در آلمان موجب گرديده ، تا اكثريت خارجيان و مهاجرين و پناهندگان در اين سرزمين وضعيت زيستي و اقامت خود را دائمي ندانند و هميشه در حالت موقت و جدايي فرهنگي ، اجتماعي به سر برند. روحيه بيگانه ستيزي و غريب گزي آلمان ها، در اين سرزمين ، به مهاجرين ، صورت ميهمانان يك روزه و دعاگويان صدساله داده است. شايد از همين روست كه ايرانيان مقيم آلمان حتي آن عده اي كه ده ها سال و بعضي ها حدود ٥٠ سال در اين سرزمين زندگي مي كنند، برخلاف جوامع مهاجرپذير ياد شده ، در فضاي صبر وانتظار خود هنوز موفق به تشكيل نهادهاي اجتماعي - فرهنگي مستحكم و پايدار نشده اند. افزون بر اين واقعيت هاي ذكر شده ، عامل ديگري هم مي تواند در وضعيت موقتي اقامت ايرانيان مقيم آلمان فدرال نقش داشته باشد. از دير باز آلمان فدرال مركز تجمع اعضا و فعالين سازمان هاي سياسي ايران بود و جمعيت ايراني در اين كشور داراي سنت مبارزه سياسي ، اكنون نيز اكثريت ايرانيان مقيم آلمان فدرال را پناهندگان و تبعيديان سياسي تشكيل مي دهند و نه مهاجرين ايراني. تفاوت مهاجر و تبعيدي سياسي در اين است كه مهاجر به دل خواه سرزمين ديگري را برگزيده است و اگر هم ناچار از ترك ياروديار بوده مشكلي در بازگذشت ندارد. تبعيدي نيز ناچار از ترك ياروديار بوده ولي مي خواهد با شرايط خودش و نه آنها كه او را رانده اند به كشورش باز گردد. ويژگي تبعيديان و اجتماعات تبعيدي از انقلاب فرانسه به بعد - كه نخستين موج تبعيديان در تاريخ عصر جديد بود - آن است كه بيش از دشمن مشترك به خود مشغول اند، سبب و دليلي اين به خود مشغولي در اين است كه تبعيديان از تكان سختي كه زندگي و هستي شان را برهم ريخته است پر از خشم و كينه مي شوند، خشم و كينه شان بيشتر متوجه پيرامونيان خودشان مي شوند، تبعيديان ديگري كه در گذشته نيز با هم اختلاف داشته اند، رقيبان و دشمنان ديروز، در تبعيد، به هم مي خورند و مبارزه هاي پيشين و رويارويي هاي گذشته بر بگومگوهاي ناشي از انقلاب و تكان هاي اجتماعي كه تبعيديان را رانده است ، افزوده مي شود. تبعيديان حتي اگر سياسي نبوده اند در شرايط تبعيد سياست زده مي شوند. جستجوي علت ها و چاره ها، اما دست كم در نحستين مراحل تبعيد اين انديشه ها شتاب زده و سرشار از عواطف تند است. تبعيديان فرآورده هاي جامعه هاي ناسالمي هستند كه اگر بلوغ مدني و سياسي مي داشتند، اصلا دچار آشوب زدگي و عصيان نمي شدند. طرفه آن است كه اين تبعيديان در عين دشمني با حكومتي كه آنها را رانده افسون زده آن مي شوند. آنچه را كه از بي مدارايي و يك سونگري كم دارند از آن مي گيرند. پارانوپاي جامعه تبعيدي كه هر كجا مي رود دشمنان را مي بيند عامل ديگري است كه هر تبعيدي ديگر، عامل بالقوه رژيم و دشمن پنداشته مي شود. كساني كه دست شان از هر جا جز گريبان يكديگر كوتاه شده همه درماندگي شخصي و ملي خود را بر سر يكديگر مي ريزند. جهان تيعيد كوچك است. آنها تا سال ها عموما از هم رنگ شدن با جامعه ميزبان خود سرباز مي زنند و در عين كشمكش با تبعيديان ديگر، زيستن در فضاي آنان را ترجيح مي دهند. اين جهان كوچك آنها را تنگنظرتر مي كند! باخت بزرگي ملي با خودش احساس گناه مي آورد و نياز به تبرئه خود كه بي متهم كردن ديگري نمي شود. تبعيدي ، با از كارافتادگي سياسي ، تصور مي كند با نفي ديگريي موفق به لاپوشاني از كارافتادگي سياسي خود مي شود. از اينجاست كه تيعيديان بابه درازا كشيدن مدت زمان اقامت در تبعيد و از دست دادن زمينه پيكار سياسي و فاصله گرفتن پيش از پيش با واقعيت هاي جاري در ميهن ، آن قدر به هم مي تازند كه كم كم دشمن اصلي ، گناه كار واقعي يعني برندگان انقلاب و مسببين سيه روزيي و شوربختي ملتي از ياد مي رود. گناه بيشتر به گردن قربانيانش مي افتد. كار تبعيديان سياسي را فراواني مهاجران دشوارتر مي كند. مهاجران ، آنها كه اگر هم مشكل سياسي داشته باشند وارد كار سياسي نيستند، يك منطقه خاكستري را در ميان تبعيديان و حكومت تشكيل مي دهند كه با گذششت سال ها و پاگيري حكومت ، پيوسته بزرگتر مي شود و مرز ميان و همزيستي را مخدوش مي كند. از جماعت خود تبعيديان نيز افرادي به فراواني و به سرعت به اين منطقه خاكستري رانده مي شود و تبعيديان ديگر را بي اثر يا كم اثر مي سازند. در مورد خاص ايرانيان ، فراواني مهاجران يكي از بزرگترين مشكلات سياسي ما در اين سال ها بوده است. بسياري از كادرهايي سياسي سازمان هاي اپوزيسيون در مهاجرت در اين دهه اخير با مشاهده كميت بزرگ مهاجرين ايراني دچار ارزيابي هاي نادرست سياسي شده و بر اساس محاسبه اين نيرو براي پيكار اپوزيسيون ، استراتژي هاي كوتاه مدت و نمايشي تدوين كرده اند كه بيشتر شبيه خشت بر روي دريا زدن بود و نتيجه اي جز سرخوردگي حاصل نشد. بدين جهت روي مسئله مهاجرين و وضعيت آنها بايد ملاحظاتي را در نظر داشت. از مجموع بيش از دو ميليون ايراني مهاجر در سراسر گيتي كه پس از استقرار نظام استبداد مذهبي به علت فقدان امنيت فردي ، شغلي و يا تنگناهاي اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي و مذهبي راهي ديار غربت شده اند، اكثرشان در صورت رفع موانع ذكر شده مي توانند داوطلبانه به ميهن خويش بازگردند. در اين ميان دسته ديگر از مهاجرين ايراني ، كه تبعيديان سياسي هستند، در اثر پيگرد سياسي از جانب مامورين رژيم جمهوري اسلامي به دليل دارا بودن عقايد و آرمان هاي سياسي و مخالف رويارويي و مبارزه با رژيم ولايت فقيه ناگزير و براي حفظ آرمان هاي والاي انساني راهي سرزمين هاي ديگر و مهاجرت سياسي شده اند. شرايط بازگشت تبعيديان سياسي با شرايط بازگشت ساير مهاجرين ايراني تفاوت اساسي دارد. آن گروه از مهاجرين كه به دلايل فوق الذكر در گذشته مهاجرت كرده اند، بنا بر تشخيص و ارزيابي وضع خود چنانچه به اين نتيجه برسند كه شرايط گذشته در ايران ، اكنون حاكم نيست و وضع به سود بازگشت آنان تغيير يافته و مي توانند در ايران به كار و زندگي روزمره خود ادامه دهند، آنگاه درنگ جايز نيست و بايد در صورت تمايل به ايران باز گردند، بازگشت اين عده از مهاجرين در صورت فراهم بودن شرايط لازم بازگشت ، عملي است به سود پيشرفت جامعه ايران كه بايد مورد حمايت و تائيد اپوزيسيون ترقي خواه ايران قرار گيرد. اما مسئله بازگشت تبعيديان سياسي كه به علت دارا بودن عقايد سياسي و آرمان هاي مبارزاتي و مخالفت و مبارزه روياروي با نظام ولايت فقيه در اثر خطر بازداشت ، شكنجه و اعدام ناگزير به جلاي وطن شده اند، بايد يه روشني گفته شود كه به سادگي ممكن نيست و نيازمند وجود شرايط سياسي لازم است ، تا زماني كه حداقل شرايط سياسي در زمينه تامين جاني و عدم امكان بازداشت و شكنجه مخالفين سياسي وجود نداشته باشد تبعيديان سياسي نمي تواند به سادگي و بدون خطر به ايران بازگردند. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |