‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





 
به انگيزه انتشار مقاله مسعود بهنود در ايران امروز ٢٣ جولای
با اجازه دكتر سروش، با مسعود بهنود
  • آقای خاتمی پرونده زيبا كاظمی را هم به همان قوه قضائيه‌ای فرستاد كه با سرپوش نهادن بر همه پرونده‌های ملی بزرگترين ترغيب كننده جنايات سياسی سال‌های اخير بوده است. باز هم بايد از منظر يك روشنفكر سكولار پشت سر او نماز خواند؟
     
    جواد طالعی
    پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۲
     
    از قريب سه دهه پيش، نوشته‌های آقای مسعود بهنود را، هرجا كه يافته‌ام خوانده‌ام. از آيندگان دهه پنجاه شمسی در ميهن، تا ايران امروز بيست و سوم جولای 2003 ميلادی در غربت.
    بيش از هر چيز، اما، نه شيفتگی افكار او، كه نرمش عاطفی او در بازی با واژگان و يافتن فرم‌های متنوع نگارش است كه سبب می‌شود هيچ نوشته‌ای از او را، تا آنجا كه به آن دسترسی يابم، ناخوانده نگذارم.
    صحنه‌ای از فيلم "خانه عنكبوت" را به ياد می‌آورم كه در نخستين سال‌های انقلاب، آقای مسعود بهنود هم فيلمنامه آن را نوشت و هم يكی از نقش‌های اصلی آن را در كنار بزرگان سينمای آن زمان بازی كرد و به خوبی هم بازی كرد. در آن صحنه، آقای مسعود بهنود، كه طبيعت در حق او لطف بسيار كرده و چهره‌ای زيبا و اندامی رعنا نصيبش ساخته است، سحرگاه، بر صحنه‌ای از زيباترين زيبائی‌های شمال ايران می‌دويد و خود را برای شركت در كودتائی كه بنا بود ژنرالان فراری شاه سابق برنامه آغازش را، با پشتيبانی آمريكا از خارج اعلام دارند، آماده می‌ساخت. اما سرانجام ميان او و رهبران داخلی كودتای پيش بينی شده مرافعه‌ای وجدانی پيش آمد و آقای مسعود بهنود، در كسوت روشنفكر داستان، كودتاچيانی را كه در انتظار فرمان بيگانه می‌سوختند، با يك جمله تاريخی در خانه عنكبوت رها كرد و خود به لشگر انقلاب پيوست: "من سيلی برادران پاسدارم را به مرحمت اجنبی ترجيح می‌دهم".
    بعدها، از دوستان مشتركی كه ارتباط تنگاتنگ‌تری با اين روزنامه‌نگار پركار و خوش‌نگار داشتند شنيدم كه او، كه خود را به خاطر شايعات مربوط به رفاقت‌هايش با اميرعباس هويدا و فعاليت‌هايش در تلويزيون ملی ايران، به شدت در خطر می‌يافت، قصد ترك خاك دارد و می‌خواسته است با اين دلجوئی از برادران پاسدار، سنگ و كلوخ از راه هجرت پس بزند.
    شنيدن اين روايت، آرامم كرد و تلخكامی ناشی از "رجحان سيلی برادران پاسدار" را، كه خود چند بار خورده بودم فراموش كردم. زيرا كه می‌دانستم اگر بهنود به زير هشت برود، سهمش از برادری تنها سيلی نخواهد بود و شايد همان شلاق‌هائی كه بر پشت من و همسرم شيار انداختند، از او نيز دريغ نشوند. همچنين، دوستی ايشان با اميرعباس هويدا را شايسته تعقيب نمی‌دانستم و فعاليت‌های او در تلويزيون ملی ايران را، حتی بايسته تقدير می‌يافتم.
    اميرعباس هويدا، هرچه بود، دست كم چيزی از فرهنگ و هنر می‌فهميد و برای خاندان قلم و مطبوعات حرمتی قائل می‌شد. ياری بسيار او به بنای مجموعه مسكونی روزنامه‌نگاران ايران در تهران، كه امروز بسياری از قلم شكستگان بيست و پنج سال اخير در آپارتمان‌های آن روزگار پيری را به سختی سپری می‌كنند، دست كم هيچ شباهتی به آنچه قاضی مرتضوی در زمينه مراقبت از سلول‌های انفرادی روزنامه نگاران كرده است و می‌كند ندارد!
    باری، نوشته‌های آقای مسعود بهنود را خواندم و خواندم، تا آنجا كه به روزگار رياست جمهوری آقای‌ هاشمی رفسنجانی رسيدم و در يك مقاله او به اين جمله درخشان: "در تاريخ معاصر ايران، آزادی هرگز به اندازه امروز وجود نداشته است!" خواندن اين جمله، باز همان تلخی را به كامم ريخت كه پس از ديدن خانه عنكبوت چشيده بودم. اما از آنجا كه خوشبختانه می‌توانم انسان‌ها را در موقعيت خودشان ارزيابی كنم و نه در موقعيت خودم به عنوان يك خارج نشين، گفتم: اشكال همكار خوش رخسار و خوش نگار من اين نيست كه بد می‌بيند، بلكه آنست كه از بد جائی می‌بيند. او، از همان آغاز همكاری‌اش با مطبوعات، جائی در آن بالاها داشته و برخلاف من كه در گرمای سوزان تابستان پای صحبت ماهی گيران سوخته كنارك و سوزنبافان گرسنه سوران و سواران می‌نشستم و در سرمای كشنده زمستان به خلخال و گرگر عليا می‌رفتم تا ببينم مردم روستاهای اين خطه چگونه از محاصره بهمن نجات می‌يابند، با بزرگان حشر و نشر داشته است و طبيعی است كه او از آزادی برداشتی داشته باشد كه هيچ شباهتی به برداشت من ندارد. او، كه می‌كوشد از خبرگان و معتمدان باشد، طبيعی است كه بهائی بسيار برای "آزادی معتمدان" قائل باشد و در اين ميان فراموش كند، يا اصولا به اين فكر نيفتد كه در دورانی كه زندان‌ها پرند از بچه‌های در زندان تولد يافته تا پيرمردها و پيرزن‌های پا به قبر، كه فقط ممكن است جنازه شان از زندان بيرون بيايد، آن آزادی كه به معتمدان سپرده می‌شود، حتی اگر به گفته ايشان در دوران معاصر بی نظير باشد، نه آزادی، كه دريچه اطمينان ديكتاتور است برای نجات خويشتن از تنگنا. البته انصاف ايجاب می‌كند كه همينجا بگويم تلاش‌های قابل ستايش آقای مسعود بهنود در كار انتشار مجله آدينه، كه سردبيری آن نيز چند سالی به فرج سركوهی تندرو سپرده شد، در سايه همين مداراها امكان پذير بود، ورنه، اين نشريه نيز، بسيار زودتر و دردناك‌تر از آنچه پس از سركوهی شد، به چاه ويل فراموشی سپرده می‌شد و نمی‌توانست در آن روزگار سياه نقش تاريخی خود را، در پشت سر نهادن چاه و چاله‌های راه روشنگری اجتماعی، ايفا كند.
    شايد همين ملاحظات باشد كه سبب می‌شود آقای مسعود بهنود را، هنوز هم دوست بدارم و او را همواره نيمه كنم و در دو كفه ترازوئی بگذارم كه يك كفه‌اش ناچاری است و يك كفه‌اش اميد به رستگاری. اين دو كفه، دست كم در يك خط افقی می‌ايستند. آقای مسعود بهنود، رستگاری را برای جامعه خود می‌خواهد، تنها اشكالش اما در آن است كه از آن بالا‌ها به اين رستگاری می‌نگرد. همين است كه حالا از پيشنهاد آقای دكتر عبدالكريم سروش برای استعفای "گزينش محبوب" خود آقای خاتمی می‌رنجد و می‌كوشد نشان بدهد كه اگر خاتمی نبود، اين راز برملا نمی‌شد كه دعوا در ايران نه بر سر ديانت كه بر سر غارت است!
    اينجا نيز، همان اشكال قديمی بر كار همكار گرامی من وارد است كه چون با "بالائی"‌ها سر و كار داشته است، بسياری از واقعيت‌های تلخ را، عمدا يا سهوا، به دست فراموشی می‌سپارد تا بتواند توجيهی برای آرام ساختن وجدان احتمالا در تب و تاب خود بيابد.
    نه. حديت تعارض ميان ديانت و غارت، راز سر به مهری نبود كه با آمدن خاتمی پرده از آن برداشته شود. در همان نخستين ماه‌های انقلاب كه حاج قديريان عتيقه فروش يك ماموريت در زندان اوين و ماموريتی ديگر در بنياد مستضعفان گرفت تا از يك سو به بند بكشد و از سوی ديگر روی عتيقه‌های غارتی كاخ‌ها دست بگذارد، و از همان روز كه حاج حسين مهديان، به عنوان يكی از بزرگترين واردكنندگان آهن به روزنامه كيهان فرستاده شد، روشن بود كه دعوا نه بر سر ديانت، كه بر سر غارت است! آقای بهنود احتمالا سند خواهد خواست. اميدوارم به راستگوئی من باور داشته باشد و اين دو روايت را از من بپذيرد:
    - يكی از پسر عموهای من، از سال‌های پيش از انقلاب، در خيابان منوچهری تهران يكی از حجره‌های عتيقه فروشی حاج قديريان را اداره می‌كرد. از اين طريق، مرحوم پدرم كه مقلد قديمی و برای يكی دو سال نخست انقلاب عاشق خمينی بود، در آستانه انقلاب، پس از بازنشستگی پست و تلگراف و تلفن، به استخدام بنياد مستضعفان در آمد و همكار حاج قديريان شد. اما شش ماه بيشتر دوام نياورد و يك روز به خانه آمد و در برابر ما بچه‌های ضد انقلابش كه بيشترمان يا كشتانده يا تار و مار شديم، بر افروخته فرياد بر كشيد: اين‌ها، همه‌شان دزدند، نه مسلمان. عتيقه‌هائی را كه ميليون‌ها تومان ارزش دارند، در حراج‌های پشت سر هم، به پول سياهی دست به دست می‌كنند".
    - و حاج حسين مهديان؟ او، پيش از آن كه همين آقای خاتمی مديريت كيهان را به دست بگيرد، از سوی بنياد مستضعفان به اين موسسه فرستاده شد. يك روز پس از انتصاب بازاری آهن فروش (كه به عنوان چينی بندزن پيش از انقلاب، از يك سو به خانه بختيار و بازرگان و از سوی ديگر به كميته استقبال از امام خمينی راه داشت) يكی از تيترهای درشت كيهان اين بود: "آهن كيلوئی پنج ريال گران شد!"
    و من، كه از طريق بستگان پدرم می‌دانستم موجودی انبار آهن آقای حاج مهديان سر به دهها هزار تن می‌زند، روز بعد، سرمقاله‌ای برای "كيهان آزاد" نوشتم كه يكی از مهمترين دلايل توقيف كيهان آزاد و تعقيب همه ما بود. عنوان اين مقاله چنين بود: "فايده روزنامه‌نگار شدن آهن فروش".
    اين نشانه‌های دعوای ميان ديانت و غارت، آن روزها، برملا می‌شد، اما احتمالا از ديد تيزبين همكار گرامی و از قضا تيزبين من به دور می‌ماند.
    پرسش همواره اين اصل است كه دوربينت را به كجا زوم كرده باشی؟ آن بالا؟ يا اين پائين. و وقتی كه از "بالانگران" باشی، همه مناسبات اجتماعی را، در محدوده دعواهای "بالائی‌ها" می‌سنجی و به اين نتيجه می‌رسی كه اگر خاتمی استعفا بدهد، تنها مانع سركوب آزادی خواهان از ميان برداشته خواهد شد. دوربينت اما وقتی به پائين زوم شده باشد، در می‌يابی كه رژيم خونخواری كه پس از شربت شهادت نوشيدن خمينی و پيش از رياست جمهوری رفسنجانی می‌رفت تا در برابر قهر اكثريت مردم بازی را ببازد، به بركت بازی‌های چهارده ساله دو رئيس جمهور، كه نخستين‌شان دروغ اصلاحات می‌گفت و دومی‌شان توان اصلاحات ندارد، هنوز همان می‌كند كه می‌كرد: سر و قلم شكستن و نان و زبان بريدن.
    و باز اگر به پائين نظر داشته باشی، چاره‌ای نداری جز آن كه با ميليون‌ها انسانی كه از فقر و جور و فساد اين جمهوری سياه به ستوه آمده‌اند و می‌خواهند تكليفشان را زودتر با غارتگران ضد خلق و خدا روشن كنند، همدردی كنی و چهارده سال ديگر چشم به بازی‌های "آن بالاها" ندوزی.
    و اما ميان دغدغه‌های آقای مسعود بهنود و دكتر عبدالكريم سروش هم يك تفاوت بزرگ است. اين را می‌گويم تا همكار گرامی من نپندارد كه توی باغ نيستم و نمی‌دانم او از ديدگاه خود تا كجاهای آينده ايران را می‌بيند و از اين رو است كه می‌خواهد در سايه "تسامح مولانا خاتمی‌" همه چيز به آرامی پيش برود:
    دكتر عبدالكريم سروش، دغدغه اسلامی را دارد كه خود می‌خواهد مارتين لوتر آن باشد. به اين دليل می‌ترسد كه اگر وضعيت بدين منوال پيش رود، بنياد اسلامش برای هميشه بر باد شود و ديگری مجالی برای رفرم آن نماند.
    مسعود بهنود، به عنوان يك روشنفكر سكولار، چندان دلی به اسلام نبسته است. نه نوع كاتوليكش و نه نوع پروتستانش. او اميدوار است كه در سايه "آرامش فعال" بساط حكومت مذهبی اندك اندك در ايران ما برچيده شود و در قانون اساسی آينده ما ننويسند كه "رئيس جمهور بايد از رجال شيعه باشد". بلكه بنويسند: "رئيس جمهور ايران، زن يا مرد ايرانی شايسته‌ای است كه از سوی مردم برگزيده می‌شود و اگر به سوگندی كه برای حفظ قانون اساسی ايراد كرده است، مثل آقای خاتمی عمل نكرد، از سوی همان مردم كنار زده می‌شود".
    از اين منظر، دغدغه آقای مسعود بهنود به دغدغه من نزديك‌تر است. مشكل فقط بر سر محلی است كه دوربين‌های ما به آن زوم شده‌اند: در آن بالا، دعوای ثروت است و غارت، در اين پائين پايان همه تعادل‌های روانی جامعه، اعتياد، تن فروشی و سرانجام مرگ ناشی از گرسنگی.
    و من خيال می‌كنم كه دعوای ثروت و قدرت، در ايران، بی رودرروئی‌ی غارتگران و غارت شدگان به پايان نخواهد رسيد. مردم، به ستوه آمده‌اند و چنان كه اوضاع در ايران و جهان پيش می‌رود، روزی بی اعتنا به دغدغه‌های دكتر سروش و بهنود و امثال من، به خيابان خواهند ريخت.
    فراموش نكنيم كه همين چند روز پيش آقای خاتمی پرونده قتل خانم زيبا كاظمی را هم به قوه قضائيه‌ای فرستاد كه ترغيب كننده تمام جنايت‌های شش سال اخير بوده است و بر همه "پرونده‌های ملی" سرپوش نهاده است. باز هم بايد پشت سر مولانا نماز خواند؟ آن هم از جايگاه يك روشنفكر سكولار؟





  • [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de