‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





به بهانه حضور طنزپرداز در جمع ايرانيان كلن
طنز ابراهيم نبوی:
پرواز سخت خنده از حنجره‌ای زخمی 
  • هنگامی كه نبوی قصه‌هايش را می‌خواند، خواننده، طناب داری را برگلو، فشاری سنگين را بر شانه، دردی كشنده را در قلب و اسيدی ترش را در معده احساس می‌كند و با اين حال، گهگاه به خنده تلخی مجال گريز می‌دهد 
  •  
    جواد طالعی (دفتر اروپائی شهروند)
    دوشنبه ١٦ تير ١٣٨٢
     
    ابراهيم نبوی طنزپرداز معترض ايرانی كه از سه ماه پيش به مهاجرت موقت تن داده و در فرانسه و بلژيك روزگار می‌گذراند، روز يكشنبه بيست و نهم ژوئن ميهمان ايرانيان شهر كلن بود و در ميان استقبال گرم آن‌ها چند داستان كوتاه و بخشی از تازه ترين رمان طنز خود را كه تحرير آن تازه آغاز شده است، خواند.
    نبوی، به دعوت كانون عكس و فيلم ايران و آلمان (كلوزاپ) به كلن آمده بود و برنامه قصه خوانی خود را در يكی از مراكز فرهنگی اين شهر برگزار كرد. كانون عكس و فيلم ايران و آلمان را خانم اختر قاسمی از حدود يكسال پيش بنياد نهاده و اداره می‌كند.
    پيش از آغاز قصه خوانی ابراهيم نبوی، نمايشنامه پرده خوانی "دوسنگر" بر اساس داستانی به همين نام از ابراهيم نبوی بر صحنه آمد. مجيد فلاح زاده كارگردان قطعه نمايشی كه تنها يك بازيگر دارد (فرج رمضانی)، پيش از اجرای نمايش از اين كه برای نخستين بار كارخود را در حضور نويسنده بر صحنه می‌آورد اظهار شادمانی كرد.
    در پايان اجرای نمايش، ابتدا نيم ساعت تنفس اعلام شد و پس از آن نبوی، در برابر دهها علاقمند به خواندن قصه‌هائی پرداخت كه همگی نشان دهنده بلوغ حيرت انگيز نويسنده در سال‌های اخير بود.
    او، در آغاز قصه كوتاه "سوژه" را خواند كه با الهام از ماجرای دردناك ربودن و قتل محمد جعفر پوينده نوشته و همچنين تقديم او شده است. در اين قصه كوتاه، نبوی با احساسی قدرتمند و واژگانی روان چنان تصوير تكان دهنده‌ای از يك جنايت ارائه داد كه نقس‌ها در سينه حاضران حبس شد. برجستگی ويژه كار نبوی در اين قصه آنجا است كه او ضمن نشان دادن ماهرانه شئامت يك جنايت، در نهايت امر نشان می‌دهد كه نه تنها قربانی، كه حتی جانی نيز قربانی شرايطی هستند كه انسان را از عزت نفس تهی می‌كند و به ابزار مبدل می‌سازد. قاتل نويسنده، هنگامی كه ماموريت ضدانسانی خود را به پايان می‌رساند، به انسان درمانده‌ای تبديل می‌شود كه برای پذيرائی از ميهمانان شب خود پول ندارد و بايد از همدست ديگرش وام بگيرد تا در سر راه، وسائل پذيرائی را فراهم آورد. او وقتی به خانه می‌رسد، می‌خواهد پيش از ديدار با ميهمانان دوش بگيرد. زنش، می‌گويد: تو كه امروز صبح دوش گرفتی. قاتل، بيان می‌كند كه بسيار خسته است و تمام استخوان‌ها و عضلاتش درد می‌كنند. ابراهيم نبوی، توضيح ديگری نمی‌دهد، اما با همين يك جمله نشان می‌دهد كه جلاد، خود نيز، به هنگام جنايت محكوم به تحمل شكنجه روانی بسيار است. زن، كه ظاهرا از كارهای مردش خبر ندارد، با دلسوزی به او می‌گويد: "برو. برو دوش بگير تا خستگی ات بر طرف شود. اين همه زحمت می‌كشی و هيچكس قدرات را نمی‌داند!"
    ابراهيم نبوی، با قصه‌هائی كه می‌خواند، نشان می‌دهد كه در زمينه طنز، به ژانری مدرن و در زمينه دراماتولوژی به شناختی امروزی رسيده است. هنگامی كه او قصه‌هايش را می‌خواند، خواننده، طناب داری را برگلو، فشاری سنگين را بر شانه، دردی كشنده را در قلب و اسيدی ترش را در معده احساس می‌كند و با اين حال، گهگاه به خنده تلخی كه در تلاش پرواز از لای دندان‌های به هم فشرده از خشم و حنجره‌ای زخمی و خشك شده از ياس است، مجال گريز می‌دهد.
    واژگانی كه جای عكس و فيلم را می‌گيرند
    با شنيدن قصه‌های كوتاه "ته باغ لله"، "ديشب احمد خوانساری به خانه ام آمد"، "حليمه" و "نفرين" كه هيچكدام از آن‌ها بلندتر از يك يا دو صفحه نيستند، خواننده احساس می‌كند در نمايشگاه عكس و فيلمی از جنايات يك حكومت فاشيستی حضور دارد كه در سايه آن هيچ چيزی جز رنج و شكنجه و تحقير و قتل و سنگسار رخ نمی‌دهد. در قصه "حليمه" توحش و غير عادلانه بودن مجازات سنگسار در جامعه مردسالار، به دور از هر گونه شعاری چنان نشان داده می‌شود كه امكان ندارد انسانی دارای رگ و پوست و قلب آن را بشنود و نسبت به اين قانون پيشا قرون وسطائی احساس نفرت نكند. زن جوانی را، به زور به عقد حاج آقائی در آورده‌اند كه بسيار از او مسن تر و مورد نفرت او است. زن، با مردی جوانتر رابطه جنسی برقرار كرده است. مرد متعصبی كه شاهد رفت و آمد معشوق به خانه زن است، ماجرا را به حاج آقا گزارش می‌دهد و از او می‌خواهد غيرت نشان دهد و نقطه پايانی بر اين "بی ناموسي" بگذارد. او، حتی تهديد می‌كند كه در غير اين صورت خود اقدام خواهد كرد. حاج عباس، به قانون اسلامی پناه می‌برد و زمينه سنگسار همسر جوان خود و به شلاق بسته شدن معشوق او را فراهم می‌سازد. اما بلافاصله پس از سنگسار همسرش، خود به خانه زنی ديگر كه با او محرمانه در ارتباط است می‌رود و بر سر سفره او می‌نشسيند. زيبائی كار ابراهيم نبوی، به ويژه در آنجا است كه می‌تواند با بهره برداری از كمترين واژگان و بدون توسل به شعار نشان بدهد كه تنها و تنها زن قربانی اين آئين پيشا قرون وسطائی است و مجازات مرد زانی، اگر هم از قضا وجود داشته باشد، تاثيری بر استفاده مجدد او از زن، به عنوان تنها وسيله ارضای تمايلات جنسی، نخواهد داشت. معشوق زن نگون بختی كه زير رگبار سنگ‌ها تكه پاره شده است، پس از تحمل ضربات شلاق، به پا می‌خيزد، چند قدمی راه می‌رود و به خودش می‌گويد: "بايد از اين جا بروم. می‌گويند توی تهران تا دلت بخواهد زن ريخته است. بايد بروم تهران!" (نقل به مضمون).
    "نفرين" كوتاه ترين قصه‌ای است كه ابراهيم نبوی می‌خواند و از قضا يكی از كوتاه ترين قصه‌هائی است كه در تمام عمرم شنيده ام و در عين حال می‌توانم به آن عنوان قصه نيز بدهم. در اين قصه، قهرمان اصلی كه مردی مسالمت جو است و از تنش می‌پرهيزد، چنان مورد تعرض و توهين يك انسان متجاوز و زورگو قرار می‌گيرد كه هيچ حربه‌ای جز نفرين نمی‌يابد و آرزو می‌كند كه حريف متجاوز بسوزد و دود شود و به هوا برود. و چنين نيز می‌شود. ريشه‌های باورهای مذهبی در اينجا شكلی افسانه‌ای و ميتولوژيك می‌يابند: نفرين شده، به چشم برهم زدنی، در برابر ديدگان حيرت زده تماشاگران خاموش صحنه، می‌سوزد، دود می‌شود و به هوا می‌رود.
    در اينجا، شنونده شتابزده ممكن است دستخوش اين ترديد شود كه نويسنده اسير باورهای خرافی است و به اين صورت اثر نفرين را تاييد می‌كند. اما تعمق در مساله تنها يك چيز را نشان می‌دهد: قصه، پرده‌ای است از يك واقعيت اجتماعی: انسان درمانده‌ای كه هيچ وسيله دفاعی در برابر تجاوز ندارد، به نفرين پناه می‌برد و انسان‌هائی كه شاهد مظلوميت‌اند، آرزو می‌كنند كه اين نفرين دامن تجاوزگر را بگيرد. آرزوئی كه ميليون‌ها ايرانی بی دفاع، در برابر رژيمی كه آنان را از نفس انداخته است، خواه ناخواه در دل می‌پرورانند.
    طنز سياه؟
    بعد از قصه خوانی نبوی و يك تنفس كوتاه، شاهد يكی از صميمانه ترين و متين ترين جلسات بحث و گفت و گوی سال‌های اخير هستم. نبوی، به درخواست مسئول كانون عكس و فيلم ايران و آلمان، خود مسئوليت اداره جلسه را به عهده می‌گيرد و می‌پذيرد كه خود به پرسشگران وقت طرح سئوال بدهد و بعد هم پاسخ‌ها را با آنان در ميان بگذارد.
    چنان كه معمول است و همه می‌دانيم، در آغاز، همه برای طرح پرسش تامل می‌كنند. يكی از ميان جمعيت به شوخی خطاب به نويسنده می‌گويد: "چطور است خودتان سئوال كنيد؟" و نبوی كه حالا می‌رود تا نكته سنجی و حاضرجوابی يك طنزپرداز را به نمايش بگذارد، بلافاصله عمل می‌كند: "پيشنهاد خوبی است. بگذاريد همان سئوالی را از خودم بكنم كه می‌دانم بالاخره همه شما از من خواهيد كرد! می‌خواهيد در اينجا بمانيد؟ يا می‌خواهيد به ايران برگرديد؟ كی می‌خواهيد برگرديد؟ با اين نامه پراكنی‌هائی كه كرده ايد نمی‌ترسيد دوباره به زندان بياندازندتان؟"
    و اما پاسخ: "من، الان سه ماهی است كه آمده ام بيرون. علت اين هم كه آمدم اين بود كه ديدم ديگر نمی‌شود توی هيچ روزنامه‌ای كار خوب كرد. يا بايد خفه می‌شدم و كنج خانه كز می‌كردم، يا بايد دوباره كاری می‌كردم و می‌رفتم به زندان. از طرف ديگر، با يك ناشر فرانسوی هم مذاكراتی برای چاپ چند تا از كتاب‌هايم انجام داده بودم. اين بود كه آمدم تا به كارهايم برسم و اينجا مشغول نوشتن كتاب‌هايم هستم. قصد دارم يكسالی بمانم. بعد سبك سنگين خواهم كرد كه اگر برگردم چند سال بايد به زندان بروم. فكر نمی‌كنم بيشتر از دو سه سال باشد!"
    يكی از خانم‌های حاضر در جلسه، از نوشته‌های ابراهيم نبوی به عنوان طنز سياه ياد می‌كند و او اين امر را تاييد می‌كند كه بسياری، از طنزهای او به همين عنوان ياد كرده‌اند. من فكر می‌كنم اصولا يك طنز نويس نمی‌تواند در شرايط سياه زندگی كند و طنز سفيد بنويسد!
    با نبوی اين نكته را مطرح می‌كنم كه او در قصه "سوژه" كه به قتل محمد جعفر پوينده می‌پردازد، از ديدگاه روانشناسی اجتماعی، به موقعيت پيچيده‌ای رسيده است. موقعيتی كه در آن نويسنده هم قربانی و هم عامل جنايت را قربانی می‌داند. از او می‌خواهم در اين مورد توضيح خودش را بدهد و توضيحش را بسيار هوشيارانه می‌يابم: "درست ديده ايد. ما، در عين حال كه به پليدی كار عامل جنايت آگاهيم و آن را محكوم می‌كنيم، دلمان به حال همين آدم كه مجبور به پليدی شده است نيز می‌سوزد. بله. او نيز خود قربانی است. اما اين دلسوزی به هيچ عنوان به معنای آن نيست كه عمل او را محكوم و مستحق پاسخگوئی ندانيم."
    اختر قاسمی، اداره كننده كانون عكس و فيلم ايران و آلمان، يكی ديگر از پرسشگران است. او، از ابراهيم نبوی می‌خواهد ديدگاه‌هايش را درباره جنبش دانشجوئی و چشم اندازهای آن بيان كند و بگويد كه آيا آلترناتيوی برای اوضاع فعلی ايران می‌شناسد؟
    نبوی، باز هم به طنز پناه می‌برد و می‌گويد: "بين ما و عراق و افغانستان يك تفاوت اساسی هست و آن اين كه آن‌ها هيچ آلترناتيو نداشتند و ما خيلی آلترناتيو داريم! منتهی مشكل ما آن است كه دستخوش يك دوگانگی آشكار هستيم. از يك طرف جامعه پذيرفته كه با مسالمت به هدف‌هايش برسد، از طرف ديگر با نيروئی مواجه است كه می‌داند نتيجه نهائی اين جنبش مسالمت آميز، پايان خودش خواهد بود و به اين دليل با تمام قوا با تلاش‌های مسالمت جويانه مقابله می‌كند. به اين ترتيب، حكومت اگر مدارا كند، به پايان خود می‌رسد و اگر به سركوب دست بزند، زمينه شورش‌های بزرگتر را فراهم خواهد كرد و باز هم بازنده نهائی خواهد بود. انحصارطلبان ايران از غول آمريكا به شدت ترسيده‌اند و همه آرزوشان آن است كه بتوانند با اين دست و آن دست كردن، تا زمان برگزاری انتخابات تازه در آمريكا، به حياتشان ادامه بدهند. به اين دليل است كه از يك سو خودشان در سطح جامعه شايع می‌كنند كه مشغول مذاكره با آمريكا هستند، از سوی ديگر به سياست‌های تهديد و تطميع متوسل می‌شوند تا وقت بيشتری به دست بياورند. مثلا وعده تصويب لوايح دوگانه را می‌دهند. (لايحه گسترش اختيارات رياست جمهوری و حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان بر انتخابات). اما من فكر می‌كنم حتی اگر اين دو لايحه تصويب شوند، خاتمی قادر نخواهد بود با استفاده از آن‌ها كاری را پيش ببرد. من، نگران كشيده شدن جامعه به دام شورش‌های همگانی هستم. رژيم اين شورش‌ها را تحمل نخواهد كرد و به مقابله شديد با آن خواهد پرداخت و در نهايت همه چيز را خواهد باخت. اما ما هم از طريق اين شورش‌ها به دموكراسی دست نخواهيم يافت. بخشی از دشواری‌های سياسی ما ناشی از بيماری اخلاق سياسی ما است كه به اين سادگی‌ها درمان نخواهد شد. من تصور می‌كنم، به شرط آن كه اين آقايان ديگر حاكم نباشند، ممكن است در يك پروسه بيست تا سی ساله ما به دموكراسی نسبی برسيم.
    در دنباله اين نشست، چند تن از حاضران، درباره واكنش رسانه‌های گروهی و مقامات دولتی ايران در برابر نامه‌هائی كه ابراهيم نبوی اخيرا خطاب به خامنه‌ای و خاتمی نوشته است، پرسش‌هائی را مطرح كردند كه او به آن‌ها پاسخ گفت.
     





    [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de