| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
روزنامهنگار،
شاهزاده و تاريخ سكولاريسم
حرفهائی
پيرامون تازهترين گفتوگوی شاهزاده رضا پهلوی
جواد طالعی
(دفتر اروپائی شهروند)
جمعه ٦ دی ١٣٨١ حاكميت اسلامي، بلاهاي بي
شماري بر سر ملت ما آورده است. بحث درباره آن ها، تكراري و بي فايده خواهد بود. اما
همين حاكميت سياه، سه دستاورد بسيار بزرگ براي مردم ايران داشته است كه در باره آن
هنوز مي توان بسيار انديشيد و بحث كرد:
- نفرت همگاني از حاكميت مذهبي (و صد البته نه از مذهب به عنوان يك امر شخصي) - ريشه گستر شدن گرايش عام نسبت به جدائي كامل دين و سياست. - بيزاري ي مردم ايران از رهبري فردي و باور آن ها به خرد جمعي. امروز، يك روحاني در ايران داعيه رهبري بر مردم را دارد. اما كيست كه نداند او حتي توانائي اعمال رهبري بر بيت خودش را نيز ندارد، چه رسد بر كشور. اين مساله، ربطي به كفايت يا عدم كفايت او ندارد، بلكه نشان دهنده تغيير بنيادي ديناميسم سياسي و اجتماعي ايران است. جامعه پوياي ما دارد سه مرحله روشنگري، رفرم مذهبي و رنسانس علمي، اجتماعي و سياسي را با شتاب بسيار پشت سر مي نهد. چنين جامعه اي، موانع رشد خود را به خوبي بازشناخته است و مي داند كه اگر به رغم ظرفيت هاي طبيعي، جمعيتي و فرهنگي كافي خود، هنوز همپا و هموزن جوامع توسعه يافته نيست، به اين دليل است كه در طول تاريخ مدون خود، همواره تحت سلطه فرد بوده و قرباني بند و بست پنهان و آشكار سياست و مذهب شده است. چنين جامعه اي، دريافته است كه تا به راه مردمسالاري، كه در آغاز بي گمان بسيار پر پيچ و خم نيز خواهد بود گام ننهد، از اين اسارت و عقب ماندگي ي تاريخي رهائي نخواهد يافت. پس خواست جدائي دين از سياست، در كنار آرزوي رهائي از رهبري و حاكميت فردي، اكنون به خواستي همگاني تبديل شده است و همه آنچه امروز در عرصه مبارزات جانانه دانشجوئي، چالش هاي مذهبي و فرهنگي و تضادهاي دروني و پيراموني ي نظام حاكم شاهد آن هستيم، نشانه هاي همگاني شدن اين خواست و آرزو است. دريغا، به رغم اين روند اميد بخش، هنوز بخش قابل توجهي از روشنفكران و فعالان سياسي ي خارج از كشور، هنگامي كه به بحث مردمسالاري مي رسند، به توانائي ي جامعه ايران، براي حاكميت برخويش، با ترديد مي نگرند. اين ترديد، داراي يك ريشه رواني بسيار دردناك است: اين گروه از روشنفكران و فعالان سياسي ي ما، از آغاز تا به امروز، با اين توهم دست به گريبان بوده اند كه خودشان نخبگاني هستند كه بايد رهبري ي جامعه را در دست بگيرند. آن ها، چون مي بينند كه خودشان توانائي ي تحمل يكديگر را ندارند، به اين انديشه ناخوشايند پر و بال مي دهند كه ايراني ها توانائي ي يافتن راه حل هاي مشترك را ندارند و همچنان نيازمند رهبري قدرقدرت اند كه سرنوشت آنان را به دست بگيرد. ديكتاتور صالحي كه در خلا قدرت موجود، وارد كارزار شود، سكان كشتي توفان زده را به دست بگيرد و جامعه را، ولو به زور، به پيش ببرد. يك ضرب المثل يوناني مي گويد: "اندوه گذشته خوردن، سبب از دست دادن حال مي شود". اين ضربالمثل، شامل حال آن بخش از روشنفكران و فعالان سياسي ي خارج از كشور مي شود كه متاسفانه، همچنان، دو سيستم سياسي ي پيشين و امروز ايران را، كه به ذات هيچ همخواني و همزماني با يكديگر ندارند، مقايسه مي كنند و چون به اين نتيجه مي رسند كه سيستم پيشين كم آسيب تر از سيستم فعلي بوده است، اين سم كشنده را به عروق جامعه پوياي ايران تزريق مي كنند كه: راهي جز تمكين به رهبري ي فردي نيست. بايد كسي بيايد و كشور را، كه نيروهاي جوان و پوياي آن سال ها است هستي ي خود را در قمار عشق به آزادي فدا مي كنند، از دام آشوب و تلاشي نجات دهد. عوارض رواني ي اين ديدگاه، هم براي كساني كه آن را راهنماي پندار و گفتار و كردار خويش كرده اند، و هم براي جامعه ايران، بسيار مسموم كننده است. كار، تا به آنجا پيش مي رود كه حتي تعداد قابل توجهي از روشنفكران چپ ما، بار ديگر معتقد مي شوند كه هدف وسيله را توجيه مي كند و آشكارا و نهان آرزو مي كنند كه مساله ايران، يا با دخالت خارجي، و يا از طريق سازش با آن رفع و رجوع شود. از همه اين ها بدتر، نمونه گفت و گوئي است كه آقاي هوشنگ وزيري، روزنامه نگار، مترجم و روشنفكر صاحب نام ما، با دهها سال حضور فعال در جامعه مطبوعات كشور، اخيرا با آقاي رضا پهلوي انجام داده است. من، به عنوان روزنامه نگاري جوانتر از آقاي هوشنگ وزيري، ايشان را، به رغم پاره اي اختلاف نظرها، همچنان از پيش كسوتان و استادان خود مي شناسم. با اين همه، نمي توانم تاسف عميقم را، از برخورد غير مسئولانه اي كه ايشان در اين مصاحبه با يك حقيقت روشن تاريخي كرده اند، بيان نكنم. آقاي وزيري، در جائي از گفت و گوي خود، خطاب به آقاي رضا پهلوي، مي گويند: "شما از سال ها پيش، نظريه جدائي ي كامل دين از سياست را مطرح كرده ايد. اخيرا، در داخل كشور نيز، خيلي ها اين نظر را مطرح مي كنند. اين، به معني ي مصادره تفكر شما نيست؟" (نقل به مضمون). اين حق دموكراتيك آقاي وزيري است كه مثل هر ايراني ي ديگري، خواستار استقرار نظام دلخواه خود در كشور باشد. اين، حق طبيعي ايشان است كه به عنوان سردبير يك هفته نامه، نظرات شخصي ي خود را، آشكار با خوانندگان نوشته هاي خود درميان نهد و حتي بكوشد براي اين نظرات اكثريت بيافريند. اين حق طبيعي ي آقاي وزيري است كه بخواهد با قلم خود، راه بازگشت وليعهدي را كه ظاهرا دوست دارد، هموار كند. اما جعل تاريخ، نه حق آقاي وزيري به عنوان يك روشنفكر است و نه با مسئوليت سنگين ايشان، به عنوان يك روزنامه نگار سرشناس، همخواني دارد. آيا به راستي انديشه جدائي دين از سياست را، براي نخستين بار در تاريخ ايران، آقاي رضا پهلوي مطرح كرده است كه ديگران آن را مصادره كرده باشند؟ آيا ستيز بر سر اين امر، دست كم از صدر مشروطيت تا به امروز، هزاران قرباني از جامعه ما نگرفته است؟ آيا دعواي مشروعه و مشروطه، كه آقاي وزيري بي گمان بسيار بيشتر از من درباره آن مي داند، دعواي جدائي دين از سياست نبوده است؟ آقاي وزيري، كه نمي دانم از نشاندن شاهزاده در جايگاه "متفكر اجتماعي" چه سودي خواهد برد، حتي نسبت به بار اجتماعي ي واژه اي كه براي بيان نظريه عجيب خود به كار مي برد، آن وسواسي را نشان نمي دهد كه در اغلب مقالاتش شاهد آن هستيم. "مصادره" به معناي تصرف به زور چيزي است كه در تملك قانوني ي يك فرد قرار داشته باشد. مثل اموال منقول و غير منقول. يك فكر را، مصادره نمي كنند، بلكه برداشت، اقتباس يا در نهايت تقليد مي كنند. آيا آقاي وزيري تصميم گرفته است به شاهزاده بياموزد كه از اين به بعد، در كنار مبارزه براي كسب تاج و تخت پدر خود، بايد براي پس گرفتن "تفكر مصادره شده" خود نيز بكوشد؟ و فرياد بزند: "انديشه جدائي دين از سياست به نام من ثبت شده است و از اين به بعد، هركه خواستار آن است، وظيفه دارد رسما اعلام كند كه از خواست من پيروي مي كند، در غير اينصورت، مصادره چي است و به سزاي اعمال خود خواهد رسيد"؟ با اين برخوردي كه يك روزنامه نگار سرشناس و كارآزموده نسبت به آقاي رضا پهلوي پيش مي گيرد، جاي هيچ تعجبي نيست كه مي بينيم در فرازهائي از اين گفت و گو، لحن بيان شاهزاده تفاوتي ماهوي با گذشته مي يابد. آقاي رضا پهلوي، تا به حال بارها تاكيد ورزيده است كه مبارزه در راه آزادي مردم ايران را، نه به عنوان وارث تاج و تخت، بلكه به عنوان يك شهروند ايراني وظيقه خود مي داند. او، بارها تكرار كرده است كه درباره نظام آينده ايران، اين مردم اند كه تصميم خواهند گرفت و اگر مردم او را به عنوان "پادشاه" نخواهند، حاضر است به عنوان يك ايراني ي ساده، هر وظيفه ديگري را، براي خدمت به كشورش، به عهده بگيرد. مثلا خلباني. حالا، اما، ناز و نوازش روزنامه نگار سرشناس ما سبب مي شود كه شاهزاده، يكباره تصور كند به راستي سكان انقلاب بعدي را يك تنه به دست دارد و بايد همان بازي را پيش بگيرد كه خميني بيست و چهار سال پيش در نوفل لوشاتو پيش گرفت. به نمونه هائي از اظهارات ايشان توجه كنيد تا دريابيد وقتي روشنفكران ما، به سهو يا به عمد، مسئوليت سنگين خود را دست كم مي گيرند، چگونه شاهزاده اي كه سال ها است مي كوشد بگويد سوداي رهبري و حاكميت ندارد، روياي پنهان خود را تعبير شده مي يابد: آقاي رضا پهلوي مي گويد: "پاسداران و بسيجيان به مردم بپيوندند، دست رد به سينه آنان نخواهيم زد". مي بينيد جايگاه شاهزاده چقدر به جايگاه خميني در نوفل لوشاتو شباهت يافته است؟ ايشان، حالا ديگر نقش خود را تا مرحله تصميم گيرنده نهائي براي همه مردم ايران افزايش مي دهند و درباره سرنوشت پاسداران و بسيجياني كه به جبهه مردم بپيوندند، تصميم مي گيرند. ايشان، رهبري ي جامعه ايران را، از آن خود مي دانند و فرمان عفو عمومي صادر مي كنند، بدون آن كه برخلاف اظهارات پيشين خود، به حق مشاركت مردم در تصميم گيري نيازي بيابند. آقاي رضا پهلوي مقصر نيستند. وقتي يك روزنامه نگار سرشناس، مقام ايشان را نه تنها تا مرحله رهبري سياسي جامعه، بلكه تا مقام رهبري فكري ي يك جنبش خونين تاريخي بالا مي برد، چرا نبايد آن ديكتاتور كوچكي كه در درون همه انسان ها خفته است، در درون ايشان سر برنكشد؟ آقاي وزيري، در سال هاي اخير، هم درباره مردم سالاري و هم درباره جدائي دين از سياست بسيار نوشته اند و اغلب هم خوب نوشته اند. چه خوب است كه حالا درباره تاريخچه مبارزه جهاني و ملي براي جدائي دين از سياست بنويسند. شايد در سير اين تاريخچه به اين نتيجه برسند كه "انديشه جدائي دين از سياست" در اروپا از چهارصد سال و در ايران دست كم از پنجاه سال پيش از تولد آقاي رضا پهلوي، ميليون ها انسان آگاه و آزاديخواه را به ميدان مبارزه كشانده است. اگر اين ادعا غلط است، شاگرد كوچك خود را روشن كنند. اگر درست است، هم از رزمندگان و قربانيان بي شمار اين مصاف تاريخي پوزش بطلبند و هم از آقاي رضا پهلوي. چرا از آقاي رضا پهلوي؟ به خاطر اين كه "ديكتاتور كوچك" را، سرانجام در درون ايشان بيدار كرده اند! |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |