| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
به خاطرهى پايدار صفر قهرمانى! «زيست جهان»
صفرخان!
جمشيد
طاهریپور
يكشنبه
٢٤ آذر ١٣٨١
١ اندوه سنگين درگذشت صفرخان در منست. اين يك ماه را بيشتر اوقات به او انديشيده ام. هيچوقت «خان» را اين اندازه مهربان نيافته بودم! هيچوقت به صفرخان اين اندازه مهربان نيانديشيده بودم! در هر درنگي او را مي بينم با آن قامت ايستاده ي رشيد كه مهربان به من مي نگرد. ـ صفرخان اين اندازه مهربان كه نبود!؟ ـ نه! اشتباه نمي كنم ، آن قامت ايستادهي رشيد چشم هايش پر از مهرباني است. زمستان سال ١٣٥١ ـ پا در زندان قصر كه گذاشتم ، اشتياق بزرگم ديدار صفرخان بود. تمام آن سال هايي را كه در زندان گذراندم در بندهايي بودم كه صفرخان بود. اين هم بند بودن با صفرخان شان و منزلتي داشت كه مايه ي سربلندي و افتخارم بود. از آن سربلندي و افتخار است كه مي نويسم. در زندان ، صفرخان روستامرد تنهايي بود. از سال ٤٩ كه ما مبارزان جوان زندان هاي شاه را پر كرديم اين تنهايي صفرخان يك ترك نازكي بر داشت اما حقيقت آن است از انبوه ما، تنها دو سه چهار نفري بودند كه توفيق آن را يافتند بر سفره دل صفرخان بنشينند، با او همزباني پيدا كنند و به عوالمي كه خاص صفرخان بود نزديك بشوند. اين حديث تنهايي صفرخان از فصل هاي بااهميت كتاب مقاومت اوست زيرا از يكسو روشنفكران انقلابي ايي را معرفي مي كند كه توان درك و درآميزي با صفرخان را نداشتيم و از سوي ديگر روستامرد استوار و يكه خواهي را نشان مي دهد كه از هياهوي بحث و جدل هاي بي پايان روشنفكران انقلابي گريزان است ، آن را به ريشخند مي گيرد و مايه آشوب و آزار مي بيند! صفرخان در چشم همه ما سمبل مبارزه و پايداري بود. به ما مي آموخت: "... و چون انسان ، انسان است زير چكمه له شدن نتواند" و اينكه انسان بايد با سر افراشته بزيد و در برابر ستمگران و ستم پيشه گان سر تسليم فرود نيآورد. اين قدرت پايداري را صفرخان از كجا مي آورد؟ باور او به سربلند زيستن و در برابر ستم كاران سر خم نكردن از كدام منبع سيراب مي شد؟ اين باورها را او از كي و از كجا الهام مي گرفت ؟ اگر كسي براي اين سئوال ها پاسخ نداشته باشد چاره اي ندارد جز اينكه بپذيرد حماقت شاه بود كه از يك روستامرد ساده صفر قهرماني ساخت!! صفرخان روستامرد ساده اي بود اما فقط به اين معنا كه مشخصه هاي يك روشنفكر انقلابي را نداشت. آن تنهايي توي زندان-اش هم بخاطر آن بود كه هم بندهايش از تيپ او نبودند. از اين حقيقت كه بگذريم به مردي مي رسيم پرورده ي ظلم و ستم يك نظم فئوداليته ي عشيرتي كه چشم كه باز كرد ديد براي زندگي كردن چاره اي ندارد جز دست و پنجه نرم كردن با ظالمان و ستمگران. و وقتي وارد معركه شد يك طرف خودش را ديد در ميان پرشمار رعيت هاي جورديده و ستمكش و در طرف ديگر تمام ظالم ها و ستمكاران خان و فئودال را ديد زير بيرق سلطنت و نگين شاه. آن پايداري صفرخان در زندان شاه از همين تجربه ي زندگي او برمي خاست و الهام دهندگانش هم همان رعيت هاي همرزم و همسنگرش بودند. لجاجت شاه در در زندان نگهداشتن صفرخان هم منطقي داشت كه عبارت بود از وظيفه ي پاسداري سلطنت او از نظم فئوداليته ي عشيره اي و تعهدي كه داشت در قلع و قمع بي امان نهضت چپ ايران در راستاي پاسداري از منافع سرمايه داري جهاني. جهاني كه صفرخان در آن چشم باز كرد، در آن مبارزه كرد و چنان غرورانگيز بر رزم و عزم خود پاي فشرد، محيط اجتماعي و سياسي زيست صفرخان ، به گونه اي بود كه رنجبران ايران را، راه رستگاري و رهايي جز سرمشق رنجبران آنسوي "ارس " و "خزر" نمي توانست بود. و چنين بود كه صفر قهرماني ، نهضت چپ ايران را معطوف به خواست و اراده ي خود يافت و اين دريافت چندان اصيل بود كه او را به نماد مبارزه و مقاومت نهضت چپ ايران نامور كرد. صفرخان براي همه ي نحله هاي چپ ايران يك فصل الخطاب بود. همه ي گرايش ها او را ارجمند مي داشتند تا آن پايه كه صفر قهرماني را نياي خود و خود را از تبار صفر قهرماني مي خواستند، مي شناختند و يا مي دانستند. اين واقعيت مويد آنست در صفر قهرماني چيزي بوده كه چپ ايران خود را در آن باز مي يافته ، يعني باواسطه ي آن چيز احساس تشخص مي كرده ، تشخصي كه در نگاه امروز من دليل اتوپياي چپ ايران است و از اينجاست كه مي خواهم بگويم صفرخان آينه دار شكست چپ ايران هم بوده است. ما در نبرد و پايداري صفرخان ، يعني در آن "بود" صفرخان ، "زيست جهان " خود را مي ديديم! زيست جهاني كه در اصيل ترين معنا، تحقق اراده اي بود معطوف به رهايي توده رعيت و رنجبر از جور و ستم و استبداد فئودال ها، خوانين و بزرگ مالكان با اميد دستيابي به رستگاري ايي كه برابري و برادري همه ي ابناي بشر را نويد مي داد. صفرخان زنده ماند، فروپاشي شوروي و شكست اتوپياي چپ ايران را ديد اما باور شريف و نجيبانه ي خويش را داير بر آزاد خواستن انسان و سربلند زيستن آدمي از كف ننهاد. ٢ در همان اولين شب ورود به زندان شماره ٣ قصر، بر سفره ي شام زندان صفرخان مهمان شدم. رويكردي از او، از آن ديدار اول در ذهنم مانده. پرسيد: تو رهبري...؟ گفتم: نه صفرخان! من رهبر نيستم. باخنده اي پر از تاييد و نوازش گفت: ـ ها... اين خوبه! پس رهبر نيستي! صفرخان از كسي كه خود را رهبر مي دانست يا اداي رهبر بودن در مي آورد خوشش نمي آمد. شايد اگر كسي تحقيقي بكند به اين نتيجه برسد اين رويكرد صفرخان از آن نگاهي برمي خاسته كه قاعدتا يك روستامرد شورشگر عليه مظالم فئوداليته ي عشيرتي به مقام رهبري و پيشوايي مي توانست داشته باشد. مفهومي كه بهر حال از معناي زميني رهبري دور است ، پيشوا را متعالي و فرهيخته مي خواهد و رهبر را ابرمردي مي داند كه با اين زندگي و حشر و نشر متعارف و معمول اين جهاني آدميان در فاصله قرار دارد. اما نگاه من به آن رويكرد صفرخان متوجه ي نقدي است كه او احتمالا از راهبرد جنبش چپ داشته. من هيچ كلامي از او نشنيدم اما نگاه او پرسنده بود، حتي مي توانم بگويم نكوهش مي كرد و چند بار هم ديدم پر از پرخاش بود! يك چيز را بااطمينان مي توانم بگويم: صفرخان به مردم اعتماد و باور بيشتري داشت تا به رهبران! "اين مردم ، مردم سابق نيستند. خيلي فرق كرده اند. خيلي!" اين حرف را از زبان صفرخان ، همين دو روز پيش در كلن شنيدم ، وقتي فيلم مصاحبه ي درويشيان با او را نشان مي دادند. كتاب خاطرات او را هم، علي اشرف درويشيان در آورده است ، در همه ي زمان ها صفرخان صداي مردم را مي شنيده! و حالا سراسر كتاب پر از صداي مردم اين زمان ماست. با چه اشتياقي از دمكراسي براي ايران مي گويد؟ اين همه شوق را، پيرانه سر صفرخان از كجا آورده است؟ من مي دانم! هر كه او را شناخته مي داند! يك مصاحبه ي ديگري هم از او در سايت "گويا" است. شايد آخرين صداي اوست! نمي دانم! صفرخان تغيير و دگرگوني و اصلاح امور را مي طلبد! از حضور و شركت خود در انتخابات مي گويد و ... از آن شوق بزرگ. در اشتياق دمكراسي براي ايران صدايش مي لرزد، از شوق مي لرزد و به گوش من لرزش شوقي كه در صداي صفرخان است تحرير آواز روز آشنايي مي آيد! آواز روز آشنايي كه ما را به دمكراتيزه كردن ، رئاليزه كردن و راسيوناليزه كردن نگاه مان ، نگاه چپ ايران فرا مي خواند. حق هر كسي است برداشت و دريافت خاص خود را بيان كند و برداشت و دريافت من اينست كه صفرخان آواز روز آشنايي براي ما خواند و رفت. ٣ نادرند شخصيت هايي كه طوري زيسته اند كه مرگشان آغاز زندگي تازه اي براي آنهاست. امروز چند و چون واكنش نسبت به درگذشت صفرخان و طرز مواجهه با شخصيت او به يك ملاكي فرا روئيده كه باور و پايبندي هر شخص يا گرايش سياسي به دمكراسي از جمله با آن سنجيده و ارزيابي تواند شد. اين طليعه ي فراروئي "صفرخان " به طراز يك شخصيت ملي است. اين تولد تازه ي اوست. برماست كه ميلاد او را پاس بداريم. نهضت چپ نبايد صفرخان را در انحصار خود بشناسد. اين كوچك كردن صفرخان است. آذري ها حق دارند به صفرخان ببالند و او را بر تارك افتخارات پرشمار خود بنشانند اما بي شك محق نخواهند بود صفرخان را با حدود و علايق آذري خود محصور بسازند. اين اهانت به مردم آذربايجان است كه فرزندي چنين سرفراز در دامن خود پرورد و به تمامي مردم ايران زمين هديه كرد. اين بطور مضاعف كوچك كردن صفرخان است كه خودبيني هاي ملي و قومي و دشمن خويي هاي برخاسته از آن را برنمي تافت ، كه عليه تحقير ملي ، تبعيض ديني ، ستم فرهنگي مبارزه كرد و آرماناش آزادي ، برابري و برادري همه ي ملت ها، همه ي دين ها و همه ي فرهنگ ها بود. آري! صفرخان به همه ي مردم ايران تعلق دارد. صفرخان از آن همه ي آن كساني است كه انسان را آزاد و سربلند مي خواهند، از آن هر كسي است كه از ظلم و ستمگري ، بي عدالتي و تبعيض رويگردان است و در برابر استبداد چكمه و نعلين سر تسليم فرود نمي آورد. ... درود آتشين به خاطره ي صفرخان. ١٩ آذر ماه ١٣٨٢ |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |