| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
به مناسبت دومين سال درگذشت سر ارنست
گمبريچ
بزرگترين تاريخ نگار هنر قرن بيستم (مقالهی اول) نمايش ارنست هانس گمبريچ
برگردان: علی محمد طباطبايی يكشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۲
من مدير سالخورده و بازنشسته و دوباره در
حال بازنشستگی يكی از بزرگترين موزههای حهان را میشناسم كه دوست دارد نگرش بعضی
از همكاران جوان ترش را در اين طرز بيان خلاصه كند: « بعد از اين چه بايد بكنيم؟».
ما البته آخرين پاسخ را میدانيم. ونوس ميلو دوباره بسته بندی شده و از لوور به
ژاپن ارسال میشود. متعاقب آن روزنامهها با تيتر درشت اين خبر مهم را به اطلاع
عموم میرسانند و مردم را شيفتهی ديدن آن میكنند. آنهايی از ميان ما كه شايد
بخواهند از آرمان كلاسيك از زيبايی (يعنی همان ونوس ميلو) كه شايد ديگر مد روز
نباشد اما هنوز هم ارزش لحظهای تعمق را دارد قدردانی كنند بايد بليط هايی كه برای
مسافرت به پاريس گرفتهاند را با بليطهای پرواز به ژاپن عوض كنند. و يا اگر توان
خريد چنين بليط گران قيمتی را ندارند و تصميم بگيرند كه به جای آن به رم بروند،
شايد در مكانی كه اميد يافتن آرامش و الهام از پيتای ميكل آنژ را داشتهاند به
يادداشتی كوچكی بر بخورند كه رويش چنين نوشته شده: «به نمايشگاه جهانی رفته و به
زودی باز خواهد گشت». كار بعدی آنها چه خواهد بود؟ شايد پنجرههای كليسای چارتر را
درآورده و برای نمايش به جايی ديگر ارسال كنند؟ يا غار لاسكو را به مصر بفرستند با
اين وعده كه به جای آن يكی از هرمها را قرض بگيرند؟ اينها همه بسيار پرهزينه
هستند اما میتوانند انجام شوند و شايد حد اقل اين كه پيمان كاران صنعت حمل و نقل
قدرت آن را دارند؟
طنز به كنار (هرچند كه گاهی همانگونه كه شاعر رومی میگويد مشكل است كه از روی طنز ننويسيم) اين چه چيزی است كه پاسداران ميراث هنری ما را وامی دارد كه دچار هوس شده و تا اين حد مشتاق برای نمايش باشند؟ شايد از انصاف به دور باشد كه آنها را بيش از حد به باد سرزنش گيريم، زيرا محرك اين طرز رفتار آنها فشاری است كه توسط عامهی مردم به آنها اعمال میشود: فشار موفقيت و تهديد شكست. نمايشگاهها جذب میكنند و موزهها دفع. موزهها متهم و محكوم شدهاند به اين كه گويا مدتهاست كه در حكم سردخانهی هنر مرده در آمدهاند و سردابه موميايیها. و اين كه يك مدير موزه را نمیتوان به اين خاطر ملامت كرد كه سعی دارد از پشت بام بانگ برآورد كه موزهی شخصی او هنوز هم زنده است و اين كه آن موزه به همراه گذشت زمان حركت میكند و مانند يك شهر فرهنگ به هر تغيير مد واكنش نشان میدهد. اما به نظر میرسد كه حتی همين تلاشهای تب آلود برای زدودن ضعيفترين رايحهی نم گرفتگی و پا به پای هر شگرد تازه برای فن نمايش دادن رفتن به طور نسبی تاثير چندانی ندارد. گروههای كودكان دبستانی و جهان گردانی كه به دنبال ديدن مكانهای تماشايی هستند همهی گالریها را زير پا خواهد گذارد اما در بارهی خود شهروندانی كه مالك مجموعههای هنری هستند يا كسانی كه از آنها حمايت (مالی) میكنند چه بايد گفت؟ ما همگی مقصر هستيم. ما میدانيم كه موزهها كجا هستند. ما از فكر كردن به گنجينههای آنها احساس غرور میكنيم اما دقيقاً به همين خاطر كه ما میدانيم يا اميدواريم كه اينها هميشه با ما خواهند بود است كه اجازه میدهيم روزهايمان بی سر وصدا بيايند و بروند ـ و به جای آن كه به موزه برويم به نمايشگاه میرويم. زيرا نمايشگاه هفتير را روی شقيقهی ما میگذارد. يا همين حالا يا هرگز نمیتوانيم اين آثار را كه با هزينهی بسيار و از تمامی نقاط جهان گردآوری شدهاند ببينيم و بنابراين بايد الان زمان ديدن آنها باشد. چه بسا موزها آثار بهتری داشته باشند اما آنها میتوانند به انتظار بمانند. علاوه بر آن نمايشگاه مشوقی اجتماعی دارد و اين چيزی است كه برای مجموعههای دائمی هنری بطور كامل غير قابل دسترس است، زيرا نمايشگاه هميشه در بالای فهرست موضوعات گفت و شنود در ميهمانیهای مهم قرار دارد. ما میتوانيم بازگرديم و به همسايهی خود با آن نگاه ابلهانه اش و با نزاكتی كامل سوال كنيم: « آيا شما از نمايشگاه كارهای حصيری ژاپنی بازديد كرده ايد» ؟ اگر جواب او منفی باشد ما میتوانيم برای او از آن نمايشگاه تعريف كنيم. اما رسومات اجتماعی معمولاً ما را از پرسش از دوستان نزديكمان در اين گونه موارد منع میكنند كه آيا آنها هرگز موزههای شهر خود را بازديد كردهاند يا خير. و ديگران نيز انتظار چندانی از ما ندارند كه بتوانيم برايشان از محتوای يكی از گالری هايی كه احتمالاً كارهای حصيری ممتاز و درجه يك را برای چندين دهه به نمايش گذاردهاند تعريف كنيم. و بدين ترتيب است كه نمايشگاهها رونق میيابند، در درجهی اول به عنوان موضوعی قريب الوقوع و سپس به عنوان موضوعی كه در خاطرهها میماند. موزهها در تاريكی معطل ماندهاند. مكانی كه مايهی سرافكندگی ماست با ويترينهای بيشماری كه دارد، كه میتوانيم و بايد كه آنها را ببينيم و از آنها لذت بريم، اگر البته فقط وقتش را داشته باشيم. كدام راه حلهای ديگر میتوانند وجود داشته باشند مگر دگرگون كردن موزهها به عنوان نمايشگاه ها؟ بهره برداری از جاذبه و خطر تهديد؟ اختراع كردن توجيه هايی برای مزدها و نمايشهای غير دائمی؟ به عبارت ديگر پرسش از «كار بعدی ما چه بايد باشد؟» به اين خاطر كه اين پرسش را مردم دارند مطرح میكنند؟ و با اين وجود فكر میكنم كه اين جريان به سوی جنجال طلبی (هوچيگری) میرود و چا بسا در يك فاجعه به پايان خود رسد. به احتمال بسيار فاجعهی فيزيكی، زيرا حمل و نقل و جابجا كردن اشياء آسيب پذير و شكننده و گران بها ظاهراً هميشه آميخته با خطر است. ليكن يقيناً فاجعهای روان شناختی، زيرا آثار هنری بايد چيزی بيش از تحريكی زودگذر همراه آورند. چه خوب و چه بد يك موزه در هر حال در حكم يك آرامگاه است، يك گنجينه، جايی كه در آن ميراث آبا و اجدادی ما از گذشته كه توسط جنگهای شاهزادهها و طمع ورزی مجموعه داران سرگردان مانده بود بالاخره پناهگاهی پيدا كرده. مطلع بودن از اين رويداد كه آنها در يك چنين مكانی هستند برای ما مايهی تسكين است و اين كه میتوانيم آنها را در اين مكانها جستجو كرده و هر گاه خواسته باشيم به آنها مراجعه كنيم. احتمالاً انسانهای بسياری وجود دارند كه آرزومند چنين قوت قلبی هستند. اما آنها همان تعداد اندكی هستند كه نيازهای اصيلی دارند كه بايد مورد توجه قرار گيرد. بايد برای آنها مقدور باشد كه بتوانند از تابلوها تنديسها و يا گلدانهای مورد علاقه خود برای چند دقيقهای هم كه شده بازديد به عمل آورند، بدون آن كه مجبور بشوند به دنبال آنها بگردند و دست آخر مطلع شوند كه آنها را به انبار بردهاند يا به تيمبوكتو تا برای بعضی نمايشهای دورهای جا باز شود. گيريم كه يك موزه در بهترين حالت فضا و موقعيتی نامناسب و ناقص است برای يك اثر هنری و فرض اين كه در بهترين حالت خانهی دومی است برای آنها و نه نمايشی فرعی و كم اهميت. مهمتر از همه چيز البته اين است كه ما بايد برای محافظت از آن آثار هنری كه هنوز همان جايی كه قد كشيدهاند قابل يافتن هستند متحد شويم، در مكانها و محوطه هايی كه برای آنها اين آثار بوجود آمده اند. چقدر ارزشمند و پرثمر است انجام سفر زيارتی به نمازخانهی كوچك گورستان Monterchi جايی كه مادونای باشكوه پيرو دلا فرانچسكا به سوی پائين و به نمازگزاران برای مدت پانصد سال است كه همچنان نظاره میكند و چقدر بايد سپاسگزار باشيم از ديدن « عيد عروج مريم » اثر تيسيان در محراب كليسای Frari در ونيز كه برای همان جا نقاشی شده بود و جايی كه از اين رو مفهوم و شكوه و جلالش افزايش يافت. چقدر شگفت انگيز است كه هنوز هم كليساها و مكانهای قديمی در شهرهای اروپايی وجود دارند، با نقاشیهای ديواری شان و بناهای يادبودشان كه از نوعی زندگی بسيار متفاوت از زندگی در روزگار خود ما سخن میگويند ـ كه شايد البته ناچيز يا خشن باشد اما به مراتب پرشورتر است. اگر هرگز اين اندرز قديمی كه «كل پيوسته چيزی بيش از مجموع اجزا است» مناسبتی داشته باشد يقيناً در مورد اين محصولات رشدی آرام و انديشيده درست در خواهد آمد، با رگه هايی از تزئينها و سلسلهای از بخشش هايشان. هر نمازخانهای داستانی از نسلها را تعريف میكند. هر ويلايی گواهی است بر آرزوهای انسانی، با ويژگیهای شخصی خودش، خوش اقبالیها و بلاهت هايش. و با اين وجود حتی اين بازماندگان نيز در خطر نابودی قرار دارند، و تعداد آنها هر روزه به كاهش است. در ايتاليا ديوارنگارهای اساتيد نقاشی به نحو فزايندهای از ديوارهايی كه روی آنها نقاشی شده بودند جدا شده و به موزهها منتقل گرديده اند. شايد در اين مورد راه ديگری هم وجود نمیداشته. ابرهای دود و گاز حاصل از سيلاب موتورهای وسايط نقليه در حال از بين بردن رنگ دانههای آنها هستند. نقاشیهای ديواری از بين خواهند رفت اگر به سالن هايی انتقال نيابند كه دارای تحويهی مخصوص هستند. پيش از اين ما نمايشی افسانهای ديده ايم از ديوارنگارهای جدا شده كه به طرزی هوشيارانه در بلودر در فلورانس (Florentine Belvedere) به نمايش در آمدهاند در وضعيتی به مراتب دورتر از غبار و دود اتوموبيلها كه خيابانهای اين شهر را از زمانی كه بسيار آرام بود ديگر به سلطهی خود درآورده اند. شايد به زودی نقاشیهای ديواری جيوتو با تاسی به ونوس ميلو از ژاپن سر درآورد يا در پيروی از پيتا به نيويورك رود. شايد به زودی اما هنوز نه. تا كنون اين فقط كابوسی بوده است از يك علاقمند هنر نگران و مضطرب. هنوز هم كليساهای قديمی و ويلاها و مكانهای باشكوه وجود دارند. و ما هنوز هم همان موزه هايمان را داريم، گنجينههايی كه میتوانيم در سراسر عمر خود برای ديدن دوستان قديمی و يافتن دوستانی جديد به آنها مراجعه كنيم. وهمين كه يك بار چنين دوستانی برای خود دست و پا كرديم ما ديگر اهميتی نمیدهيم به اين كه آيا آنها روی كرباس قرار دارند يا ابريشم، يا اين كه آيا ما بايد در ويترينهای شلوغ به دنبال آنها بگرديم يا در مكانی بسيار باشكوه با نورافكنی جديد و يك فواره. در واقع بعضی اذهان نا اهل شايد ترجيح دهند كه آنها در همان حالت ويترينهای شلوغ به نمايش گذارده شوند با اين بهانه كه به اين ترتيب از آن گنجينه بيش از آنچه گردآوری شده در نظرها جلوه خواهد كرد و اين كه برای تحقيقات شخصی خودمان نيز موقعيت و امكانی بزرگتر فراهم میكند. زيرا استدلال قطعی بر عليه تمامی شيوه هايی كه در نمايش دادن آثار هنری نقشی دارند به اين عنوان كه گويا آنها موضوعاتی مربوط به فروشندگی هستند اين است كه هيچ گونه جايگزينی برای لذتی كه از كشف كردن حاصل میشود وجود ندارد. شايد موزهها برای فرد غير متخصص به نظر پيچ در پيچ و بی روح آيند اما برای كسانی كه ارزش آنها را كشف كردهاند چشم اندازی هستند از عمری از كاوش و تحقيق. برای آنهايی از ميان ما كه اين ميل و سليقه از خستگی ناپذير بودن و ثابت قدمی را كسب كردهاند نمايشگاه فقط سرخوردگی میآورد ـ امروز اينجايی و فردا ديگر وجود نداری. اما نيازی به گفتن نخواهد بود كه نمايشگاه هايی هم وجود دارند كه ارزش مايه گذاردن را داشته باشند. تماشای تمامی آثار پوسن يا مثلاً دلاكروا كه در يك مكان گردآوی شدهاند را ما با كمال ميل و با مفهومی از ناكافی بودن دانش خود به جان میخريم. اما برای بقيهی آثار بگذار موزه به وظيفهی اصلی خودش باز گردد، وظيفهی كه پيشتر چنين بود و هنوز هم هست، وظيفهای از محافظت كردن، نگهداری كردن و قابل دسترس ساختن آثار و يادگارهای گذشته كه متاسفانه آن موقعيت و شرايط اصلی و اوليهی خود را ديگر از دست داده اند. پيش از اينها معنا و مضمونی واقعی وجود داشت در معرفی و نامزدی كسانی برای موقعيتهای متولی موزه، مدير و نگهبان آن. كسانی كه به اين بنيادها بی وفايی میكنند چه لقبهای جايگزين ديگری دارند؟ ونوس ميلو برای لوور ساخته نشده بود اما قسمت او چنين بود كه مقيم آنجا شود. و اكنون ديگر به پاريس تعلق دارد. همانگونه كه موناليزا به فرانسه متعلق است كه زمانی پادشاه فرانسه خود شخصاً از لئوناردو به ارث برده بود. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |