‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز




اچ. دی. اس. گرين وی (1)
تبانی در ايران
نگاهی به كتاب «تمامی مردان شاه: كودتای آمريكايی و ريشه‌های ترور در خاور ميانه» اثر استفان كينزر
 
 
بخش دوم و پايانی
برگردان: علی محمد طباطبايي
پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸۲
 
در اوايل دهه‌ی پنجاه استفان پن روز يكی از روسای دانشگاه آمريكايی بيروت چنين نوشت: «تا همين اواخر اقدامات متهور آميز آمريكايی در خاورميانه تقريباً به طور كامل جنبه‌ی غير دولتی داشتند. يعنی آن چه از بيشتر الگوهای ملی ديگری كه می‌شناسيم متفاوت بود. آمريكايی‌ها هرگز به عنوان استعمار گر يا قيم تلقی نشده‌اند و حتی امروز نيز برای اغلب اعراب دشوار است كه آنها را به اين چشم ببينند ».
كينزر می‌نويسد كه معدود آمريكايی هايی كه ايرانی‌ها « با آنها آشنا شده بودند افرادی سخاوتمند و از خود گذشته بودند و علاقمند به ثروت يا قدرت نبودند بلكه دوستدار كمك به ايران بودند ». اما همه‌ی اين‌ها در دهه‌ی پنجاه تغيير كرد يعنی هنگامی كه آمريكا جای بريتانيا را به عنوان ضامن « امنيت و ثبات » خليج فارس اشغال كرد. كينزر ادامه می‌دهد كه: « آمريكايی‌ها در واقع دير به خاورميانه رسيده بودند. بريتانيايی‌ها آنها را به بهانه‌ی خام و بی تجربه بودن تحقير می‌كردند. تا درجه‌ای هم البته آنها چنين بودند. آنها به طور غريزی از تكبر استعماری بريتانيايی‌ها به ويژه در ايران بيزار بودند. ليكن شخصاً به اندازه‌ی كافی اعتماد به نفس نداشتند تا به نحو قاطعی به شيوه‌ی خود عمل كنن».
در اوايل 1953 CIA هنوز هم در حد شريكی زير دست SIS يعنی سازمان سری ضد اطلاعات بريتانيا يا همان MI6 بود. اما كودتای ضد مصدق پايان سلطه‌ی بريتانيايی‌ها بود در موارد مربوط به مسائل ضد اطلاعاتی و سري. تحول از شريكی كوچكتر به موقعيت مافوق را دونالد ويلبر يكی از اعضای سازمان ضد جاسوسی آمريكا چنين شرح می‌دهد: « خيلی سريع روشن گرديد كه SIS كاملاً راضی بود از پيروی از هر نقش اصلی كه سازمان (CIA) به عهده می‌گرفت . . . انگليسی‌ها بسيار خشنود بودند در بدست آوردن همكاری فعال با سازمان و تصميم گرفته بودند به پرهيز از هر كاری كه مشاركت با ايالات متحد را به مخاطره بيندازد. در عين حال حسادت نامحسوسی وجود داشت در باره‌ی اين واقعيت كه سازمان از نظر بودجه، كادر و وسايل و امكانات مجهز تر بود تا SIS ».
در اين تاريخ بريتانيا نسبت خودش با ايالات متحد را مانند يونان نسبت به روم می‌پنداشت، يعنی فرهيخته تر، با تجربه تر و مكارتر، اما تصديق اين واقعيت كه قدرت واقعی اكنون در جای ديگری است.
 
در 1946 فيليپين كه تنها مستعمره‌ی آمريكا بود استقلال خود را بدست آورد. حدود 1950 سياست خارجی آمريكا در شيوه‌ی برخورد خود به ملی گرايی جهان سومی در مستعمره‌های سابق بريتانيا و فرانسه چند شاخه شده بود. هاری ترومن از بعضی نهضت‌های ملی گرا حمايت و پشتيبانی می‌كرد، با اين اميد كه آنها ايالات متحد را به عنوان حامی واقعی خود به شمار آورند و نه شوروری را. ليكن در اواخر دهه‌ی چهل ايالات متحد فرانسه را در هندوچين مورد حمايت قرار داد و توجه خود را بيشتر بر تلاش‌های نظامی فرانسه در آنجا متمركز كرد تا بر انجام طرح مارشال در خود فرانسه. به همين ترتيب در خليج فارس نيز ايالات متحد مشتاق محافظت از منافع بريتانيا شده بود.
در 1954 آيزنهاور از به تعويق انداختن شكست فرانسوی‌ها در دين بين فو خودداری كرد و دو سال بعد وزير امور خارجه‌ی او جان فوستر دالاس به فرانسوی ها، انگليسی‌ها و اسرائيلی‌ها گفت كه تلاش آنها برای سرنگون ساختن ناصر به توسط اشغال كانال سوئز از پشتيبانی آمريكا برخوردار نخواهد بود و آنها نيز نتيجتاً نيروهای خود را عقب كشيدند. اما با جنگ كره كه در 1953 هنچنان ادامه داشت، و تازه كار بودن آيزنهاور در شغل جديدش ديدگاه انگليسی‌ها نسبت به ايران غلبه كرد، يعنی اين عقيده كه ايران بدون داشتن پناه مناسب در معرض فشار شوروری قرار دارد.
جنگ كره يقيناً چشم اندازها و خط و مشی‌های سياسی آمريكا را به همان نحوی تغيير داد كه امروز 11 سپتامبر نسبت به دولت فعلي. تهاجم از جناح شمال و در جون 1950 آغاز شد و ايالات متحد را قانع ساخت كه كابوس غرب از كمونيسم ستيزه جو و در حال گسترش در حال درست از آب در آمدن است. جنگ كره همزمان شد با بحران در حال رشد ملی كردن صنعت نفت ايران، و تاثيری كه روی آمريكا داشت اين بود كه اختلافات واشنگتن و انگليس را به هم نزديك تر كرد و آن هم البته به هزينه‌ی ايران. تاثير ديگر جنگ كره بر تصميم آمريكا اين بود كه مخالفت‌های قبلی اش نسبت به كودتای مصدق را وارونه كرد. بر حسب اتفاق جنگ كرده در جولای 1953 خاتمه يافت در حالی كه روزولت مشغول طراحی كودتای خودش بود. دولت ترومن در برابر هر گونه تلاش برای خلع مصدق از قدرت مقاومت كرده بود و هنوز هم معتقد بود كه او به عنوان يك فرد ليبرال و سكولار و حمايتی كه از طرف مردم خود دارد نيرومند ترين مانع در برابر خطر كمونيسم خواهد بود تا كسی كه آلت دست انگليس باشد. ترومن و آچسن بارها و بارها مصدق را برای ايجاد توافقی با انگليس بر سر نفت تشويق كرده اما همنچنان ناكام مانده بودند.
كينزر نقل قولی از روزنامه‌ی نيويورك تايمز می‌آورد « بسياری از متخصصان خاورميانه مصدق را به عنوان يك رهاننده كه قابل مقايسه بود با توماس جفرسون و تام پين به شمار می‌آوردند ». بر خلاف آن روزنامه‌ی هميشه ليبرال آبزرور لندن مصدق را يك « روبسپير متعصب » و يك « فرانكشتاين مصيبت بار . . . كه دچار وسواس شديد از انديشه‌ی بيگانه ستيزی شده » توصيف ميكردند، به عبارت ديگر كسی كه می‌خواست بريتانيايی‌ها را از تجارت نفت ايران بيرون اندازد.
در 1951 در حالی كه مصدق در حال بازديد از واشنگتن بود آمريكايی‌ها تلاش آخری نيز به خرج دادند تا او را به مصالحه با انگليس راضی كنند. وقتی به او متذكر شدند كه ممكن است با دستان خالی به كشورش باز گردد وی چنين پاسخ داد: « آيا متوجه نيستيد كه اگر من با دستان خالی به ايران باز گردم با موضعی به مراتب مستحكم تر باز می‌گردم در مقايسه با هنگامی كه با قراردادی باز می‌گشتم كه می‌بايست آن را به متعصبين خودم بقبولانم؟ ». پاسخ مصدق برای آمريكايی‌ها همان قدر دلسرد كننده بود كه كه خودداری ياسر عرفات از سازش با پرزيدنت كلينتن و اسرائيل در سال 2000. اما عرفات به نظر می‌رسيد كه دارای احساسات مشابهی باشد. آن چه در جهان غرب بديهی به نظر می‌رسد به ندرت ممكن است كه در شرق سوئز نيز بديهی باشد.
 
انتخاب شدن وينستون چريل و قرار گرفتن او در جای كلمنت آتلی در 1952 برای مصدق ضربه‌ی مهلكی بود. به همين ترتيب نيز جايكزينی ترومن و آچسن توسط دوايت آيزن هاور و برادران دالاس، يعنی جان فوستر دالاس در وزارت امور خارجه و آلن دالاس در CIA . چرچيل اين اتهام بر ضد آتلی را مطرح ساخته بود كه « وقتی می‌شد با سر و صدای تير اندازی كار را خاتمه داد او همه چيز را خراب كرد و سپس در رفت ». آيك بی ميلی بيشتری داشت برای دخالت نظامی در ايران، اما چرچيل تهديد كمونيستی را خيلی بزرگ كرد و به ياد آيزن هاور آورد كه او به خاطر اعزام نيروهای آنها به كره مديون بريتانيايی هاست. اعتقادات جزم گرای چرچيل در باره‌ی ايران نيم قرن پس از آن دوباره توسط تونی بلر و اين بار در مورد عراق تكرار شد.
در روايت كينزر از كودتا، برادران ناشكيبای دالاس برای انجام كودتا از آيزن هاور اختيارات لازم را كسب كرده بودند، كسی كه به شخصه علاقه‌ای به دانستن جزئيات نداشت. ريچارد هلمز در كتاب خودش چنين می‌نويسد: « در مدت زمانی بسيار كوتاه و در نگرشی از من كه شايد از تعمق كافی برخوردار نباشد، عمليات مخفی به ابزار مطلوبی تبديل شده بودند. ديپلوماسی هم فايده‌های خودش را داشت، اما در آن سال‌ها دولت ناشكيبای آيزن هاور خود را قانع ساخته بود كه حتی موثر ترين ديپلوماسی‌ها هم به زمان زيادی نيازمند است و تازه نتيجه‌ی آن هم معلوم نيست كه چه می‌شود ».
سياست خارجی ايالات متحد در برابر ايران كه در سالهای حكومت ترومن دنبال می‌گرديد اكنون معكوس شده بود. وجود خطوط موازی ميان ديدگاه‌های محافظه كاران جديد در دولت جورج دبليو بوش و ديدگاه‌های برادران دالاس در آن ايام بسيار واضح است. هلمز عمليات سری مطلوب برادران دالاس را « نوش داروی سياست خارجی » می‌ناميد. محافظه كاران جديد در دولت بوش « تغيير رژيم » را در همان مفهوم درك می‌كنند. اما يك تفاوت بزرگ ميان اين دو اين است كه طی دوره‌ی جنگ سرد آمريكا در جستجوی متحدينی بود در رويارويی خود با اتحاد شوروی در حالی كه امروزه كه از شوروری اثری وجود ندارد محافظه كاران جديد كه بر سياست خارجی مسلط هستند به نظر می‌رسد كه متحدين را از سر تحقير بنگرند.
برای من تنها نقل قولی كه در گزارش كينزر بيش از بقيه افشاگرانه بود آن جاست كه جان فاستر دالاس برای آيك كه جهت دخالت در امور داخلی ايران بی ميل بود توضيحات لازم را می‌دهد. سخنان او به آن نحوی كه توسط منشی رسمی ياداشت برداری شده چنين است: « نتايج احتمالی (برای دست روی دست گذاشتن) . . . ديكتاتوری در يران خواهد بود تحت حكومت مصدق. تا زمانی كه او در قيد حيات است خطر چندانی ما را تهديد نمی‌كند اما اگر او ترور شود يا از قدرت بر كنار گردد خلاء سياسی در ايران روی خواهد داد و كمونيست‌ها به احتمال زياد قدرت را در دست خواهند گرفت ».
به طور خلاصه می‌توان نتيجه گرفت كه مصدق به شخصه معضل اصلی نبود. اما او بايد می‌رفت به خاطر آنچه كه ممكن بود روی دهد اگر كمونيست‌ها جای او را می‌گرفتند. اين كه مصدق ملی گرای محبوبی بود كه در برابر قيموميت غربی‌ها مقامومت می‌كرد در ايتجا دردی را دوا نمی‌كرد. دكترين بوش مبتنی بر پيشدستی (يا پيشگيري) ـ يعنی به راه انداختن جنگی پيشگيرانه يا بازدارنده با توجه به تهديد‌های احتمالی و نه خطر‌های موجود ـ به هيچ وجه چيز جديدی نيست. انجام كودتا نيز آن گونه كه كينزر اذعان دارد در اصل توسط SIS انگليسی‌ها طراحی شده بود. بعضی خوانندگان انگليسی ممگن است بگويند كه كينزر نقش بسيار ناچيزی به CIA می‌دهد. در حقيقت انگليسی‌ها تصوری در ذهن داشتند از استراتژی اجاره كردن خلق الله. آنها می‌خواستند كه بدين ترتيب دارو دسته‌ی ولگردها را اجير كنند، يعنی كسانی كه می‌بايست نظم عمومی را از طريق تحريك كردن مردم در ميتينگ‌های دولتی به هم بزنند. آنها همچنين می‌بايست كسانی را بيابند كه حاضر باشند بر عليه مصدق تظاهرات كنند و باز كسانی ديگر به سود مصدق. نقشه‌ی انگليسی‌ها اين بود كه با اين كارها ايجاد آشوب و هرج و مرج كنند به طوری كه ارتش به بهانه‌ی برقراری نظم و آرامش مجبور به دخالت شود. اما مصدق انگليسی‌ها را بيرون كرد و بنابراين آنها ماموران ايرانی خود را به CIA محول كردند. مصدق هنوز هم به آمريكايی‌ها اطمينان داشت و تغييری را كه با آمدن دولت جمهوری خواهان ايجاد شده بود درك نمی‌كرد. كرميت روزولت در واقع دستی را بازی كرد كه كارت هايش را انگليسی‌ها به طورماهرانه برايش جور كرده بودند و تمام آنچه او انجام داد همان كودتای دوم بود.
 
آيا آنچه روی داده بود به قيمتش می‌ارزيد؟ كرميت روزولت تا سال 2000 كه از جهان رفت همواره معتقد بود كه كودتا ارزشش را داشت. اما كينزر ديدگاهی متفاوت از همتای انگليسی او يعنی كريستوفر مونتی وودهاوس نقل می‌كند كه وی در خاطراتش نوشته بوده: « عمليات چكمه را (نام آنگليسی برای آژاكس) می‌توان به عنوان قدم اول از مصيبت 1979 ايران دانست. آنچه ما پيش بينی نكرده بوديم اين بود كه شاه بدين ترتيب قدرت جديدی به هم می‌زند و آن را به طور شديداً مستبدانه به كار می‌زند به طوری كه نه دولت ايالات متحد و نه وزارت امور خارجه قادر به نگه داری او در مسيری معقول نيستند. در آن زمان ما صرفاً آسوده خاطر بوديم از اين كه خطری كه منافع بريتانيا را تهديد می‌كرد دور شده است».
برای انگليسی‌ها همين كافی بود كه بتوانند تا حدی بر نفت ايران نظارت سابق را برقرار سازند. برای چرچيل مسئله‌ی اصلی نفت و برای آيزن هاور كمونيسم بود. جان والر يكی از آخرين بازماندگان عمليات چكمه شخصاً به كينزر چنين گفته است: « مسئله بر سر آن چيزهايی بود كه شوروی‌ها انجام داده بودند و آنچه ما از نقشه‌های آنها برای آينده می‌دانستيم. بسيار جالب توجه بود اگر می‌شد ديد كه شوروی در فهرست ترجيحات خود چه نوشته و چه می‌خواسته. يقيناً ايران در اين فهرست در رده‌های اول جای می‌داشت. اگر كسی در باره‌ی تهديد شوروی نگرانی نداشت من نمی‌دانم كه اين را چگونه می‌شد به او باوراند؟ خطر شوروی يك مسئله‌ی جدی بود ».
در واقع آنچه شوروی‌ها در آن زمان در نظر داشتند هرگز فاش نشد. كينزر به ما می‌گويد كه روس‌ها هرگز با تقاضاهای مكرر او برای مراجعه به آرشيو اطلاعات مربوط به آن دوره موافقت نكردند. اما نه والر و نه كس ديگری كه كينزر با او صحبت كرده نتوانستند دليلی ارائه كنند كه رژيم مصدق قدرت شوروی را می‌توانست افزايش دهد فقط به اين دليل كه احتمالش بود.
در اواخر كتاب فوق العاده اش كينزر از تاريخ نگارانی نقل قول می‌ورد كه ادعا كرده‌اند كودتا « برای ايالات متحد و بريتانيا و برای بيست و پنچ سال بعدی ايرانی قابل اطمينان بوجود آورد ». او نتيجه می‌گيرد كه « اين پيروزی غير قابل ترديدی بود. اما با توجه به آنچه بعداً پيش آمد، و فرهنگ عمليات سری كه تركيب سياست خارجی آمريكا را پس از كودتا تحت تاثير قرار داد اين پيروزی به نظر می‌رسد كه به مقدار زيادی رنگ و جلای خودش را از دست می‌دهد. از خيابان‌های متلاطم تهران وساير پايتخت‌های اسلامی تا صحنه‌های حملات تروريستی در سراسر جهان عمليات آژاكس از خودش ميراثی آزارنده و وحشتناك باقی گذاشته است ».
يقيناً در 1979 خاطره‌ی كودتا در ياد گروگان گيرهای ايرانی همچنان زنده بوده است. آيت الله علی خامنه‌ای بالاترين رهبر فعلی در ايران بنيادستيزی (راديكاميزم) رژيم را اين گونه موجه جلوه می‌ددهد: « ما همچوم مصدق يا آلينده ليبرال نيستيم كه سازمان سيا بتواند ما را ساقط كند ». اما گويا ترين سخن نقل قولی است از آيت الله روح الله خمينی كسی كه پيوسته با مصدق مخالف بود و سرانجام جای شاه را گرفت: « شما چرا از شاه، از مصدق و از پول صحبت می‌كنيد؟ دوره‌ی اين‌ها همه گذشته. اسلام است كه باقی می‌ماند ».
 
احيای اسلام امروز قدرتمند ترين نيروی سياسی در خاورميانه است كه از حد جدايی ميان شيعه و سنی فراتر می‌رود. به نظر من حركتی با اين عظمت در هر حال و بدون كمك كودتای آنگلو ـ آمريكن به احتمال زياد رخ می‌داد. در داستان عبرت آموز كينزر از نتايج نا خواسته، به دشواری می‌توان پيوندی ميان كودتا بر ضد مصدق و نابودی برج‌های مركز تجارت جهانی يافت.
امروز پنجاه تابستان پس از آن رويداد نسل جوان تر ايران از رژيمی دينی و بی دست و پا كه همچنان از 1979 بر قدرت باقی مانده خسته شده است. آيا ايالات متحد بدون مداخله تغييراتی را در ايران موجب خواهد شد؟ يا اين كه همتاهای معاصر برادران دالاس كه حوصله‌ی ديپلوماسی را ندارند در حال طرح عمليات سری ديگری هستند و تلاش برای تحميل تغيير حكومت به عنوان نوشداروی سياست خارجي؟ در ماه جون وزير امور خارجه كالين پاول كه در نشستی در خاورميانه سخن می‌گفت از عقيده‌ی قبلی خود مبنی بر غير قابل طرح دانستن پيشنهاد برای عمليات خصمانه‌ی ايالات متحد بر عليه ايران عقب نشست. اما همانگونه كه او گفت بعضی در پنتاگون از عمليات سری بر عليه ايران صحبت می‌كنند. در همان تاريخ تيتر روزنامه‌ی فايننچال تايمز اين بود « بوش تغيير حكومت ايران را دوباره مطرح كرده است ».
از بسياری جهات وسواس آمريكا از تروريسم از زمان 11 سپتامبر انعكاسی است از وسواس كمونيسم از پنجاه سال پيش. امروز ايالات متحد و بريتانيا ادعا دارند كه بايد عراق را به علت تهديد تروريستی در اشغال نگه دارند. آنها هر دو در ظاهر و به طور رسمی می‌گويند كه هر چه زودتر كه ممكن باشد خاك عراق را ترك خواهند كرد. اما ايدئولوگ‌های پنتاگون در رويای عراقی هستند كه همچون ايران زمان شاه حافظ منافع آنها و منافع اسرائيل باشد. سخن از امپرياليسم جديد آمريكا در ميان دانشگاهيان محافظه كار مد روز شده است. آنها درسی را كه می‌بايست از تجربه‌ی انگليسی‌ها بياموزند فراموش كرده اند، يعنی وقتی مردم ديگر حاضر به پذيرش سلطه‌ی خارجی نيستند به هيچ قيمت هم نمی‌توان آن را به اجرا در آورد. كينزر كتاب خود را با نقل قول مناسبی از پرزيدنت ترومن آغاز می‌كند: « در جهان هيچ چيز جديدی روی نمی‌دهد مگر آن تاريخی كه شما نمی‌توانيد از آن چيزی بدانيد ». 
1: The Iran Conspiracy, by H.D.S Greenway , The New York Review of Books, Sept.25 2003
 
 





[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de