| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
اچ. دی. اس. گرين وی
(1)
تبانی در ايران
نگاهی به كتاب «تمامی مردان شاه: كودتای
آمريكايی و ريشههای ترور در خاور ميانه» اثر استفان كينزر
بخش اول
برگردان: علیمحمد طباطبايي سهشنبه ۱ مهر ۱۳۸۲ در آگوست 1976 كه من در تهران به عنوان خبرنگار واشنگتن پست كار میكردم اوضاع در اين كشور را به نحوی ديدم كه احتمال میدادم آخرين سالهای سلطنت در ايران باشد. اكنون روشن بود كه محمد رضا شاه كه تازه دومين (و البته آخرين) شاه در سلسهی پهلوی بود دچار درد سر شده است. آنچه به عنوان « انقلاب سفيد » معروف شده بود كه قصدش مدرنيزه كردن سريع ايران بود با مقاومت مردمی به شدت سنت گرا روبرو شده بود. پليس مخفی او يعنی ساواك مخالفين را به زندان انداخته و شكنجه مینمود. اما آنچه هنوز هم نمیشد پيش بينی كرد اين بود كه متحدی كه آمريكا برای نگهداری قدرت در خليج فارس مستقر ساخته بود در شرف فروريختن بود. اين فروپاشی چنان به سرعت به وقوع پيوست كه حتی نيروهايی كه خود شاه را سرنگون كرده بودند نيز متعجب شده بودند. برای يك چهارم بعدی از قرن بيستم و پس از آن كه آمريكايیها و انگليسیها در 1953 كودتايی را بر عليه رهبر ملی گرا و سكولار محمد مصدق سازمان دهی كردند شاه در خليج فارس و به عنوان مهرهای آمريكايی انجام وظيفه میكرد. رهبران آمريكا اين منطقه را از نظر موقعيت استراتژيكی كه داشت، يعنی از جهت توليد يكی از مهمترين محصولاتی كه برای جهان صنعتی توليد میكرد به عنوان منطقهای حياتی به شمار میآوردند. در 1973 هنگامی كه عربستان سعودی صادرات نفت خود را به روی ايالات متحد قطع نمود اين شاه بود كه برای كشتیهای نيروی دريايی ايالات متحد سوخت لازم را تهيه نمود. طی ساليان حكومت نيكسون شاه بازيگری بود در نقش جايگزين برای آمريكا و شريكی برای حفاظت از منافع غرب و ضديت با منافع شوروی در منطقه. او از سوی آمريكا مقادير قابل توجهی تجهيزات نظامی پيشرفته دريافت میكرد. در 1976 اين امكان وجود داشت كه توسط خطوط هواپيمايی ال آل مستقيم از تل آويو به تهران پرواز نمود. تا زمانی كه روحانيون در 1979 در ايران به قدرت رسيدند هم ايران و هم اسرائيل داشتن روابط ديپلماتيك و غير رسمی را سودمند يافته بودند، زيرا هر دو احساس میكردند كه توسط عراق تهديد میشوند. اسرائيل در آن زمان مانند همين امروز در جستجوی يافتن دوستانی بود از ميان كشورهای غير عرب در حاشيهی خاور ميانه. اكنون يك ربع قرن ديگر هم سپری شده است. قرنی بسيار ناخوش آيند و نااميد كننده هم برای ايران و هم برای منافع كشورهای غربی در خليج. اشغال سفارت آمريكا در 1979 و تحقير 444 روزه برای ديپلماتهای آمريكايی روابط ايران با ايالات متحد را تا به امروز به نابودی كشانده است. ظهور رژيمی با مبناهای اسلامی همانقدر يا بلكه خودكامه تر از رژيم شاه آرايش قدرت در خاورميانه را تغيير داد. رژيم آيت اللهها حزب الله و ساير گروههای تروريست را در منطقه مورد حمايت خود قرار داد و حتی برای پناه دادن به اعضای القاعده كه البته ايران آن را تكذيب میكند مورد اتهام قرار گرفت. امسال پنجاهمين سالگرد كودتايی بود كه مصدق و نيروهای متحد او را كه برای ايجاد دموكراسی در ايران تلاش میكردند از قدرت به زير كشيد. كودتا شاه را در مسيری قرار داد كه با فرومايگی تمام چه برای شاه و چه ايالات متحد 26 سال بعد به انتهای خود رسيد. آن گونه كه استفان كينزر در كتاب خود «تمامی مردان شاه: كودتای آمريكايی و ريشههای ترور در خاور ميانه » مینويسد: « مبالغه نخواهد بود اگر خط مستقيمی از عمليات آژاكس (نام سری CIA برای اين كودتا) و از ميان رژيم سركوب گر شاه و انقلاب اسلامی به گوی آتشينی كه مركز تجارت جهانی را در نيويورك به كام خود فرو برد ترسيم شود». كينزر همچنين عقيده دارد كه: « كودتا عليه مصدق يعنی اولين باری كه آمريكا رژيمی را تغيير داد ايالات متحد را برای سرنگون كردن ياكوب آربنز (Jacob Arbenz) در گواتمالا تشويق نمود و موجب گرديد كه زنجيرهای از رويدادها در آن كشور به راه افتد كه منجر به جنگ داخلی و قتل فجيع صدها هزار انسان گرديد. سپس CIA به قتل رساندن يا خلع كردن از قدرت رهبران سياسی را آغاز كرد، از كوبا گرفته تا شيلی، از كونگو تا ويتنام. هركدام از اين عملياتها دارای اثرات عميقی بود كه تا امروز بدون بازتاب نمانده است. بعضی از آنها به فلاكت و بدبختی شديد منجر شدند و مناطق وسيعی از جهان را به شدت بر عليه ايالات متحد برانگيختند ». كينزر با استفاده از مطالبی كه جديداً منتشر شده است برداشتی كاملاً قانع كننده از تبانی ايالات متحد در تهران طی تابستان 1953 ارائه كرده است، يعنی رويدادهايی كه چنان ملودارم هستند كه پرزيدنت آيزن هاور هنگامی كه در مورد انجام كودتا در جريان گذارده شد در خاطرات خود چنين نوشت: «اين حوادث بيشتر شبيه بودند به رمانهای كيلويی (dime novel) و نه حوادث تاريخی». در 1979 هنگامی كه ريچارد هلمز يعنی رئيس سابق CIA در ايران سفير بود، بخاطر میآورد كه سفير شوروی نزد شاه از او (هلمز) شكوه میكرد و میپرسيد كه شاه چگونه میتواند مردی با سوابق هلمز در دستگاههای ضد اطلاعاتی را به عنوان سفير در ايران پذيرا شود؟ آن گونه كه هلمز به من گفت شاه پاسخ داد: «خوب حداقل اين كه میدانم آمريكايیها عالیترين جاسوس خود را برای من فرستادهاند». هلمز بعدها در خاطرات خود نوشت كه شاه با او كاملاً در تفاهم بود زيرا «شاه هميشه تحت تاثير خصوصيات افراد سازمان جاسوسی آمريكا قرار داشت كه طی سالها با آنها ملاقات نموده بود». بدون ترديد اولين مامور CIA كه شاه را تحت تاثير قرار داد كرميت روزولت بود، كسی كه دوستانش وی را «كيم» صدا میزدند، و پسر بزرگتر تئودور روزولت فارغ التحصيل Groton و Harvard كه به عنوان عضو جديدی از كالج دفتر زمان جنگ برای خدمات استراتژيك در آمده بود كه زير نظر فرانك وايزنر اداره میشد، و اين كسی بود كه كار خود را تا سطح يكی از مقامهای عالی رتبهی CIA ادامه داد. برای حوالی 1953 روزولت متهم بود به انجام عملياتی در خاورميانه برای وايزنر. آن گونه كه كينزر مینويسد روزولت برای اين به آنجا فرستاده شده بود تا نخست وزير ايران مصدق را از قدرت خلع كند، يعنی كسی كه شاه از او متنفر بود زيرا او مصدق را به عنوان تهديدی برای تاج و تخت خود تصور مینمود ـ آن هم با وجودی كه شاه مصدق را به مقام نخست وزيری منصوب كرده بود، يعنی پس از آن كه مصدق در ميان مردم به طور گسترده برای رهبری نهضت ملی كردن صنعت نفت محبوبيت يافت. انگليسیها نيز به سهم خود از مصدق متنفر بودند دقيقاً برای همين منظور. آمريكايیها هم با او مخالفت میكردند زيرا آنها فكر میكردند كه او راه تسلط كمونيستی را در ايران هموار خواهد كرد. روزولت در تابستان 1953 به طور مخفی به قصر شاه آورده شد، در صندلی عقب يك اتوموبيل و زير يك پتو تا با شاه ملاقات كند، شاهی كه در آن زمان تبديل شده بود به مرد جوان وحشت زده، ضعيف و شديداً متزلزل. اولين تلاش برای انجام كودتا توسط CIA و انگليسیها با شكست مواجه شد. طبق سفارش ماموران سازمان جاسوسی آمريكا رئيس گارد سلطنتی ياداشتی رسمی حاكی از خلع مصدق را به منزل او برد، اما توسط گاردهای وفادار مصدق بازداشت گرديد. شاه به خارج فرار كرد، مردم برای حمايت از مصدق به ميان خيابانها ريختند و روسای روزولت در واشنكتن به او دستور دادند كه ايران را ترك كند. ليكن وی تصميم گرفت كه برای انجام كودتا تلاش ديگری بكند. او ترتيبی داد كه جمعيتی تشكيل شده از ارازل و اوباش خيابانها را با تظاهرات خود و در اعتراض به دولت مصدق پر كنند. ميان آنها افسران ارتش وجود داشتند و البته بعضی از آيت اللههای بزرگ كه روزولت به آنها پول داده بود. تظاهركنندگان بالاخره به خانهی مصدق رسيدند و پس از نبردی با محافظين او آنجا را به تصرف خود در آوردند. مصدق در منزل يكی از همسايهها پناه گرفت اما روز بعد خود را تسليم كرد. شاه با پيروزی از ايتاليا باز گشت و به روزولت چنين گفت: « من تخت خود را به خداوند، به مردمم، به ارتشم و به شما مديون هستم ». همانگونه كه هلمز بعدها نوشت اين « بالاترين موج عمليات سری » بود. مصدق كه به جرم خيانت محاكمه میشد در محكمهی خود توطنه گران خارجی بر ضد خودش را محكوم نمود. پس از سه سال زندان وی در منزل خود تحت نظر بود تا اين كه سرانجام در 1967 درگذشت. مصدق شخصيتی بی نظير در تاريخ قرن بيستم بود. با بينی بزرگ و چشمانی تيز بين ظاهری اشرافی و با هيبت داشت. پدر او در دربار يكی از شاهان سابق وزير بود. مصدق در فرانسه و سوئيس تحصيل كرده بود. او يك ملی گرا بود كه با شور و حرارت زياد و به صورتی سازش ناپذير با حق بهره برداری انگليسیها از نفت ايران مخالف بود. شخصيت مصدق به قدری قوی بود كه تمامی اطرافيان را در برداشتی كه كينزر ارائه میدهد به كناری میزد. (مصدق برای سال 1951 از طرف نشريهی تايم به عنوان مرد سال انتخاب شد). كينزر از آورل هاريمن نقل قولی میآورد كه نشانگر تاثير شخصيت مصدق بر روی اوست: «در او انعكاسی از ناتوانی را میشد ديد، و در حالی كه ظاهراً همچون يك رهبر ملی گرای متعصب اسير عقايد خودش بود اما در هيچ موردی كوتاه نمیآمد. وقتی تحت فشار قرار میگرفت به تختخواب خود پناه میبرد و گاهی به نظر میرسيد كه فقط رگهی باريكی از حيات در چهرهی او باقی مانده است، يعنی هنگامی كه در پيژامهی صورتی رنگش روی تخت لم میداد و دستانش را بر روی سينهاش جمع میكرد، چشمانش پرپر میزدند و تنفسش بريده بريده میشد. هرچند كه در لحظهی مقتضی میتوانست خودش را از حالت ضعف از پوستهای فرسوده از يك مرد به حريفی مكار و جدی تغيير شكل دهد». مصدق واقعاً بيمار بود ـ كينزر در بارهی بيماریهای او دو پهلو مینويسد ـ اما مصدق به خوبی میدانست كه چگونه از آن بيماریها در نمايش سياسی كه خودش ترتيب میداد استفاده كند تا بدين ترتيب هواداران و بعضی دوستان بعد از اين را تا سر حد جنون مجذوب خود نمايد. وينستون چرچيل كه با قضيهی مصدق سر و كار زيادی داشت اين رهبر ايران را « ديوانهای پير كه در ويرانی كشورش مصمم است و در تقديم كردن دودستی آن به كمونيستها». اما چرچيل غرق اهميت امپراتوری انگليس بود و در گير در دردسرهايی برای سازش با رهبران ملی گرای جهان سوم. مصدق در محاكمه خود چنين گفت: «تنها جرم من اين است كه صنعت نفت ايران را ملی كردم و دست شبكهی استعماری و نفوذ سياسی و اقتصادی بزرگترين امپراتوری روی زمين را از ايران قطع نمودم». منظور او انگليسیها بود نه آمريكايیها و در اين مورد كاملاً حق داشت. نفت برای بريتانيا از اهميت بسزايی برخوردار بود، يعنی از وقتی كه نيروی دريايی سلطنتی در سالهای اول قرن بيستم از ذغال سنگ به نفت تغير شيوه داد. لرد كرزن میگفت كه در جنگ جهانی اول «متحدين بر روی موجی از نفت به پيش شناور بودند » و در جنگ جهانی دوم بريتانيا وابستگیاش به نفت حتی بيشتر هم شد. دولت بريتانيای پس از جنگ تحت نخست وزيری كلمنت آملی با هرگونه تقسيم اداره و نظارت بر كمپانی نفتی انگليس ـ فارس و سپس انگليس ـ ايران مخالف بود. ايران در آن روزها از نظر توليد نفت چهارمين كشور جهان محسوب میشد و نود درصد نفت اروپا را تأمين میكرد. بريتانيايیها هيچ علاقهای به هرگونه سازش با احساسات ملی گرای ايرانیها نداشتند. آنها بر خلاف آمريكايیها در عربستان حاضر به بردن سهم برابر ايران در درآمد نفت حتی به طور اسمی هم نبودند. در اوايل دههی پنجاه بريتانيا از اين كه صرفاً كشوری دست دوم بود، همچون همين امروز شكايتی نداشت. در ا“ زمان هنوز هم در جستجو برای حفظ كردن خود بود نه فقط به عنوان قدرتی جهانی كه حتی استعماري. پنجاه و يك درصد از سهام شركت نفت انگليس ـ ايران متعلق به انگليس بود و بيشتر سود حاصل مستقيم روانهی خزانهی دولت انگليس میشد. وزير خارجه ارنست بوين وقتی میگفت كه « بدون نفت ايران هيچ گونه اميدی برای ما وجود نداشت تا بتوانيم به سطح زندگی كه در بريتانيا در جستجوی آن هستيم برسيم » كاملاً صادق بود. اما در اينجا چيزی بيش از پول بود كه در خطر قرار داشت. انگليسیها تاسيسات نفت ايران را از هيچ ساخته بودند و تصور آنها اين بود كه اين تاسيسات به آنها است كه تعلق دارد. مصدق خلاف آن را میگفت. آن گونه كه كينزر مینويسد: « سياستمداری كه واقع بين تر بود احتمال داشت كه (با طرف مقابل) كنار بيايد. اما مصدق واقع گرا نبود. او اهل رويا بود، يك خيال پرداز و آرمان گرا، كسی كه معتقد بود آخر هر كاری خير از آب در میآيد. پايمردی كه وی با آن نبرد خود بر عليه شركت نفت انگليس ـ ايران را ادامه میداد برای او غير ممكن ساخته بود كه اگر امكان و توان كنار آمدن و سازش وجود داشت چنين كند». كينزر اضافه میكند: « شيوهی رفتار مصدق با اعتقادات شيعه ايران كاملاً مطابقت داشت، با سنت آن از شهادت و او با رضا و رغبت حتی شايد از روی اشتياق رنج و درد را به عنوان آرمان میپذيرفت». آمريكايیها در وسط اين معركه گير افتاده بودند. از يك طرف ترومن فكر میكرد كه برخورد انگليسیها «ابلهانه بود و بر خلاف منافع خودشان». دين آچسون در مقام وزير امور خارجه اشارهی مشهور چرچيل در بارهی نبرد بريتانيا را دراينجا تكرار میكند: «هرگز تا پيش از اين چنين تعداد اندكی انسان چنين زياد و به طرزی چنين ابلهانه و به اين سرعت (منافع خود را) از دست نداده بود». زيرا با وجودی كه انگليسیها شلوغ میكردند (هارت و پورت میكردند) و با دخالت نظامی تهديد مینمودند و يك ناو جنگی را هم برای ترساندن مصدق روانه كردن بودند، اما او همچنان كار خود را ادامه داد و بالاخره نفت را ملی كرد و انگليسیها را بيرون انداخت. انگليسیها به توسط مسدود كردن صادرات نفت ايران واكنش متقابل نشان دادند به طوری كه اقتصاد ايران درست به مانند اقتصاد انگليس با شتابی فزاينده سقوط كرد. هنری گريدی سفير آمريكا در تهران تلگرافی به واشنگتن خبر داد كه « انگليسیها ... به نظر میرسد كه برای خلاص شدن از شر دولتی كه با آن دچار مشكل شدهاند تصميم گرفتهاند كه تاكيتكهای قديمی خود را دنبال كنند. مصدق از پشتيبانی 95 تا 98 درصد مردم كشورش بر خوردار است. در چنين شرايطی بالاترين حماقت خواهد بود كه او را از حركت بيندازند ». ترومن و آچسن با اين نظر او موافقت كردند. در عصر جديد سياستهای يك جانبه آمريكايی و دخالتهای نظامی پيشگيرانه به سختی میتوان به خاطر آورد كه درست پس از جنگ دوم جهانی آمريكا از چيزی به طور كامل متفاوت از امروز در خاورميانه دفاع میكرد. با وجودی كه ايالات متحد به عنوان « رهبر جهان آزاد » از جنگ بيرون آمد، اما انگليسی ها، فرانسوی ها، هلندیها و پرتقالیها هنوز هم بر امپراتوری عظيمی فرمانروايی میكردند. برای بسياری از مردم تحت ستم استعماری، ايالات متحد با آرمان گرايی ويلسونی و ضد استعمارگرايی مشخص میشد. فرانكلين روزولت بارها عقيده اش را در اين مورد كه آيا فرانسویها بايد پس از جنگ دوم جهانی برای بار ديگر اندونزی را اشغال كنند تغيير داد. ماموران آمريكايی OSS در مخفی گاههای جنگلی با هوشی مينه ملاقات هايی ترتيب داده بودند. آمريكايیها به خاورميانه نه به عنوان قاتحين و قيمهای استعمارگر بلكه به عنوان آموزگاران و مربیها و اغلب عضو كليسای پرسيبتری میآمدند، يعنی كسانی كه نه در جستجوی به كيش خود در آوردن دين مردم ديگر بلكه به دنبال كمك كردن به آنها بودند. تشكيلاتی مانند كالج رابرتس در استانبول، دانشگاه آمريكايی بيروت و دانشگاه آمريكايی در مصر پسرهای نخبگان خاورميانه را آموزش میدادند. در ايران كالج البرز كه آمريكايیها سنگ بنای آن را گذاشته بودند آن گونه كه كينزر مینويسد: « در ميان اولين و مدرن ترين مدارس در اين كشور بود و هزاران فارغ التحصيل اين مدرسه برای شكل دادن زندگی ايرانیها از اين مدرسه بود كه وارد صحنه میشدند ». --------- 1: The Iran Conspiracy, by H.D.S
Greenway , The New York Review of Books, Sept.25
2003
|
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |