| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
رياكاری نوام چامسكی
بخش اول كيت وايند شاتل (1) برگردان: علی محمد طباطبايی سهشنبه ٢۱ مرداد ۱۳۸۲
نوام چامسكی برجستهترين روشنفكر آمريكايی
است كه حملات تروريستی القاعده بر نيويورك و واشنكتن را معقول و موجه جلوه داده
است. او استدلال نمود كه تلفات انسانی اين حادثه در مقايسه با فهرست قربانيان جهان
سوم ناشی از «تروريسم به مراتب شديدتر» سياست خارجی ايالات متحد ناچيز است. علی رغم
هتاكی سنجيده و عمدی او نسبت به گرايش عمده در افكار عمومی مردم آمريكا نسبت به
واقعهی 11 سپتامبر شور و هيجانی كه چامسكی در اين خصوص آفريد در ميان هوادارانش به
خوبی مورد استقبال قرار گرفت. او در ميان دانشگاهيان و روشنفكران چپ هرگز تا به اين
حد محبوب نبوده است.
از زمان 11 سپتامبر 2001 تا به امروز دو كتاب شامل مصاحبههايی با او منتشر شده است. هر دو بلافاصله به فهرست پرفروشترينها پيوستند. در اين ميان حتی يكی از آنها تبديل به يك فيلم گرديد با عنوان «قدرت و ترور» كه در بازار سينمای هنری گرم و پررونق است. در مارچ 2002 كارگردان فيلم جان جانكرمان (John Junkerman) در دانشگاه كاليفرنيا در بركلی و در كنار چامسكی كه در ديداری پنج روزه پنچ گفتگوی سياسی را در برابر بيش از پنج هزار مخاطب اجرا مینمود به بررسی سوژهی اين فيلم پرداخت. در اين ميان رسانههای خبری ليبرال در سراسر جهان جويای مصاحبههای پی در پی با او بودهاند، يعنی با سرشناسترين روشنفكری كه با واكنش آمريكا به حملات تروريستی به مخالفت برخاسته است. اين روزنامهها به دفعات به خوانندگان خود جايگاه پرهيبت روشنفكری او را خاطر نشان میكنند. در زندگی نامهای از او با عنوان «وجدان يك ملت» در روزنامهی يوميهی گاردين میخوانيم: «چامسكی را بايد در كنار ماركس، شكسپير و انجيل به عنوان يكی از منابعی دانست كه بالاترين نقل قولها در حوزهی علوم انسانی از او به عمل میآيد، و او تنها نويسنده از ميان آنهاست كه هنوز در قيد حيات است». روزنامهی نيويورك تايمز جايگاه او را «به تحقيق مهمترين روشنفكر زندهی جهان» دانست. چامسكی اين جايگاه و مقام را در اصل در حوزهی زبان شناسی بود كه بدست آورد و برای تبديل كردن خودش به مهمترين صدای چپ آمريكا از آن استفاده نمود. او تنها يك سخنگو نيست، موضع و نظرگاه شخصی او در سازماندهی سياستهای جناح چپ طی چهل سال گذشته نقش بسياری داشته است امروزه، هنگامی كه ستارگان سينما و موسيقی راك و دانشجويان معترض در برابر دوربينها طوطی وار شعارهای ضد آمريكايی سر میدهند غالباً احساساتی را بيان میكنند كه از توليدات فكری پرحجم چامسكی جمع آوری كردهاند. از اين رو بررسی ديدگاههای چامسكی برابر است با تجزيه و تحليل ذهنيت محوری افراط گرايی معاصر، بويژه آن نوعی كه در دانشگاهها و جمعيتها بالاترين تاثير و نفوذ را دارند. چامسكی از نيمهی دههی شسصت كه نام خود را به عنوان يك فعال ضد جنگ مطرح ساخت از جمله شخصيتهای مشهور تندرو باقی مانده است. با وجوديكه در اواخر دههی هفتاد با دفاع از رژيم پول پوت در كامبوج تا حدی از جاذبهی خود كاست اما 11 سپتامبر را برای مرمت آن بدنامی مورد استفاده قرار داد. با داشتن هفتاد و چهار سال سن او امروز در جايگاه ريش سفيد و پيش كسوت چپ آمريكا و بسياری از روشنفكران چپ جهان نشسته است. با وجود اين او تندرويی غير معمول نيست. طی سی سال گذشته چپها در علوم انسانی كشته و مردهی نظريههای سطح بالا بودهاند، به ويژه در مورد فلسفهی نئو ماركسيست، فمينسيت و پست مدرنيست كه از آلمان و فرانسه منشأ گرفتهاند. بيشتر اين مطالب در زبان اصلی خودشان به اندازهی كافی مرموز و اسرار آميز بودند، اما به توسط ترجمه، مبهم گويی باعث شد كه آنها به مظهری سطح بالا تبديل شوند برای كسب وجه و شهرت. آنها علوم انسانی را زير سيلی از نسبی گرايی غرق ساختند، چه در حوزهی معرفت شناسی و چه فلسفهی اخلاق. در تضاد با آنچه آمد چامسكی هيچ گونه مجموعهای قابل ملاحظه از نظريه سياسی خاص خودش بوجود نياورد. او را حتی يك نسبی گرا هم نمیتوان دانست. وی از جستجوی حقيقت و آگاهی در بارهی مسائل انسانی حمايت میكند و مجموعهی ساده و عمومی از اصول اخلاقی را مورد ترغيب قرار میدهد. علاوه بر آن نوشتارهای سياسی او بسيار روشن و واضحاند، وبرای مخاطبين عمومی و نه تخصصی نوشته شدهاند. او ادعاهای خود را نه با استناد به بعضی دستگاههای اسرارآميز مفهومی بلكه توسط شواهد روشن و در ظاهر مبتنی بر واقعيت ارائه میدهد. از اين رو تبيين داوری جديد او را نبايد در مدهای روشنفكری اخير جستجو كرد بلكه در چيزی به مراتب طولانیتر. چامسكی برجستهترين بازماندهی روشنفكری از چپ جديد دههی شصت است. از بسياری جهات او نمونهی اعلايی است از چپ جديد و دشمنی كه اين چپ با آمريكا دارد، يعنی كشوری كه به عقيدهی چامسكی از طريق سياستهايش چه در درون و چه خارج از كشور به ورطهی فاشيسم سقوط كرده است. در معروفترين كتاب او از آن دوران، يعنی كتابی با عنوان «قدرت آمريكا و نخبههای جديد» چامسكی میگويد كه آنچه آمريكا به آن نياز دارد «قسمی نازیزدايی» است. آنجور كه او میگويد، آمريكا از بقيهی قدرتهای اصلی در دههی شصت سزاوار سرزنش بيشتری است. اصول ليبرال دموكراسیاش ساختگی و دروغي، دموكراسیاش «ديكتاتوری چهار ساله» و تعهدش در قبال بازار آزاد صرفاً جامهی مبدلی است برای قدرت متحد. سياست خارجی آمريكا در نظر او بی ترديد شريرانه است. وی در آن دوران نوشت كه «با هر استاندارد عينی هم كه بسنجيم ايالات متحد تبديل شده است به تهاجمیترين قدرت در جهان. بزرگترين دشمن صلح، حق تعيين سرنوشت ملی و همكاری بين المللی». وی به عنوان يك فعال ضد جنگ در بعضی تظاهراتی كه بسيار مورد تبليغ قرار گرفتند شركت داشت. از جمله در ايجاد حلقهی انسانی به دور پنتاگون، تلاشی كه توسط نورمن مايلر در رمانی با نام «سپاهيان شب» گرامی داشته شد. چامسكی شخصاً اين رويداد را اين گونه توصيف میكند: «دهها هزار جوان آنچه را كه در اعتقادشان ـ و من بايد اضافه كنم كه در اين اعتقاد با آنها كاملاً شريك هستم ـ نفرت انگيزترين نهاد روی زمين میدانند به محاصره درآوردهاند». در آن دوران اين قسم از ضدآمريكاگرايی در اردوی چپ امری معمول بود، اما دو مورد وجود داشتند كه باعث برجستگی چامسكی در ميان آنها میشد. او متخصصی بود با شهرتی چشمگير و در هماهنگی كامل با ضد مرجع گرايی چپ جديد، نهضتی كه صرفاً از دانشجويان تشكيل میشد. اين در زمانی بود كه در چپ سنتی هنوز هم
نسل سالخوردهای از ماركسيستها حاكم بودند كه از حاميان حزب كمونيست محسوب
میشدند. اما گروه ديگر را تروتسكيستها تشكيل میدادند كه مخالف استالين و وارثين
او بودند، اما هر دو گروه در هر حال بر لنين و بلشويسم صحه میگذاردند. نسل در حال
ظهور از دانشجويان راديگال هر دو گروه را به دليل حمايتهايشان از انقلاب روسيه و
رژيمهای سركوبگری كه به اروپای شرقی تحميل شده بود به عنوان بی اعتبار شده
میپنداشت. چامسكی شخصاً به نسل دانشجويان تندرو تعلق نداشت ـ در 1968 او با داشتن
42 سال سن در سمت استاد دائمی قرار داشت ـ اما فقدان عضويت در يك حزب يا هرگونه
مسئوليت سياسی رسمی او را از داشتن هرگونه وابستگی و ارتباط با چپ قديمی معاف داشته
بود. به جای آن طرفداری و وفاداری او از آنارشيسم، يا آنچه او آن را «سوسياليسم
اختيارگرا» (libertarian socialism) میخواند نقش مهمی داشت در شكل بخشيدن به نگرش
چپ جديد. كتاب « قدرت آمريكا و نخبگان جديد » به نشانهی تأييد آنارشيست قرن نوزدهم
ميخائيل باكونين نقل قولی از او میآورد كه پيش بينی كرده بود آن قرائتی از
سوسياليسم كه مورد حمايت كارل ماركس است در انتقال قدرت حكومت نه به كارگران بلكه
به كادرهای نخبه گرای حزب كمونيست ختم خواهد شد.
چامسكی علی رغم ضديتی كه با بلشويسم داشت همواره مدافع انقلاب سوسياليستی باقی ماند. او استدلال میكند كه «يك انقلاب واقعی سوسياليستی تودهها را دگرگون خواهد كرد به طوری كه آنها میتوانند قدرت را در دستان خود بگيرند و نهادهای خودشان را خود رهبری كنند». الگوی سياسی واقعی مورد علاقهی او قلمروی بستهی كوتاه مدت و آنارشيستی در بارسلون طی سالهای جنگ داخلی در اسپانيا بود. مطالبهی دههی شصت برای « قدرت دانشجويی » نتيجهای بود از اين داغ انديشهی سياسي، يعنی اين كه چپ جديد خود را قانع ساخته بود كه شكلی سالمتر و دست نخورده تری از راديكاليسم را ابداع كرده كه از تماميت خواهی جهان كمونيست لكه دار نشده است. اما چامسكی با وجود تمامی تحقيری كه از نظر اصولی يا اخلاقی برای كمونيسم قائل بود، هنگامی كه موضوع به جهان واقعی سياستهای بين المللی میرسيد به عنوان مدافع گروه يكسره سنتی انقلابیهای سوسياليست از آب در میآمد. آنها متضمن معماران كمونيسم بودند، كسانی چون فيدل كاسترو و چه گوارا در كوبا و مائوتسه تونگ و بنيان گذاران دولت كمونيستی در چين. چامسكی در گردهمايی دسامبر 1967 نيويورك گفت كه انسان در چين كمونيست چيزهای بسياری پيدا میكند كه حقيقتاً سزاوار تحسيناند... وی معتقد بود كه چينیها مسيری را برای سپردن اختيارات تصميم گيری به تودهها پيمودهاند در امتداد همان راهی كه توسط اصول آزادی سوسياليستی او مورد تاكيد قرار گرفته بود: «چين نمونهای مهم است برای جامعهای جديد كه در آن چيزهای جالب توجه و مثبت بسياری در سطح محلی روی میدهد، جامعهای كه در آن مقدار قابل توجهی از مالكيت و مرام اشتراكی واقعاً بر مبنای مشاركت تودهها استوار شده است و همهی اينها پس از آن روی میدهد كه كشاورزان به سطحی از آگاهی رسيدهاند كه آنها را به مرحلهی بعد هدايت میكند». هنگامی كه او خود را برای حمايت از آنچه آماده میكرد كه آن را «جامعهی عادلانه و در خورد زندگی» مائوتسه تونگ میخواند، احتمالاً چامسكی بی خبر بود از اينكه وی فقط پنج سال پس از پايان قحطی بزرگ چين اين سخنان را میگويد ـ قحطی كه از 1958 تا 1962 ادامه داشت و آنچه بدترين قحطی در تاريخ بشر خوانده شده. او نمیدانست، زيرا كل ماجرا تا دو دهه بعد برملا نشد. و اما مالكيت اشتراكی كه او از آن حمايت میكرد علت اصلی اين قحطی بود، يكی از بزرگترين مصيبتهای تاريخ بشر كه در آن بيش از سی ميليون چينی تلف شدند. با اين حال اگر او خالصانه از حكومت خودكامه به كنار بود يعنی آنگونه كه اصول سياسی او اعلان میكنند، سابقهی كمونيسم در اتحاد جماهير شوروی میبايست باعث میگرديد كه اين آنارشيست با ترديد بيشتری ادعاهای نسخهی دوم روسيه در چين را مورد توجه قرار میداد. به خاطر آوريم كه در آن وقت ديگر به طور گسترده روشن شده بود كه آمار كشاورزی و ميزان توليد محصولات صنعتی در شوروی جعل میشوند، و اينكه مردم خود شوروی شديداً دچار كمبود محصولات زراعی هستند و از قحطی رنج میبرند. در واقع چامسكی به خوبی آگاه بود از شدت خشونتی كه رژيم كمونيستی به طور عادی به مردم خودش اعمال میكند. او در گردهمايی 1967 نيويورك « قتل عام گستردهی مالكين در چين و ويتنام شمالی » را كه بلافاصله پس از به قدرت رسيدن كمونيستها روی دادند مورد قدردانی قرار داد. هرچند كه البته هدف اصلی او فراهم كردن توجيهی بود برای اين خشونت، به ويژه خشونت جبههی آزادی ملی (NLF) كه سعی در مسلط شدن بر ويتنام جنوبی را داشت. در اينجا چامسكی آشكار ساخت كه او پيرو مشرب صلح طلبی نيست: «من اين نظرگاهها را به هيچ وجه نمیپذيرم كه ما به راحتی میتوانيم ترور NLF را محكوم كنيم آن هم به اين دليل ساده كه ترور چيز وحشتناكی است. من فكر میكنم كه ما در واقع بايد پرسشهايی از هزينههای قابل مقايسه را مورد توجه قرار دهيم، هرچقدر هم كه حالا به نظر زشت بيايد. اگر قصد ما اين باشد كه موضعی اخلاقی را در اين خصوص اتخاذ كنيم ـ و من فكر میكنم كه بايد چنين كنيم ـ بايد هم اين مسئله را مورد توجه قرار دهيم كه پيامدهای استفاده از ترور چيست و هم استفاده نكردن از آن. اگر اين صحت داشته باشد كه پيامدهای عدم استفاده از ترور اين خواهد بود كه كشاورزان ويتنام در وضعيت كشاورزان فيليپينی به زندگی خود ادامه دهند، در چنين صورتی به عقيدهی من استفاده از ترور موجه خواهد بود». اين فقط چامسكی نبود كه به درون گرداب حمايت از خشونتی كشيده شد كه معرف تصرفهای كمونيستی در جنوب شرقی آسيا بود. تقريباً تمامی چپ جديد دههی شصت همين مسير را دنبال مینمود. آنها مخالفت موضع (دولت) آمريكا بودند و هوشی مين و ويت كنگها را به قهرمانهای رمانتيك تبديل كردند. هنگامی كه خمرهای سرخ كامبوج را در 1975 تصرف كردند هم چامسكی و هم چپهای جديد اين حادثه را خوشامد گفتند. و هنگامی كه خبرهايی برملا شد از رويدادهای غير عادی كه بلافاصله به دنبال آمدند، يعنی تخليهی كامل شهر پنوم پن به همراه گزارشاتی از كشتاری وسيع، چامسكی دست به توجيهات مشابهی زد كه پيش از آن در خصوص ترور چين و ويتنام تدارك ديده بود: « اين احتمال وجود دارد كه مقداری خشونت نيز روی داده باشد. اما چنين حوادثی معمولاً در شرايط تغييرات حكومتی و انقلاب اجتماعی قابل درك است ». باوجووديكه بدست آوردن اطلاعات بسيار دشوار بود، اما چامسكی در مقالهای در 1977 اظهار نظر كرد كه كامبوج پس از جنگ احتمالاً در شرايطی مانند فرانسه پس از آزادی در پايان جنگ دوم جهانی قرار دارد، يعنی هنگامی كه هزاران نفر از همدستهای دشمن طی فقط چند ماه قتل عام شدند. او نوشت كه چنين چيزی ضمن آنكه دور از انتظار نبود ليكن بهای ناچيزی بود برای پرداختن نتايج مثبتی كه حكومت جديد پول پت به همراه آوره است. چامسكی به كتابی كه توسط دو نويسندهی جناح چپ آمريكا نوشته شده بود استناد میكرد، يعنی كتابی نوشته شده توسط گرت پورتر و جورج هيلدبراند (Gareth Porter and George Hildebrand) ، كسانی كه از نظر او « مطالعهی كاملاً مستند از تاثير مخرب آمريكا بر كامبوج و موفقيت انقلابیهای كامبوجی در غلبه بر آن و پژوهشی با تصويری بسيار مساعد از برنامهها وسياستهای آن انقلابیها » بود. اما در اين بين دو كتاب ديگر نيز در بارهی كامبوج منتشر شده بود كه نويسندگانشان مسيری كاملاً متفاوت انتخاب كرده بودند. نويسندهی آمريكايی جان بارون و آنتونی پائول (John Barron and anthony Paul) اثر خود را «جنايت در سرزمين مهربان» ناميده بودند. آنها رژيم پول پت را به قتل تعداد بيشماری انسان يعنی عملی برابر با نوعی نسل كشی (يا كشتار جمعي) متهم میكردند. كتاب ديگری از فرانسيس پونچاد (Francois Ponchaud) به نام «كامبوج سال صفر» همين اتهام را تكرار میكرد. چامسكی هر دو كتاب را به همراه تعدادی از مقالات روزنامهها در ژوئن 1977 و در نشريهی ملت (The Nation) مورد نقد قرار داد. او نويسندگان اين مطالب را متهم ساخت به منتشر نمودن نه چيزی بيش از تبليغات ضد كمونيستي. مقالههای نيويورك تايمز و كريستين سايز مانيتور چنين اظهار نظر كرده بودند كه تعداد تلفات بين يك تا دو ميليون انسان از كل جمعيت 8/7 ميليونی كامبوج بود. اما چامسكی ارقامی كه آنها ارائه كرده بودند را به ريشخند گرفت و به منابع خبری آنها پيله كرد و اشاره نمود كه بعضی از آنها مشكوكاند و اينكه تصوير مشهور از انجام كار اجباری در روستاهای كامبوج فقط يك عكس جعلی است. او كتابهای بارون و پائول را غير قابل طرح اعلام كرد، تاحدی به اين خاطر كه آنها هم توسط ريدرز دايجست منتشر شدهاند و هم اين كه در صفحهی اول روزنامهی وال ستريت جورنال تبليغی در بارهی اين كتاب چاپ شده است، يعنی دو انتشاراتی كه به عنوان ضد كمونيست بودن خود معروف بودند و تا حدی هم به اين خاطر كه آنها در گزارشهای خود به اين مسئله اشاره نكردهاند كه خبرنگارانشان هرچند كه در كامبوج بودهاند اما شخصاً ناظر اعدامها نبودهاند. ناديده گرفتن كتاب پونچاد دشوارتر بود،
زيرا اين كتاب بر مبنای تجربهی شخصی نويسنده در كامبوج از 1965 تا تسخير پنوم پن و
همچنين مصاحبههای بسياری با پناهندگان و گزارشهايی از راديوی كامبوج نوشته شده
بود. علاوه بر آن اين كتاب به نحو مطلوبی توسط نويسندهای از جناح چپ در The New
York Review of Books مورد بررسی قرار گرفته بود، يعنی انتشاراتی كه چامسكی شخصاً و
اغلب برای آن نوشته بود. تدبير چامسكی برای بی اعتبار كردن كتاب پونچاد خلاصه میشد
در به زير سوال بردن اعتبار شهادتهای پناهندگان. چامسكی میپذيرد كه پونچاد «شرحی
هولناك میدهد از آنچه پناهنگان در بارهی رفتار وحشيانهای كه توسط خمرهای سرخ با
آنها شده است به او گزارش كرده اند» اما میگويد كه بايد محتاط بود از « غير قابل
اطمينان بودن اغراقی كه در اين گزارشها شده است ». وی مینويسد: « پناهندگان
انسانهای وحشت زده و بی پناهی هستند، در اختيار نيروهای متحد قرار دارند. آنها
طبيعتاً تمايل دارند به گزارش از آنچه كه معتقدند طرف صحبتشان دوست دارد كه بشنود.
در حالی كه اين گزارشها بايد به طور جدی مورد ملاحظه قرار گيرند، دقت و توجه
بسياری میطلبند. به ويژه پناهندگانی كه توسط غربیها يا تايلندیها مورد پرسش قرار
میگيرند در گزارش دادن از شقاوتهايی كه از جانب انقلابیهای كامبوجی انجام گرفته
دارای نفع شخصی هستند، اين واقعيتی كاملاً روشن است كه هيچ گزارشگر جدی در به حساب
آوردن آنها كوتاهی نمیكند».
در 1980 چامسكی اين نقد را در كتاب «پس از فاجعه» وسعت داد، كتابی كه با همكاری دوست قديمیاش ادوارد اس. هرمان (Edward S. Herman) به طور مشترك نوشته شد. علی الظاهر در بارهی ويتنام، لائوس و كامبوج، كه بخش عمدهی آن دفاعی بود از موضعی كه وی در مورد رژيم پول پوت پيشتر اتخاذ كرده بود. در اين زمان چامسكی كاملاً آگاه بود كه چيزی به غايت وحشتناك روی داده است. او مینويسد: «گزارش شقاوتهايی كه در كامبوج روی داده قابل ملاحظهاند و اغلب بسيار وحشت انگيز. ترديدی وجود ندارد كه جنگ با طغيان خشونت، قتل عام و سركوب ادامه يافت ». با اين وجود چامسكی اين كه گفته میشد تعداد تلفات انسانی بالغ بر يك ميليون نفر است را به باد تمسخر گرفت. او همچنين به سناتور مك گاورن جهت دخالت نظامی و برای جلوگيری از آنچه مك گاورن «مورد كاملاً روشنی از قتل عام» خوانده بود شديداً حمله كرد. در عوض وی از نويسندگانی كه از رژيم پول پوت پوزش میخواستند به تمجيد پرداخت. او به نشانهی تأييد به تحليلهای خودش اشاره كرد مبنی بر اينكه راه پيمايی اجباری مردم برای خروج از پنوم پن احتمالاً ضروری بود زيرا محصول برنج سال 1967 وضعيت بسيار بدی داشت. چامسكی نوشت: «اگر چنين چيزی صحت داشته باشد، تخليهی پنوم پن كه به طور گستردهای از آن زمان تا به امروز به خاطر قصاوت ترديد ناپذيرش همواره محكوم شده است، احتمالاً میتوانست زندگی انسانهای بسياری را نجات دهد ». چامسكی اتهام قتل عام گسترده را رد كرد و نوشت: «اعدامهايی كه در كامبوج روی داده نتيجهی كشتار حساب شده و گرسنگی برنامه ريزی شده توسط حكومت نبود، بلكه ناشی میشد از انتقام جويی دهقاني، واحدهای لجام گسيخته و بی انضباط نظامی كه از كنترل دولت خارج بودند و گرسنگی و بيماریهايی كه به طور مستقيم پيامدهای جنگ آمريكا بود و يا ساير چنين عواملی». _____________________________ 1: The Hypocrisy of Noam Chomsky By Keith Windshuttle, The New Criterion Vol. 21, No. 9,May 2003 |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |