‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





طغيان اسلام
منازعه با غرب چه وقت آغاز شد و چگونه می‌تواند به پايان رسد؟
(بخش سوم)
 
 
برنارد لوئيس
نيويوركر، ١٤ آوريل ٢٠٠٣
برگردان: علی محمد طباطبايي
دوشنبه ٢٦ خرداد ١٣٨٢
 
 
٣ ـ شيطان بزرگ
نقش جديد آمريكا ـ و استنباط خاورميانه‌ای از آن ـ به وضوح توسط حادثه‌ای در پاكستان در سال ١٩٧٩ توضيح داده می‌شود. گروهی متشكل از هزار تندروی مذهبی مسجد بزرگ مكه را به تصرف خود درآورده و آنرا در برابر نيروهای امنيتی عربستان سعودی در اشغال خود نگه داشتند. هدف به وضوح بيان شده‌ی آنها « پالايش اسلام » و آزادی سرزمين مقدس عربستان از « دارودسته‌ی كفار » و رهبران فاسد دينی كه از آنها حمايت می‌كردند عنوان می‌شد. رهبر شورشيان در سخنان خود كه از طريق بلندگوها پخش می‌گرديد غربی‌ها را به عنوان نابودكنندگان ارزش‌های بنيادی اسلام و دولت سعودی را به عنوان همدست آنها محكوم كرد. وی ديگران را به بازگشت به سنت‌های كهن اسلامی « عدالت و برابری » فرامی خواند. پس از درگيری‌های شديد بالاخره شورشی‌ها سركوب شدند. رهبر آنها در ٩ ژانويه ١٩٨٠ همراه با شصت و دو نفر ديگر از پيروانش اعدام گرديد كه در ميانشان افرادی از كشورهای مصر، كويت، يمن و شهروندانی از ديگر كشورهای عربی وجود داشتند. در اين ميان تظاهراتی در حمايت شورشی‌ها در اسلام آباد پايتخت پاكستان انجام گرديد. شايعه‌ای دهان به دهان می‌گشت ـ اين شايعه در ايران توسط آيت الله خمينی كه در آن زمان در حال ثبت خود به عنوان رهبری انقلابی بود مورد تائيد قرار گرفت ـ مبنی بر اينكه سربازان آمريكايی در درگيری‌های مكه دخالت داشته اند. سفارت آمريكا توسط جمعيتی از تظاهركنندگان مسلمان مورد حمله قرار گرفت كه طی آن دو آمريكايی و دو كارمند پاكستانی كشته شدند. چرا آيت الله خمينی از گزارشی حمايت كرده بود كه نه تنها اشتباه بود كه صحت آن بيش از اندازه بعيد به نظر می‌رسيد؟
اين رويدادها در جو حاصل از انقلاب ايران در ١٩٧٩ به وقوع می‌پيوست. در ٤ نوامبر سفارت آمريكا در تهران مورد تهاجم قرار گرفته و پنجاه و دو آمريكايی به گروگان گرفته شده بودند. آنا برای مدت چهار صد و چهل و چهار روز در اسارت ماندند تا اينكه در ٢٠ ژانويه ١٩٨١ آزاد شدند. انگيزه‌ی اين عمل كه در آن هنگام برای بسياری گيج كننده بود از بركت اظهارات و پرده برداری‌های بعدی گروگان گير‌ها و ديگران روشن شد. اكنون واضح است كه بحران گروگان گيری نه به اين خاطر روی داد كه روابط ايران و ايلات متحد در حال تيره‌تر شدن بود كه برعكس به اين دليل كه در حال بهبود می‌بود. در پاييز ١٩٧٩ مهدی بازرگان نخست وزير نسبتاً ميانه رو ترتيبی داده بود كه با زبينگو برژيسنكی مشاور امنيت ملی آمريكا در پرتو حمايت دولت الجزيره ملاقات كند. ديدار آن دو در ٢ نوامبر انجام گرديد و عكسی از آن جلسه كه آن دو را در حال فشردن دست يكديگر نشان می‌داد در مطبوعات نقش بست. اكنون به نظر می‌رسيد كه احتمال انجام بعضی توافقات ميان دو كشور بسيار محتمل باشد، يعنی آنچه در چشم تندروها خطری واقعی به حساب می‌آمد. تظاهركنندگان به سفارت آمريكا حمله كرده و ديپلمات‌های آمريكايی را گروگان گرفتند تا از اين طريق هرگونه اميد به تفاهم و گفتگوی بيشتر نقش بر آب شود.
برای آيت الله خمينی ايالات متحد «شيطان بزرگ» بود، يعنی حريفی عمده كه وی می‌بايست بر ضد آن جنگ مقدس خود را آغاز كند. در آن زمان آمريكا ـ به درستی ـ به عنوان رهبر آن چيزی نگريسته می‌شد كه می‌توان آن را « جهان آزاد » ناميد. در آن هنگام همچون پيشتر، به اين جهان ملحدين به عنوان تنها نيروی جدی نگريسته می‌شد كه نيرويی رقابت كننده و جلوگيری كننده از گسترش و پيروزی اسلام بود، پيروزی كه توسط خداوند از پيش مقدر شده بود. اما ناظرين آمريكايی كه تمايلی به پذيرش خصلت تاريخی اين خصومت نداشتند در جستجوی دلايل ديگری بودند برای توجيه گرايش ضد آمريكايی كه مدتی است در جهان اسلامی تشديد شده است. توضيحی كه به طور گسترده مورد موافقت قرار گرفته بود، به ويژه در محفل گردانندگان سياست خارجی آمريكا اين بود كه تصوير آمريكا در اثر شركت در جنگ و ادامه‌ی اتحاد با قدرت‌های استعماری پيشين دراروپا خدشه دار شده است.
بعضی از گزارش گران آمريكايی در دفاع از كشور خود اشاره كرده‌اند كه بر خلاف امپرياليست‌های اروپايی، آمريكا شخصاً قربانی استعمار بوده است. ايالات متحد اولين كشوری بود كه آزادی و استقلال خود را از سلطه‌ی بريتانيا بدست آورد. اما اين اميد كه اتباع خاورميانه امپراتوری‌های پيشين انگليس و فرانسه انقلاب آمريكا را به عنوان الگويی برای مبارزه‌ی ضدامپرياليستی خود خواهند پذيرفت در حقيقت بر مغلطه‌ای بنيادين قرار گرفته بود كه نويسندگان عرب آنرا به سرعت خاطر نشان كردند. انقلاب آمريكا نه توسط ملی گراهای آمريكايی و بومی بلكه توسط مهاجرين انگليسی به نتيجه رسيده بود و به جای آن كه اين انقلاب پيروزی باشد بر استعمار در حقيقت نمايانگر پيروزی نهايی خوداستعمار بود – انگليسی‌ها در شمال آمريكا چنان كامل در استعمار آن سرزمين كامياب گرديده بودند كه ديگر نيازی به حمايت سرزمين مادری نبود.
بنابراين اصلاً تعجی نداشت اگر اتباع كشورهای تحت استعمار در خاورميانه آمريكا را آلوده به همان قسم امپرياليسمی تلقی كنند كه از امپرياليسم اروپای غربی می‌شناختند. اما آزردگی خاورميانه‌ای‌ها از قدرت‌های استعماری هميشه هم راسخ و يك شكل نبوده است. اتحاد شوروی كه متصرفات تزارهای روس را وسعت می‌داد، با خشونت تمام بر ميليون‌ها مردم مسلمان در آسيای مركزی و قفقاز حكومت كرد، و اگر به خاطر موقعيت اپوزيسيونی آمريكا و جنگ سرد نبود جهان عرب چه بسا در سرنوشت لهستان و مجارستان و يا به احتمال بيشتری ازبكستان سهيم می‌بود. و با اين وجود اتحاد شوروی متحمل واكنش مشابهی از خشم و انزجار از جامعه‌ی عرب نگرديد. حتی هجوم روسيه به افغانستان در ١٩٧٩ ـ يعنی موردی كاملاً واضح از تهاجم، كشورگشايی و سلطه‌ی امپرياليستی ـ در جهان اسلامی صرفاً موجب واكنش‌های ملايمی گشت. ناظران سازمان آزادی بخش فلسطين در سازمان ملل از اين تهاجم حمايت كردند، و سازمان كنفرانس اسلامی چندان فعاليتی جهت اعتراض نشان نداد. يمن جنوبی و سوريه نشستی را بايكوت كردند كه می‌بايست به بحث در باره‌ی اين تهاجم بپردازد، ليبی به طور شفاهی به ايالات متحد حمله كرد و نماينده‌ی پی .ال .او از دادن رای خودداری كرده و به ملاحظه‌ای كتبی قناعت نمود. از قضای روزگار اين ايالات متحد بود كه سرانجام برای ترتيب دادن واكنش اسلامی به امپرياليسم شوروی در افغانستان باقی ماند.
همينكه امپراتوری‌های استعماری اروپای غربی ناپديد گشتند ضدآمريكاگرايی در خاورميانه بيشتر و بيشتر متوجه به قضيه‌ی ديگری شد: حمايت آمريكا از اسرائيل، ابتدا در تعارض آن با عرب‌های فلسطينی و سپس با دولت‌های عربی همسايه و جهان اسلامی بزرگتر. در بيانيه‌های اعراب در باره‌ی اين موضوع يقيناً پشتيبانی برای اين نظريه وجود دارد اما ناسازگاری‌هايی نيز ديده می‌شود. در ١٩٣٠ سياست‌های آلمان نازی علت اصلی بود برای مهاجرت يهودی‌ها به فلسطين، سپسس تحت الحمايگی انگليسی و استحكام بعدی جامعه‌ی يهودی در آنجا. آلمان‌ها نه فقط اين مهاجرت را جايز شمردند كه حتی تا پيش از شروع جنگ موجبات سهولت آن را نيز فراهم كردند، آن هم در حاليكه انگليسی‌ها در نوعی اميد تنها و پريشان برای بدست آوردن محبوبيت نزد اعراب محدوديت‌هايی بر اين مهاجرت اعمال می‌كردند. با اين وجود رهبری فلسطينی وقت و بسياری ديگر از رهبران اعراب در جنگ جهانی دوم از آلمانی‌ها حمايت كردند، يعنی كسانی كه يهودی‌ها را به فلسطين فرستادند و نه انگليسی‌ها كه سعی در جلوگيری از ورود آنها داشتند.
همين قسم از تفاوت در رويدادهايی كه منتهی به تاسيس كشور اسرائيل در ١٩٤٨ شدند می‌تواند ديده شود. اتحاد شوروی نقش مهمی در فراهم آوردن اكثريتی بازی كرد كه توسط آن مجمع عمومی سازمان ملل به تاسيس كشور يهودی در فلسطين رای داد، و سپس اسرائيل را بلافاصله به شكل دوژوره (قانونی) به رسميت شناخت، در حاليكه ايالات متحد اسرائيل را صرفاً به شكل دوفاكتو (بالفعل) شناسايی رسمی كرد. اما آنچه اهميت بيشتری دارد اينكه دولت آمريكا اسرائيل را از جهت خريد و فروش جنگ افزار مورد تحريم قرار داد در حالی كه چكسلواكی، به اشاره‌ی مسكو بلافاصله سلاح و تجهيزات نظامی به اسرائيل فرستاد و بدين ترتيب دولت جديد را به ادامه‌ی حيات خود در برابر تلاش‌هايی كه مانع تولدش بودند قادر ساخت. در حدود ١٩٦٧ اسرائيل هنوز هم برای تجهيزات نظامی خود به عرضه كننده‌های اروپايی متكی بود، در درجه‌ی اول به فرانسه، و نه به آمريكا.
اتحاد شوروی يكی از بزرگترين حمايت كنندگان اسرائيل بوده است. با اين وجود هنگامی كه مصر در دسامبر ١٩٥٥ رسماً اعلام نمود كه از روسيه سلاح خريداری خواهد كرد، واكنش يك صدا و آكنده از شور و شوق در مطبوعات كشورهای عربی نقش بست. مجلس نمايندگان در سوريه، لبنان و اردن بلافاصله تشكيل جلسه داده و قطعنامه‌ای جهت تبريك به پرزيدنت ناصر تصويب كردند. حتی نوری سعيد رئيس حكومت طرفدار غرب در عراق در تبريك به همكارش در مصر احساس وظيفه‌ی خود را فراموش نكرد ـ و همه‌ی اينها علی رغم اين واقعيت كه عرب‌ها هيچ علاقه‌ی خاصی به روسيه نداشتند. مردم مسلمان در جهان عرب يا هر كجای ديگر نيز نه اشتياقی به جذب‌ايد ئولوژی كمونيستی داشتند و نه به فراخواندن قدرت شوروی به كشورشان. آنچه مايه خوشوقتی آنها بود اين بود كه آنها معامله‌ی جنگ افزار نظامی را ـ به درستی ـ به مثابه‌ی كشيده‌ای به گوش غرب استنباط می‌كردند. كشيده و واكنش هيجان زده‌ی غرب حالت انزجار و سوء نيت در برابر غرب را تقويت كرد و هواداران آنها را دلگرم نمود. همچنين ايالات متحد را تشويق نمود به نگاهی حاكی از حسن نيست به اسرائيل كه اكنون به عنوان متحدی قابل اطمينان و بالقوه مفيد در منطقه‌ای عموماً خصمانه نگريسته می‌شد. امروز اغلب فراموش شده است كه رابطه‌ی استراتژيك بين ايالات متحد و اسرائيل خود معلول نفوذ شوروی و نه علت آن بوده است.
مناقشه‌ی اسرائيلی ـ فلسطينی فقط يكی از بسيار مناقشه‌های ميان اسلام و جهان‌های غير اسلامی است ـ در فهرستی شامل نيجريه، سودان، بوسنی، كوزوو، مقدونيه، چچن، سينكيانگ، كشمير و ميندانائو ـ اما اين كشمكش اسرائيلی ـ فلسطينی توجه بيشتری به سوی خود جلب نمود تا ساير نزاع‌ها. برای چنين امری علت‌های متعددی وجود دارد. اول از همه از آنجا كه اسرائيل يك دموكراسی و جامعه‌ی باز است، بسيار ساده‌تر می‌توان گزارش‌های درست ـ يا نادرست ـ از رويدادهای آن تهيه كرد. دوم اينكه يهودی‌ها در آن در گير هستند، و اين مسئله می‌تواند معمولاً توجه كسانی را به خود جلب كند كه به اين يا آن دليل موافق يا مخالف آنها هستند. سوم و مهمتر از بقيه رنجش و آزردگی از اسرائيلی‌ها تنها شكوه و شكايتی است كه می‌تواند آزادانه و بدون هيچ خطری در كشورهای اسلامی بيان شود، جايی كه رسانه‌ها يا به طور كامل در اختيار دولت هستند و يا توسط دولت شديداً نظارت می‌گردند. در حقيقت اسرائيل به عنوان جانشينی در اظهار نارضايتی‌ها و ناخشنودی‌ها از محروميت‌های اقتصادی و سركوب سياسی عمل می‌كند كه تحت چنين شرايطی اغلب مردم مسلمان زندگی می‌كنند و همچنين به عنوان راهی برای منحرف كردن خشم حاصل از آنها.

ادامه دارد ...
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de