| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
چرا عقايد بد جان سختاند
• اغلب برای اهل علم و اهل شك گيجكننده و
آزارنده است كه باورهای بسياری از مردم در برابر شواهدی حاكی از عدم صحت آنها
همچنان بدون تغيير باقی میمانند. ما تعجب میكنيم از اينكه مردم چگونه قادر هستند
از باورهايی كه با حقايق در تناقض قرار گرفتهاند همچنان به دفاع
برخيزند
گرگوری دبليو لستر برگردان: علی محمد طباطبايي دوشنبه ١٩ خرداد ١٣٨٢ از آنجا كه باورهای ما برای افزايش توانايی ما جهت بقاء در نظر گرفته شدهاند بنابراين با توجه به مسائل زيست شناختی به نحوی طراحی شدهاند كه در برابر تغييرات به شدت مقاوت كنند. برای تغيير دادن باورها انسانهای شك انديش بايد علاوه بر مورد بحث قرار دادن دادهها و اطلاعات موجود، مفاهيم و معانی موضوعات مربوط به بقاء در مغز را مورد ملاحظه قرار دهند. به اين دليل كه باورهای اساسی چه در طرز تفكر شك انديشانه و چه در تحقيقات علمی بر اين مبنا قرار گرفتهاند كه میتوانند غلط باشند، اغلب برای اهل علم و اهل شك گيج كننده و آزارنده است كه باورهای بسياری از مردم در برابر شواهدی حاكی از عدم صحت آنها همچنان بدون تغيير باقی میمانند. ما تعجب میكنيم از اينكه مردم چگونه قادر هستند از باورهايی كه با حقايق در تناقض قرار گرفتهاند همچنان به دفاع برخيزند. تحير و شگفتی در انديشمندان شكاك ممكن است به ايجاد تمايلی ناگوار برای تحقير و بی اهميت جلوه دادن مردمی بينجامد كه عقايدشان در واكنش به شواهد و مدارك موجود همچنان پابرجا میمانند. چنين افرادی شايد به عنوان اشخاصی فرومايه، نادان و يا مجنون نگريسته شوند. اين شيوهی برخورد حاصل ناكامی اهل شك است در درك هدف زيست شناختی باورها و دريافت ضرورت عصب شناختی آنها هنگامی كه آنها با سماجت و سرسختی تمام در برابر تغييرات مقامت كرده و ثابت میمانند. حقيقت اين است كه با وجود تفكر همه جانبه و باريك بينانهی اهل شك بسياری از آنها درك روشن و منطقی در مورد اينكه باورها اصلاً چه هستند ندارند و اينكه چرا عقايد و باورهای اشتباه به سادگی از بين نمیروند. درك و دريافت اهداف زيست شناختی باورها میتواند به اهل شك كمك كند تا در چالش عقايد غير معقول و همچنين انتقال نتايج علمی بسيار مفيد تر و موثر تر باشند. زيست شناسی و بقاء
منظور اصلی از وجود مغز ما زنده نگه داشتن ماست. يقيناً از اين عضو مهم كارهای بسيار بيشتری نيز ساخته است اما بقاء در هر حال مقصود اصلی آن است و بر بقيهی اهداف مقدم است. اگر ما دچار چنان جراحتی شويم كه بدن ما فقط تا آن مقدار در خود نيرو ذخيره داشته باشد كه مغز ما مجبور به انتخاب ميان ادامهی هشياری يا ادامهی ضربان قلب باشد يقيناً هيچگونه ترديدی در انتخاب وارد كردن ما به حالت كوما يعنی مقدم دانستن بقاء در برابر هشياری نخواهد داشت. به اين دليل كه هرگونه فعاليت مغزی به عنوان منظوری به طور مبنايی حاكی از ادامهی حيات عمل میكند، تنها راه صحيح برای درك كاركرد مغز بررسی كردن اهميت و فايدهی آن به عنوان ابزاری برای ادامهی زندگی است. حتی دشواری درمان موفقيت آميز اختلالهای رفتاری مانند چاقی و اعتياد فقط توسط بررسی ارتباط آنها با مسئلهی بقاء قابل درك است. هرگونه كاهش در مصرف كالری يا در امكان دسترسی به مادهای كه شخصی به آن معتاد است توسط مغز هميشه به عنوان تهديدی عليه بقاء پنداشته میشود. در نتيجه مغز با قدرت تمام از مصرف زياده از حد يا سوء استفاده از آن ماده دفاع خواهد كرد كه به دنبال آن دروغ گويیها، كش رفتنها، تكذيب كردنها، معقول جلوه دادنها و توجيه كردنهای متداول توسط كسانی كه از چنين اختلالهايی رنج میبرند نشان داده میشوند. حسها و باورها يكی از ابزارای اصلی مغز برای حفظ و مراقبت از ادامهی حيات حسهای ما هستند. آنگونه كه به نظر میرسد، ما بايد به ادراك دقيق خطر جهت اقدام عملی طراحی شده از قبل برای حفظ ايمنی خود قادر باشيم. همينكه میخواهيم از غاری كه در آن زندگی میكنيم خارج شويم، برای آنكه همچنان زنده بمانيم، بايد بتوانيم حيوان درندهای را كه آمادهی حمله به ماست به خوبی تشخيص دهيم. يا در نيمه شب بايد قادر به شنيدن صدای متجاوزی شويم كه قصد وارد شدن بدون اجازه به منزل ما را دارد. در هر حال حسهای ما به تنهايی به عنوان آشكارساز موثر برای خطرها كافی نيستند زيرا شديداً هم از نظر حوزه و هم توانايی محدود شدهاند. ما میتوانيم ارتباط حسی مستقيم با فقط بخش كوچكی از جهان پيرامون خود در هر زمان مفروض داشته باشيم. مغز اين را به عنوان مسئلهای بسيار مهم به شمار میآورد زيرا حتی ما در زندگی معمول و روزانهی خود نيز نيازمند آن هستيم كه به طور پيوسته از محدودهی ادراكهای خود از جهان به آن شكلی كه اكنون هست فراتر رويم. داخل شدن به محيطی كه ما قبلاً هيچگونه تجربهای از آن نداريم ما را در شرايط خطرناكی قرار میدهد زيرا از خطرهای احتمالی اين محيط جديد هيچگونه هشدار از پيش معلومی نداريم (١). اگر من در بخش بدنامی از شهر به درون ساختمان نا آشنايی داخل شوم، احتمال ادامه حيات من كاهش میيابد زيرا هيچگونه شناخت قبلی از آن ساختمان ندارم و نمیدانم كه آيا سقف آن به اندازهی كافی محكم است يا بر عكس در حال فروريزی است و يا اينكه آيا مثلاً شخص مسلحی در آستانهی در كشيك مرا میكشد يا نه. «باور» چيست؟ باور واژهای است كه ما به ابزاری حياتی كه برای استدلال و افزايش نقش تشخيص خطر حسهای ما طراحی شده است اختصاص میدهيم. باورها دامنههای حسهای ما را افزايش میدهند به طوری كه میتوانيم خطر را بهتر تشخيص دهيم و بدين ترتيب احتمال بقاء خود را هنگامی كه به محيطهای نا آشنا داخل میشويم بهبود بخشيم. باورها در ذات خود به عنوان «كاشفهای مغزی خطر با دامنهی وسيع» عمل میكنند. از نظر كاركردی مغزهای ما باورها را به عنوان «نقشههای» درونی آن بخشهای جهان مفروض میگيرند كه ما با آنها تماسم مستقيم نداريم. هنگامی كه من در اتاق پذيرايی خود نشستهام قادر به ديدن اتوموبيلم نيستم. با وجوديكه من آنرا چندی پيش در راه ماشين روی منزل خود پارك كرده ام، اما با توجه به دادههای حسی در زمان حال نمیدانم كه آيا اتوموبيل من هنوز هم آنجا هست يا نه. در نتيجه در اين لحظه كه در اتاق پذيرايی نشستهام در خصوص اتوموبيلم اين دادههای حسی دارای فايدهی اندكی هستند. من برای يافتن اتوموبيل خود با هر درجه از كارايی مغزی بايد دادههای حسی جاری را ناديده بگيرم (يعنی دادههای حسی كه اگر در مفهومی كاملاً مو به مو بر روی آنها تكيه كنم نه فقط در ياری رساندن به من جهت تعيين مكان پارك اتوموبيل من ناكام میمانند كه در واقع حاكی از آن خواهند بود كه اتوموبيل من فعلاً وجود ندارد) و بايد مغز من به نقشهی درونی خودش از موقعيت مكانی اتوموبيل من بازگردد. اين همان باور من است كه اتوموبيل من هنوز هم جلوی منزل من قرار دارد، يعنی جايی كه من آنرا چندی پيش پارك كرده و از آن جدا شدم. در مراجعه به باور من و نه در مراجعه به دادههای حسیام است كه مغز من میتواند در بارهی جهانی كه با آن ارتباط مستقيم حسی ندارم چيزی «بداند». اين عمل دانش مغز مرا از جهان خارج «گسترش میدهد» و ارتباط مرا با اين جهان «ارتقاء میبخشد». توانايی مغز برای وسعت دادن ارتباط با جهان فراتر از محدودهی دادههای حسی بی واسطهی ما به نحو قابل ملاحظهای توانايی ما را برای ادامهی زندگی بهبود میبخشد. انسانی كه در غاری زندگی میكند قابليت بسيار بيشتری برای ادامهی حيات خواهد داشت چنانچه بتواند بر اين عقيده اصرار ورزد كه مخاطرات در جنگل حتی آن هنگام كه دادههای حسی او هيچگونه خطر مستقيمی را نشان نمیدهند همواره وجود دارند. يك افسر پليس به ميزان چشمگيری از امنيت بيشتری برخوردار خواهد بود اگر بتواند به اين عقيده ادامه دهد كه كسی كه برای زير پا گذاردن قوانين رانندگی متوقف میشود احتمال دارد يك جامعه ستيز مسلح باشد با انگيزهی ناگهانی برای قتل ديگران، حتی اگر ظاهر وی بسيار معصوم جلوه كند. فراتر از دادهای حسی به اين دليل كه باورها برای قادر بودن به تغذيهی مغز با اطلاعات حياتی و ارزشمند نيازمند دادههای حسی بلاواسطه نيستند دارای اين نقش و وظيفهای اضافی هستند كه طی آن اطلاعاتی در بارهی قلمروی زندگی فراهم میگردد، يعنی آن قسم از اطلاعات كه با موجوديتهای حسی سر و كار ندارند. اين قلمروی تجريد و اصول است كه اينگونه چيزها را به عنوان «دلايل» ، «علتها» و «مفاهيم» در بر میگيرد. من قادر به ديدن يا شنيدن «علتی» نيستم كه اصطلاحاً «ناحيهی كم فشار» ناميده میشود و بارانی طوفانی بر چمنزار مقابل منزل من را باعث میگردد. بنابراين توانايی من در اعتقاد به اينكه فشار كم علت اصلی است به من كمك میكند. اگر قرار بود كه من به طور كاملاً دقيق به دادههای حسی خودم جهت تعيين علت طوفان اطمينان كنم در آن صورت نمیتوانستم بگويم كه طوفان چرا رخ میدهد. زيرا همهی آنچه من میدانم پايشان توسط گرملينهای (٢) پرندهی نامرئی به ميان كشيده شده است كه بايد به آنها با تفنگ خودم شليك كنم تا ابرها را از آسمان برچينم. از اين رو اعتماد مغز من به «باور»ی من به موجب علتی كه «فشار كم» خوانده میشود و نه اطمينان من به دادههای حسی (يا مانند مثال اتوموبيل من فقدان دادههای حسی) به ادامهی زندگی من كمك میكند: من از تجربهی زندان رفتن با بيشمار شخصيتهای خطرناك پرهيز میكنم، حادثهای كه در پی دستگيری من به خاطر تيراندازی در هوا به سوی گرملينهای كوچك مزاحم روی خواهد داد. سازگاری و انعطاف پذيری باورها از آنجا كه حسها و باورها هر دو ابزاری هستند برای ادامهی حيات و برای افزايش فعاليت يكديگر تكامل يافتهاند، بنابراين مغز ما آنها را به عنوان چيزهايی جدا از هم اما تامين كنندههايی به يك اندازه مهم در خصوص اطلاعات مربوط به بقاء در نظر میگيرد. فقدان هركدام از آنها ما را به مخاطره میافكند. بدون حسهای خود ما نمیتوانيم در بارهی جهانی كه در درون قلمروی اداراكی خود داريم چيزی بدانيم. بدون باورهايمان قادر نيستيم كه در بارهی جهان خارج از حسهايمان يا در بارهی معانی، دلايل و علتها چيزی بدانيم. اين به آن معنا است كه باورها طراحی شدهاند تا مستقل از دادههای حسی عمل كنند. در واقع تمامی ارزش باورها بر اساس توانايی شان در اصرار ورزيدن در برابر شواهد متناقض قرار گرفته است. باورها قرار نيست كه در واكنش به شواهد تكذيب كننده تغيير كنند. اگر چنين كنند در عمل ديگر به عنوان ابزاری مفيد برای بقاء مطرح نيستند. اگر عقيدهی غارنشين ما به خطرات بالقوه در جنگل ناپديد شود، يعنی هر زمان كه اطلاعات حسی او به او گزارش دهند كه دراطراف او خطری در كمين نيست چندان دوامی نخواهد آورد. اگر آن افسر پليس در اعتقاد به احتمال قاتلی به كمين نشسته با ظاهر مظلوم ناتوان باشد يا صدمه خواهد ديد و يا كشته میشود. تا آنجا كه به مغز ما مربوط میشود مطلقاً نيازی به موافق بودن با دادهها و باورها نيست. آنها هر كدام برای بهبود بخشيدن و تكميل كار ديگری به هنگام برقراری ارتباط با بخشهای مختلف از جهان تحول يافتهاند. آنها برای قادر بودن به اختلاف نظر با يكديگر طراحی شدهاند. به همين خاطر است كه دانشمندان علوم طبيعی میتوانند به وجود خدا اعتقاد داشته باشند و مردمی كه به طور معمول منطقی و معقول هستند به چيزهايی عقيده دارند كه برای اثبات آنها هيچگونه دادهی معتبری وجود ندارد، از قبيل بشقابهای پرنده، ذهن خوانی (تله پاتی) و جنبش فراروانی (پسيكوكينزيس). هنگامی كه دادهها و باورها با يكديگر در تعارض قرار میگيرند مغز به طور خودكار دادهها را ترجيح میدهد. به همين خاطر است كه باورها ـ حتی باورهای نامعقول، كودكانه و احمقانه ـ اغلب در برابر شواهد متناقض دوام میآورند. مغز ابداً اهميت نمیدهد كه آيا باورها با دادهها هماهنگی دارند يا نه. آنچه برای مغز مهم است اين است كه آيا باور مورد نظر برای ادامهی حيات مفيد است يا نيست. در حاليكه بخش علمی و معقول مغز ما شايد چنين انديشه كند كه دادهها بايد باورهای متناقض را از دور خارج كنند، اما در سطحی بنيادين تر از اهميت، مغز ما چنين پيش داوریهايی ندارد. مغز شديداً برای دورريختن باورهای خود ساكت میماند. همچون سربازی پير با تفنگی كهنه كه هنوز هم به پايان يافتن جنگ اطمينان كامل ندارد، مغز اغلب از تسليم كردن سلاح خود امتناع میكند، حتی با وجودی كه دادهها به او چنين فرمان میدهند. باورهای «غير منطقی» حتی باورهايی كه به نظر نمیرسد به طور روشن با ادامهی زندگی مرتبط باشند (مانند توانايی غارنشين ما در اعتقاد به خطرات ممكن) در هر حال به ادامهی حيات مربوط هستند. اين به آن خاطر است كه باورها نه از طرف خود به تنهايی و نه در خلأ رخ میدهند، بلكه آنها در نظامی به طور تنگاتنگ متصل به هم مرتبط میباشند. اين نظام چشم انداز اساسی مغز از طبيعت جهان را بوجود میآورد. اين همان نظامی است كه مغز به آن متكی است برای آنكه ثبات، نظارت، انسجام و امنيت را در جهان تجربه كند. مغز بايد اين نظام را به طور سالم حفظ كند تا بتواند احساس كند كه ادامهی حيات به طور موفقيت آميزی تحقق يافته است. اين به آن معنا است كه حتی عقيدههای به ظاهر كوچك و نامعقول میتوانند به عنوان مكمل تجربهی مغز برای ادامهی حيات عمل كنند، يعنی به همان گونه كه باورهای در «ظاهر» مرتبط با بقاء هميشه هستند. بنابراين تلاش برای تغيير دادن هر عقيده هرچقدر هم كوچك و احمقانه به نظرايد میتواند به اثرات موجی در كل سيستم منجر شود و در نهايت تجربهی مغزی بقاء را به خطر بيافكند. به همين خاطر است كه مردم اغلب به دفاع كردن از باورهای در ظاهر كوچك و بی اهميت سوق داده میشوند. كسی كه به خلق جانوران و انسان توسط خداوند معتقد است نمیتواند دقت دادههايی كه بر واقعيت تكامل دلات دارند را تحمل كند. علت آن در كم يا زياد بودن دقت دادهها نيست بلكه تغيير دادن حتی يك باور و عقيده كه مربوط است با موضوعات كتاب مقدس (انجيل) و طبيعت خلقت خداوندی بر كل نظام باورهای چنين شخصی شكاف میاندازد، يعنی بر جهان بينی مبنايی او و سرانجام بر تجربهی مغزی او از بقاء. اشارههای ضمنی برای شكل انديشان انديشمندان شكاك بايد درك كنند كه به علت ارزش حياتی باورها شواهد تكذيب كننده حتی اگر قدرت آنرا داشته باشند بسيار به ندرت برای تغيير باورها كافی خواهند بود، حتی در افرادی «از جهات ديگر صاحب هوش». برای آنكه بتوان به طور موثر باورها را تغيير داد لازم است كه شك انديشان به ارزش حياتی آنها پی برند و البته نه فقط ارزش آنها از جهت صحت اطلاعاتی كه دارند. اين عمل مستلزم توجه به چندين مورد است. اول از همه اهل شك نبايد انتظار داشته باشند كه عقايد و باورها به سادگی در نتيجهی دادهها تغيير كنند يا آنها نبايد فرض كنند كه مردم احمق هستند چرا كه باورهای آنها تغيير نمیكنند. آنها بايد از حالت انتقادی يا تحقير كردن در پاسخ به انعطاف پذيری باورها پرهيز كنند. مردم لزوماً احمق نيستند چون عقايدشان اطلاعات جديدی به ثمر نمینشاند. دادهها هميشه ضروری هستند اما اين موضوع به ندرت كفايت میكند. دوم اينكه اهل شك بايد بياموزند كه هميشه نه فقط موضوعات خاص را از نظر اهميت اطلاعاتی كه دارند مورد بحث قرار دهند كه همچنين اشارههای ضمنی را كه تغيير دادن باورهای مورد نظر برای جهان بينی مبنايی و نظام عقيدتی اشخاص مبتلابه در پی خواهند داشت. متاسفانه مخاطب قرار دادن نظامهای عقيدتی بيش از اندازه پيچيده تر و اضطراب آور تر است تا صرفاً مطرح كردن شواهد ضد و نقيض. شك انديشان بايد معنا و مفهوم دادههايشان را در برابر نياز مغز جهت حفظ و نگهداری نظام عقيدتی خود مورد بحث قرار دهند، يعنی برای حفظ و نگهداری مفهومی از انسجام، ثبات و نظارت در زندگی. شك انديشان بايد در مورد بحث قرار دادن موضوعات فلسفههای مبنايی و اضطراب وجودی كه هر زمان كه باورها مودر چالش قرار میگيرند تحريك میشوند كارآمد شوند. هر ذرهی اين وظيفه همانقدر كه فلسفی و روان شناسانه است به همان مقدار نيز علمی و مبتنی بر دادهها است. سوم و آنچه شايد از بقيهی موارد مهم تر باشد اين است كه اهل شك لازم است هميشه از اين مسئله آگاه باشند كه برای مردم چقدر دشوار است وقتی میبينند كه عقايدشان به چالش فراخوانده میشود. چنين موردی به معنای واقعی كلمه تهديدی است به ادراك مغزی آنها در خصوص مسئلهی ادامهی حيات. برای مردم در حالت دفاعی قرار گرفتن در يك چنين شرايط و موقعيتهايی كاملاً طبيعی است. مغز احساس میكند كه در حال نبرد برای زندگی خود است. مايهی تاسف است كه چنين عملی میتواند رفتاری ايجاد كند كه تحريك كننده، خصمانه و حتی شرورانه است، اما همچنين قابل درك نيز هست. لازم ترين اندرز برای شك انديشان اين است كه بدانند مردم معمولاً هنگامی كه به مبارزه فرا خوانده میشوند ابداً قصد آن ندارند كه حقير، ناسازگار، تندخو يا احمق جلوه كنند. اين نبردی است برای بقاء. تنها راه موثر برای كنار آمدن با اين نوع از حالت تدافعی كاستن از شدت نبرد است و نه شعله ور تر كردن آتش آن. كنايه پرانی و رفتار طعنه آميز يا به نحو تحقير آميز رفتار كردن با ديگری صرفاً به حالت دفاعی شخص مقابل جای پای مطمئنی میبخشد جهت درگير شدن در جر و بحثی تلافی جويانه كه احساس آنها را مبنی براينكه مورد تهديد قرار گرفتهاند توجيه میكند (ما معمولاً با نگاه شكاكانه با گفتن اينكه آنها چه آدمهای نفهم، بی عاطفه و تندخويی هستند مبارزه میكنيم) در عوض بايد به طور مستمر بر حقيقت ماجرا متمركز شد. اهل شك فقط در زمانی در نبرد برای اعتقادات معقول و منطقی به پيروزی خواهند رسيد كه حتی در برابر واكنشهای تدافعی ديگران به رفتاری ادامه دهند كه به طور مستمر سنجيده و بزرگ منشانه باشد و برخوردی حاكی از ملاحظه كاری و احترام متقابل و به جای آنكه آنها دادهها را با صدای بلند به رخ كشند بايد از فرياد بپرهيزند. و در نهايت اينكه بايد برای تمامی شك انديشان به خاطرآوردن اين موضوع دلگرم كننده باشد كه بخش واقعاً حيرت انگيز ماجرا اين نيست كه تعداد اندكی از باورها تغيير میكنند يا اينكه مردم میتوانند تا اين اندازه رفتاری غير منطقی داشته باشند، بلكه تغيير نكردن عقايد افراد به طور كل است. توانايی شك انديشان در تغيير دادن عقايد شخصی خود در واكنش به دادهها قريحهای واقعی است، يعنی استعدادی بی مانند، نيرومند و گران قدر. اين در حقيقت همان «عملكرد والای مغز» ماست كه در آن برخلاف بعضی از طبيعی ترين و اساسی ترين نيازهای زيست شناختی عمل شود. اهل شك بايد توان و مخاطراتی را كه اين استعداد به آنها ارزانی داشته ارج نهند. آنها در تملك خود مهارتی دارند كه میتواند در عين حال مهيب، دارای قابليت تغيير زندگی و توانا برای ايجاد رنج باشد. در متوجه ساختن اين توانايی به سوی ديگران بايد از روی احتياط و خرد عمل نمود. به مبارزه طلبيدن عقايد و باورهای ديگران بايد پيوسته از سر مسئوليت و دلسوزی انجام گردد. شك انديشان بايد به خاطر بسپرند كه هميشه چشم به هدف خود داشته باشند. آنها بايد توجه خود را به چشم انداز آينده معطوف گردانند و بايد برای پيروزی جنگ در راه باورهای خردمندانه تلاش كنند و نه در نبردی تا سرحد مرگ برای غلبه يافتن در هر رزم به خصوصی، و بر هر فرد معينی و يا هر بر باور ويژه ای. نه تنها لازم است كه شيوهها و دادههای شك انديشان پاكيزه، بی واسطه و بدون تعصب و پيشداوری باشد كه حتی طرز رفتار و سلوك آنها به همچنين. ـــــــــــــــــــــــــــ ١: در ايران كمتر كسی است كه از رانندگی با اتوموبيل صفر كيلومتر داخلی به ويژه در جادههای خارج شهر احساس ناخوشايندی نداشته باشد، زيرا اولاً هيچگونه شناخت و تجربهی قبلی از كار اين اتوموبيل ندارد و مسئلهی دوم و مهمتر اينكه پيش فرض ما در ايران فعلاً اين است كه اتوموبيل صفر كيلومتر به علت بی توجهی به هنگام توليد دچار نقائص اساسی بسياری است كه بايد به آهستگی آنها را شناخت و رفع نقص كرد. مترجم. ٢: گرملين = موجود جن مانند خيالی و كوچكی كه به شوخی گفته میشود باعث خراب شدن هواپيماها و به هم خوردن كارهاست. فرهنگ پيشرو آريان پور. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |