| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
اديان و رويارويی
تمدنها
حق با من است، تو اشتباه میكنی،
برو به جهنم
(بخش دوم و پايانی)
برنارد لوئيس
برگردان: علیمحمد طباطبايی آتلانتيك آن لاين (می ٢٠٠٣) شنبه ۲۰ اريبهشت ۱۳۸۲ اما چنين چيزی برای مسيحیها و مسلمانان
يك مسئله جدی است – يا بلكه بايد بگويم برای مسلمانان و مسيحیهای سنتی. از نقطه
نظر آنها دين قبلی شايد به عنوان دين ناقص تلقی شود، يعنی دينی كه از دور ديگر خارج
شده است. اما وقتی كه اديان در توالی صحيح نزول وحی قرار دارند دينهای قبلی به
ناچار غلط يا ناقص نيستند. بدين ترتيب از نظرگاه شخص مسلمان دين يهود و مسيحيت هر
دو در زمان نازل شدن خود دين صحيحی بودهاند، اما پس از دين اسلام كه آخرين نزول
وحی خداوند به حساب میآيد ديگر از دور خارج شدهاند. اگر چه آنها دينی هستند كه
منسوخ شدهاند - شايد بتوان گفت از مد افتادهاند – ليكن آنها به طور ذاتی دين
نادرستی نيستند. از اين رو شريعت يا قانون اسلامی نه فقط جايز میشمرد كه حتی مكلف
میكند كه درجهی خاصی از بردباری نسبت به آنها رعايت شود.
البته موضوع كمی پيچيدهتر از اين حرفهاست: يهودیها و مسيحیها متهم هستند به دستكاری كردن نوشتههای اوليه و اصلی كتابهای آسمانی و دينی خودشان. بنابراين از ديدگاه فرد مسلمان تعاليم مسيحيت از تثليث و الوهيت حضرت مسيح تحريف هستند. نكتهی اصلی در بعضی آيات قرآنی آمده است: خدايی جز خدای يكتا نيست، او شريكی ندارد و اوست خدای يكتا و ابدی. او نمیزايد و زاده نشده و نظير و مانندی ندارد. اين آيات و آيات مشابه در روزگار نخستين اسلام بر روی مسكوكات و خط نوشتههای اسلامی ظاهر شدند و شايد از نظر يهودیها و مسيحیها دارای محتوای جدلی بودهاند. اين آيات همچنين در گنبد مسجد عمر در اورشليم نيز نوشته شدهاند – عملی كه میتوانست به معنای چالشی برای مسيحيت در زادگاهش تلقی شود. يهودیها مورد اتهام هستند كه قطعاتی را كه در آنها ظهور حضرت محمد پيش گويی شده است را از كتاب آسمانی خود حذف كردهاند. از ديدگاه مسلمانان هر چيزی پيش از حضرت محمد، يا خاتم پيامبران ضرورتاً كذب است. اين موضوع توضيحی است برای رفتار تند نسبت به دينهای پس از اسلام در كشورهای اسلامی، مانند مذهب بهايی و نهضت احمديه. مسلمانها علاقهی چندانی به برقراری رابطهای ويژه با هركدام از دو دين پيش از خود نداشتهاند، و اگر بهودیها و مسيحیها صلاحی در پذيرش دين حضرت محمد نديدند خود را متضرر ساختهاند. مسلمانها از هر نظر برای تحمل آنها مطابق با قوانين اسلام يا همان شريعت آماده بودند، قوانينی كه هم مقدار و هم محدودهی آزادی عملی را معين میكند كه بايد به پيروان دينی به رسميت شناخته شده اعطا گردد: آنها میبايست پيرو دينی يك خدايی میبودند و میبايست كتابی آسمانی میداشتند، كه چنين چيزی در عمل دامنهی بردباری را به يهودیها و مسيحیها محدود میكرد. قرآن از گروه سومی نيز نام برده است كه برای تحمل شدن واجد صلاحيت بودهاند، يعنی از سابينها، اما در اين مورد كه منظور از آنها چه دينی بوده ميان مسلمانان ترديد وجود داشت، و در دورههايی اين ترديد تبديل به روشی ساده شد برای گستردهتر كردن بردباری دولت اسلامی نسبت به زرتشتیها يا ساير گروهها، البته هر وقت كه به نظر میرسيد چنين عملی به صلاح است. بنابر اصول محدودهی بردباری به اديان چند خدايی يا بت پرستان گسترش نيافت، و اين روش گاهی در بعضی كشورها در آسيا و آفريقا كه به دست مسلمانها فتح شده بودند مسائل حادی ايجاد نمود. رواداری برای مسيحیها پرسشی به غايت دشوار بود. برای آنها دين يهود شكل نخستينی بود از دين خودشان و مسيحيت تحقق وعدهای الهی محسوب میشد كه توسط خداوند از پيش به يهوديان داده شده بود. بنابراين عدم پذيرش چنين قولی از طرف يهودیها به معنای مورد ترديد قرار دادن بعضی از اصول اعتقادی اساسی ايمان دين مسيح تلقی میشد. بردباری در ميان شاختههای مختلف مسيحيت حتی به معضلی بزرگتر تبديل گرديد. البته شخص خارج از دين خودی با سهولت بيشتری تحمل میشد تا مخالف داخلی (يا خودی). بدعت گذاران خطر بزرگتری بودند نسبت به ملحدان. اثر مشهور فيلسوف انگليسی جان لاك به نام « نامهای در باب تساهل » كه در اواخر قرن هفدهم نوشته شده بود دفاعيهای است برای مدارای دينی كه در آن دوران البته انديشهای كاملاً جديد بود. لاك مینويسد: « نه كافر، نه مسلمان، نه يهودی نبايد از حقوق شهروندی دولت مردمی به خاطر اعتقادات دينی خود مستثنا شوند ». در اين فهرست جای يك گروه خالی است: كاتوليكها. علت اين تفاوت گذاری روشن است. برای لاك و هم عصرانش كافر، مسلمان و يهودی تهديدی برای كليسای انگلستان محسوب نمیشدند اما در مورد كاتوليكها اينگونه نبود. آنها در تلاش بودند برای سرنگون ساختن پروتستانتيسم و میخواستند كه انگستان را كاتوليك كنند، و آنگونه كه پروتستانهای اهل جدل در آن زمان مطرح میكردند، آنها در صدد به انقياد درآوردن انگستان به زير فرمانروايی مطلق خارجی بودند، يعنی پاپ در رم. مسلمانها در مجموع بردباری بيشتری در برابر تنوع داخلی جامعهی خودی داشتند و حتی به زودی سنتی را مور استفاده قرار دادند كه بر اساس آن چنين گوناگونی به عنوان بركتی آسمانی تلقی گرديد. مفهوم بدعت كه در اسلام اصيل (اوليه) شناخته شده نبود، در مفهوم مسيحی ايمانی اشتباه تلقی میگرديد و توسط مرجعيتی به معنای دقيق كلمه قانونی و مشروع مورد تشخيص قرار گرفته و مكحوم میشد. انحراف (از دين اصلی) و تنوع مذهبی با استثنای اندكی فقط هنگامی با آزار و اذيت مواجه میگرديد كه تهديدی برای نظم جامعهی اسلامی تلقی میشد. انديشهی مرجعيتی صاحب اختيار كه در بارهی پرسشهای مربوط به ايمان و عقيده حكم صادر كند در روشها و تفكرات اسلام سنتی بيگانه بود. هرچند كه اين بيگانگی بعدها كاهش پيدا كرد. يكی از نتايج شباهت ميان مسيحيت و اسلام از نظر پيشينه و شيوهی برخورد نزاع طولانی بين دو تمدنی بود كه هركدام از آنها حدودش را معين و تعريف كرده بودند. هنگامی كه اين دو دين در ناحيهی مديترانه با يكديگر مواجه شدند و هر كدام ادعا داشتند كه دريافت كنندهی وحی نهايی خداوند هستند نزاع و درگيری اجتناب ناپذير مینمود. اين درگيری تقريباً بدون وقفه ادامه داشت. اولين هجوم عربی - اسلامی، دين اسلام را توسط فاتحين به سرزمينهای مسيحی سوريه، فلسطين، مصر و شمال آفريقا آورد و برای مدتی به جنوب اروپا. تاتارها اسلام را به روسيه و شرق اروپا بردند و تركها به بالكان. هر پيشروی مسلمانها با واكنش تندی از سوی مسيحیها پاسخ گفته شد. ركونكويستا در اسپانيا، جنگهای صليبی در لواندر، خلاص شدن از شر يوغ تاتارها - آنگونه كه روسها در تاريخ خود مینامند - در روسيه و در نهايت ضد حملهی بزرگ اروپا به سرزمينهای اسلامی كه اصطلاحاً امپرياليسم خوانده میشود. طی دورهی طولانی نزاع و درگيری از جهاد و جنگ صليبی، از پيروزی و باز پس گيری، مسيحيت و اسلام سطحی از تماس و گفتگو را در هر حال حفظ كردند زيرا هر دو دين از بنياد خود مشابه بودند. آنها توانستند با يكديگر مباحثه، جر و بحث و مناظره كنند. حتی فريادهای خشم هر طرف برای طرف ديگر واضح و مفهوم بود. هنگامی كه مسيحیها و مسلمانها به يكديگر میگفتند: « تو كافری و در آتش جهنم خواهی سوخت » هر كدام منظور طرف مقابل را دقيقاً میفهميد، زيرا هر دو يك چيز را مورد نظر داشتند. بهشت آنها به نحو متفاوتی تعريف شده بود اما جهنمهايشان با هم فرقی نداشت. چنين پافشاریها و اتهامها كمتر معنا و مفهومی برای يك هندو، يك بودايی يا طرفدار عقايد كنفسيوس افاده میكرد. مسيحیها و مسلمانان يكديگر را مورد بررسی قرار داده و روی همديگر در شيوههايی كاملاً متفاوت تحقيق و پژوهش میكردند. علت آن تاحدی شرايط و اوضاع و احوال متفاوت آنها بود. اروپايیهای مسيحی از همان ابتدا میبايست كه زبانهای بيگانه را بياموزند تا قادر به خواندن نوشتههای كتاب مقدس و ادبيات كلاسيك خود باشند و بتوانند با يكديگر مكاتبه كنند. از قرن هفدهم به اين سو آنها برای نگاه به بيرون انگيزهای بيشتر داشتند – مكانهای مقدس آنها در سرزمينی كه ايمانشان متولد شده بود در زير سيطرهی حكومت مسلمانها قرار داشت و فقط با اجازهی آنها بود كه میتوانستند از آن مكانها بازديد كنند. اما مسلمانها مسائلی از اين دست نداشتند. مكانهای مقدس آنها در شبه جزيرهی عربستان بود كه زير حكومت عربها قرار داشت. كتابهای مقدس آنها به زبان عربی بود، يعنی زبانی كه در سراسر تمدن آنها زبان ادبيات، علم و فضل بود، زبان حكومتی و تجارت و به طور روزافزونی زبان ارتباطهای روزانه، بخصوص پس از آنكه كشورهای آسيای جنوب غربی و شمال آفريقا توسط مسلمانها فتح شدند به فرهنگ عربی درآمده و زبانها و خطهای باستانی خود را فراموش كردند. در دورههای بعدی زبانهای ديگر اسلامی سر برآوردند، به ويژه فارسی و تركی، اما در دورهی تعين كنندهی اوليه فقط زبان عربی به تنهايی بود كه حكومت میكرد. تفاوت در تجربهها و نيازهای دو تمدن در شيوهی برخورد آنها به يكديگر منعكس شده است. از نخستين زمانهای به ثبت رسيده در اروپا مردم سعی داشتند كه زبانهای جهان اسلام را بياموزند. اين تلاش با آموختن زبان عربی آغاز گرديد: يعنی زبان پيشرفتهترين تمدن آن زمان در جهان. بعدها بيشتر به خاطر دلايل عملی، فارسی و به ويژه تركی را آموختند كه در دورههای حكومت عثمانیها به عنوان زبان حكومتی و ديپلماسی جايگزين زبان عربی شد. از قرن شانزدهم به اين سو همواره كرسیهای زبان عربی در دانشگاههای فرانسه و هلند وجود داشت. دانشگاه كمبريج اولين كرسی زبان عربی خود را در ١٦٣٢ و آكسفورد در ١٦٣٦ افتتاح كردند. اروپايیها در اين دوره ديگر برای دسترسی به علوم عالی نياز به زبان عربی نداشتند. اكنون آنها زبان عربی را به دليل كنجكاویهای روشنفكرانه میآموختند – يعنی اشتياق برای دانستن مطالبی در بارهی ديگر تمدنها و راه و رسمهای زندگی آنها. در قرن شانزدهم اروپا به گروه قابل توجهی از فضلای ادبی خود میباليد كه جهان اسلام را مورد بررسی و مطالعه قرار میدادند – چاپهای متنی و ترجمههای آثار تاريخی، ادبی و كلامی و همچنين تاريخ ادبيات و دين و حتی تاريخ عمومی كشورهای اسلامی با شرح و توصيف مردم آن كشورها و راه و رسم زندگی كردنشان. از قرن شانزدهم به اين سو دستور زبانها و فرهنگهای لغات عربی، فارسی و تركی در دسترس فضلای اروپايی بود. اين مسئله بسيار با اهميت است كه آنها به زبان عربی توجه بيشتری مبذول كردند، يعنی زبان كلاسيك و نوشتاری اسلام تا زبانهای فارسی و تركی كه زبان حاكمان جهان اسلام وقت بود. در طول قرن نوزدهم فضلای اروپايی و بعدها البته آمريكايی دست به كار از نو زنده كردن، خواندن و تفسير كردن زبانها و خطهای فراموش شده و از دست رفتهی باستانی شدند و بدين ترتيب فصلی كهن و پرشكوه از تاريخ را دوباره به دست آوردند. اين فعاليتها با عدم ادراك و سپس سوء ظن كسانی مواجه گرديد كه در اين قسم از كنجكاویهای بشری سهيم نبودند و از اين رو برای آنها نيز زمينهای نداشتند. جهان اسلام فقدان كاملی از علاقه به تمدن مسيحی را ابراز نمود كه قابل مقايسه با علاقهی مسيحیها به اسلام نبود. آن بی اعتنايی كه در ابتدا برای بربرهای آن طرف مرزها قابل درك و موجه مینمود برای مدتها ، يعنی زمانی كه ديگر آن شخصيت پردازی به دقيق بودن خود خاتمه داده بود به حيات خود ادامه داد، و حتی تا زمانی كه ديگر به نحو مضحك و نامعقولی فاقد هرگونه دقت بود همچنان پا برجا ماند. گاهی چنين استدلال شده است كه علاقهی اروپايیها به زبان عربی و ساير زبانهای شرقی ضميه ای، يا صورت اوليه و پيش درآمدی بود از امپرياليسم. اگر چنين است پس بايد عربها و تركها را هم از هر گونه قصد تجاوزكارانهی مشابه تبرئه كنيم. عربها ٨٠٠ سال را بدون علاقهی چندانی به زبانهای اسپانيايی و لاتينی در اسپانيا گذراندند. عثمانیها برای نيمی از يك هزاره در جنوب شرقی اروپا حكومت كردند، اما در بيشتر آن ساليان دراز هيچ گونه زحمتی برای آموختن زبان يونانی يا هرگونه از زبانهای بالكانی يا اروپايی به خود هموار نكردند – زحمتی كه میتوانست برايشان بسيار مفيد باشد. هنگامی كه آنها به مترجم نياز داشتند، از نوكيشان و ساير افراد اين كشورها استفاده میكردند. تا پيش از آنكه توسعهی غرب آنها را به توجه كردن به بقيهی جهان وادار نمايد غرب شناسی هنوز به وجود نيامده بود. اما امروز میتوانيم در آمريكا نيز رويكردی مشابه بيابيم. امروز ما غربیها درگير چيزی هستيم كه آن را به عنوان جنگ عليه تروريسم تلقی میكنيم، يعنی آنچه كه تروريستها آن را به عنوان جنگ عليه كفر نشان میدهند. بعضی از نيروهای دو طرف اين كشمكش را به عنوان نزاعی ميان تمدنها میبينند، يا چنانچه ديگران ممكن است اظهار كنند، نبردی ميان اديان. اگر حق با آنها باشد، كه البته نشانههای بسياری برای تائيد ديدگاه آنها وجود دارد، برخورد ميان اين دو تمدنی كه توسط دين تعريف شده نه فقط از تفاوتهايشان كه همچنين از شباهتهايشان نتيجه میشود - كه در اين صورت تا اندازهای اميد برای تفاهم بيشتر در آينده ممكن خواهد شد. پايان
|
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |