| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
اديان و رويارويی تمدنها
حق با من است، تو اشتباه
میكنی، برو به جهنم
(بخش اول)
برنارد
لوئيس
برگردان: علی محمد طباطبايي آتلانتيك آن لاين (می ٢٠٠٣) پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۲ اكنون برای مدتهای طولانی است كه ما در جهان مدرن غربی عادت بر اين داشتهايم كه خود را اصولاً بر اساس مليت تعريف كنيم و هويتهای دينی، سياسی و غيره را به عنوان شاختهای از تماميتی بزرگتر و مهمتر به شمار آوردهايم. اما حوادث ١١ سپتامبر و پس از آن ما را از استنباط ديگری آگاه نمود – از دينی كه به ملتها و نه ملتی كه به اديان تقسيم شده است – و اين موضوع بعضی از ما را به انديشه در بارهی خود و روابطمان با ديگران در شيوههای اكنون بيگانه شده برانگيخت. رويارويی با يك قدرت كه هويت خود را اسلام میداند مناسبت جديدی ايجاد كرده است برای مضمون «برخورد تمدنها». زمانی تصور كلی بشر اين بود كه منظور از « تمدن » ما هستيم و بقيهی جهان خارج از دايرهی تمدن قرار میگيرد. اين تعبير تا آنجا كه میدانيم نگرش تمدنهای بزرگ گذشته بود – در چين، هند، يونان، روم، ايران و خاورميانهی باستانی. اين انديشه كه تمدنهای ديگری هم وجود دارند و اينكه اين تمدنها با يكديگر ديدار كرده و بر روی همديگر تاثير متقابل میگذارند ايدهای نسبتاً جديد است. حتی جالب توجهتر از آن اين تصور است كه يك تمدن برای خود دارای عمر معينی است: ابتدا به دنيا میآيد، سپس رشد میكند، به كمال میرسد، زوال میيابد و در نهايت میميرد. مورد آخری را شايد بتوان تا فيلسوف و تاريخ دان عرب قرون وسطی يعنی ابن خلدون (١٤٠٦ – ١٣٣٢) رد يابی كرد، كسی كه دقيقاً در چارچوب همان اصطلاحات سخن گفته است، هرچند كه منظور او به طور دقيق تمدنها نبوده بلكه دولتها و يا رژيمها بودهاند. واژهی تمدن دارای مفهومی نبود كه امروز از آن مستفاد میشود، مفهومی كه در قرن بيستم جا افتاد. اولين نويسندهای كه چنين پيوندی بر قرار ساخت تاريخ نگار آلمانی اسوالد اشپنگلر بود، شايد تحت تاثير وحشت حاصل از جنگ جهانی اول و شكست امپراتوری آلمان بود كه وی جهان پيرامون خود را مورد دقت و توجه بيشتر قرار داد و بدين ترتيب تمدن غربی را در حال افول ديد. او بر اساس اين برداشت خود فلسفهای بنا نمود كه در اصطلاح معروف « افول غرب » به ثبت رسيده است. اشپنگلر در سالهای ١٩١٨ و ١٩٢٢ دو جلد كتاب با همين عنوان منتشر نمود. در آنها وی اين مسئله را مورد بحث قرار داد كه چگونه تمدنهای گوناگون با يكديگر ديدار كرده و بر روی همديگر تاثير متقابل میگذارند، چگونه آنها طلوع میكنند، زوال میيابند و سپس میميرند. رويكرد او به تمدن توسط آرنولد توين بی شرح و بسط داده شد، يعنی كسی كه با نوعی از فهرست آرزوهای محال – و البته فهرست قربانیها كار خود را ادامه داد. همين تازه گیها ساموئلهانتينگتون استادهاروارد استدلال نمود كه اكنون برخورد تمدنها بيشتر از برخورد كشورها يا دولتها نيروی اصلی روابط بين الملل را تشكيل میدهد. تصور من اين است كه اكثر ما با چنين نظری موافقيم، و بعضی از ميان ما حقيقتاً گفتهاند كه برخورد تمدنها موضوع مهمی در روابط بين الملل معاصر است، هرچند كه احتمالاً بسياری از ما تا آنجا پيش نخواهند رفت – كه بعضی البته رفتهاند - كه تلويحاً اظهار كنند كه تمدنها دارای سياست خارجیاند و تشكيل اتحاد میدهند. در تاريخ بشر شمار گوناگونی تمدن وجود داشته و بعضی از آنها هر چند نه در شرايط يكسان اما در هر حال هنوز هم وجود دارند. مصطفی كمال كه امروز به نام آتاتورك معروف است در بعضی از سخنرانیهايش شرايط نسبی تمدنها را مورد بحث قرار داد، سخنرانیهايی كه در آنها از مردم جمهوری تازه تاسيس تركيه برای نوگرايی و تجدد در خواست نمود. او اين موضوع را با سهولت و صراحت لهجهی نظامی به زبان آورد. وی میگفت كه مردم از اين و از آن تمدن صحبت میكنند و از تاثير متقابل آنها و نفوذی كه بر يكديگر میگذارند. اما فقط يك تمدن است كه هنوز زنده مانده و به خوبی رشد میكند و اين چيزی بود كه وی آنرا نوگرايی يا تمدن « زمان ما » ناميد. به عقيدهی او بقيهی تمدنها يا در حال موت بوده و يا قبلاً مرده بودند و تركيه انتخابی نداشت مگر پيوستن به اين تمدن و يا در غير اين صورت ملحق شدن به جهان در حال مرگ. آن يك تمدن مورد نظر او البته غرب بود. فقط دو تمدن هستند كه با هويت دينی مشخص میشوند. تمدنهای ديگر نيز دارای دين میباشند ليكن دردرجهی نخست توسط سرزمين و ويژگیهای قومی تعريف میشوند. بوديسم نيروی دينی عمده و اولين دينی بود كه برای رساندن پيام عمومی به تمامی بشريت تلاش نمود. در خاورميانهی كهن بعضی شواهد فعاليت بودايیها به چشم میخورد و احتمال تاثير و نفوذ اين دين بر دين يهود و بدين ترتيب بردين مسيحيت مطرح است. اما بوديسم برای قرنهای زيادی گسترشی كه قابل توجه باشد نداشت و كشورهايی كه در آنها رونق گرفت – در آسيای جنوبی، جنوب شرقی و غربی – مانند همسايههايشان توسط فرهنگ و بيشتر مرام و مسلك معين میشدند. اين تمدنهای ديگر به استثنای كمونيسم كه به عنوان يك دين موضوعی مسئله ساز به نظر میرسد فاقد آن ظرفيت و غالباً تمايل مكتبی و مرامی برای توسعهی نامحدود هستند. مسيحيت و اسلام دو دينی هستند كه توسط تمدنهايی كه ساختهاند از ديگر اديان متمايز میشوند و هرچند كه نقاط مشترك بسياری با هم دارند اما تفاوتهايی نيز ميان آنها وجود دارد. در زبان انگليسی و اغلب زبانهای ديگر جهان مسيحی دو واژه جداگانه (برای اشاره به تمدنی كه بر آيين مسيح بنا شده) وجود دارد، « آيين مسيح يا Christianity » و ديگری « مسيحيت يا Christendom ». آيين مسيح يك دين است، نظامی تشكيل شده از عقيده و عبادت به همراه بعضی نهادهای مذهبی. مسيحيت يك تمدن است كه عناصری را در خود ادغام نموده كه غير مسيحی هستند يا حتی ضد مسيحی. شايد لازم به يادآوری است كه هيتلر و نازیها ثمرهی مسيحيت هستند اما به دشواری میتوان آنها را محصولی از دين مسيح دانست. هنگامی كه از اسلام صحبت میكنيم از واژهی يكسانی برای دين و تمدن مدد گرفته ايم كه شايد همين امر به سوء تعبير بينجامد. مارشالهادسون فقيد كه استادی ممتاز در تاريخ اسلام از دانشگاه شيكاگو بود اولين كسی بود كه، به عقيدهی من توجه ديگران را به اين مسئله جلب نمود. او واژهی Islamdom يا همان اسلاميت را جعل نمود. بدبختانه اين واژه در زبان انگليسی كلمهای بود كه برای تلفظ ظرافتی نداشت و از همين رو رايج نيز نشد. پس شبهه همچنان باقی ماند. جالب توجه است كه در زبان تركی شبههای وجود ندارد زيرا « اسلام » به معنای تمدن است و « اسلاميت » روی سخنش مخصوصاً با دين است. در مراجعه به تاريخ تمدن برای مثال ما از « هنر اسلامی » صحبت میكنيم و منظورمان هنری است كه در كشورهای اسلامی بوجود آمدهاند و نه فقط هنر دينی، در حاليكه واژهی « هنر مسيحی » اشاره دارد به هنر دينی يا هنر نذری (votive art) ، به عبارت ديگر نقاشیها و تنديسهای كليسايی و متقی. ما از « دانش اسلامی » صحبت میكنيم كه در اينجا منظورمان فيزيك، شيمی، رياضيات، زيست شناسی و غيره در پرتو حمايت تمدن اسلامی است. اگر بگوييم « علوم مسيحی » منظورمان چيزی كاملاً متفاوت و نامربوط با موضوع اصلی است. آيا كسی از « دانش يهودی » صحبت میكند؟ من كه چنين نمیپندارم. ممكن است از دانشمند يهودی صحبت شود كه اين موضوعی ديگر است. اما البته دين يهود يك تمدن نيست، بلكه يك دين است و يك فرهنگ. بخش غالب تاريخ اين دين از زمان پراكتدگی قوم يهود پس از اسارت در بابل (اصطلاحاً ديازپورا) به اين سو يا در مسيحيت و يا در اسلام بوقوع پيوسته است. هم در هند و هم در چين يهودی وجود داشته است اما فرقههای يهودی در اين دو سرزمين به شكوفايی و رونق بخصوصی نرسيدند. آنها دارای نقش حد اقلی بودند، هم در تاريخ يهودیها و هم در تاريخ هند و چين. واژهی « يهود – مسيحی » نام جديدی است برای واقعيتی كهن، هرچند كه در روزگار نخستين آن چه بسا به يك اندازه باعث دلخوری هر دو میشد. میتوان از واژهای برابر يعنی « يهود – اسلام » برای اشاره به همزيستی فرهنگی ديگری كه در دورهای نسبتاً اخير به شكوفايی رسيد و در سحرگاه نوگرايی و تجدد پايان يافت استفاده كرد. تا چه ميزان تمدنی كه توسط يك دين محدود شده يا توسط آن دين تعريف شده است با كثرت گرايی سازگاری دارد ـ يعنی تحمل ديگران در چارچوب همان تمدن اما البته ديگرانی با اديان گوناگون؟ اين سوال بسيار مهم و اساسی اشاره دارد به تمايز اصلی بين دو نوع (تيپ) از دين. برای بعضی از اديان، درست به همانگونه كه واژهی « تمدن » برای ما معنی میدهد و افراد خارج از آن تمدن بربر يا وحشی به حساب میآيند، دين به معنای « دين خودی » است و كسانی كه خارج از آن دين قرار دارند كافر محسوب میشوند. ساير اديان مانند دين يهود و غالب اديان آسيايی اذعان دارند كه انسان میتواند از دينهای متفاوتی استفاده كند برای تماس و صحبت با خداوند، همانگونه كه از زبانهای گوناگون برای صحبت با ديگر استفاده میشود. زيرا خداوند تمامی چنين زبانهايی را به يك اندازه میفهمد. من درون خودم احساس میكنم كه زبان انگليسی ظريفترين ابزاری است كه نژاد بشر هرگز برای بيان افكار و احساساتش ابداع كرده است، اما در ذهن خودم تصديق میكنم كه ديگران نيز ممكن است دقيقاً همين احساس مرا در بارهی زبان خود داشته باشند و من با پذيرش اين موضوع هيچ مشكلی ندارم. اين دو شيوهی برخورد به دين میتوانند توسط واژههايی كه منتقدين آنها برای محكوم كردنشان مورد استفاده قرار میدهند مشخص شوند – يعنی « ايمان راسخ به صحت عقايد مذهبی خود » (١) و « نسبی گرايی ». سنت جان از فرانسيسكنهای قرن پانزدهم در يكی از خطابههای خود كه بر روی نقشهی كاليفرنيا جاودان شده است يهودیها را به خاطر كوشش برای انتشار انديشههای فريبكارانه ميان مسيحیها شديداً مورد انتقاد قرار داده است: «يهودیها میگويند كه هركس میتواند در ايمان خود رستگار شود، يعنی چيزی كه صحت ندارد ». استثنائاً همين يك اتهام بر عليه يهودیها كاملاً بجاست. تلمود به واقع میگويد كه در تمامی اديان شخص صالح و با ايمان جايش در بهشت محفوظ است، هرچند كه معتقدين به اديان چند خدايی و زنديقها از اين قاعده مستثنی هستند اما ايمان آورندگان به اديان تك خدايی از هر ايمانی كه باشند و قواعد اساسی اخلاق را مورد رعايت قرار دهند واجد شرايط محسوب میشوند. ديدگان نسبی گرا هم توسط مسيحیها و هم مسلمانها مورد انتقاد قرار گرفته و رد شده است، يعنی از طرف كسانی كه در اين ايمان با هم مشترك هستند كه فقط يك ايمان يا يك عقيدهی واقعی وجود دارد، كه همان دين خودشان باشد، و وظيفه آنهاست كه آن يك دين را ميان تمامی بشريت نشر دهند. ديدگاه طرفدار « ايمان راسخ به صحت عقايد خود » به طور روزافزون و فزايندهای در جهان مسيحيت و از طرف تعداد قابل توجهی از روحانيون مورد حمله و انكار قرار میگيرد اما تا به امروز نشانههای كمی از تحولی مشابه در اسلام به چشم میخورد. البته تحمل (يا بردباری و مدارا) به نوبهی خود عقيدهای شديداً نابردبارانه است، زيرا معنیاش اين است كه « من مافوق هستم و میخواهم به تو اجازه دهم كه تا حدی از حقوقی كه من برخوردارم تو نيز بهره مند شوی، البته تا هر زمان كه بر اساس استانداردهايی كه من تعيين میكنم رفتار كنی ». به عقيدهی من اين تعريفی منصفانه است برای بردباری دينی كه به طور معمول استنباط و اجرا میشود. جرج واشنگتن در نامهای به جامعهی يهودیهای نيوپورت در گرود آيلند و شايد در كنايهای به « امتياز تساهل » بسيار مشهور از امپراتور اتريش ژوزف دوم كه چند سال قبل از آن اعلام شده بود چنين اظهار نظر میكند: « اكنون چنين به نظر میرسد كه تساهل گويی چيزی نيست بيش از اغماض يك طبقه از مردم كه طبقهی ديگر از مردم را در به كارگيری حقوق طبيعی و فطری خود برخوردار میكند ». چند سال پيش از اين در نشستی ميان يهودیها، مسيحیها و مسلمانان در وين اسقف اعظم فرانس كوبيگ از تساهل و بردباری صحبت میكرد و من نتوانستم خودداری كنم از تعريف اين نقل قول از جرج واشنگتن برای او. وی چنين پاسخ داد: « حق با شماست، من نبايد ديگر از مدارا صحبت كنم، بلكه بايد از ملاحظهی دوجانبه بگويم ». اما هنوز هم تعداد انگشت شماری هستند كه در طرز فكری كه در اين پاسخ حقيقتاً بزرگ بيان شده سهيم باشند. برای كسانی كه رويكردی نسبی گرايانه به دين دارند – در حقيقت: من خدای خودم را دارم، تو خدای خودت را و ديگران هم مال خودشان را – ممكن است دلايل سياسی يا اقتصادی خاصی وجود داشته باشد برای مخالفت ورزيدن با اعتقادات شخص ديگر، اما در اينجا كلاً شكل كلامی (مربوط به الهيات) ديگر وجود ندارد. برای طرفداران رويكرد « ايمان راسخ به عقايد خود » - كه علی القاعده خلاصه میشود در: حق با من است، تو اشتباه میكنی، برو به جهنم – بردباری يك معضل است. از آنجا كه قرار است « دين مبتنی بر ايمان راسخ به عقايد خود » تنها گزينهی حقيقی و كامل باشد، تمام اديان ديگر در بهترين حالت ناقص محسوب میشوند و در بدترين حالت نادرست و اهريمنی. و از آنجا كه طرفدار گزينهی « ايمان راسخ به عقايد خود » ظاهراً دريافت كنندهی انحصاری پيام نهايی خداوند به انسان است يقيناً اين وظيفهی اوست كه آنرا به تمام مردم عرضه كند و نه اينكه آن پيام را برای خودش محفوظ دارد. و اما چنانچه كسی دارای چنين اعتقادی باشد در بارهی آن چه میكند؟ و چگونه شخصی كه چنين اعتقادی دارد با مردمی از اديان ديگر رابطه برقرار ميكند؟ اگر به اين پرسش به طور تاريخی نگاه كنيم فقط يك چيز است كه به طور كاملاً روشنی نمايان میشود: اين مسئله از اهميت بسزايی برخوردار است كه آيا آن دين ديگر نسبت به دين شخص مورد نظر از قبل وجود داشته يا بعد از آن بوجود آمده است. چنانچه از ديدگاه فردی مسيحی به موضوع بنگريم دين يهود قبلی و اسلام بعدی محسوب میشود. از ديدگاه فردی مسلمان هم دين يهود و هم مسيحيت قبلی هستند. برای فرد يهودی هم مسيحيت و هم اسلام دينی بعدی محسوب میشوند – اما برای فرد يهودی از آنجا كه دين او مبتنی بر « ايمان راسخ به عقيدهی خود » نيست اين موضوع مشكلی ايجاد نمیكند. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |