| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
ريشههای خشم
اسلامی
چرا بسياري از مسلمانان عميقاً
از غرب خشمگين اند و چرا ناخشنودي آنها به سهولت آرام نخواهد گرفت
(بخش
چهارم)
برنارد
لوييس
برگردان: علیمحمد طباطبايی يكشنبه ٧
ارديبهشت ١٣٨٢
پس آيا اين امپرياليسم است كه
اعتراض اصلي است؟ بعضي از قدرت هاي غربي و به تعبيري تمدن غرب در مجموع يقيناً در
مورد امپرياليسم مقصر هستند، اما آيا معتقديم كه در توسعه طلبي اروپاي غربي كيفيتي
از بزهكاري اخلاقي وجود داشته است كه در شكل هاي قديمي و نسبتاً بي تقصير آن چون
توسعه طلبي عرب ها يا مغول ها يا عثماني ها جايش خالي بوده است؟ و يا مثلاً در
توسعه طلبي هاي اخير مانند آنچه حاكمان موسكوي (نام سابق روسيه) براي كشورهاي
بالتيك ( استوني، لتوني و ليتواني) يا مردم ساكن در حاشيه ي درياي سياه يا درياي
خزر يا هندوكش و اقيانوس آرام به ارمغان آوردند؟ در حالي كه غرب در حال به كار بستن
نژاد پرستي و امپرياليسم بود صرفاً شيوه هاي معمولي را دنبال مي كرد كه طي چندين
هزار سال تاريخ بشر تجربه شده و به ثبت رسيده بود. آنجا كه مي توان تمدن غرب را از
ديگر تمدن ها متمايز دانست تشخيص و نام نهادن و تلاش - نه تماماً بدون موفقيت -
براي اصلاح و جبران چنين بيماري هاي تاريخي است. و اين يقيناً موردي است براي تهنيت
و نه نكوهش. ما دانش پزشكي غرب را در مجموع و يا دكتر پاركينسون و دكتر آلزايمر را
علي الخصوص براي بيماري هايي كه تشخيص داده و نام خود را بر آنها گذاردند مسئول نمي
دانيم.
در ميان تمامي اين خلاف ها و گناه ها آن يكي كه وسيع تر، فراوان تر و شديد تر از بقيه مورد انتقاد قرار گرفته است بدون شك امپرياليسم است – گاهي فقط نوع غربي آن، و گاهي نوع شرقي (يعني مربوط به دولت شوروي) و غربي آن به يك اندازه. اما شيوه اي كه در آن اينگونه واژه ها در نوشتارهاي بنيادگرايان اسلامي مورد استفاده قرار مي گيرند اغلب حكايت از آن دارد كه اصطلاح امپرياليسم متضمن آن معنا و مفهومي نيست كه براي منتقدين غربي دارا مي باشد. در بسياري از اين نوشتارها به واژه ي « امپرياليسم » فحوايي به طور مشخص ديني داده مي شود، يعني به نحوي كه در ارتباط و گاهي به طور مترادف با واژه ي « مبلغين مذهبي » به كار مي رود كه دلالت خواهد داشت به شكلي از تهاجم كه هم صليبيون و هم امپراتوري استعماري معاصر را شامل مي شود. انسان گاهي دچار اين تصور مي شود كه گناه امپرياليسم صرفاً سلطه ي مردمي بر مردم ديگر نيست بلكه بيشتر تقسيم نقش ها در اين رابطه ي خويشاوند است كه اهميت دارد. آنچه در حقيقت اهريمني و غير قابل پذيرش است سلطه ي كفار بر مومنين راستين است. حكومت مومنين راستين بر بي دينان عملي شايسته و طبيعي است، زيرا كه بدين ترتيب حفظ و حراست از قواعد مقدس تامين مي شود و به بي دينان هم اين امكان را مي دهد كه ايمان واقعي را درآغوش گيرند و يا حداقل براي باز گشت به دين راستين انگيزه و محركي مي شود. اما حكومت بي دينان بر مومنين واقعي هم اهانت بار و كفر آميز است و هم غير طبيعي، زيرا منجر مي شود به تباهي دين و فساد اخلاقي جامعه و همچنين به تخطي و سرپيچي يا حتي منسوخ نمودن قواعد خداوند. اين توضيح شايد كمكي باشد براي درك گرفتاري هاي موجود در مكان هاي گوناگوني چون اتيوپي، اريتره، كشمير هند، سينكيانگ چين و كوزووي يوگوسلاوي كه در تمامي آنها مردم مسلمان توسط دولت هاي غير اسلامي حكومت مي شوند. همچنين مي تواند توضيحي باشد كه چرا سخنگويان اقليت هاي جديد در اروپاي غربي براي اسلام درجه اي از مصونيت قانوني مطالبه مي كنند كه مشابه آن را كشورهاي اسلامي آنها هرگز به مسيحي ها روا نمي دارد و پيشتر از آن هيچوقت به يهودي ها نداده بود. و البته دولت هاي كشورهايي كه اين سخنگويان مسلمان از آنها به غرب آمده اند هرگز با چنين مصونيتي براي اديان ديگر خود را سازگار نمي كنند مگر فقط براي دين خودشان. در ادراك آنها هيچ گونه تناقضي در يك چنين شيوه ي برخورد وجود ندارد. ايمان واقعي كه بر وحي نهايي خدا استوار است بايد از هتك حرمت و بي احترامي محافظت شود، عقايد ديني ديگر يا بر خطا هستند و يا ناقص و هرگز حق داشتن چنين مصونيت هايي را ندارند. حتي اگر امپرياليسم را بسيار موشكافانه و دقيق به عنوان تهاجم و تسلط كشورهاي مسلمان توسط غير مسلمانان تعريف كنيم هنوز هم دشواري هاي ديگري جهت پذيرش امپرياليسم به عنوان توضيحي براي دشمني مسلمانان (با غرب) باقي خواهند ماند. اگر بپذيريم كه علت دشمني مسلمانان امپرياليسم است اين سوال مطرح مي شود كه چرا اين دشمني در برابر غربي ها بسيار بيشتر بوده است، غربي هايي كه از تمامي دارايي ها و متعلقات مسلمانان چشم پوشي كرده اند در مقايسه با روس هايي كه هنوز هم بر چندين ميليون مسلمان تحت سلطه و ناراضي و كشورها و شهرهاي باستاني آنها آن هم نه با مهارت و ورزيدگي حكومت مي كنند. و چرا بايد اين احساس دشمني شامل آمريكا نيز بشود كه با صرف نظر از دوره ي كوتاهي در ناحيه ي اقليت نشين مسلمانان در فيليپين هرگز بر هيچ مسلماني حكومت نكرده است؟ آخرين امپراتوري باقيمانده كه در آن مسلمانان تحت سلطه وجود دارد اتحاد جماهير شوروي است (1) كه از اين بابت نه تنها هرگز هدف انتقاد ها و حملات مسلمانان قرار نمي گيرد كه مي توان ادعا نمود مورد بخشيدگي نيز قرار گرفته است. حتي جديدترين موج سركوب شورش مسلمانان در جنوب و مركز جمهوري هاي آسيايي اتحاد جماهير شوروي با چيزي بيشتر از سخنان نرم مواجه نگرديد، سخناني حاكي از اعتراض توام با تكذيب نامه اي مبني بر عدم تمايل هرگونه دخالت در آنچه به طرزي شگفت « مسائل داخلي » اتحاد جماهير شوروي خوانده شد و البته درخواستي جهت ادامه ي نظم و آرامش در مرزها. يك علت براي اين خويشتنداري تقريباً حيرت آور را بايد در طبيعت رويدادهاي آذربايجان شوروي يافت. در مفهوم آذربايجاني از هويت، اسلام آشكارا عنصري است مهم و بالقوه در حال رشد اما به هر حال فعلاً عنصري غالب نيست و جنبش آذربايجاني ها بيشتر با وطن پرستي ليبرال اروپايي اشتراك دارد تا بنيادگرايي اسلامي. يك چنين نهضتي همدردي و همنوايي حكام جمهوري هاي اسلامي را بر نمي انگيزد. حتي ممكن است كه براي آنها زنگ خطري باشد زيرا دولتي اصالتاً دموكرات و ملي كه توسط مردم آذربايجان شوروي اداره شود بلادرنگ كشش و جذبه ي شديدي بر خويشاوندان آنها در جنوب يعني در آذربايجان ايران اعمال خواهد نمود. علت ديگر در كم اهميتي به آن 50 ميليون يا بلكه بيشتر مردم مسلماني كه زير يوغ حكومت شوروي زندگي ميكنند شايد حساب و سود و زيان ها باشد. اتحاد جماهير شوروي نزديك است، در امتداد مرزهاي شمالي تركيه، ايران و افغانستان. اما آمريكا و اروپاي غربي بسيار دوراند. مسئله ي مهم ديگر اينكه تا امروز شيوه ي شوروي ها در فاتق آمدن و فرونشاندن شوروش ها و ناآرامي هاي داخلي در استفاده از ماشين هاي آب پاش و گلوله هاي پلاستيكي آن هم در حضور دوربين هاي تلويزيوني و مخاطبين حاضر خلاصه نمي شده است و يا در آزاد كردن افراد دستگير شده با وثيقه و اجازه دادن دسترسي بعدي آنها به رسانه هاي داخلي و خارجي. شوروي ها در ساعات پربيننده و پر شنونده راديو و تلويزيون با تندروترين منتقدين خود مصاحبه نمي كنند و تمايلي ندارند به تحريك آنها به آموزش، سخنراني و نوشتارهاي تند. كاملاً برعكس شيوه ي معمول آنها در نشان دادن ناخشنودي خود از انتقاد هاي انجام شده مي تواند بسيار ناخوش آيند باشد. اما بيم از تلافي جويي هرچند كه بدون شك مهم است ليكن تنها علت يا بلكه علت اصلي براي جايگاه نسبتاً اندكي كه به اتحاد جماهير شوروي اختصاص يافته نيست، يعني جايگاه آن در مقايسه با جايگاه غرب در اهريمن شناسي بنيادگرايان. بالاخره تمامي تغييرات بزرگ اجتماعي و فكري و اقتصادي كه بيشتر كشورهاي جهان اسلام را به دگرگوني واداشته و باعث ايجاد شرارت هاي محكوم غربي همچون مصرف گرايي و سكولاريسم گشته از غرب سربرآورده و نه از اتحاد جماهير شوروي. هيچ كس نمي تواند شوروي را به مصرف گرايي متهم كند. ماده گرايي آنها فلسفي است – دقيق تر گفته شود ديالكتيكي – و در عمل سر و كاري ندارد با فراهم آوردن چيزهاي خوب براي زندگي. اينگونه دورانديشي و تأمين وسيله ي امرار معاش مظهري است از نوع ديگري از ماده گرايي كه اغلب توسط رقيبانش به عنوان بي شعور خوانده مي شود و همدم كاپيتاليسم غربي است نه شرق كمونيست، شرقي كه براي زير دستان خود درجه اي از رياضت را به اجرا مي گذارد يا به تعبيري به آنها تكليف مي كند، رياضتي كه شايد فقط يك قديس را تحت تاثير قرار دهد. شوروي ها نيز جز همين اواخر نسبت به اتهام سكولاريسم آسيب پذير نبوده اند. يعني اتهام بزرگ ديگري كه بنيادگرايان به غرب وارد مي دانند. هرچند كه آنها البته ملحد هستند اما بي دين نيستند و در عمل دستگاه پر طول و تفصيل دولتي براي تحميل پرستش خدايان خود بوجود آورده اند – دستگاهي با سخت كيشي (ارتدكسي) مخصوص خود، سلسه مراتبي براي تعين چارچوب ها و اعمال آن، و همينطور دستگاه تفتيش عقايدي مجهز براي ريشه كن كردن ارتداد ها. جدايي دين از دولت به معناي بنياد نهادن بي ديني توسط دولت نيست، و حتي كمتر از آن به معناي تكليف اجباري فلسفه اي ضد دين. سكولاريسم نوع شوروي همچون مصرف گرايي آن براي توده ها مسلمان كمترين وسوسه اي ايجاد نمي كند، و در حال از دست دادن آن جاذبه هايي است كه براي روشنفكران مسلمان داشته است. امروز بيشتر از هر وقت ديگر اين سرمايه داري غربي و مردم سالاري است كه براي شيوه هاي مرسوم انديشه و زندگي جايگزيني (آلترناتيوي) مسحور كننده و واقعي فراهم مي آورد. رهبران بنيادگرا اشتباه نمي كنند وقتي كه مي بينند اين تمدن غرب است كه بزرگترين چالش در برابر شيوه اي از زندگي است كه آنها آرزومند حفظ يا مجدداً باب كردن آن براي مردم هستند. ـــــــــــــــــ
1: خوانندگان عزيز توجه داشته باشند كه تاريخ اين مقاله اواخر سال 1990 است اما در مجموع با صرف نظر از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در ساير موارد به نظر مي رسد كه استدلال هاي پروفسور برنارد لوئيس پس از گذشت دوازده سال همچنان معتبر باشد. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |