[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





ريشه‌های خشم اسلامی
چرا بسياري از مسلمانان عميقاً از غرب خشمگين اند و چرا ناخشنودي آنها به سهولت آرام نخواهد گرفت
(بخش سوم)
 
 
برنارد لوييس
برگردان: علی‌‌محمد طباطبايی
جمعه ٥ ارديبهشت ١٣٨٢
 
برخی اتهام‌‌های معمول
در ميان مولفه هاي موجود در فضاي كيش ضد غرب و به ويژه كيش ضد آمريكا (ضد آمريكا گرايي) برخي تاثيرهاي روشنفكرانه را مي توان مشاهده نمود كه از اروپا منشاء گرفته اند. يكي از آنها از آلمان بود، جايي كه نگرشي منفي از آمريكا بخشي از مكتب فكري را تشكيل مي داد كه به هيچ وجه محدود به نازي ها نمي شد بلكه نويسندگان متفاوتي مانند راينر ماريا ريلكه، ارنست يونگر و مارتين هايدگر را نيز شامل مي گرديد. در استنباط آنها آمريكا نمونه ي نهايي بود از تمدني فاقد فرهنگ، ثروتمند و آسوده خاطر، از نظر مادي پيشرفته اما بي روح و تصنعي، تمدني كه اجزائش بر هم مونتاژ شده يا حداكثر ساخته و پرداخته شده بودند اما نه بر اساس رشد دروني، تمدني ماشيني و فاقد قوه ي ابتكار و خالي از عناصر آلي، از نقطه نظر فني پيچيده اما دچار فقر معنوي و از فقدان نيروي حياتي مبتني بر فرهنگ هاي ملي آلمان و ساير قوم هاي اصيل در رنج. فلسفه ي آلماني و به ويژه فلسفه ي آموزش و پرورش در ميان عرب ها و بعضي روشنفكران ديگر مسلمان در دهه 30 و اوايل دهه ي 40 از محبوبيت قابل توجهي برخوردار بودند و البته كيش فلسفي ضد آمريكا بخشي از نكته ي اخلاقي آنها را تشكيل مي داد.
 
پس از فروپاشيدن رايش سوم و پايان موقتي نفوذ آلمان فلسفه ي ديگري جاي گزين گرديد كه به مراتب ضدآمريكايي تر بود – يعني قرائت شوروي از ماركسيسم، به همراه تقبيح و انتقاد از سرمايه داري غرب و البته آمريكا به عنوان پيشرفته ترين و خطرناك ترين مظهر آن. و هنگامي كه نفوذ شوروي آغاز به كمرنگ شدن نمود فلسفه ي ديگري بوجود آمد براي جايگزيني يا حد اقل تكميل نحوه ي عمل آن – جذبه ي جديد جهان سوم گرايي كه از اروپاي غربي سرچشمه گرفته بود، به ويژه از فرانسه و سپس حتي از خود ايالات متحد كه هر از چندگاهي يكي از آن دو فلسفه ي پيشين را نيز به كار مي گرفت. اين رازگونگي (يا جذبه) توسط تمايل فراگير انساني براي جعل عصر زرين در گذشته ي بشريت مساعدت مي شد و البته گرايش دقيقاً اروپايي جهت مستقر ساختن چنين تصوري در مكاني غير از گذشته. گونه ي متفاوت و جديدي از اسطوره ي عصر زرين كهن آن را در جهان سوم مستقر ساخت جايي كه معصوميت آدم و حواي غير غربي توسط افعي غرب تباه شده بود. اين نگرش، خوبي و پاكي شرق و شرارت غرب را مسلم فرض نمود و آنرا در پيچي فزاينده از شرارت از اروپاي غربي گرفته تا ايالات متحد گسترش داد. اين انديشه نيز بر خاك حاصلخيز بنشست و حمايت و پشتيباني فراوان بدست آورد.
 
هرچند كه چنين فلسفه هاي وارداتي به فراهم آوردن بياني روشنفكرانه براي كيش ضد غرب و ضد آمريكا مساعدت بسيار نمودند، اما آنها سبب ساز اصلي نبودند و يقيناً توجيه كننده ي كيش متداول ضد غرب نيستند كه بسياري را در خاورميانه و نقاط ديگر جهان اسلامي براي چنين انديشه هايي مستعد نموده است.
 
مسلماً بايد روشن باشد كه آن چه حمايت و پشتيباني براي چنين آموزه هاي بكلي متفاوت از يكديگر را بدست آورد نظرريه ي نژادي نازي ها نبود كه براي اعراب جاذبه ي اندكي داشت يا كمونيسم خدانشناس شوروي كه آن نيز براي مسلمانان كششي ايجاد نمي كرد بلكه كيش متداول ضد غرب موجود در آنها (نازيسم و كمونيسم) بود. نازيسم و كمونيسم نيروهاي اصلي بودند كه رودرروي غرب ايستادند،. چه به عنوان شيوه اي از زندگي چه به عنوان قدرت بزرگي در جهان، و بر اين اساس بود كه آنها توانستند انتظار حمايت يا حد اقل هم نوايي كساني را داشته باشند كه در غرب دشمن اصلي خود را مي ديدند.
 
اما چرا دشمني مي بايست در مكان اول جاي گيرد؟ اگر ما از عمومي به خاص برگرديم كم نبودند خط و مشي ها و اعمال ويژه اي كه توسط دولت هاي غربي به طور جداگانه تعقيب و پذيرفته شده اما باعث ايجاد خشم آتشين مردم خاورميانه و ساير كشورهاي اسلامي نگرديده باشند. با اين وجود در اكثر مواقع هنگامي كه از چنين خط و مشي ها انصراف حاصل شد و مشكلات حل گرديدند آنچه باقي ماند آرامشي محلي و زودگذر بود. فرانسوي ها الجزيره، انگليسي ها مصر، كمپاني هاي نفتي چاه هاي نفت و شاه غرب گرا ايران را ترك كردند با اين وجود رنجش عمومي بنيادگرايان و ساير افراطيون از غرب و دوستانش همچنان باقي ماند و بيشتر شد و آرام نگرفت.
 
دليلي كه امروزه در اكثر موارد توسط مسلمانان براي احساس ضد آمريكايي مورد استناد قرار مي گيرد حمايت آمريكا از اسرائيل است. چنين حمايتي يقيناً عامل بسيار مهمي است كه در شرايط نزديكي و درگيري شدت مي يابد. اما در اين مورد نيز مايه ي شگفتي بسيار وجود دارد كه توضيح آن به صورت دليلي منفرد و ساده دشوار است. در روزهاي نخستين تاسيس اسرائيل در شرايطي كه ايالات متحد فاصله ي اندكي را حفظ كرده بود شوروي بلافاصله اسرائيل را به رسميت شناخت و مورد حمايت خود قرار داد و سلاح هاي ارسالي از يكي از اقمارش يعني چكسلواكي وضعيت نوپاي اسرائيل را در اولين هفته هاي زندگي از مرگ حتمي نجات داد. با اين وجود به نظر نمي رسد كه از طرف اعراب و مسلمانان هيچگونه دشمني بزرگ در برابر شوروي جهت چنين خط و مشي هاي سياسي و حسن نيت متقابل در برابر ايالات متحد بوجود آمده باشد. در 1956 اين ايالات متحد بود كه به طور قاطع و با قدرت براي تامين عقب نشيني نيروهاي اسرائيل، انگليس و فرانسه از مصر مداخله كرد – با اين حال در اواخر دهه 50 و 60 زمامداران مصر، سوريه، عراق و ساير دولت ها براي سلاح به سوي شوروي گرايش يافتند. با بلوك شرق بود كه آنها در سازمان ملل و به طور كل در جهان تشكيل پيوند براي همبستگي دادند. اخيراً زمامداران جمهوري اسلامي ايران اصولي ترين و سازش ناپذير ترين انتقاد ممكن را از اسرائيل و صهيونيسم ارائه دادند، با اين وجود حتي آنها چه پيش از و چه پس از مرگ آيت الله روح الله خميني هنگامي كه به دلايلي براي به اصطلاح گفتگو مصمم شدند صحبت با اورشليم را راحت تر يافتند تا با واشنگتن. و در همان زمان گروگان ها غربي در لبنان كه بسياري شان به اهداف و انگيزه هاي اعراب علاقمند بودند و بعضي به آيين اسلام در مي آيند از طرف گروگان گير هاي خود به عنوان عضوي از شيطان بزرگ نگريسته و به همان نحو با آنها برخورد مي شد.
 
در توضيح ديگري كه اغلب از ناراضيان اسلامي شنيده مي شود، احساس ضد آمريكايي به حمايت آمريكا از رژيم هاي منفور ارتباط داده مي شود. اين عمل آمريكا از طرف تندروها به عنوان عملي ارتجاعي و از طرف محافظه كاران به عنوان بي ديني و توسط هردوي آنها به عنوان فاسد و ستمگرانه تعبير مي شود. اين اتهام ها تا حدي موجه و قابل قبول هستند و مي توانند به تبيين اين واقعيت كمك كنند كه چرا حركتي ضرورتا خود محور و اغلب ضد ملي گرا به مخالفت در برابر قدرت خارجي مي پردازد. با اين وجود كافي نيست به ويژه از آنجا كه حمايت (آمريكا) ازرژيم هاي منفور چه از نظر اندازه و چه كارايي محدود شده است. به طور قطع بايد چيزي عميق تر از اين گونه گلايه ها وجود داشته باشد– حال هر چقدر هم كه آنها متعدد و مهم باشند. چيزي جدي تر كه هرگونه اختلاف نظر را به يك مسئله و هر مسئله را به مسئله اي ديگر تبديل مي كند.
 
اين تنفر شديد از آمريكا و به طور كل از غرب به هيچ وجه به مسلمان ها محدود نمي شود و آنها ها نيز به استثناي روحانيون ايران و طرفدارانشان شكل هاي خطر ناك تر اين احساس را آزمون يا ابراز نكرده اند. احساس نا اميدي و خصومت بسياري از نقاط ديگر جهان را تحت تاثير قرار داده است و حتي در ايالات متحد نيز به بعضي از گروه ها سرايت كرده است. اتفاقاً توسط همين گونه افراد است كه وسيع ترين توضيحات و توجيهات منتشره شده از عدم پذيرش و طرد تمدن غرب و ارزش هايش به تازگي شنيده مي شود، يعني كساني كه براي خود صحبت مي كنند ولي مدعي هستند كه سنگ مردم تحت ستم جهان سوم را به سينه مي زنند.
 
تمامي اتهام ها آشنا هستند. ما غربي ها متهم هستيم به برتري طلبي جنسي (سكسيسم)، تبعيض نژادي و امپرياليسم، پدرسالاري و برده داري نهادينه شده، استبداد و استثمار. در خصوص اين اتهام ها و ساير تهمت هاي شرم آور مشابه ما هيچگونه انتخابي جز اعتراف به جرم هاي خود نداريم – نه به عنوان آمريكايي و نه فردي غربي بلكه صرفاً به عنوان موجود انساني، يعني عضوي از نژاد بشري. البته در هيچ كدام از اين گناهان ما تنها گناهكار موجود نيستيم، و در بعضي از آنها ما هنوز هم فاصله ي بسيار داريم از بزرگترين گناهكاران روي زمين. رفتار و شيوه ي برخورد با زنان در جهان غرب و به طور كل در مسيحيت اغلب دچار تبعيض و مستبدانه بوده است. اما حتي در بدترين حالت باز هم تقريباً بهتر بوده است از قواعد چند همسري يا ازدواج غير رسمي (يا موقت) كه به گونه اي ديگر سرنوشت همه جايي نژاد بشر بوده است.
 
آيا تبعيض نژادي (يا نژاد پرستي) اعتراض اصلي به غرب است؟ يقيناً سخني كه به طرز مشخص و با سر و صدا نزد عموم مطرح و به نمايش گذاشته مي شود مخاطبش شونده هاي غربي، اورپاي شرقي و بعضي در جهان سوم هستند. اما آنچه نوشته مي شود از اهميت كمتري برخوردار است چرا كه مسئله ي اصلي مصرف خانگي آنهاست. چنين شيوه هايي تبديل شده است به فحش و ناسزاي معمول و بي معني – مانند « فاشيسم » كه امروزه به رقبا (يا مخالفان) نسبت داده مي شود حتي توسط سخنگويان رسمي رژيم هاي تك حزبي، ديكتاتوري هاي ملي گراي رنگارانگ و دارندگان پيراهن هاي آرم دار.
 
امروزه برده داري در همه جا به عنوان جرم عليه بشريت محكوم شده است، اما تا آنجا كه نسل حاضر مي تواند به خاطر آورد در همه جا اعمال شده و حتي به عنوان رسمي ضروري مورد حمايت و پشتيباني قرار گرفته، عملي كه توسط قوانين آسماني نهادينه و تحت ضابطه در آمده است. آنگونه كه آمريكايي ها مي گويند غيرعادي بودن رسمي (يا نهادي) غير عادي در موجوديت آن نيست بلكه در الغاء آن است. غربي ها اولين كساني بودند كه اتفاق نظر در پذيرش برده داري را شكستند و آنرا غير قانوني علام نمودند. ابتدا در خانه ي خود و سپس در ساير مناطقي كه تحت نظارت آنها بود و در نهايت در هركجاي جهان كه توانستند قدرت يا نفوذ خود را اعمال كنند - در يك كلام توسط امپرياليسم.





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de