[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





ريشه‌های خشم اسلامی
چرا بسياري از مسلمانان عميقاً از غرب خشمگين اند و چرا ناخشنودي آنها به سهولت آرام نخواهد گرفت
(بخش اول)

 
برنارد لوييس
برگردان: علی محمد طباطبايی
شنبه ٣٠ فروردين ١٣٨٢
 
توماس جفرسون در يكي از نامه هاي خود اظهار نظر كرده بود كه در خصوص آنچه مربوط به دين مي شود  «حكمت دولت عرفي» بايد معكوس شود و ما بايد ترجيحاً بگوييم:  در صورت جدايي تاب مي آوريم و اگر متحد باشيم شكست مي خوريم ». در اين مطلب جفرسون ايجازي كلاسيك به دست مي دهد از انديشه اي كه به نظر مي رسد اساساً ايده اي آمريكايي باشد، يعني جدايي كليسا و دولت از يكديگر. البته اين انديشه ايده اي بكلي جديد نيست بلكه داراي سابقه و سنتي است در نوشتارهاي اسپينوزا، لاك و فلاسفه ي روشنگري اروپا. با اين وجود در ايالات متحده بود كه به اين اصل جامه ي قانون پوشانده شد و به مرور در طول دو قرن تبديل به واقعيت گرديد.
اگر اين انديشه كه دين و سياست بايد از يكديگر جدا باشند را انديشه اي به نسبت نوظهور بدانيم، يعني ايده اي كه تاريخ آن به سيصد سال قبل باز گردد، بايد بدانيم كه منشاء انديشه اي كه مي گويد آنها از يكديگر كاملاً متفاوت هستند تقريباً در آغاز مسيحيت است. در كتاب آسماني مسيحيان به آنان دستور داده مي شود كه «كار سزار را به سزار و امر خداوند را به خدا واگذاريد». در حاليكه عقيده ها در باره ي معناي اصلي ي اين عبارت متفاوت است اما در هر حال به عنوان مشروعيت بخشيدن به موقعيتي تفسير شده است كه در آن دو نهاد در كنار يكديگر وجود دارند. هركدام از آن دو، قوانين مخصوص خود را دارند و سلسله مراتبي از مرجعيت و اقتدار – يكي به دين مي پردازد كه آنرا كليسا مي خوانند و ديگري با سياست درگير مي شود كه به آن دولت گويند. و از آنجا كه آنها دو نهاد هستند، بنابراين مي توانند به يكديگر بپيوندند يا از يكديگر جدا شوند يا يكي در وابستگي به ديگري يا زير نظر او باشد و اختلاف و تعارض مي تواند بين آن دو در باره ي پرسش هايي از مرزبندي و حق اعمال قدرت يا قضاوت بوجود آيد.
اين صورت بندي از مسايلي كه در نسبت ميان دين و سياست (حكمت مدني) مطرح مي باشد و راه حل هاي احتمالي براي آنها، از اصول و تجربيات مسيحي و نه كلي (يا جهاني) برخاسته است. سنت هاي ديني ديگري نيز وجود دارند كه در آنها دين و سياست (حكمت مدني) به نحوي ديگر درك و تعبير شده اند، رسم هايي كه در آنها مسائل و راه حل هاي احتمالي به طور بنيادي از آنچه ما در غرب مي شناسيم متفاوت هستند. اغلب چنين سنت هايي، علي رغم حد بسيار بالاي آنها در آزمودگي و پيشرفت، مربوط مي باشند به يك محل خاص – يعني آنها به يك ناحيه يا يك فرهنگ يا صرفاً يك گروه (از مردم) محدود شده اند. اما با اين وجود سنت ديگري نيز وجود دارد كه علي رغم پراكندگي گسترده ي آن در جهان و نيروي حياتي و پيوسته ي آن و آرمان هاي جهاني اش مي تواند با مسيحيت قابل مقايسه باشد. اين همان اسلام است.
اسلام يكي از بزرگترين اديان جهان است. اجازه دهيد كه در باره ي آنچه در اين مورد مد نظر دارم به عنوان يك تاريخ نگار اسلام كه شخصاً مسلمان نيست صريح و بي پرده باشم. اسلام آسايش و آرامش خاطر براي ميليون ها زن و مرد به همراه آورده. اسلام به زندگي هاي ملال آور و تحليل رفته عزت و افتخار بسيار بخشيده است. به انسان هايي از نژادهاي متفاوت و مسلك هاي گوناگون به خوبي آموخته است كه چگونه در كنار يكديگر در مدارا و شكيبايي معقول زندگي كنند. اسلام الهام بخش تمدن بزرگي بوده كه در آن ديگران علاوه بر خود مسلمان ها نيز به طور خلاق و مفيد زندگي كرده اند. و بالاخره اسلام توانسته است كه با دستاوردهاي خود جهان را غني تر سازد. با اين وجود مي دانيم كه اسلام نيز همچون ساير اديان دوره هايي از سر گذرانيده است كه طي آن در بعضي از پيروان خودش حالتي از خشونت و دشمني برانگيخته است. اين از بد اقبالي ماست كه بخشي از (و نه همه يا بيشتر) جهان اسلامي اكنون چنين دوره را تجربه مي كنند و به ويژه اينكه بيشتر و اگر نه همه ي اين دشمني ها به سوي ما (غربي ها) نشانه گيري شده است.
با اين وجود نبايد ابعاد اين مسئله را بيش از ندازه بزرگ جلوه دهيم. جهان اسلامي در زدن دست رد به سينه ي غرب به هيچ وجه يكپارچه نيست و سرزمين هاي اسلامي جهان سوم نيز البته در دشمني خود (با جهان غرب) تندخو ترين و افراطي ترين ها نبوده اند. در كشورهاي اسلامي تعداد قابل توجهي از مسلمانان - حتي شايد بتوان گفت كه اكثريت آنها - وجود دارند كه ما با آنها در بعضي باورها و آرمان هاي اساسي در حوزه ي فرهنگ، اقتصاد، جامعه و سياست نقاط اشتراك زيادي داريم كه بعضي از آنها البته از متحدين غرب محسوب مي شوند. با قاطعيت مي توان ادعا نمود كه خط و مشي سياست آمريكا در هيچ كجاي جهان اسلامي، چه در خاور ميانه يا هر كجاي ديگر، فاجعه اي را كه قابل مقايسه باشد با آنچه در آسياي جنوب شرقي يا در آمريكاي مركزي بر سرش آمده تجربه نكرده است. در جهان اسلامي كوبا يا ويتنامي وجود نداشته است، يا مكاني كه در آن نيروهاي نظامي آمريكايي به عنوان جنگجو يا حتي «مستشار» در گير يك جنگ شده باشند (1). اما در اينجا ليبي وجود دارد، و ايران يا لبنان و موجي از تنفر كه آمريكايي ها را اندوه گين، نگران و مضطرب مي سازد و بدتر از همه متحير و درمانده مي كند.
اما اين احساس تنفر و انزجار هر از چند گاهي از دشمني صرف با گرايش ها يا فعاليت ها يا خط و مشي ها يا حتي عداوت با بعضي كشور هاي خاص فراتر مي رود و تبديل مي شود به دست رد زدن به سينه ي غرب به معناي دقيق كلمه، يعني نه فقط طرد آنچه غرب انجامي مي دهد كه آنچه غرب به طور كل هست و طرد اصول و ارزش هايي كه غرب به اجرا مي گذارد با به آنها ايمان دارد. چنين ارزش هايي به عنوان چيزي ذاتاً اهريمني تعبير مي شوند و كساني كه مبلغ آنها هستند يا آنها را ترويج مي كنند يا مي پذيرند به عنوان « دشمنان خداوند » تلقي مي شوند.
اين اصطلاح كه به دفعات در سخنان رهبري ايران تكرار مي شود، چه در اقامه دعواي قضايي آنها و چه در اظهار نظر ها و اطلاعيه ها سياسي شان، براي غير خودي ها بسيار عجيب به نظر ميايد، چه غيرخودي هاي ديني و چه عرفي. اين انديشه كه خداوند دشمن دارد و نياز به كمك انساني براي شناسايي و خلاص شدن از شر آنها، براي پذيرش كمي دشوار است. هر چند كه البته براي غرب آنقدر ها هم نبايد نوظهور باشد. مفهوم دشمني با خدا در دوران پيش از كلاسيك و كلاسيك باستان شناخته شده بود و هم درانجيل عهد قديم و جديد و البته در قرآن به همچنين. روايتي به ويژه مناسب از اين تصور در دين ثنويت گراي ايران باستان وجود دارد كه كيهان پژوهي (cosmogony) آن نه فقط يك، بلكه دو نيروي متعالي را مسلم مي پندارد. اهريمن زردشتيان بر خلاف شيطان مسلمانان، مسيحيان يا يهوديان يكي از بيشمار مخلوقات خداوند نيست كه بعضي وظايف سري تر خداوند را به جا مي آورد بلكه قدرتي است مستقل يعني نيرويي متعالي از شر كه در كشمكش جهاني بر ضد خداوند در گير نبرد شده است. اين باور بعضي از فرقه هاي مسيحيان و مسلمانان و يهودي ها را از طريق كيش ماني يا ساير طريق ها تحت تاثير قرار داد. دين تقريباً فراموش شده ي ماني نام خود را به ادراك مسائل به عنوان نزاع شديد و اوليه بين نيروهاي رقيب خير ناب و شر خالص داده است.
البته قرآن به طور كامل (داراي جهان بيني) يك خدايي است و فقط يك خدا را به رسميت مي شناسد، يعني فقط يك نيروي جهاني. از نظر اسلام در قلب انسانها نزاع و كشمكش ميان خير و شر وجود دارد، بين حكم هاي الهي خداوند و خلق و خوي انسان، اما اين به عنوان نزاعي تلقي مي شود كه خداوند از پيش مقدر كرده كه نتيجه ي نهايي آن نيز توسط خداوند از پيش معين گشته و به مانند آزموني است براي سنجش انسان و چون دين هاي ثنويت گراي باستاني نيست كه در آنها انسان در نبرد بين خير و شر و پيروزي اولي نقشي اصلي را بازي مي كرد. با اين وجود فلسفه ي تك خدايي در اسلام مانند دين يهود يا مسيحيت در مراحل متعددي تحت تاثير انديشه ي ثنويت گراي مبتني بر برخورد بين خير و شر يا نور و ظلمت يا نظم و هرج و مرج يا حقيقت و باطل يا خداوند و دشمن قرار گرفت كه به نام هاي گوناگوني مانند اهريمن، ابليس، شيطان و بعضي ديگر شناخته مي شوند.

ادامه دارد ...
ــــــــــــــــــــــــ
تاريخ اين مقاله به مدت ها قبل از تهاجم نظامي آمريكا به عراق باز مي گردد. مترجم






[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de