| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
« ماجرای يك اسير عراقی در كويت
»
(بخش اول) اوريانا فالاچی
وال استريت جورنال، چهارم آوريل ۲۰۰۳ برگردان: علی محمد طباطبايی پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۲ نام او داكل عباس بود (Dakel Abbas). وقتی به زير پرچم احضار شد ۲۱ سال بيشتر نداشت. او قبلاً در دهكدهای زندگی میكرد و به همراه زنش به كشت خيار، پياز و بادمجان میپرداخت. اين دهكدهای بود نزديك به اسماوا در مركز عراق. اگر او را میديديد به جای آنكه او را يك سرباز واقعی بپنداريد فكر میكرديد كه بازماندهای است از يك اردوگاه كار اجباری. كلهای داشت مانند جمجمه كه فقط رويش يك بينی، يك دهان و دو چشم كار گذاشته بودند. قفسهی سينه اش همچون نقش برجستهای میمانست از دندههايش كه به دشواری توسط پوست تيره رنگش پوشيده شده بود. ماهيچههايش به قدری ضعيف بودند كه مانند تيغههای كوچكی در كف دست يك بچه جای میگرفتند. و من با خود انديشيدم كه صدام سپاهيان خود را به خوبی خوراك نمیدهد. او در روزهای آخر جنگ خليج توسط اعضای نهضت مقاومت كويت دستگير شد و گويا آنها از روی اشتباه به گروهی كه داكل عباس در آن بود آتش گشوده بودند در حاليكه آنها قصد داشتند تا خود را تسليم كنند. او چنين به نظر میرسيد كه به سختی زخمی شده است و دكترها هم نمیدانستند آيا هرگز بهبود پيدا میكند يا نه. من از روی تصادف در بخشی از بيمارستان مبارك در كويت به او برخوردم، جايی كه او از ده روز قبل از آن در كنار چند زندانی ديگر از همقطارانش افتاده بود. آنها صورتهايشان را در زير ملحفههايشان مخفی كرده بودند و از برخورد نگاهشان با چشمان من میگريختند. اما داكل عباس بر خلاف آنها حتی برای لحظهای چشم از من بر نمیگرفت. نگاهش كاملاً ملتمسانه مینمود. بدينترتيب من به او نزديك شدم و به كمك يك مترجم از او پرسيدم كه آيا میخواهد چيزی به من بگويد. او جواب مثبت داد. من ضبط صوتم را روشن كردم و او بلادرنگ آغاز به سخن كرد. داكل عباس برای مدت طولانی همينطور يك ريز صحبت كرد. با چنان شور و اراده و چنان هيجانی كه من در عمل قادر به دويدن به ميان سخنان او نبودم. وانگهی نيازی به طرح سوال نيز نبود. حديث نفس او تمامی پاسخهای لازم را در خود داشت. داستان او هيچ چيز را از قلم نمیانداخت. و اكنون اين پرسش شايد مطرح باشد كه چرا من پس از گذشت ۱۲ سال به اين ماجرا باز گشته ام. زيرا ساده دلی، بیگناهی و صداقت او امروز نيز همان اندازه پر از معنا است كه ۱۲ سال پيش بود. زيرا داكل عباسهای امروز همان داكل عباسهای ۱۲ سال پيش هستند. و زيرا مانند هميشه آنها نخستين قربانيان صداماند، يعنی تمامی صدامهايی كه اين جهان را آلوده كردهاند. حديث نفس داكل عباس: به من گوش بده. از تو خواهش میكنم. لطفاً مراترك نكن. من خيلی تنها هستم. وانگهی، وقتی با كسی صحبت میكنم درد كمتری حس میكنم. به سخنان من گوش بده و ببين كه آنها با من چه كردهاند. دوازده گلوله، دوازده تا. يكی در شانهی راست، يكی در شانهی چپ. يكی به ساعد راست و يكی به ساعد چپ. يكی به دست راست و يكی به دست چپم. يكی در كفل راست و يكی هم به كفل چپ. يكی به ساق راستم و يكی و به ساق چپم. هر دو پايم نيز گلوله خوردهاند. عبدل داشت پرچم سفيد را به اهتزاز در میآورد. او واقعاً داشت اين كار را میكرد. او زير شلواری سفيدش را درآورده بود و آنرا به يك تكه چوب بست و در حالی كه آنرا در هوا پيچ و تاب میداد فرياد كشيد: «شليك نكنيد. شليك نكنيد. ما تسليم هستيم». منظورم همان عبدل كرده (Abdul the Kurd) است. رفيقم را میگويم. كسی كه از دستورات سرپيچی میكرد و زير شلواری سفيد میپوشيد. در لشگر عراق ما اجازه نداريم كه زير شلواری سفيد به تن كنيم. درست همانطور كه نمیتوانيم زير پيراهنی سفيد، جوراب سفيد يا دستمال سفيد داشته باشيم. ميدانی چرا؟ چون با زير شلواری و زير پيراهنی سفيد و جورا بها يا دستمال سفيد سربازها میتوانند پرچم سفيد درست كنند و خود را تسليم كنند. با اين وجود عبدل هرگز زير شلواری سفيدش را در نمیآورد. هيچ وقت. حتی برای شستن آن. اگر يك وقت يك افسر آنرا ضبط میكرد، بايد با پرچم سفيد خداحافظی میكرديم. اما آن مردان رذل همهی ما را از دم به گلوله بستند. منظورم مردهايی با بازو بند قرمز است. آدمهای نهضت مقاومت كويت...ای خدا،ای خدا آخر چه كسی هرگز از مقاومت كويتیها چيزی شنيده بود؟ چه كسی هرگز میتوانست تصور كند كه آنها تا اين حد خطرناك هستند؟ پس از آنكه مرا با گلوله سوراخ سوراخ كردند تازه مرا كتك هم زدند. وقتی مرا میزدند نعره میكشيدند كه: «تو آدم متجاوز! تو دزد! ».پاسخ دادن بیفايده بود كه: « نه، نه، من هرگز به كسی تجاور نكرده ام! من هيچويت چيزی ندزديده ام! ». اما راستش را بخواهی من يك بار چنين كاری كرده ام. زمانی كه من بسيار گرسته بودم. برای هفتهها بود كه ارتش ما را فقط با دو برش نان در صبح و دو برش هم در شب تغذيه میكرد. هيچ چيز خوراكی ديگر جز آب در دسترس نبود و وقتی من ديدم كه يك زن كويتی با سبدی پر از تخم مرغ و پنير و موز از كنارم میگذرد ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم. دستم را دراز كرده و گفتم: « اينهارو بده به من ». و بعد او آنها را به من داد. بلا درنگ. بدون گفتن حتی كلمه ای. خوب، بالاخره من كاری را كردم كه سربازها هميشه انجام میدهند. يك سال و چهار ماه پيش از اين داستان بود كه من تازه سرباز شده بودم. يعنی از وقتی كه آدم رذلی كه برای كدخدای روستای من جاسوسی میكرد روزی دنبال من آمد و به همسرم گفت: « داكل كجاست » ؟ او جواب داد: « در مزرعه مشغول چيدن خياره ». بعد طرف گفت: « برو به دنبالش و به او بگو كه ظرف دو ساعت بايد در بخش برای اسم نويسی در ارتش حاضر باشه ». خدايا، خدايا، من اصلاً علاقهای به سرباز شدم نداشتم. حتی برای سربازی در زمان صلح. من دوست نداشتم كه در پادگان ميان سربازها باشم. در شهرهايی كه مردم روزنامه میخوانند و هی مثل طوطی آنچه در روزنامهها نوشته شده را تكرار میكنند. من يك كشاورزم. دوست دارم كه روی زمين خودم كار كنم. خيار و پياز و بادمجان بكارم. تازه سربازها به جنگ هم میروند. در جنگ ما كشته میشويم. ما زخمی میشويم. ناقص میشويم و میميريم. پدرم يك سرباز بود و در جنگ مرد. در جنگ با ايران. عمويم هم همينطور. با همه اينها به بخش رفتم. نمیتوانستم سرپيچی كنم... كدخدای روستای من خيلی آدم خبيثی است.او هميشه میگويد كه صدام مرد بزرگی است. يك رهبر بزرگ كه هدفش افتخار و عظمت عراق است، و اگر يك وقت تو مخالف اين را بگويی مرده ای. كدخدای قبلی آدم نازنينی بود. او از صدام متنفر بود و میگفت كه او يك دروغگو است، يك دلقك است، يك جنايتكار كه جانيان ديگر گردش حلقه زدهاند. يك آدم كش كه به هزينهی مردم قصرهای خود را میسازد. بالاخره آنها يك روز او را دستگير كردند. او اعدام شد. و به جای او كسی را گذاشتند كه با ماموران مخفی اش جاسوسی ما را میكند. بعد از اينكه نام مرا در ارتش نوشتند مرا به بصره فرستادند. جايی كه مردم روزنامه میخوانند و مثل طوطیها آنچه را كه روزنامهها مینويسند هی تكرار میكنند. آنجا به من يك لباس نظامی دادند و مرا به رستهی توپخانه اعزام كردند. جايی كه بسياری از جوانهای قبايل ديگر نيز آنجا بودند. آنها همه به لهجههای ديگری صحبت میكردند و من اصلاً نمیفهميدم چه میگويند. اما من بالاخره عبدل را پيدا كردم. او با وجوديكه كرد بود لهجهی مرا صحبت میكرد. اين عبدل چقدر آدم نازنينی بود. چقدر مهربان و با مروت بود. جولای گذشته اين عبدل بود كه آنچه سرهنگ میگفت را برايمترجمه میكرد. سرهنگ میگفت كه ما میخواهيم كويت را برای دفاع در برابر حملهی آمريكايیها و اسراييلیها اشغال كنيم. آنها در صدد كشيدن نقشه هستند برای تهاجم و غارت چاههای نفت. نمیدانم حرف مرا باور میكنيد يا نه. وقتی آن سخنان را شنيدم احساس بهتری پيدا كردم. من به خاطر دفاع از كويت در خود احساس افتخار میكردم. بخصوص اينكه كويت طی جنگ با ايران به ما عراقیها كمكهای زيادی میكرد. با پول، با گوشت و برنج و ميوه. آخ كه من هرگز پيش از جنگ با ايران اين همه ميوه نخورده بودم. همه ميوههای كويتی. تازه، من يك مسلمانم و كويت هم كه كشوری اسلامی است. يك كشور برادر. من همچنين خوشحال بودم زيرا فكر میكردم كه وقتی به كويت وارد شويم همهی كويتیها بسيار خوشحال خواهند شد. آنها برای ما هورا میكشند و دست میزنند و گل پرتاب میكنند. اما وقتی در اواخر به اكتبر كويت وارد شدم بلافاصله عقيدهام عوض شد. من اين را خيلی خوب فهميدم زيرا كويتیها ما را با خصومت و دشمنی زيادی نگاه میكردند. زنها نگاهی هراسان داشتند. بچهها هرگز لبخند نمیزدند. و بالاخره يكروز... میدانيد، اواخر اكتبر بود و به ما شيرينی داده بودند. من يكی از همين روزها در برابر يك كودك كويتی زانو زدم و يك شيرينی به او تعارف كردم. گفتم: « اين را میخوای » ؟ اما كودك زير گريه زد و فرياد كشان به طرف مادرش دويد: « مامان، مامان ». من فهميدم كه چه خبر شده زيرا عبدل برايم توضيح داده بود كه تمام دنيا اكنون بر ضد ما هستند. و فقط اردنیها و فلسطينیها طرف ما هستند. و اينكه آمريكايیها به زودی به عراق حمله خواهند كرد. گذشته از آن در واحدی كه در آن خدمت میكردم همه از صدام متنفر بودند. همه به او مانند كدخدای خوب ده من كه قبل از دستگيری اش هميشه او را نفرين میكرد لعنت میفرستادند. منظورم به طور علنی است. آنها به صدام لقبهای وحشتناك و بدی میدادند، همه میخواستند كه از ارتش فرار كنند و خود را نجات دهند... |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |