‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





خشم، غرور و ترديد
بخش اول
 
اويانا فالاچی
برگردان: علی‌محمد طباطبايی
پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۱
مقدمه‌ی مترجم:
من هميشه عادت داشته‌ام كه برای مقاله‌هايی كه ترجمه می‌كنم مقدمه‌ای هرچند كوتاه به رشته‌ی تحرير درآوردم تا اهميت مقاله‌ی ترجمه شده را برای خواننده روشن كنم. اما اكنون كه تا شروع جنگ چند ساعتی بيشتر نمانده است به عجز خود برای نوشتن چنين مقدمه‌ای اعتراف می‌كنم. تصور انسان‌های بی گناهی كه توسط سلاح‌های مرگ بار در عرض چند ثانيه به راستی نيست و نابود می‌شوند حتی ميل انديشيدن را از انسان می‌گيرد تا چه رسد به نوشتن مقدمه‌ای برای مقاله‌ای در تاييد چنين جنگي. از طرف ديگر طی ماه‌های گذشته، يا دقيق تر گفته شود بخصوص پس از ۱۱ سپتامبر روشنفكران ما همچون هرجای ديگر جهان از نقطه نظر شك و بدبينی به آمريكا و اين ادعا كه گويا كل حادثه ساخته و پرداخته سياستمداران مستقر در كاخ سفيد است يا دست كم از اين نظر كه مصيبت روی داده محصولی است كه بذر آن را خود آمريكايی‌ها افشانده بودند به ديدگاه‌های بنيادگرايانه بسيار نزديك شدند. می‌توان گفت كه برای ما ايرانی‌ها در مجموع آمريكا هنوز هم همان آمريكای ۲۸ مرداد است و هرچه او انجام دهد يا هر تلاشی برای تغيير سياست‌هايش نسبت به ما با سوء ظن و بدگمانی همراه بوده است. از آنجا كه ما از پيش تصميم خود را گرفته‌ايم هرگونه موضع‌گيری و حركت آمريكا چه صلح‌طلبانه و چه خصمانه نشانه‌ای است از طمع و دشمنی ديرينه‌ی او با ما. روشن است كه بخش مهمی از آنچه به آمريكا نسبت داده می‌شود (چه در گذشته و چه در زمان حال) با كمی جرح و تعديل صحت دارد ، اما بالاخره آن دولتی كه ادعا می‌شود از هر گونه نقص و هر قسم از طمع ورزی‌های زيركانه مبرا است كجاست؟ چرا يك بار هم كه شده فكر نمی‌كنيم كه اگر مثلاً صدام قدرت نظامی و مالی و فنی آمريكايی‌ها را داشت با جهان و با مردم كشورهای ديگر چه‌ها كه نمی‌كرد و آيا نبايد حداقل در اين قبيل موارد به ديدگاهی نسبی‌گرايانه رجوع كنيم؟ آنچه اكنون كاخ سفيد نشينان در صدد انجامش هستند يك هزارم آن چيزی نيست كه ديوانگانی چون صدام حسين انجام می‌دادند اگر در صندلی پر قدرت جورج بوش می‌نشستند. از اين نظر حداقل بايد شكرگزار باشيم.
ما خاورميانه‌ای‌ها در اين صد سال گذشته و به ويژه در اين دو سه دهه‌ی آخری ، بسيار بد عمل كرديم. بسيار بدتر از آنچه می‌توان فكرش را كرد. ما هرگز ميان خود حتی در يك كشور، يا در يك استان يا حتی يك شهر و محله به تفاهم نرسيديم. ماجرای شورای شهر تهران بايد درس عبرتی باشد برای همه‌ی كسانی كه می‌خواهند تقصير‌ها را به گردان دشمنان خارجی بيندازند. در كشورهايی كه ما در آنها زندگی می‌كنيم از سياست به معنای دقيق كلمه خبری نيست. زيرا مقدمه‌ی سياست رقابت است و مقدمه‌ی رقابت آزادي. ما بيشتر مايل هستيم كه ادای سياستمداران را در بياوريم. بله ما بسيار بد عمل كرديم بسيار بدتر از آنچه بتوان حدسش را زد. پس اگر فقط در اينگونه موارد نسبی فكر كنيم آنگاه شايد بتوانيم قضاوت صحيح تری نسبت به اين جنگ داشته باشيم.
 
*****
برای پرهيز از وضعيت دشوار مبنی بر اينكه جنگ بايد آغاز شود يا نه، برای غلبه بر ترديد و بی ميلی و آن شكی كه همواره مرا آزرده می‌سازد اغلب به خود چنين می‌گويم: « چقدر خوب بود كه عراقی‌ها توسط خودشان از شر صدام حسين راحت می‌شدند. چقدر عالی بود اگر آنها او را همچون ايتاليايی‌ها كه موسولينی را در سال ۱۹۴۵ اعدام كردند به دار می‌آويختند ». اما اينها كمكی نمی‌كند. يا شايد فقط به يك طريق كمكی خواهد بود. ايتاليايی‌ها در حقيقت توانستند از شر موسولينی خلاص شوند زيرا متفقين به سال ۱۹۴۵ توانستند بر تقريباً چهار پنجم خاك ايتاليا مسلط شوند، يا به سخن ديگر به اين علت كه جنگی به نام جنگ جهانگير دوم آغاز شده بود، نبردی كه بدون آن ما (ايتاليايی‌ها) برای هميشه اسير موسولينی (و هيتلر) می‌مانديم. جنگی كه طی آن متفقين سنگدلانه ما را بمباران می‌كردند و ما همچون پشه‌ها می‌مرديم. و البته همينطور متفقين. در سالرنو، در آنزيو، در كاسينو و در امتداد جاده‌ی رم به فلورانس و مسير هولناك گوتيك. در كمتر از دو سال ۴۵۸۰۶ كشته در بين آمريكايی‌ها و ۱۷۵۰۰ كشته ميان انگليسی‌ها، كانادايی‌ها، استراليايی‌ها، نيوزلندی‌ها، اهالی آفريقای جنوبی و هندی‌ها و برزيلی‌ها و همينطور فرانسوی‌ها كه دوگل را انتخاب كردند و همچنين ايتاليايی‌ها كه لشكر پنجم يا هشتم را انتخاب كردند. آيا كسی می‌تواند حدس بزند چه تعداد گورستان سربازان متفقين در ايتاليا وجود دارد؟ بيش از شصت تا. و بزرگترين آنها، پرازدحام ترينشان البته قبرستان آمريكايی‌هاست. در نتونو ۱۰۹۵ قبر وجود دارد. در فالسيانی نزيك فلورانس ۵۸۱۱ عدد. هر وقت كه از برابر آنها عبور می‌كنم و درياچه‌ی ساخته شده از صليب‌ها را نظاره می‌كنم از اندوه و حق شناسی لرزه بر اندامم مستولی می‌شود. البته در ايتاليا نيز جبهه‌ی آزادی ملی وجود داشت. نهضت مقاومتی كه متفقين با اسلحه و مهمات آنرا تقويت می‌كردند. من علی رغم سن حساسم (۱۴سال) در جنگ درگير شدم. به خوبی هواپيماهای آمريكايی را به خاطر می‌آورم كه با وجود دفاع شديد ضد هوايی بر فراز توسكانی چتر بازان خود را پياده می‌كردند. دقيق تر گفته شود، بر فراز مونت جيووي، جايی كه يك شب كوماندوهای چترباز با وظيفه‌ی فعال كردن شبكه‌ی راديويی موج كوتاه به نام راديو كورا فرود آمدند. ۱۰نفر آمريكايی با لبخندهايی بر لب‌هايشان كه ايتاليايی را نيز به خوبی صحبت می‌كردند. سه ماه بعد همگی آنها توسط نيروهای اس اس به دام افتادند، شكنجه شدند و سپس به همراه دختری اهل فلورانس به نام آنامارياانريكو آگنولتی اعدام گرديدند.

برای دفاع از جنگ ترديدهايی دارم كه می‌خواهم آنها را بيان كنم. اولين آنها اين است كه برخلاف صلح طلبان كه هرگز بر عليه صدام و بن لادن شعار نمی‌دهند و فقط بر سر جورج بوشش و تونی بلر فرياد می‌كشند (در راهپيمايی رم همچنين بر عليه من نيز شعار دادند و بعضی‌ها پوسترهايی با خود حمل می‌كردند كه شعار آنها مرگ بر اوريانا فالاچی بود، آنگونه كه به من گفتند) من جنگ را به خوبی می‌شناسم. من می‌دانم كه در وحشت و ترديد زندگی كردن چيست. فرار كردن از حمله‌های هوايی و بمباران‌ها، و مشاهده‌ی انسان‌هايی كه كشته می‌شوند و خانه‌هايی كه ويران می‌گردند، گرسنگی كشيدن و رويای يك تكه نان خشك را ديدن و محروم بودن از حتی ليوانی آب خوردن. آنچه از همه چير بدتر است مسئول مرگ ديگری بودن يا چنين احساسی داشتن. من همه‌ی اينها را از سر گذرانده‌ام زيرا به نسل انسانهای جنگ دوم جهانی تعلق دارم و زيرا به عنوان عضوی از نهضت مقاومت خود يك سرباز بوده ام. من همه‌ی اينها را می‌شناسم زيرا مدت زيادی از عمر خودم را به عنوان خبرنگار جنگی سپری كرده ام. من شغلم را با خبرنگاری برای جنگ ويتنام آغاز كردم و در آنجا بود كه وحشتی را تجربه كردم كه آنها كه جنگ را فقط از طريق تلويزيون و سينما می‌شناسند، جايی كه خون انسانی چيزی بيشتر از سوس كچاپ گوجه فرنگی نيست، نمی‌توانند حتی تصور كوچكی از آن را داشته باشند. در نتيجه‌ی همه‌ی اينها است كه من از جنگ متنفر هستم، و صلح طلبان از روی حسن يا سوء نيت هرگز آنرا نمی‌پذيرند. من از جنگ بيزارم. هر كتابی كه نوشته‌ام انباشته است از اين احساس تنفر و من حتی تحمل ديدن اسلحه را هم ندارم. و با اين حال من اين اصل يا بلكه بهتر است بگويم اين شعار را نمی‌توان بپذيرم كه هر جنگی غير عادلانه و غير مجاز است. جنگ عليه هيتلر و موسولينی و هيروهيتو عادلانه بود و مجاز. جنگ ريزورگيمنتو كه در آن اجداد من بر عليه مهاجمان به ايتاليا به نبرد برخاستند حق طلبانه بود و مشروع و همچنين نبرد استقلال طلبانه آمريكايی‌ها بر عليه انگلستان. و همچنين جنگ‌هايی (يا انقلاب‌هايي) كه برای بازيافتن شرافت و آزادی رخ دادند. من اعتقادی به تبرئه شدن‌های رذيلانه، به تسكين‌ها و تسلی‌های ساختگی ندارم و نه به گذشت كردن‌های سهل، حتی كمتر از آن به سوء استفاده يا اخاذی از صلح جهاني. وقتی كه صلح برابر باشد با تسليم، ترس، فقدان شرافت و آزادي، اين ديگر صلح نيست بلكه خودكشی است.

استدلال دوم من اين است كه اين جنگ نمی‌بايست اكنون آغاز می‌گشت. اگر دقيقاً همان زمانی كه من آرزومندش بودم و به همان اندازه مجاز كه به آن اميد داشتم می‌بود می‌بايست يكسال پيش از اين آغاز شود. يعنی هنگامی كه هنوز هم از بقايای مخروبه‌ی برج‌های دوقلو دود به هوا بر می‌خاست و تمامی جهان متمدن همچون خود آمريكايی‌ها انباشته از احساس نفر بودند. اگر جنگ آن زمان به وقوع می‌پيوست صلح طلبان كه هرگز عليه صدام يا بن لادن شعار نمی‌دهند امروز ميدان‌های بزرگ را برای لعن كردن ايالات متحده به اشغال خود در نمی‌آوردند، هنرپيشگان‌هاليوود نقش ناجی را بازی نمی‌كردند و تركيه‌ای كه نمی‌توان از كار او سر درآورد و منظورش را فهميد با بدگمانی اجازه‌ی عبور را از نيروی دريايی آمريكا كه می‌بايست به جبهه‌ی شمال برسد دريغ نمی‌كرد. علی رغم آنكه اروپايی‌هايی فرياد خود را بر خروش فلسطينی‌ها افزودند و فرياد زدند : « حق آمريكايی‌ها همين بود » يكسال قبل هيچ كس اين حقيقت را مورد پرسش قرار نمی‌داد كه ضربه‌ی ديگری چون پرل‌هاربر بر آمريكا وارد شده است و اينكه حق تلافی جويی برای آمريكا محفوظ است. در واقع اين جنگ می‌بايست پيش از اين روی می‌داد، هنگامی كه بيل كلينتون هنوز هم رئيس جمهور آمريكا بود و پرل‌هاربر‌های كوچك تر در همه جای جهان به انفجار در می‌آمدند. در سومالي، كنيا، يمن. من هرگز از تكرار اين سخن خسته نخواهم شد كه ما برای درك اين واقعيت كه مصيبت وجود داشت نياز به رويداد ۱۱ سپتامبر نداشتيم. ۱۱سپتامبر اعتراف عذاب آور به حقيقتی بود كه برای چندين دهه در حال سوختن بود. تشخيص قطعی و انكارناپذير پزشكی كه با اشاره به فيلم برداشته شده با اشعه‌ی ايكس با بی رحمی فرياد می‌كشد: «آقای عزيز شما سرطان داريد». چنانچه آقای كلينتون وقت كمتری با دختران هوس انگيز سر كرده بود و از دفتر كارش استفاده‌ی بهتری می‌كرد شايد هرگز ۱۱ سپتامبر رخ نمی‌داد. شايد حتی نيازی به گفتن نباشد كه اگر جرج بوش اول صدام را در جنگ خليج خلاص كرده بود احتمال كمتری وجود داشت كه ۱۱ سپتامبری روی دهد. در ۱۹۹۱ ارتش عراق همچون بالنی سوراخ شده بادش خالی شده بود. اين ارتش چنان سريع و آسان متلاشی شد كه حتی خود من به تنهايی چهار سرباز عراقی را اسير گرفتم. من يكه و تنها در صحرای سعودی در پشت خاكريزی بودم كه چهار موجود نحيف در لباسهای پاره به طرف من آمدند در حاليكه دست‌هايشان را به علامت تسليم بلند كرده بودند و آهسته می‌گفتند: « بوش، بوش » . منظورشان اين بود كه لطف كرده و ما را به عنوان اسير پذيرا شويد و اينكه ما گرسته و تشنه هستيم. بدين ترتيب من آنها را اسير كردم و به يك سرباز نيروی دريايی تحويل دادم اما او به جای تبريك غرغركنان به من گفت: « لعنت بر شيطان، باز هم چند تای ديگر ؟!؟ » با اين وجود آمريكايی‌ها وارد بغداد نشدند تا صدام را از قدرت به زير كشند. و برای تشكر از آنها صدام سعی كرد تا رئيس جمهورشان را به قتل رساند. همان رئيس جمهوری كه باعث باقی ماندن او بر قدرت شد. در واقع گاهی من در شگفت می‌شوم از اينكه آيا اين جنگ آن انتقامی نيست كه برای مدت‌ها انتظار كشيده است. يعنی انتقامی مربوط به فرزند، عهدی كه پسر با پدر دارد، همچون در يك تراژدی شكسپير و يا بهتر از آن در نوع يونانی‌اش.

سومين برهان من راه غلطی است كه عهد (پدر به پسر) در آن عينيت يافته است. بگذاريد به آن اعتراف كنيم: از ۱۱ سپتامبر تا تابستان گذشته تمامی فشارها بر بن لادن، القاعده و افغانستان نهاده شده بود. صدام و عراق عملاً ناديده گرفته شدند. اوضاع فقط وقتی آشكار گرديد كه معلوم شد به بن لادن گزندی نرسيده است و اينكه عهد خطير و جدی برای به دام انداختن زنده يا مرده‌ی او با ناكامی مواجه گشته و ما تازه اينجا بود كه به ياد آورديم صدامی هم جود دارد و اينكه او شخصيتی با وقار و مهربان نيست، اينكه او زبان و گوش دشمنانش را می‌برد، اينكه او كودكان را در برابر چشمان پدر و مادر‌هايشان به قتل می‌رساند، اينكه سر از تن زن‌ها جدا كرده و كله‌های بريده شده را در خيابان به نمايش می‌گذارد، اينكه او زندانی‌هايش را در سلول‌هايی كوچكتر از يك تابوت نگه می‌دارد، اينكه او آزمايشات شيميايی و بيولوژيكی را روی اين بخت برگشتگان انجام می‌دهد، اينكه او با القاعده در ارتباط است و از تروريسم حمايت می‌كند، اينكه به هركدام از خانواده‌های بمب گذاران انتحاری فلسطينی 25 هزار دلار می‌بخشد، اينكه او هرگز خلع سلاح نشده، اينكه هرگز جنگ افزار كشتار جمعی را ترك نكرده، و اينكه نيروهای سازمان ملل بايد بازرس‌هايش را دوباره به آنجا گسيل دارد. بياييد و با هم كمی جدی باشيم. اگر هفتاد سال پيش از اين جامعه‌ی ملل ناتوان بازرس‌هايش را به آلمان می‌فرستاد فكر می‌كنيد كه هيتلر به آنها هرگز جايی را نشان می‌داد كه فن براون در آن سلاح‌های مرگبار وی دو را توليد می‌كرد؟ آيا تصور می‌كنيد كه هيتلر اردوگاه‌های آشوويتس، مات‌هاوزن، بوخن والد و داخائو را هرگز علنی می‌كرد؟ با اين حال كمدی بازرسی از سر گرفته شد. بر خلاف اشتياق برای واگذاری نقش هنرپيشه اول از بن لادن به صدام، دستگيری خالد محمد مهندس طراح 11 سپتامبر تقريباً با بی تقاوتی مواجه گشت. يك كمدی كه ويژگی آن بازی دونفره‌ی بازرس‌ها و استراتژی‌های متناقض آقای بوش است، كسی كه از يك طرف به شورای امنيت برای استفاده از زور فشار می‌آورد و از طرف ديگر سربازان خود را به جبهه گسيل می‌دارد. آنها اكنون به همراه نيروهای انگليسی و استراليايی ۳۱۰ هزار نفر را شامل می‌شوند. و همه‌ی اينها بدون درك اين واقعيت كه دشمنان بوش (يا شايد بايد بگويم دشمنان جهان غرب) فقط در بغداد نيستند.

آنها را در اروپا نيز می‌توان يافت. مثلاً در پايس جايی كه ژاك شيراك با كلام خوش آهنگش برای ارضای غرور و نخوت خود جهت دريافت جايزه‌ی صلح نوبل در حال طرح نقشه است وگرنه صلح برايش كمترين اهميتی ندارد. فرانسه مكانی است كه در آن كمترين اشتياقی برای پايين كشيدن صدام از قدرت به چشم نمی‌خورد زيرا وجود او برابر است با پمپاژ نفت از چاه‌های عراق به سود كمپانی‌های فرانسوي. فرانسه كشوری است كه آرزوی ناپلئونی برای تسلط بر اتحاد اروپا را تعقيب می‌كند تا هژمونی خود را برقرار سازد. آنها حتی در برلين نيز هستند. يعنی جايی كه حزب گرهارد شرودر، شخصيتی ميان مايه و معمولی با مقايسه‌ی بوش و هيتلر در انتخابات پيروز شد و جايی كه پرچم‌های آمريكا و صليب‌های شكسته‌ی هيتلری با هم يكپارچه می‌شوند و مكانی كه آلمانی‌ها در رويای بازی كردن دوباره‌ی نقش بزرگان دست در دست فرانسوی‌ها به پيش می‌روند. آنها را حتی در رم نيز می‌توان پيدا كرد. جايی كه كمونيست‌ها از در خارج شده و از پنجره دوباره به داخل آمده اند، همچون پرندگان در فيلمی از آلفرد هيچكاك. و جايی كه پاپ كه جهان از وحدت گرايی كليسايی اش به ستوه آمده است با پرهيزگاريش و با آن حالت جهان سومی اش طارق عزيز را همچون كبوتر صلح و يا شهيدی كه نزديك است توسط شيرها دريده شود مورد استقبال قرار داد. پاپ سپس او را در همراهی راهب‌ها به كليسای عزيزی فرستاد تا از مقبره‌ی سنت فرانسيس بازديد كند. در ساير كشورهای اروپايی به طور كمتر يا بيشتر اوضاع بر همين منوال است. آقای بوش در اروپا دشمنان شما همه جا هستند و آنچه شما « تفاوت نظر‌ها » می‌ناميد در حقيقت چيزی جز تنفر خالص نيست. در اروپا صلح طلبی معادل است با ضد آمريكايی بودن و كسی هرگز در اينجا اهميتی به آن ۲۲۱۴۸۴ آمريكايی نمی‌دهد كه در جنگ دوم جهانی برای آنها كشته شدند.

آخرين دليل برای ترديد و دودلی من آن معنا و مفهومی است كه آقای بوش و بلر و مشاورينشان به اين جنگ بخشيده اند: «جنگ آزادي. جنگی بشر دوستانه برای مستقر ساختن آزادی و مردم سالاری ». و ما می‌دانيم كه بشر دوستی هرگز رابطه‌ای با جنگ ندارد. همه‌ی جنگ‌ها، حتی جنگ‌های عادلانه چيزی بيش از مرگ و نابودي، شقاوت و وحشی گری و اشك و اندوه نيستند. و اين جنگ همچون جنگ جهانی دوم برای آزادی نيست بلكه اين جنگی است سياسي. جنگی با خون سردی كه برای پاسخ و واكنش به نبرد مقدسی كه دشمنان غرب در تاريخ 11 سپتامبر اعلام نمودند انجام می‌گردد. می‌توان گفت كه همچنين جنگی است پيشگيری كننده، يك واكسن يا عمل جراحی كه به صدام حمله می‌كند زيرا (آنگونه كه آقای بوش و بلر معتقد هستند) در ميان مراكز متعدد بيماری صدام آشكارترين و خطرناك ترين است. علاوه بر آن سدی كه اگر برداشته شود آنها را مجاز می‌دارد كه نقشه‌ی خاورميانه را از نو طراحی كنند، همانگونه كه انگليسی‌ها و فرانسوی‌ها پس از سقوط امپراتوری عثمانی كردند.





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de