‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





خطای تاريخی برای چه كسی، مردم يا رهبران؟
نگاهی انتقادی به يك مقاله
* مردم از تكرار و تكرار وعده‌ها و شايد بيش از هر چيز ديگر از سخنان حكيمانه ولي بي‌خاصيت آقاي خاتمي و اطرافيان ايشان است كه واقعاً خسته شده‌اند
* حادثه‌ي دوم خرداد ۷۶ در نهم اسفند ۸۱ تكرار شد اما به شكلي بسيار غم‌انگيزتر. آنها كه خود به ديگران درس مي‌دادند معلوم شد كه درس خودشان را هنوز به خوبي ياد نگرفته‌اند
* اصلاً بحث بر سر راي ندادن نبود، مسئله اينجا بود كه اكثريت مردم هيچگونه توجهي به انتخابات نداشتند، زيرا آنها درگير مسائل و مشكلات خود بودند
* بزرگترين اشتباه اصلاح‌طلبان و البته ملي‌مذهبي‌ها ، سياسي كردن بيش از اندازه‌ي انتخابات شوراهاي شهر و روستا بود. آنها اصولاً جز رقابت با جناح مقابل هيچ چيزي را نمي‌توانستند ببينند. مشكل آنها مشكلات مردم نبود، مشكلات در قدرت ماندن خودشان بود

علی‌محمد طباطبايی
iraneaziz@hotmail.com
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۱

خانم مليحه‌ي محمدي كه براي ايشان و نوشته‌هايش احترامي بسياري قائلم در مقاله‌ي كوتاهي با عنوان «خطاي تاريخي» مردم تهران و ساير شهرهاي بزرگ ايران را از جهت عدم شركت در انتخابات شوراهاي شهر و روستا به نفع كانديدا‌هاي اصلاح‌طلب مورد ملامت قرار داده‌اند و اظهار عقيده نموده‌اند كه اين كوتاهي و تعلل مردم در نهايت به ضرر خود آنها رقم خواهد خورد. هر چند كه ايشان البته توضيح بيشتري در خصوص ضرر و زيان فرضي نداده‌اند اما مي‌توان حدس زد كه منظورشان بازگشت يا به عبارتي دوربرداشتن مجدد چهره‌هاي جناح راست است. گويا پيش فرض ايشان بايد اين باشد كه منافع مردم در انتخاب شدن كانديداهاي دوم خردادي بود و گويا از همين پس فردا با روي كار آمدن شوراي شهري يكپارچه طرفدار جناح موسوم به راست تمامي امتيازهايي كه در اين چهار سال گذشته توسط نمايندگان اصلاح‌طلب به سود مردم بدست آمده است ضايع خواهد شد و در مقابل مردم بايد خود را آماده‌ي انواع صدمات مالي و معنوي كنند. در غير اين صورت ضرر و زيان از چه جهت؟ آيا به راستي تصور خانم محمدي اين است كه طي چهار سال گذشته شوراهايي كه در دست نمايندگان اصلاح‌طلب بود در بررسي و در نهايت حل مسائل رفاهي و معيشتي مردم گام‌هاي بلندي برداشته است؟ جواب آنرا كه خوب مي‌دانيم كاملاً منفي است، هرچند كه البته مي‌توان تمامي اين كوتاهي‌ها و شايد ناكامي‌ها را يا به حساب كارشكني‌هاي جناح منتقد دولت گذارد و يا ناكافي بودن اختيارات و مسئوليت‌هاي شوراها كه البته تا حدي نيز اين فرض كاملاً درست است ليكن در نهايت بازهم فرق چنداني نمي‌كند زيرا شورايي كه خاصيتي ندارد چرا بايد برايش اين همه تبليغات و سروصدا راه انداخت. وانگهي اين چه سخني سطحي است كه سازمان‌هاي طرفدار انتخابات شورا در خارج از ايران مطرح مي‌كردند مبني بر اين كه شركت در اين انتخابات نوعي تمرين دموكراسي است. اگر اينگونه است پس شركت در هر جنگ غير عادلانه نيز نوعي تمرين نظامي است براي روز مبادا و اگر استدلال‌هاي ما تا اين اندازه سست باشند واي به حال نتايج چنين استدلالاتي.
اصلاً بيائيم و بپرسيم كه چه كسي دچار خطاي بزرگ شده است؟ مردم يا كساني كه خود را نمايندگان واقعي مردم مي‌پنداشتند؟ درست در روز انتخابات ديديم كه آنها تا چه حد در نطق‌هاي خود به نتايج پيروزي شان اميدوار بودند. حادثه‌ي دوم خرداد 76 در نهم اسفند 81 تكرار شد اما به شكلي بسيار غم انگيز تر. آنها كه خود به ديگران درس مي‌دادند معلوم شد كه درس خودشان را هنوز به خوبي ياد نگرفته‌اند. نتيجه‌ي آن همه مقالات تحليلي، آن همه سخنراني‌ها و مصاحبه‌ها اين بود؟ آخر مگر مي‌شود كه رهبران فكري دوم خرداد تا اين حد خام بوده و در برآوردهاي خود دچار اشتباه شده باشند؟ مگر آنها در اين جامعه و در ميان مردم زندگي نمي‌كردند، پس چگونه نتوانستند تا حدودي هم كه شده شانس بسيار پايين كانديداهاي خود را پيش بيني كنند؟ بنده در مقاله‌ي كوتاهي با عنوان «عليه سياست زدگي» كه در آرشيو ايران امروز موجود است و به تاريخ 19 مرداد 81 نوشتم: «آخر چقدر مصاحبه با آقايان تاج‌زاده و عبدي، گفتگو با آقايان علوي‌تبار و جلايي پور. واقعاً چقدر؟ تعجبم از خود آنهاست كه بدون داشتن سخن جديد مبادرت به مصاحبه و مناظره مي‌كنند. يك سخن را چقدر بايد تكرار كرد؟ با اطمينان مي‌گويم كه بخش قابل توجه خريداران روزنامه‌ها ديگر مانند گذشته چنين مصاحبه‌هايي را با دقت و علاقه نمي‌خوانند بلكه يا از روي آنها با حالتي بي‌تفاوت مي‌پرند و يا به سرعت و بدون توجه كافي لابلاي ستونها را ديدي مي‌زنند. همه‌ي ما بسياري را ديده‌ايم كه در همان سالهاي اول دولت آقاي خاتمي چنين سخنراني‌هايي را با دقت از روزنامه‌ها جدا كرده و در جاي امن و مناسب نگهداري مي‌كردند. به سخن ديگر براي آنها احترامي ويژه قائل بودند. اما رهبران جبهه‌ي دوم خرداد به قدري در گفتار تكراري و بي‌حاصل زياده روي و در عمل اجتماعي كوتاهي كردند كه ديگر چندان شانسي براي آنها باقي نمانده است» و اين تازه شش ماه پيش از اين بود. با اجازه‌ي شما بنده هنوز هم شك دارم كه چهره‌هاي سرشناس دوم خردادي متوجه اوضاع و احوال مردم و مملكت و علت عدم استقبال از انتخابات اخير شده باشند. ظاهراً آنها معتقد هستند كه بي‌رغبتي مردم بيشتر به خاطر دعواهاي دروني شوراي شهر تهران بوده است و يا حداكثر دلسردي‌هايي كه توسط جناح اقتدارگرا ايجاد شده. اما به عقيده‌ي من اكثريت مردم كه از روي اتفاق توجه چنداني هم به تعقيب دعواهاي جناحي و سياسي ندارند در زندگي روزمره‌ي خود اصلاً هيچگونه تفاوت معني‌دار و قابل توجهي ميان روزگار پس از دوم خرداد و قبل از آن نيافته‌اند. مردم از تكرار و تكرار وعده‌ها و شايد بيش از هر چيز ديگر از سخنان حكيمانه ولي بي‌خاصيت آقاي خاتمي و اطرافيان ايشان است كه واقعاً خسته شده‌اند. اصلاً بحث بر سر راي ندادن نبود، مسئله اينجا بود كه اكثريت مردم هيچگونه توجهي به انتخابات نداشتند، زيرا آنها درگير مسائل و مشكلات خود بودند، زيرا وضعيت جامعه‌ي امروز ما به گونه‌اي است كه هركس بايد به فكر خويش باشد و بس و اگر كسي از دادن راي طفره رفته اين اقليت روشنفكر جامعه بوده است. وانگهي بزرگترين اشتباه اصلاح طلبان و البته ملي‌مذهبي‌ها سياسي كردن بيش از اندازه‌ي انتخابات شوراهاي شهر و روستا بود. آنها اصولاً جز رقابت با جناح مقابل هيچ چيزي را نمي‌توانستند ببينند. مشكل آنها مشكلات مردم نبود، مشكلات در قدرت ماندن خودشان بود، در غير اين صورت مي‌توانستند رك و راست به مردم اين واقعيت ساده را بگويند كه از چنين شوراهايي معجزه بر نمي‌خيزد كه اين البته به اين معنا بود كه ديگر تصميم جدي براي اشغال چنين پست‌هايي نداشتند. سابق بر اين ماركسيست‌ها كه اهل پارلمان و مجلس نبودند به هواداران خود مي‌گفتند كه ما در انتخابات شركت مي‌كنيم نه به اين خاطر كه اميدي به فايده‌ي چنين انتخاباتي هست بلكه مي‌خواهيم شما كارگران و زحمتكشان را از توهم چنين حكومت‌هاي مبتني بر زور و سرمايه بيرون آوريم، يعني شخصاً تجربه كنيد كه از حكومت پارلماني و دموكراسي سرمايه‌داري معجزه برنمي‌خيزد. و اكنون نيز دوستان دوم خردادي حداقل مي‌توانستند از چنين زاويه‌اي به تبليغ شوراها بپردازند كه در شرايط بحراني فعلي و عدم وجود آزادي‌هاي مدني و حق شهروندي نمي‌توان به شورا اميدي داشت. در حقيقت دامن زدن به توهم شورا دودش در نهايت به چشم خود آنها مي‌رفت كه ديديم رفت. يعني اول انتظارات مردم بيدار شد، سپس با شركت و راي دادن و پيروزي اوج گرفت و سپس ياس و نااميدي آنها را از زمين و زمان بيزار كرد. اين همه پافشاري براي شركت در انتخابات اصلاً براي چه بود؟ چه معجزه‌اي قرار بود كه از اين طريق اتفاق بيفتد؟ آيا جز اين بود كه هدف در قدرت ماندن و حذف حريف بود؟ آن هم در صحنه‌اي چون انتخابات شوراها كه اصولاً در سياست نقش عمده ندارد؟ وانگهي بايد با شهامت به مردم مي‌گفتند كه همه‌ي اشكال در حكومت هم نيست، شما نيز بايد خودتان را تغيير دهيد، البته اگر خواهان تغيير هستيد. معجزه كه نمي‌توان كرد. چرا اين تصور بي‌جا را در مردم ايجاد كنيم كه گويا با حذف يك جناح مشكلات خود به خود حل خواهد شد؟ مگر پيامدهاي دلسردكننده‌ي مردم پس از انقلاب سال 57 را يادمان رفته بود؟ موضوع اين جاست كه بر خلاف باور اصلاح طلبان مشكل جامعه‌ي ما مشكل جمع گرايي و قبيله گرايي و جنگ سنت و مدرنيته نيست. مشكل ما مشكل ارجح قرار دادن منافع فردي بدون كوچكترين توجه به منافع ديگران است. مشكل كمرنگ شدن فرهنگ سنتي و عدم جايگزيني آن با ارزش‌هاي جامعه‌ي مدرن است.
اجازه مي‌خواهم كه اين مطلب كوتاه را با ذكر نقل قولي از مقاله‌ي يادشده در 19 مرداد 81 به پايان برسانم : «گورباچف اگرچه تلاش كرد كه با توجه به مقام شامخ انسانها، نيروي انساني را در سيستم شوروي فعال سازد، اما بي تفاوتي اجتماعي به حدي افزايش يافته بود كه جامعه پذيراي اصلاحات نبود. بطوري كه در جريان فروپاشي شوروي، مردم به جاي عكس العمل در برابر اين واقعه به نظاره گران و تماشاچياني مبدل شده بودند كه سرنوشت كشور و سوسياليسم برايشان اهميتي نداشت. حتي در نهايت كار به جايي رسيد كه رهبران نظام نيز ايمانشان را نسبت به پروژه‌ي اصلاحات از دست دادند و از فروپاشي سوسياليسم استقبال كردند».
فقط آرزو كنيم كه اصلاحات در ايران دچار چنين پايان غم انگيزي نشود.






[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de