‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





تبارشناسی استبداد ايرانی از نوع ويژه
بررسی انتقادی يك كتاب
(قسمت دوم و پايانی)
 
علی‌محمد طباطبايی
iraneaziz@hotmail.com
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۱
« وقتي ما در جامعه‌شناسي از جامعه صحبت مي‌كنيم منظورمان تشكل است. منظورمان كميت نيست ... مشكل اصلي ما رقابت گفتمان ها و از نوع فكري نيست، كما اينكه در كشور ما، متون ترجمه شده‌ي عقلانيت و مدرنيته بيش از متون ترجمه شده در شرق اروپاست. ببينيد شرق اروپا الان درچه وضعيتي است و ما درچه وضعيتي هستيم. مشكل در اين است كه ما روش معاشرت با يكديگر را نمي‌دانيم »
(دكتر سريع القلم در مصاحبه با ايسنا ، مندرج در ايران امروز، ۶ دي۱۳۸۱)
در بخش نخست اين گفتار انتقادي با رئوس كلي كتاب تبار شناسي استبداد ايراني آشنا گشتيم. دانستيم كه به عقيده ي آقاي ماهرويان شيوه ي توليد در جامعه اي كم آب چون ميهن ما ايران بر خلاف جوامع غربي هم نيازمند كار دسته جمعي بود و هم وجود حكومتي مستبد و مقتدر به عنوان پشتوانه اي ضروري براي تاسيس و نگهداري شبكه هاي آبياري. نتيجه تبعي چنين مقدماتي تيز چيزي نمي توانست باشد مگر تقويت « جمع » و فرهنگ جمع گرايي و ضعف « فرد » و فرديت. ضمنا دانستيم كه از نظر نويسنده ي محترم ظلم حكومت و عمال آن نيز به سهم خود به چنين جمع گرايي كمك بسيار و مستقيم نموده است. همچنين از نصيحت برادرانه وي مطلع گشتيم مبني بر نياز براي تبار شناسي ميراث استبداد ايراني كه از اجدادمان در ما باقي مانده است و ضرورت خشكانيدن آن ريشه ها، زيرا كه به عقيده ي ايشان راه ديگري براي رسيدن به خرد مدرن دكارتي كه همان « من انديشنده » باشد نداريم، يعني همان خرد مدرني كه سنگ بناي جامعه ي امروزي و آزاد است. اكنون نقد كتاب آقاي ماهرويان را ادامه مي دهيم:

همانگونه كه در بخش نخست اين گفتار نيز اشاره كردم در توضيحات نويسنده ي محترم كتاب تبار شناسي ... مفاهيم فرد و جمع به طور روشن و واضح به كار نرفته است، به عبارت ديگر نقش جمع در مهار و سركوب فرد روشن نيست. منظور از جمع يك جا حاصل جمع كشاورزان است در جاي ديگر حكومت و عمال آن و در جاي ديگر فرهنگ، سنت و اسطوره هاي بومي يا خودي خلاصه آنكه در هيچ كجاي كتاب اين دو مفهوم جز به نحو كمي به شكل ديگري (مثلاً كيفي) مورد استفاده ي نويسنده قرار نمي گيرند. آنچه نظر آقاي ماهرويان را از اين نظر در طرح استبداد ايراني به خود جلب نموده در درجه ي اول حاصل جمع افراد جدا از هم است، به ديگر سخن وقتي كه تعداد ايراني ها از تعداد معيني فراتر رود كه بتوان واژه ي جمع را به آنها اتلاق نمود يا آنگاه كه كميت اين جمع كوچك اوليه همواره نيازمند آن است كه براي رفع مايحتاج خود مقدار عددي بيشتري را شامل گردد. براي بار ديگر و به جمله اي ديگر از كتاب مورد نظر در صفحه ي 159 مراجعه مي كنيم: « در ايران امر آبياري كار دسته جمعي مي طلبيد. جمع هرچقدر قوي تر مي شد امر آبياري به سامان تر بود و مقابله و پايداري در برابر عشاير و چادر نشينان مهاجم هم اين تمركز و تجمع را تقويت مي كرد. پس مشكل كشاورزي دست به دست مشكل تهاجم داده و جمع را قدرت مي بخشيد و به عكس به فرد اجازه ي نشو و نما نمي داد. پس در تاريخ ايران اين « ما » بود كه اصل و اساس بود. و برعكس جايي براي بروز فرديت نبود. پس اگر من غربي مدرن ريشه هاي خود را در پيشينه ي خود مي يابد، من مدرن ايران نمي تواند در گذشته ها خود را ريشه يابي كند چرا كه هرچه مي جويد فقط ماي قبيله و ايل و عشيره و قوم است و لاغير ».

توجه داشته باشيم كه آقاي ماهرويان در بررسي و شناخت تاريخ گذشته ي ما به قول معروف درخت ها را مي بيند اما اصل كاري را كه همان جنگل باشد نمي بيند. به ديگر سخن ايشان در تاريخ گذشته ي ايران (يا ساير امپراتوري هاي استبدادي در خاورميانه) فقط « جمع افراد » را تشخيص مي دهد اما در نگرش ايشان از « اجتماع انساني » به مفهوم دقيق و علمي اين كلمه كوچكترين اثري وجود ندارد. چه كسي است كه نداند جمعي از انسانها كه در يك نظام با يكديگر و در كنار هم زندگي مي كنند هميشه اجتماع انساني خوانده مي شوند. هر كجا بر روي سياره ي ما كه چنين جمعي تشكيل شده است اساس آن بر مشخصه هايي قرار گرفته كه بدون توجه و آشنايي با آنها اصولاً نمي توان هيچگونه شناختي از آن اجتماع پيدا نمود. منظور من در اينجا شناخت باورها، سنت ها، آداب و رسوم، دين، هنر ... و به طور كلي فرهنگ اجتماع مورد نظر است. زيرا جامعه ي بشري معادل با مجموعه اي از تك سلولي ها نيست كه بتوان آنرا از بيرون و همچون محققي از طريق ميكروسكوبش مورد بررسي قرار داد. بدون شناخت عقايد و باورهاي چنين انسان هايي اصولاً نمي توان به قضاوت درستي از آن اجتماع رسيد.

در نگرش ايشان از ايران قديم دو گروه انسان بيشتر وجود ندارند: يك طرف كشاورزان كه منشاء ثروت اجتماعي و مواد خوراكي هستند ايستاده اند و در طرف ديگر حكومت زورگو يا همان پادشاهان مستبد. وظيفه ي حكومت تاسيس و تعمير و برقرار نگه داشتن شبكه هاي آبياري است و وظيفه ي كشاورزان هم توليد مواد غذايي. همانگونه كه در بخش نخست اين گفتار ديديم ايشان در صفحه ي 41 كتاب خود نوشته بودند: حكومت قوي و مستبد معادل است با وضع خوب و مرتب تاسيسات آبياري كه اين نيز به نوبه ي خود موجب افزايش و رشد توليد و رفاه بيشتر خواهد شد (حالا به اين واقعيت هم كار نداريم كه براي انسان هاي گذشته پيوسته اين توليد مواد غذايي نبوده كه اهميت درجه ي اول را داشته است). اما از آنجا كه ظاهراً ترسيم چنين چهره اي مثبت از حكومت يا دولت در ايران باستاني با ديدگاه هاي كلي ايشان سازگاري نداشته يا اصلاً بدين ترتيب ديگر زمينه اي براي وجود استبداد ايراني باقي نمي مانده، خود را ناچار ديده اند كه در بعضي صفحات ديگر كتاب به زورگويي و باج بگيري و از اين قبيل صفات منفي حكومت نيز اشاره هايي بسيار مختصر داشته باشند تا سناريوي استبداد ايراني كامل شود. نيازي به توضيح بيشتر نيست كه چنين تصويري از ايران باستان يا هر امپراتوري قديمي ديگري با سينماي رومانتيك و احساساتي هاليوود بيشتر سازگار است تا بينشي اصول گرا و قانع كننده و مبتني بر داده هاي تاريخي. از آنجا كه ظاهراً چنين نظمي براي چندين هزاره در بيشتر بخش هاي كره ي خاكي ما استوار بوده و فقط قسمت كوچكي از آن كه بخشي از قاره ي اروپا يا همان جهان غرب باشد از آن مستثني گشته بايد پرسيد كه چگونه و بر اساس كدام اصل يا قانون يا علت در يك طرف كشاورزان سربه راه و كاري قرار گرفته اند كه به شدت استثمار مي شوند و در طرف ديگران شاهان و عمال فاسد حكومتي كه كاري جز عيش و نوش و خوش گذراني و خون ريزي و كشورگشايي نداشته اند. به راستي چرا و چگونه چنين نظمي مي تواند براي چندين هزاره پايدار بماند و آيا اصلاً اين قابل قبول است كه عدم وجود آن در بخش ديگر و كوچكي از جهان را به شرايط اقليمي مناسب براي كشاورزي نسبت دهيم؟ زيرا ايشان در صفحه ي 16 همان كتاب گفته بودند كه: « در كشورهايي كه مشكل آب وجود نداشت يك نفر يا يك خانواده مي توانست با وسايل ابتدايي كشت و داشت و برداشت محصول را انجام دهد » كه نتيجه ي تبعي آن عدم نياز به حكومتي مقتدر و مستبد براي تاسيس شبكه هاي آبياري در غرب بوده و البته عدم وجود حكومت هاي استبدادي در آن خطه. ناگفته نماند كه آقاي ماهرويان در هيچ كجاي كتاب خود مدارك مستدل و قابل قبول از وجود شبكه هاي آبياري كه گويا توسط حكومت مركزي تاسيس و نگهداري مي شده است ارائه نمي كنند و از همه جالبتر اينكه از رودخانه هاي بزرگي كه شبكه هاي آبياري در كنار آنها مي بايست راه اندازه شوند در ميهن ما تقريباً اثري باقي نماده است. وانگهي به خوبي مي دانيم كه در سيستم سنتي آبياري ايراني كه همان قنات باشد تمامي زحمات به طور پيوسته و در ادوار گوناگون به عهده ي خود كشاورزان بوده و دولت هيچ گونه نقشي نداشته است. دكتر همايون كاتوزيان در كتابي كه پيشتر از ايشان نام برديم و علاوه بر آن در يكي ديگر از آثار خود به نام « نه مقاله در جامعه شناسي تاريخي ايران » در صفحه ي 71 مي نويسد: « شرايط اقليمي و زيست محيطي، خشكي اين سرزمين را در پي داشته و موجب كمبود آب و رواج شيوه هاي مصنوعي آبياري شده است. اما مدل مشخصي كه ويتفوگل براي جامعه ي آب محور ارائه كرده است به دلايل زير در مورد ايران صادق نيست: (الف) شواهد چنداني دال بر كنترل، فراهم سازي، يا تقسيم آب توسط دولت وجود ندارد. (ب) همچنين شواهد چنداني حاكي از مديريت دولت بر منابع كشاورزي و توليد كشاورزي وجود ندارد. (پ) وجود ديوانسالاري بزرگ و گسترده يك ويژگي ضروري استبداد ايراني در طول تاريخ كشور ما نبوده است، هرچند همواره نوعي شبكه ي ديوانسالاري كارآمد وجود داشته است ».

وانگهي از ياد نبريم كه شرايط اقليمي مناسب براي كشاورزي از نقطه نظر آب و آبياري فقط در بخش هايي از اروپا وجود نداشته است، در بسياري از قسمت هاي قاره ي آسيا حتي آب و هوايي به مراتب مرطوب تر و پر باران تر مشاهده مي كنيم، با اين وجود اين فراواني باران و آب و هواي مرطوب مانع از بوجود آمدن امپراتوري هاي مستبد در اين سرزمين ها نشده است. گذشته از آن در يونان كه مهد حكومت مردم سالار و مقيد به منافع فرد در برابر جمع است با توجه به آب و هوايي مديترانه اي زراعت بي نياز از آبياري نبوده. يكي از معروف ترين اختراعات يوناني هاي باستان پيچ ارشميدس است كه استفاده ي اصلي آن در آبياري مصنوعي است. و گذشته از همه ي اينها دشواري زراعت نبايد فقط و فقط در كمبود آب و آبياري خلاصه كرد. در مناطق حاشيه ي جنگل و آنجا كه تنوع و گوناگوني طبيعت در شرايط بسيار مطلوبي قرار دارد حفظ و نگهداري محصول زراعي در برابر دشمنان طبيعي خود نياز به فعاليت جداگانه و برنامه ريزي شده دارد. از حيواناتي مانند گراز و خرگوش گرفته تا انواع حشرات و پرندگاني كه دانه ها را مي خورند همگي به سهم خود سد و مانع كمتري در قياس با كم آبي نخواهند بود. وانگهي در همه جاي دنيا و در كنار زحمتكشاني كه كارشان توليد ثروت مادي است پيوسته انسان هايي گرد هم مي آيند كه صرفاً از طريق راه زني و غارتگري امرار معاش مي كنند. روشن است كه حتي در سرزمين فرضي آقاي ماهرويان كه همان غرب حاصل خيز و مرطوب باشد نيز عدم وجود يك حكومت مركزي مقتدر به معناي ضربه پذيري كشاورزان و عدم كارآيي سيستم مي بوده است. منظور من اين است كه اگر نگرش تاريخي ما قرار است تا بدين حد ساده سازي شده باشد و با منطقي ابتدايي به گذشته ي بشر نگاه كنيم بناچار بايد نتيجه بگيريم كه فقط اين كمبود باران نيست كه موجب بوجود آمدن حكومت مركزي مقتدر مي شود بلكه هرگونه نياز براي برقراري امنيت سيستم توليدي خود پيش شرط چنين حكومتي است. به ديگر سخن فرمول معروف آقاي ماهرويان در غرب نيز مي بايست با كمي دستكاري كاربرد خود را داشته باشد. يعني: « حكومت قوي و مستبد = وضع خوب و مرتب تاسيسات آبياري = رشد توليد كشاورزي و رفاه بيشتر » (صفحه ي 41 همان كتاب) كه در شرق معتبر است معادل خواهد بود با: نياز كشاورزان سخت كوش اروپايي به امنيت مراحل مختلف داشت و برداشت محصول = حكومت مركزي قوي و مقتدر در غرب. تعجب بنده اينجاست كه چگونه به سادگي مي توان همچون نويسنده ي محترم كتاب مورد نظر ميان آن روش كشاورزي در غرب كه نيازمند تاسيسات پرهزينه و پيچيده ي آبياري نيست از يك طرف و وجود قانون و احترام به حقوق افراد و عدم وجود نظام هاي استبدادي از طرف ديگر رابطه اي بر قرار كرد. بنيان كتاب « استبداد ايراني ... » مي بايست در وحله ي اول بر روشن ساختن علت وجود حكومت قانون در غرب و التزام شاهان به آن قرار مي گرفت زيرا بالاخره هم در غرب و هم در شرق به يك اندازه حكومت هاي بزرگ و مقتدر خودنمايي كرده اند.

اما مورد ديگري كه مي تواند مورد پرسش قرار گيرد اين واقعيت است كه اگر اين وجود « ديگري » است كه پيوسته انگيزه اي براي شناخت خود بوده، چگونه است كه در شرق كه كشاورزان به طور مستمر مورد هجوم و ظلم و تعدي حكومت هستند خودآگاهي (فردي) شكل نمي گيرد اما در غرب كه به عقيده ي آقاي ماهرويان كشاورزان از استبداد حكومت مقتدر معاف بوده و زندگي راحتي دارند بايد فرد (يا همان فرديت) متولد شود؟ وانگهي مگر نه اين است كه تاسيس و نگهداري شبكه هاي عظيم آبياري اصولاً نيازمند وجود حد اقل دانش علمي و رياضي و اصول هندسه و تقويم دقيق و از اين قبيل است. پس چگونه است كه چراغ علم (به قول آقاي زيبا كلام) در شرق است كه خاموش مي ماند و در غرب است كه نورافشاني مي كند؟

و اما مورد آخر اينكه اين به اصطلاح « استبداد ايراني » جايگاهش در روان و ضمير انسان شرقي است يا در فرهنگ و سنت هاي او يا . . . ؟ زيرا اگر ندانيم كه كجاست چگونه بايد او را تبارشناسي كنيم؟ آقاي ماهرويان به ما جواب هاي متناقضي مي دهد. يك جا از بررسي انتقادي فرهنگ و سنت هاي گذشته مي گويد و جاي ديگر ريشه هاي آنرا در درون جستجو مي كند: « استبداد در تاريخ ما دو جنبه ي دروني و بيروني داشته است. جنبه ي بيروني آن حكوكت مستبد و عمله و اكره ي آن بوده است و جنبه ي دروني آن در دل هاي ما جاي داشته است. در ناخودآگاه جمعي ما جاخوش كرده است . . . آيا مي توانيم به مدد مثلاً ناخودآگاه جمعي يونگ استبداد امروزي مان را به استبداد تاريخي مان پيوند زنيم؟ » صفحه ي 157 همان كتاب. و در پاراگراف بعدي: « اين كه هركداممان يك مستبد كوچك ايم. اينكه براي هر مشكل اجتماعي مان آرزوي يك مستبد مصلح را مي كنيم . . . آيا مي توانيم ريشه هاي چنين معضلي را در استبداد شرقي و تاريخي مان جستجو كنيم؟آن را پس پشت ذهنمان در ناخودآگاه فردي و جمعي مان و بالاخره در دل هايمان پيدا كنيم؟ » . همچنين در مقدمه ي كتاب نيز مي خوانيم: « اگر استبداد ايراني مان را دروني و تاريخي بداينم غلبه به آن هم ريشه يي و تاريخي خواهد بود. يعني اين كه بايد دوباره به تاريخ و فرهنگ و سنن مان بنگريم. بنيان هاي فرهنگي مان را تحليل كنيم و در آن استبداد ايراني مان را ريشه يابي كنيم. سنن فرهنگ و شعر و موسيقي و ادبيات گذشته مان را به قول محمد مختاري بازخواني كنيم و اين بار نه به به گويان، بل كه با نگاه نقاد. و در اين بازخواني و بازنگريستن استبدادمان را ريشه يابي نماييم » (صفحه ي 13).

شايد لازم به يادآوري نباشد كه اگر قرار است با انگيزه ي يافتن سرنخ هاي استبداد ايراني در ميراث فرهنگي خود جستجو كنيم آنچه قرباني خواهد شد همان ميراث فرهنگي است. تقريباً كمتر چيزي از چنين نگاه شكاكانه اي جان به سلامت خواهد برد. از آنجا كه ما ديگر در گذشته زندگي نمي كنيم و با اغلب آداب و سنن گذشته قطع رابطه كرده ايم و شناخت ما از گذشته بسيار اندك و ناچيز است و چون اصولاً زمانه ي ما از نوع ديگري است و انسان ديگري مي طلبد هرچه را كه در گذشته مي بينيم از سر شك و خوشحالي از يافتن سرنخ هاي استبداد ايراني آنرا آلوده به جمع گرايي و استبداد ديرينه خواهيم يافت. به سخن ديگر ما خود با دست خود استبداد را به فرهنگ و آداب و رسوم گذشته منتقل مي كنيم و تخيلات بيمار گون خود را از نو به عنوان تبارشناسي استبداد ايراني كشف مي كنيم. شايد دوستان خاطرشان باشد كه تقريباً پانزده سال پيش از اين تاريخ يكي از شعراي معاصر و تازه درگذشته چگونه با نگاهي غرض آلود و شكاك از داستان حماسي كاوه ي آهنگر و ضحاك ماردوش تفسيري مدرن ارائه نمود كه كمتر كسي توانست با او هم نظر شود. تمامي بازيگران اصلي مورد ساختار شكني پست مدرن قرار گرفتند تا قرائتي نو و روانكاوانه از قسمتي از شاه نامه بوجود آيد. ما هرگز از دست كاري انتقادي فرهنگ گذشته به نتيجه ي درخوري نخواهيم رسيد. اگر كسي قرار است كه گذشته ي ما را به نقد كشد بايد بيش از هر چيز شناخت دقيقي داشته باشد از سنت ها و باورهاي مردم گذشته و دوم آنكه بايد از نحوه ي معيشتي و روش هاي توليدي و امكانات آن زمان نيز اطلاعات كافي داشته باشد تا بتواند توضيح دهد كه هر علامتي يا هر سنتي چه نقشي در گذشته داشته است. در غير اين صورت با حدس و گمان به جايي نمي رسيم جز فرهنگزدايي كردن از خودمان.

اصولاً ديدگاه هايي نظير آنچه در كتاب مورد نظر مطرح شده است داراي اين پيش فرض (صريح يا پنهان شده) هستند كه فرهنگ گذشته ي ما (يا هر كجاي ديگر) فرهنگ طبقاتي است يا اگر بر طبقاتي بودن تاكيد قابل توجهي ندارند در هر حال معتقد هستند كه فرهنگي استبدادي و در مسير منافع حاكميت بوده است. بنابراين چگونه مي توان در بررسي و تبارشناسي آنچه از آن ايام باقي مانده (حال اين ميراث چه مادي باشد چه معنوي فرقي هم نمي كند) چيزي جز ارزش هاي منفي مربوط به حكومت گران پيدا نمود؟ به ديگر سخن از قبل تكليف آداب و رسوم و سنت هاي قديمي روشن شده است. مگر نه اين است كه گفته مي شود در گذشته يك طرف كشاورزان مظلوم و سخت كوش قرار گرفته بودند و در طرف ديگر حكام خون آشام و مگر نه اين است كه ما روشنفكران به طور پيوسته هميشه و هميشه تاريخ گذشته ي خود را نفي كرده ايم و در آن جز مبارزات طبقاتي چيز ديگر نيافته ايم؟ در پيش فرض هاي استدلالات ما درس خوانده ها، بقاياي هر ساختمان، هر جام يا كوزه ي بسيار زيبا و يا هر مجسمه و قالي كه از دوران گذشته باقي مانده حاكي است از ظلم و فساد حاكمان بر محكومان. موزه ها براي ما نبايد جز جايگاه هايي باشند كه در آنها انبوه شواهد اين ظلم و فساد را مي توان يافت و باز معلوم نيست كه با چنين منطقي چرا براي مفقود شدن اثري هنري از آن ايام آه و ناله ي بسيار سر مي دهيم. اگر تكليف گذشته را پيشاپيش روشن كرده باشيم، آن هم بدون شناخت دقيق از آن ايام جز حذف و نفي گذشته راه ديگري نداريم. تبار شناسي هم فقط وقت تلف كردن است و بس. تصور ما اين است كه گويا علت بدبختي هاي امروزمان را بايد در ناكارآمدي اجدادمان يافت. آنها هستند كه مقصر اين اوضاع و احوال خراب امروز هستند نه خود ما. فرافكني از اين بهتر نمي شود. اگر غرب خوشبخت است و دشواري هاي ما را ندارد علتش اين است كه طبيعت با آنها سر سازگاري داشته و باعث بوجود آمدن نظامي مبتني بر فرد و قانونمداري شده است.

كوتاه سخن. بيش از اين كش دادن نقد كتاب آقاي ماهرويان جايز نيست. نقد بعضي ادعاهاي ديگر ايشان از قبيل « اسطوره ي دكارت در كشف جامعه ي مدرن » و اينكه امروز بدبختي ما فشار « ما » و ناديده گرفتن « من » است را به فرصتي ديگر موكول مي كنم. تمامي منظور من از نوشتن اين سطور اين بود كه نشان دهم براي « ما ايراني ها » نسبت دادن مشكلات امروز خود به اجدادمان حاصلي جز گم كردن مسير اصلي نخواهد داشت. نتيجه ي اصلاحات بسيار وعده داده شده هم نمي تواند چيزي باشد مگر ايحاد فضايي براي آموختن قواعد زندگي مدرن. والسلام.





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de