‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





تبارشناسی استبداد ايرانی از نوع ويژه
بررسی انتقادی يك كتاب
(قسمت اول)



علی‌محمد طباطبايی
iraneaziz@hotmail.com
پنجشنبه ۲٤ بهمن ۱۳۸۱
 
آقاي رامين جهانبگلو روشنفكر و صاحب نظر در مسائل فلسفي در تازه‌ترين مصاحبه‌‌‌ی خود با روزنامه‌‌‌ی همشهري پس از تقسيم بندي روشنفكران ايراني به چهار گروه، ويژگي آخرين آنها (يعني نسل فعلي روشنفكران) را تلاش براي شناخت ريشه‌اي غرب و شناخت و هويت خود می‌داند كه در اين راه به عقيده‌‌‌ی وي فلسفه بيشترين يار و مصاحب است. او به درستي به اين واقعيت اشاره می‌كند كه بر خلاف نسل‌‌هاي گذشته‌‌‌ی روشنفكري كه در درجه‌‌‌ی اول به دنبال يافتن و ترجمه كردن منابع ادبي، فلسفي و هنري بودند نسل چهارم بيش از هر چيز ديگري در حال نوشتن و تاليف كردن است زيرا اكنون ديگر به مرحله اي رسيده است كه می‌تواند شخصاً با تحليل تاريخ گذشته و دشواري‌‌هاي پيش رو در جستجوي علت‌‌هاي عقب ماندگي‌‌ها و ناكامی‌ها باشد. واقعيت اين است كه در اين ده پانزده سال گذشته تعداد قابل توجهي كتاب و مقاله در باره‌‌‌ی ريشه‌‌هاي شكست و ناكامي ما ايرانيان در راه برپايي جامعه اي مدرن و كارآمد به رشته‌‌‌ی تحرير درآمده است. از كتاب ارزشمند «اقتصاد سياسي ايران» اثر آقاي دكتر محمد علي كاتوزيان در سال ١٣٦٦ گرفته تا تحقيق قابل توجه دكتر زيباكلام با نام «ما چگونه ما شديم» به سال ١٣٧٤ ، از تاليف گرانقدر آقاي دكتر غني‌نژاد «تجدد طلبي و توسعه در ايران معاصر» در سال ١٣٧٧ كه يك سال پيش از آن در مجموعه مقالاتي به مناسبت بيستمين سالگشت دكتر شريعتي در كتابي به نام «ما و غرب» منتشر شده بود گرفته تا اثر بسيار ارزشمند آقاي دكتر كاظم علمداري يعني «چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت» به سال ١٣٧٩ (كه به سرعت ناياب شد و به چاپ‌‌هاي پنجم و ششم هم رسيد) و البته بسياري تاليفات ديگر همگي نشان دهنده‌‌‌ی تلاش‌‌هاي عميق و راستين نسل فعلي روشنفكران ايراني هستند براي يافتن راه خلاصي از بن‌بست‌‌هاي هميشگي.
اين پرسش كه بالاخره آيا تلاش‌‌هاي آنها به نتيجه‌اي هم رسيده است يا خير و تا كي و به كجا بايد تاليفات ديگر انجام گيرد البته جواب قطعي و روشني نمی‌تواند داشته باشد اما يك چيز مسلم است و آن اينكه هر تاليف و تلاش جديد بايد سعي در پرداختن و آشكار نمودن آن جنبه‌‌هايي از گذشته‌‌‌ی ما يا علل كاميابي غرب داشته باشد كه پيش از آن در آثار ديگران به درستي مورد بررسي قرار نگرفته يا به عبارتي در آن بررسي‌‌ها مورد غفلت واقع شده اند.
تازه ترين كتاب از اين دست اما به هيچ وجه انتظارات مورد نظر را برآورده نمی‌سازد. منظور من اثر جديد آقاي هوشنگ ماهرويان است با نام بسيار وعده دهنده‌‌‌ی «تبارشناسي استبداد ايراني ما».‌‌‌ به عقيده‌‌‌ی اين حقير و با اجازه‌‌‌ی شما اين اثر در مقايسه با آنچه پيشتر از اين توسط نسل چهارم روشنفكران نوشته شده است كمترين نمره‌‌‌ی قبولي را به خود اختصاص می‌دهد. هر ايراني دلسوخته و علاقمند به سرنوشت خود و پيشرفت و آباداني ايران كه براي اولين بار به اين كتاب بر می‌خورد با خود می‌انديشد كه لابد اين اثر نيز تحقيقي خواهد بود جامع از علل ناكامي و عقب ماندگي‌‌هاي ما ايرانيان و يافتن راه حل‌‌هايي هرچند مختصر اما مفيد و ارزشمند. از عنوان اصلي كتاب و متن مختصر مندرج در پشت جلد چنين برداشت می‌شود كه به نظر نگارنده‌‌‌ی آن مهمترين مشكل نه استعمار است نه سرمايه داري جهاني نه امپرياليسم و نه... بلكه چيزي است به نام «استبداد ايراني» كه منشاء آن نيز جايي نيست جز درون خود ما ايراني‌‌ها. تا اينجاي مطلب البته چنين به نظر می‌رسد كه اين كتاب حداقل در رئوس كلي نبايد فرق چنداني با آثاري داشته باشد كه بنده به بعضي از آنها اشاره كردم. در متن مختصر پشت جلد كه بخشي از مقدمه‌‌‌ی كتاب است و عيناً در معرفي اين كتاب در سايت «امروز» نيز آمده است می‌خوانيم: «بعد از سال ۵٧ واقعه‌‌‌ی مهمي رخ داد. واقعه‌‌‌ی مهم اين بود كه در علت يابي استبداد چشمان را از خارج برگردانديم و به خودمان نگريستيم. و در اين نگريستن بود كه همه چيز را به خارج و استعمار و امپرياليسم نسبت نداديم. تازه پي برديم كه اين استبداد ايراني رابطه‌‌‌ی مستقيم و علي با امپرياليسم و شاه ندارد. يعني مسئله پيچيده تر از اين‌‌هاست. اگر علل اين استبداد دروني باشد ديگر غلبه بر آن هم به اين سادگي‌‌ها نيست. بايد آن را ريشه يابي نمود و از ريشه‌‌ها آن را خشكاند. كه اگر از ساقه‌‌ها آن را قطع كنيم آن چنان كه در ۵٧ كرديم، ريشه‌‌ها باز جوانه می‌زند و استبداد ايراني را تداوم می‌بخشد». بنابراين روشن است كه بخش قابل توجه از حجم كتاب بايد به توصيف، بررسي و آشكار نمودن اين به اصطلاح استبداد ايراني اختصاص يافته باشد و البته انتظار می‌رود كه نويسنده در انتها نيز پيشنهاد‌‌هايي ارائه كند براي خلاص شدن از شر آن. خواهيم ديد كه متاسفانه نه تنها كتاب ما را در اين مقصود كاملاً ناكام می‌گذارد كه بسياري از موضوعات مطرح شده در كتاب كه حجم نزديك به ٢۵٠ صفحه‌اي آنرا تشكيل می‌دهد اصولاً ربط مستقيم و قابل قبولي نه با آن «استبداد ايراني» دارد نه با ريشه‌‌هاي عقب ماندگي ما و علت‌‌هاي پيشرفت غرب و نه اصلاً به مشكلات پس از اتقلاب می‌پردازد كه نويسنده‌‌‌ی محترم در پشت جلد و مقدمه‌‌‌ی كتاب وعده‌‌‌ی آنها را داده بود.
يك اشكال بزرگ اين كتاب اصلاً اين است كه بخش‌‌هاي كتاب (يا همان فصل‌‌ها) شماره گذاري نشده است و هر فصل ادامه‌‌‌ی فصل‌‌هاي پيشين نيست. امروزه حتي در كتاب‌‌هايي كه از مجموعه اي از مقالات مولف (حتي مقالاتي نه چندان مرتبط با هم) تشكيل می‌گردد قاعده‌‌‌ی شماره گذاري رعايت می‌شود. وانگهي كتابي كه قرار است مجموعه اي از مقالات باشد بايد حتماً در روي جلد يا حداقل پشت جلد خود به اين موضوع اشاره كند يا دست كم نويسنده‌‌‌ی محترم مقدمه‌‌‌ی كتاب را با اشاره به اين واقعيت آغاز كند كه فصل‌‌هاي مختلف كتاب مقالاتي هستند جدا از هم. گذشته از آن ، لازم است كه نام اصلي كتاب با مقاله‌‌هاي كتاب همخواني داشته باشد كه در مورد اين كتاب چنين نمی‌شود. نويسنده‌‌‌ی محترم فقط در انتهاي مقدمه‌‌‌ی كتاب است كه به ناگهان و طور سربسته به ما هشدار می‌دهد: «و مطلب آخر اينكه من مقاله نويس هستم. بنابراين هر مطلب را می‌توان جداگانه و در يك نشست خواند. درست است كه مطالب اين مجموعه با هم پيوند دارد، با اين همه هر مطلب داراي ساختماني مستقل است».‌‌‌ متاسفانه از اين توضيح مختصر اين واقعيت بر ما آشكار نمی‌گردد كه فصل‌‌هاي جداگانه‌‌‌ی كتاب ارتباط مستقيمی ‌با موضوع اصلي كتاب كه همان ريشه يابي استبداد ايراني است ندارند. در اين مورد بنده بعداً توضيح بيشتر خواهم داد.
محتواي مقدمه‌‌‌ی كتاب را می‌توان به دو بخش نامربوط با يكديگر تقسيم كرد. بخش اول آن كه عيناً در سايت «امروز» نيز درج شده است ظاهراً خلاصه‌اي است از نظريه‌‌هاي مولف در باب استبداد ايراني و اما بخش دوم ملغمه اي است در هم و بسيار فشرده از نظريه‌‌هاي مختلف در باره‌‌‌ی شناخت شناسي. از ابطال پذيري پوپر (١) و داستان پارادايم‌‌هاي معروف توماس كوهن گرفته تا شي في نفسه‌‌‌ی آقاي كانت، از هگل گرفته تا ماترياليسم تاريخي ماركس و كلاً ماركسيسم كه بخش غالب مقالات كتاب را همين دو مورد آخري به خود اختصاص داده است می‌توان در اين مقدمه‌‌‌ی مبهم و سوال برانگيز يافت. مقدمه‌‌‌ی كتاب سرانجام با اين ادعا به پايان می‌رسد كه همانگونه كه كانت شناخت از شي في نفسه را يك خيال خام می‌پنداشت، شناخت «تاريخ في نفسه» نيز مقدور نيست. زيرا به عقيده‌‌‌ی آقاي ماهرويان هر مورخي تاريخ را از منظر خود و با كمك ابزارهاي ذهني كه قبلاً ساخته شده مورد بررسي قرار می‌دهد. در حقيقت مقدمه‌‌‌ی كتاب با اعتقاد به نوعي نسبي گرايي عجيب به پايان می‌رسد. اگر بنده اشتباه نكرده باشم ايشان بين درك كلي از «تاريخ» به عنوان يك نظريه و «تاريخ صرف» به عنوان حوادثي كه واقعاً روي داده است دچار سوء تعبير شده اند. آن لباسي كه ما بر تن تاريخ می‌دوزيم همان نظريه‌‌‌ی تاريخي است وگرنه شناخت حوادثي كه به راستي در گذشته روي داده اگر به نسبت ديد بيننده متغير باشد پس اصلاً بايد قيد شناخت را زد. وانگهي تصور بنده اين است كه برداشت آقاي ماهرويان از « شي في نفسه » كانت جاي اشكال دارد. كانت می‌گفت كه انسان (يا نوع بشر در مجموع) با توجه به ساختار ذهني و توان گيرايي كه خلقت به او ارزاني داشته جهان را می‌بيند، درك می‌كند و به تفسير می‌كشد و اينكه اصولاً جهان جدا از اين توانايي‌‌هاي طبيعي و ذاتي بشر چگونه است امري است محال. روشن است كه اين اصلاً به آن معنا نمی‌تواند باشد كه چون شي في نفسه شناخت ناپذير است به تعداد افراد انساني ما درك يا برداشت جداگانه از جهان خواهيم داشت زيرا هر كس جهان را از چشم خود نظاره می‌كند. اين مورد آخري همان نسبي گرايي است كه به گمانم آقاي ماهرويان نيز دچار آن می‌باشند. اما گذشته از اين مسائل صرفاً تئوريك اصلاً روشن نيست كه منظور و هدف نويسنده‌‌‌ی محترم از چنين مقدمه‌‌‌ی نا همگون، پيچيده و مبهم چيست، و آنچه در بخش دوم مقدمه آورده شده رابطه اش با موضوع « استبداد ايراني » چه می‌تواند باشد كه البته اين تازه اول ماجرا است.
از آنجا كه حوصله‌‌‌ی شما خوانندگان هم حدي دارد و پرداختن بيش اين به جزئيات و طفره رفتن از اصل مطلب مطرح شده در كتاب جايز نيست با بررسي انتقادي خلاصه اي از چكيده‌‌‌ی نظرات آقاي ماهرويان بخش اول مطلب خود را به پايان خواهم برد. اما پيش از آن توضيح يك نكته را شديداً ضروري می‌دانم. واژه‌‌هايي كه ما در زبان و كلاً گفتگو با يكديگر از آنها استفاده می‌كنيم، برحسب فضا و موقعيت و موضوع گفتار معناهاي متفاوت اما البته شبيه به هم می‌يابند. يك واژه نه تنها در مباحثي چون فلسفه، دين، فيزيولوژي يا روان شناسي داراي معاني متفاوتي است كه اصولاً در بحث علمي واژه‌‌ها بار ارزشي نمی‌توانند داشته باشند. همين درهم آميختن مفايهم واژه‌‌ها و طرز غلط استفاده از آنها كتاب مورد بحث ما را شديدا صدمه پذير و چه بسا نامفهوم ساخته است كه بنده به آن باز خواهم گشت.
بحث اصلي كتاب «تبار شناسي استبداد ايراني» كه البته بخش كوچكي از حجم صفحات كتاب را به خود اختصاص می‌دهد باز گشت به نظريه‌‌‌ی فراموش شده‌‌‌ی « جامعه‌‌‌ی بدون آب» و « استبداد شرقي» كارل ويتفوگل است، با اين فرق كه آقاي ماهرويان آنرا بيش از حد تصور ساده سازي و رمانتيزه كرده است. البته می‌دانيم كه اين نظريه سالهاست كه ديگر طرفداري ندارد، زيرا شواهد كافي و قابل استناد براي آن (حداقل در ايران) هرگز يافت نشد. آقاي ماهرويان در صفحه‌‌‌ی ١٦ كتاب مورد بحث می‌نويسند: «در كشورهايي كه مشكل آب وجود نداشت يك نفر يا يك خانواده می‌توانست با وسايل ابتدايي كشت و داشت و برداشت محصول را انجام دهد. ولي در كشورهايي همچون ايران كه مشكل آب وجود داشته است براي كشاورزي به تاسيسات آبياري نياز بود. پس وجود جمع ضروري بود. به اين دليل در تاريخ غرب « فرد » مستقل از جمع بوجود می‌آيد و در شرق فرد در « ما »‌‌‌ی جمعي حل می‌شود تا بتواند مشكل آب را كه كار جمعي می‌طلبد حل كند».‌‌‌ البته لازم به توضيح است كه ايشان بخش مقدمه‌‌‌ی كتاب را با اشاره به همين مطلب آغاز كرده بودند: « تهاجم به فرديت و كوشش در نابودكردن آن از ويژگي‌‌هاي مهم و اصلي استبداد بوده است. بدون فرديت نمی‌توان از خرد مدرن سخن گفت. بدون فرديت بايد به خرد جمعي و قبيله يي و اسطوره يي پناه برد ». پس به عقيده‌‌‌ی آقاي ماهرويان طلوع « فرديت » در غرب و « جمع » در شرق زاده‌‌‌ی اقتضائات روش كشاورزي يا به عبارتي طبيعت است. ضمناً استبداد همان « جمع » است يا حد اقل معادل آن است، همان خرد جمعي و قبيله‌‌‌ای است. با اين وجود يادشان نمی‌رود كه : « خرد مدرن زاده‌‌‌ی تفكر فردي است. زاده‌‌‌ی تفكر من انديشنده است. هستي اش را با « من می‌انديشم پس هستم » دكارت كسب كرده است » و بلافاصله اضافه می‌كنند كه: « انديشه‌‌‌ی خود ماركس هم حاصل انديشيدن فردي است » (صفحه‌‌‌ی ١١ همان كتاب). تا اينجا بايد روشن شده باشد كه براي آقاي ماهرويان ماهيت «استبداد» ، « فرد » و « جمع » بيش از اندازه ساده سازي شده است. اما بهتر است كه هنوز به استخراج مطالب اصلي و اساسي كتاب بپردازيم. باز در بخش ديگري از مقدمه‌‌‌ی كتاب و در صفحه‌‌‌ی ١۵ می‌خوانيم: « تحت جور و ستم حاكمان و خست طبيعت و كم آبي، جمع قدرتي بسيار می‌يافت و فرد در زير چنين قدرتي قابل رويت نبود. در اغلب موارد ماليات به جماعت بسته می‌شد چرا كه مالكيت جمعي بود. جماعات روستايي و ايلات و قبايل ماليات پرداخت می‌كردند. پس هر چه تعداد جماعت افزون می‌گشت كار ماليات دهي سهل تر می‌شد. از اين رو جمع مانع گريز فرد از جماعت روستايي می‌شد. فرد حل شده و مضمحل در جماعت بود و اگر هويتي داشت هويت جمعي اش بود. در اين ميان جايي براي تمايلات و گرايش‌‌هاي فردي نمی‌ماند. هر چه بود جمع بود و ديگر هيچ. بنابراين جا براي رشد عرفان ايراني باز شد. حرف اول عرفان ضديت با فرد و فرديت بود (٢). حل شدن فرد در جمع، و من در ما ». از آنجا كه ممكن است هنوز هم براي خواننده‌‌‌ی محترم روشن نشده باشد كه در اين كتاب تا چه اندازه مفاهيمي مانند «فرد» ، «جمع» يا حتي «عرفان» و «استبداد» از آن معاني و انتظارات معمول و مطابق با عقل سليم جدا شده و بر حسب تصور و تمايل نويسنده معناي جديد، بسيار سطحي و حتي متناقضي يافته باز هم خواندن كتاب را ادامه می‌دهيم. در انتهاي اولين فصل كتاب كه با عنوان « شيوه‌‌‌ی توليد آسيايي و استبداد ايراني ما » است چنين می‌خوانيم: « حكومت قوي و مستبد = وضع خوب و مرتب تاسيسات آبياري = رشد توليد كشاورزي و رفاه بيشتر. بر عكس زماني كه حكومت مركزي ضعيف است، موسسات آبياري رو به خرابي رفته، قحط سالي و فقر زياد می‌شود. حكومت ضعيف = خرابي تاسيسات آبياري = وضع بد كشاورزي و قحط سالي و فقر » (صفحه‌‌‌ی ٤١ همان كتاب). نا گفته نماند كه بخش قابل توجه اين فصل از كتاب چيزي نيست جز خلاصه‌‌‌ای از وضعيت نظريه‌‌‌ی شيوه‌‌‌ی توليد آسيايي ماركس در شوروي كه به طور مفصل تري در كتاب «ظهور و سقوط شيوه‌‌‌ی توليد آسيايي ترجمه‌‌‌ی آقاي عباس مخبر آمده است. اما جالب تر آنكه پس از آوردن خلاصه‌‌‌ای از سرنوشت شيوه‌‌‌ی توليد آسيايي در شوروي ايشان می‌نويسند: « به هر حال براي مطالعه‌‌‌ی مشكل آبياري و نقش آن در حيات اقتصادي – اجتماعي و اثر گذاري آن بر استبداد مجبوريم تاريخ را مطالعه كنيم. ببينيم مشكل آبياري چه تاثيري بر روابط توليد و نهادهاي سياسي داشته است. بايد رابطه‌‌‌ی خرابي و عمران موسسات آبياري و شكل نهادهاي سياسي را بررسي كنيم» (صفحه‌‌‌ی ٤١ همان كتاب). اما به ناگهان خواننده با خواندن جمله‌‌‌ی بعدي دچار حيرت و سرگرداني می‌شود: « با مطالعه‌‌‌ی اين روابط می‌بينيم...» و سپس همان معادلاتي را می‌آورند كه چند سطر بالاتر به آنها اشاره شد. به سخن ديگر ايشان ابتدا وعده‌‌‌ی مطالعه‌‌‌ی تاريخ را می‌دهند تا به نتيجه گيري برسند اما بلافاصله و بدون اشاره به اين مطالعات يا تحقيقات به نتيجه گيري می‌نشينند. نا گفته نماند كه از چنين بررسي و تحقيقي در هيچ كجاي اين كتاب اثري نمی‌توان يافت. اين ناديده گرفتن حضور خواننده را چگونه بايد تعبير كنيم؟ كج سليقگي يا بي توجهي به مطالبي كه خودشان نوشته اند يا.‌‌‌ . . نمی‌دانم؟
اما بنده براي آخرين بار به بخش‌‌هايي از صفحات ١۵٨ و ١۵٩ همان كتاب اشاره خواهم كرد. نا گفته نماند كه تمامي مواردي از كتاب مورد نظر كه بنده در اينجا به آنها اشاره كردم تنها و واقعاً تنها مطالب مندرج در كتاب در باره‌‌‌ی داستان هيجان انگيز استبداد شرقي و جامعه‌‌‌ی كم است (٣) و تنه‌‌‌ی اصلي و قطور كتاب نه تنها هيچ ربط مستقيمي كه به طور غير مستقيم هم ديگر نامي از استبداد ايراني نيست. حالا چرا ايشان نام اصلي كتاب را بدين گونه انتخاب كرده اند معلوم نيست. آيا اين هم به طريقي با استبداد شرقي مربوط می‌شود؟ شايد!
« فرهنگ استبدادي ما در ديرينه‌‌هاي تاريخي خود هم بهبود كشاورزي را به واسطه‌‌‌ی تاسيسات آبياري و هم امنيت را در قبال مفسدان فقط و فقط از يك چيز انتظار داشت و آن حكومت متمركز و قوي استبدادي بود تا هم كشاورزي اش به سامان شود و هم امنيت اش برقرار » (صفحه‌‌‌ی ١۵٨). و بلافاصله چند پاراگراف پايين تر: « ظلم عمال حكومت آن چنان بود كه جمع قبيله يي را يك پارچه و يگانه می‌كرد تا شايد ضربه پذيري آن را كم تر و محدود تر سازد. از اين رو انسان فقط در درون جمع ايل و قبيله و عشيره بود كه معني می‌يافت و بدون جمع هيچ بود. هيچ هيچ. و اگر حقوقي هم داشت اين حقوق در جمع بود كه معني می‌يافت » صفحه‌‌‌ی ١۵٩). در پاراگراف اول طبيعت و كم آبي سبب بوجود آمدن جمع و عدم امكان بوجود آمدن فرد است و رويهم رفته وجودش ضروري است زيرا بدون حكومت مقتدر جمع نمی‌تواند به حيات خود ادامه دهد زيرا بي آبي كشاورزي را غير ممكن می‌سازد اما در پاراگراف بعدي ظلم همان حكومت باعث بوجود آمدن جمع و عدم امكان بوجود آمدن فرد است. به ديگر سخن در شرق همه چيز دست به يكي كرده اند تا فقط جمع مطرح باشد و فرد هيچ هيچ شود.
پاپان بخش اول
ـــــــــــــــــــــــــ
١ : در همين مقدمه‌‌‌ی كوتاه به كارل پوپر مطلب كاملاً اشتباهي نسبت داده می‌شود. ادعا می‌شود كه: « پوپر معتقد بود كه بسياري از نظريه‌‌هاي علمي اثبات پذير نيستند. فقط وقتي نظريه را ابطال كنيم از دور خارج می‌شود » (صفحه‌‌‌ی ١٨ كتاب مورد نظر). می‌دانيم كه نظر پوپر اين بود كه اثبات پذير بودن يك نظريه‌‌‌ی دليل كافي بر علمي بودن آن نيست، نظريه‌‌‌ی علمي قبل از هر چيز بايد خاصيت ابطال پذيري داشته باشد. ليكن وي هرگز نگفته بود كه بعضي نظريه‌‌هاي علمي را نمی‌توان اثبات كرد و بعضي را می‌توان. وانگهي وقتي ادعاي مورد نظر در باره‌‌‌ی پوپر را دوباره بخوانيم متوجه می‌شويم كه دو بخش اين گزاره اصلاً ربط منطقي با يكديگر ندارند. « پوپر معتقد بود كه بسياري از نظريه‌‌هاي علمي اثبات پذير نيستند » گزاره‌‌‌ی اول، « فقط وقتي نظريه را ابطال كنيم از دور خارج می‌شود » گزاره‌‌‌ی دوم. « فقط » در ميان دو جمله حكايت دارد از نوعي شرط. در گزاره‌‌‌ی « شما نمی‌توانيد اين فيلم را تماشا كنيد، فقط كساني كه هژده سال تمام دارند می‌توانند» شرط تماشاكردن فيلم داشتن ١٨ سال سن است. ليكن ادعاي نسبت داده شده به پوپر در جمله‌‌‌ی دوم هيچگونه شرط و التزامي براي گزاره‌‌‌ی قبلي در بر ندارد. به سخن ديگر بعضي نظريه‌‌هاي علمي را نمی‌توان اثبات كرد يك موضوع و با ابطال آنها نظريه‌‌ها را از دور خارج كرد موضوعي ديگر است.
٢ : اينكه شخصي عرفان يا گرايش به آن را در مجموع نشانه‌‌‌ای از عدم وجود فردگرايي و حاكي از تسلط بينش و نگاهي جمع پرستانه تلقي كند حقيقتاً كه كج سليقگي بسيار می‌طلبد. اصولاًُ تا به امروز عرفان از نظر تاريخ نگاران نوعي بريدن از جمع و درون گرايي دانسته شده است. در تاريخ گذشته‌‌‌ی ايران يكي از دوران‌‌هايي كه تمايل به عرفان و صوفي گري به اوج خود می‌رسد پس از حمله‌‌‌ی مغول و فروپاشي ايران است. در تاريخ معاصر يك بار پس از كودتاي ٢٨ مرداد، و براي بار ديگر پس از وقايع سال ٦٠ گرايش به عقايد و كتاب‌‌هاي عرفاني به اوج خود رسيد. آن پيوستن و ملحق شدن به معبود و يكي شدن با او كه شايد بتوان آنرا مهمترين هدف يك عارف ناميد لازمه اش بريدن از جمع، گوشه گيري و ترك دنياست. اگر هر چيزي بتوان در عرفان پيدا كرد يقيناً جمع گرايي را نمی‌توان، اما اينكه مولف محترم كتاب تبار شناسي استبداد چنين تصور كرده اند امتياز بسيار منفي خواهد بود براي توانايي درك ايشان از انسان و جهان.
٣ : البته در فصل دوم كتاب نيز اشاره‌‌هايي گذرا به نظريه‌‌‌ی استبداد شرقي و جامعه‌‌‌ی كم آب و اينكه آيا در ايران شيوه‌‌‌ی توليد برده داري وجود داشته است يافت می‌شود. ليكن نه از طريق بررسي شخصي يا زاويه‌‌‌ی ديد آقاي ماهرويان كه از طريق بررسي بسيار گذراي تاريخ نويسان يا متفكراني چون كاتوزيان و ديگران. همين فصل نيز دچار اشكالات جدي در صفحه بندي و پيگيري مطالب است. براي مثال در صفح‌‌‌ی ۵٧ شاهد تيتر فرعي هستيم به عنوان « نظر كاتوزيان در مورد شيوه‌‌‌ی توليد آسيايي » اما در صفح‌‌‌ی بعد و پس از چند پاراگراف و بدون هيچ توضيحي از بررسي نظريه كاتوزيان به بررسي نظريه‌‌هاي آقاي فرهاد نعماني می‌رسيم. وانگهي آقاي ماهرويان در بررسي نظريه‌‌‌ی استبداد ايراني آقاي كاتوزيان به خود زحمت كافي نداده و ايرادهايي را كه كاتوزيان به نظريه‌‌‌ی ويتفوگل وارد می‌داند به طور كامل ناديده می‌گيرد و می‌نويسد: « با اين همه كاتوزيان نمی‌تواند پيشنهادي در مورد تاريخ ايران ارائه دهد. در اين مورد خنجي به مراتب از كاتوزيان پيش تر رفته است » (صفحه‌‌‌ی ۵٨ همان كتاب). اما هر كس كه با كتاب‌‌هاي آقاي كاتوزيان آشنايي داشته باشد می‌داند كه اين ادعاي آقاي ماهرويان تا چه حد غرض ورزانه است.
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de