[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
اعدام آن چيز كه نيست
يا
انديشه‌هايى در باره‌ى يك تير چوبى
 
 
 
على محمد طباطبايى
iraneaziz@hotmail.com
چهارشنبه ٢٢ آبان ١٣٨١
 
 
چكيده ي مطلب:
در مقاله ي «اعدام چيست» از «دكتر س. بنا» سه اشتباه بزرگ به چشم مي خورد:
اول: معادل دانستن قتل عمد با مجازات اعدام.
دوم: نتيجه گيري غلط (منع اعدام) از مقدمه اي درست (زشت بودن قتل ديگري).
سوم: وارونه ديدن رابطه ي فرد و جامعه.
بنده در اين مقاله سعي مي كنم كه به طور خلاصه موارد فوق را به نقد كشم.

****
يكي از جالب توجه ترين اخبار هفته ي گذشته در رسانه هاي انگلستان انتقاد بسيار شديد وزير فرهنگ اين كشور پس از بازديد وي از نمايشگاه هنر مفهومي در « گالري تيت لندن» بود. هر سال اين گالري پيشتاز در هنر معاصر ، يك نمايشگاه در شهر لندن برگزار مي كند و به بهترين آثار جوايز نفيسي نيز اهدا مي نمايد. اكنون چند سالي است كه تقريباً تمامي آثار به نمايش گذارده شده در گالري تيت در سبك و سياق «هنر مفهومي» (1) به اجرا در مي آيند. اما اخبار مورد نظر من حكايت از آن داشتند كه آقاي كيم هاولز وزير فرهنگ بريتانيا نمايشگاه امسال را «چرند و پرند مفهومي» (2) ناميد و چنين اظهار نظر كرد كه اگر بهترين آثار هنر معاصر انگلستان همين آثار موجود در گالري تيت باشد پس بايد به حال هنر در انگلستان تاسف بسيار خورد. در اين مقاله ها كه به راحتي از سايت هاي بي بي سي و گاردين قابل دريافت بودند از «رختخواب معروف خانم تريسي امين » و لاشه ي حيوانات اسير شده در محفظه هاي بزرگ فرم آلدهيد اثر هنرمند ديوانه «دامين هيرست» و بعضي آثار مشابه ذكري به ميان آمده بود كه بنده چندي قبل در مقاله اي به مناسبت افتتاح دومين نمايشگاه هنر مفهومي در ايران در سايت ايران امروز مطرح ساخته بودم. اما همه ي اينها در حالي است كه در مطبوعات داخلي هرگز هيچ منتقدي به خودش جرئت نمي دهد كه سر سوزني به شيوه هاي جديد هنري انتقادي روا دارد. چند شب پيش در برنامه چهارم تلويزيون ايران آقاي دكتر سميع آذر رئيس موزه ي هنرهاي معاصر و از بانيان اين قبيل نمايشگاه ها با افتخار اظهار مي داشتند كه اكنون ديگر كشور ما در مقايسه يا پيشرفته ترين كشور هاي جهان از نظر اجرا و نمايش جديد ترين شيوه هاي هنر معاصر ذره اي عقب نيست و آنچه مي توان در لندن يا نيويورك مشاهده كرد در تهران نيز قابل مشاهده است. خدا را شكر. اما به گمانم كه پيشتر از اين اينگونه مقايسه ها براي نشان دادن سرعت پيشرفت و بهبود اوضاع عمومي بيشتر بر اساس ملاك هايي چون افزايش درآمد سرانه، كاهش نرخ مرگ و مير كودكان و يا ميزان مصرف مواد پروتئيني و مشابه آنها انجام مي گرديد نه تقليد ظواهر هنري.

اين مقدمه براي آن بود تا نشان دهم كه ما ايراني ها در بسياري از موارد و در شرايط حاضر بجاي آنكه به عقل خود تكيه يا اطمينان كنيم و بر اساس يافته هاي شخصي دست به قضاوت يا برنامه ريزي زنيم به معيار ها و ملاك هايي كه در محافل روشنفكري جهان مطرح هستند باور داريم و آنها را مبناي كار خود قرار مي دهيم. مسئله ي لغو مجازات اعدام نيز يكي ديگر از همين گونه موارد است. اعدام بد است زيرا در كشورهاي اروپايي و متمدن ديگر اجرا نمي شود. اما اگر اشتباه نكرده باشم قوانين اجتماعي و بخصوص قوانين جزا بايد به شكلي باشند كه از طرف مردم همان جامعه قابل قبول بوده و آنها احساس كنند كه در پناه چنين قوانيني امنيت جان و مال آنها برقرار است. در كشورهاي غربي و صنعتي ديگر هيچ انساني را به خاطر داشتن بعضي روابط كه در كشورهايي نظير ما جرم محسوب مي شود دستگير و مجازات نمي كنند. سالها پيش كه من در آلمان دانشجو بودم يك پسر و دختر دانشجو به راحتي مي توانستند يك آپارتمان دانشجويي از دانشگاه اجاره كنند و هرگز كسي مزاحمتي براي چنين زندگي مشترك و موقتي فراهم نمي كرد. همه ي اينها در شرايطي است كه در ميهن ما به هنگام ازدواج سيلي از توقع ها و خواسته هاي بيجا و عجيب و غريب از خانواده هاي دو طرف مطرح مي شود به طوريكه بعضي جوانها از تصور ازدواج دچار وحشت و هراس بسيار مي شوند. خوب، در چنين جامعه اي چگونه يك پسر و دختر بدون هرگونه انجام مراحل قانوني يا شرعي مي توانند در امن و امان با هم در يك آپارتمان زندگي كنند آنهم وقتي مي بينيم كه آغاز زندگي مشترك قانوني و شرعي با چه دشواري هايي مواجه است و در حقيقت تصميم به آن واقعاً شجاعت و بيباكي بسيار مي طلبد! وقتي كسي دختر عزيزش را به راحتي به كسي شوهر نمي دهد چگونه مي تواند تحمل كند كه او (يعني دخترش) با يك پسر بدون انجام مراحل قانوني و شرعي زندگي مشترك داشته باشد؟ اگر ما به كثرت طلبي يا همان پلوراليسم باور داريم پس بايد اين قبيل گوناگوني هاي فرهنگي را هم موقتاً پذيرا باشيم تا وقت تغيير آنها فرارسد. هر جامعه اي ارزش ها و باورهاي خودش را دارد بطوريكه نمي توان يك سنت را به سادگي از يك جامعه به جامعه ي ديگر منتقل كرد يا اصلاً توقع چنين عملي را داشت.

توضيحاً عرض كنم كه ما دو نوع ارزش داريم. ارزش هاي هنجاري و ارزش هاي واقعي و كلي. ارزش هاي هنجاري از يك جامعه به جامعه ي ديگر تغيير مي كنند، مانند شيوه ي زندگي مشترك ذوجين و يا شيوه هاي مجازات محكومين كه در طول زمان قابل تغيير هستند اما لازمه ي چنين امري احساس نياز اكثريت مردم براي تغيير است اما ارزش هاي مبنايي هميشه ثابت هستند و در تمامي فرهنگ ها با هم تفاوتي ندارند. مثالي كه به مقاله ي ما مربوط مي شود انزجار از قتل انسان است و يا اين حقيقت كه فرد قانون شكن بايد مجازات شود. يكي از بهترين داستانها در همين خصوص مورد معروفي است كه هرودوت به داريوش نسبت مي دهد و معمولاً در كتابهاي فلسفي موارد استفاده ي بسيار دارد. آخرين باري كه به اين داستان برخوردم در ترجمه ي كتابي از كارل پوپر بود به نام اسطوره ي چارچوب ترجمه ي آقاي علي پايا. اجازه دهيد كه همين چند خط را مستقيم از آنجا نقل كنم: « داريوش چنانكه در تاريخ هرودوت مي خوانيم يونانياني را كه در سرزمين او مي زيستند احضار كرد و از آنان پرسيد كه به چه بهايي حاضرند گوشت پدرانشان را پس از در گذشتشان بخورند. آنان پاسخ دادند كه همه ي ثروت روي زمين نمي تواند آنان را به چنين كاري ترغيب كند. داريوش سپس كاتالاني ها را كه پدرانشان را مي خوردند احضار كرد و در حضور يونانيان كه مترجم به همراه خويش داشتند از آنان پرسيد كه در برابر چه بهايي حاضرند اجساد پدرانشان را پس از مرگ بسوزانند و آنان با صداي بلند ضجه برآوردند و از او درخواست كردند كه چنين عمل شنيعي را متذكر نشود » . نتيجه اي كه حاصل مي شود اين است كه همه ي ملت ها به نزديكان متوفي خود احترام بسيار مي گذارند و آنها را با مراسم خاصي تشييع مي كنند اما در هر قومي اين مراسم به گونه ي ديگري است. مورد تقريباً مشابه ديگر در ميهن ما ايران قرباني كردن گوسفند (يا حيوانات ديگر) در مراسمي است كه جنبه ي جشن و شادماني داشته باشد، آنهم البته درست وسط كوچه و خيابان كه در نهايت جوي خون به راه افتاده منظره ي دلخراشي از خود به جاي مي گذارد. هر اروپايي كه براي بار اول با چنين صحنه هايي مواجه شود گمان خواهد برد كه ايراني ها ملت سفاك و خون ريزي هستند اما مي دانيم كه آنچه آنها از سفاكي و جنايت عليه بشريت در همين قرن بيستم انجام داده اند اين شائبه را خنثي خواهد كرد. من خودم از مخالفين ذبح حيوان در معابر عمومي هستم، اما چه مي شود كرد كه امثال من بسيار انگشت شمار هستند و هنجار ها را هميشه اكثريت تعيين مي كند.

آنچه تا بدينجا نوشتم همه مقدماتي بود براي وارد شدن به نقد مقاله اي از « دكتر س بنا » به نام « اعدام چيست » كه به تازگي در سايت ايران امروز در باره ي اعدام قرار گرفته بود (3). به همين خاطر هم بود كه من عنوان اصلي اين مطلب را « اعدام آن چيز كه نيست » انتخاب نمودم. اما توضيح كوتاهي هم در مورد عنوان فرعي اين مقاله بدهم. سر ارنست گمبريچ تاريخ نگار بزرگ هنر كه بسيار به نوشته هاي او مديون هستم كتابي دارد با اين عنوان: « انديشه هايي در باره ي يك اسب چوبي ». اين كتاب كه مجموعه اي است از مقاله هاي مختلف با مطلبي شروع مي شود كه همان عنوان اصلي كتاب را دارد. گمبريچ در اين مقاله ي معروف اين مسئله را مورد بررسي و تحليل قرار مي دهد كه براي درك واقعيت يك شي هنري يا يك شكل هنري (به جا مانده از دوره ي ماقبل مدرن) بايد ظاهر بيروني آن را بر اساس دانش قبلي خود مورد توجه قرار دهيم يا اينكه آنرا از درون، به همان نحوي كه سازندگان آن مي ديده و درك مي كرده اند مورد بررسي قرار دهيم؟ گمبريچ البته روش دوم را بر مي گزيند و رويكردي خلاف نظريه ها و روش هاي مرسوم بسياري از فلاسفه و هنرشناسان انتخاب مي كند. تكه چوبي كه كودكي آنرا ميان پاهاي خود مي گيرد و به خيال خود روي آن جست و خيز مي كند جاي يك اسب واقعي را براي او مي گيرند. يك قابلمه براي كودك در حكم يك كلاه خود خواهد بود و تكه چوبي بي مقدار در حكم يك اسلحه. در چشم يك ناظر بيروني دنيايي كه چنين كودكي در آن سير مي كند به سختي قابل دريافت است. اگر بخواهيم معناي حركات كودك را بفهميم بايد بتوانيم تا خود را در جاي آن او قرار دهيم. در قياس با همين مسئله است كه گمبريچ معتقد است براي درك هنر فرهنگ هاي گذشته بايد اشياء باقي مانده از آنها را با همان نگاهي بنگريم كه گويي عضوي از آن قبيله يا فرهنگ هستيم و براي اين منظور لازم است كه قبل از هر چيز با آداب و رسوم و ارزش هاي آنها آشنا شويم. مي خواهم بگويم كه در مورد شيوه هاي مجازات (در ايران) نيز همين نقطه نظرات را بايد دقيقاً در نظر گرفت و به همين خاطر هم هست كه به عقيده ي من يكي دانستن « اعدام » با « قتل عمد » (يعني مسئله ي مركزي و اصلي در مقاله دكتر س.بنا به نام اعدام چيست) حاكي است از عدم درك صحيح زندگي اجتماعي انسان. همين جا اضافه كنم كه آنچه اين حقير سعي در روشن ساختن آن دارم هيچ ربطي به درست بودن يا نبودن مجازات اعدام ندارد. من فقط مي خواهم نشان دهم كه اعدام اصولاً نوعي قتل عمد توسط جامعه نيست بلكه نوعي سنت مجازات است و بين اين دو تفاوت بزرگي نهفته است.

اما بد نيست كه ابتدا نگاه مختصري به مقاله ي اعدام چيست داشته باشيم. دكتر س. بنا در مقاله ي اعدام چيست مي نويسند: « به طور عام ‹كشتن› و ‹قتل› يك انسان توسط هر فردي مذموم و نكوهيده است. اما نكته ي بسيار جالب اينجاست كه وجدان فردي و اجتماعي ما اين عمل را توسط ‹جمع › خطا نمي داند. يعني كاري كه اگر توسط يك نفر انجام شود مطلقاً ‹بد› است اگر توسط همه ما انجام شود ‹كاملاً مجاز› است» (پايان نقل قول، ضمناً تاكيد ها از دكتر بنا است). ايشان در جاي ديگري از همان مقاله اضافه مي كنند كه: « گرچه به طور فردي و آگاهانه ‹كشتن› انسان را توسط يك انسان ديگر تخطئه مي كنيم، اما وقتي كه همين عمل نه توسط يك فرد بلكه طي يك مسير به اصطلاح ‹قانوني› و توسط عده اي از افراد كه به زينت مدارك و درجات قضايي مزين هستند انجام شود آن را با خونسردي مي پذيريم» (پايان نقل قول). سپس ايشان درست در سطر هاي آخر مقاله نتيجه مي گيرند كه: « در واقع قباحت كشتار انسان در قسمت كردن عمل و مشاركت دسته جمعي خنثي مي شود و وجدان ما آن را مي پذيرد. اگر عينك هاي رنگارنگ سياسي و غير سياسي را كنار بگذاريم و از نقطه نظر انساني به موضوع بنگريم مفهوم خيلي ساده اعدام را به وضوح مي بينيم: ‹كشتن› يك انسان توسط همه ي ‹ما› (پايان نقل قول).

بنابراين از نظر  دكتر بنا هيچ تفاوتي بين قتل عمد به آن شكلي كه هر روز در صفحات حوادث روزنامه ها از آنها مطلع مي گرديم و اعدام مجرمين وجود ندارد (4). اشكال روش ايشان به طور خلاصه اين است كه دكتر بنا ظاهر و شكل بيروني عمل را مورد توجه قرار مي دهند و در حقيقت توجه خود را بر عمل فيزيكي آنچه روي مي دهد، يعني در اينجا مرگ انسان متمركز مي سازند. از اين جهت البته حق با ايشان است و در هر دو مورد يعني هم در قتل عمد به مفهوم معمول مترادف و هم در اعدام شخص يا اشخاصي از نعمت زندگي محروم مي شوند. ليكن اشكال كار اينجاست كه براي درك انسانها و آنچه آنها انجام مي دهند نمي توانيم به ظواهر امر اكتفا كنيم، ما بايد به معناي عمل و جايگاه آنها نزد انسانها پي بريم و به عبارت ديگر منظور آنها را از آنچه انجام مي دهند بدانيم كه چيست. اگر به قول دكتر بنا اجتماع از تك تك ما آدميان ساخته مي شود پس بايد ببينيم كه معناي هر عملي در اجتماع چيست نه اينكه از پيش خود آن عمل را معنا كنيم. ضمناً بايد متوجه باشيم كه ما انسانها در مجموع، با هر نژاد و رنگ و مليتي هم كه باشيم اعمال و كنش هاي اجتماعي خود را در قالب عرف ها و سنت ها بيان مي كنيم. دست بر قضا در تمامي مقاله هاي دكتر بنا حتي يك بار هم به اينگونه موارد اشاره اي حتي بسيار جزيي نشده است. در مثال اسب چوبي گمبريچ گفتم كه كودكي كه تكه چوبي را ميان پاهاي خود گرفته و روي آن جست و خيز مي كند از نظر خودش در حال اسب سواري است. براي انسان بالغي كه در همان فرهنگ و با همان سنت هايي بزرگ شده كه كودك مورد نظر ما مي شود البته به راحتي منظور از عمل كودك روشن است (عرف بازي با اسب چوبي) اما براي يك غريبه با آن فرهنگ كه دركي از بازي كودكان ندارد چطور؟ در مثالي كه به نقل از هرودوت و در باره ي آزمايش داريوش آوردم، براي يونانياني كه ناظر خوردن اجساد پدران كاتالاني ها توسط پسرانشان هستند (يا برعكس سوزاندن پدران يونانيان توسط پسرانشان در برابر كاتالاني هاي متعجب) زشت ترين اعمال در حال انجام گرفتن است. ليكن بنده اشاره كردم كه نبايد به بررسي ظاهر عمل اكتفا نمود بلكه بايد به معناي آن پي برد كه اگر يوناني ها و كاتالاني ها سعي به درك عمل به ظاهر عجيب يكديگر مي كردند متوجه مي شدند كه هر دوي آنها به يك اندازه براي اجداد متوفي خود احترام قائل اند منتهي هركدام اين احترام را به شكل ديگري به جا مي آورند. وانگهي هر منظور و قصدي در غالب سنت خاصي اجرا و بيان مي شود، يعني عملي كه براي يك ناظر بيگانه و خارجي نامفهوم و غريب است براي يك خودي كاملاً امري عادي و آشنا و پسنديده است. مثلاً وضو گرفتن را در نظر آوريم. رسم سني ها اين است كه به هنگام وضو دست ها و پاهاي خود را كامل مي شويند. براي يك ناظر خارجي نا آشنا با سنت وضو گرفتن (بخصوص وضو گرفتن سني ها) آن شخص دارد دست و صورت و پاهاي خودش را مي شويد و نه چيزي بيش از آن اما نيت فرد مورد نظر ما در حقيقت انجام نوعي مراسم ديني است، يعني مراسمي كه او آنرا از پيشينيان خود آموخته و از خود ابداع نكرده است، مراسمي كه براي جامعه اي كه او در آن زندگي مي كند امري كاملاً عادلي و متداول است (5). در مورد خود نماز خواندن هم همينطور و البته در مورد اكثر كار هاي زندگي ما. تقريباً بخش قابل توجهي از اعمال مهم ما انسانها در زندگي روزمره به نوعي با عرف ها و سنت هاي خاصي گره خورده است و هرچه جامعه اي كه ما در آن زندگي مي كنيم از صنعت و تكنولوژي پيشرفته دورتر باشد تشخيص اين سنت ها هم براي افراد بيگانه مشكل تر است (وگرنه جوامع پيشرفته نيز نمي توانند بدون نوعي عرف و سنت زندگي كنند). به تعبير ديگر هر كدام از حركات اجتماعي ما معاني خاصي در بر دارد اما چون ما نسبت به آنها كاملاً خو گرفته و عادت كرده ايم به آنها توجه چنداني نداريم و به صورت ناگاه با آنها روبرو مي شويم. پس تا اينجا سعي من اين بود تا نشان دهم كه معناي اصلي و واقعي هر عمل اجتماعي را ما نمي توانيم از خودمان شخصاً درآوريم يا استخراج كنيم بلكه بايد ببينيم كه آن عمل را به قول دكتر عبدالكريم سروش جمع چه چيزي محسوب مي كند. وي در يكي از كتابهايش در همين باره مي نويسد: « يك تكه كاغذ را شما در يك صندوق بيندازيد. مي گويند راي داديد. يعني ما انداختن اين تكه كاغذ در اين صندوق را راي دادن محسوب مي كنيم ... محسوب كردن مهمترين كاري است كه ما در عرصه ي امور اجتماعي مي كنيم ... محسوب كردن هميشه به يك جمع متكي است. يعني اگر جمع اين را راي دادن محسوب نكند بنده به قصد راي هم بيندازم به هيچ كاري نمي آيد. اگر تكه كاغذي را شما پول حساب نكنيد كسي بگويد بنده قصد دارم اين را به مانند پول بدهم، كسي نمي پذيرد. همين گونه است مسئله ي زبان » (پايان نقل قول). بنابراين بنده مي خواهم بپرسم كه بر چه اصل و اساسي ما اعدام را قتل معنا مي كنيم يا معادل آن مي دانيم؟ آيا غير از اين است كه بايد ببينيم جميع مردم ايران اعدام را چگونه معنا مي كنند و يا معادل با چه نوع عملي مي دانند؟ آيا آنها حتي با وجود نارضايتي كه از دستگاه قضايي دارند اعدام باند كركس ها را معادل قتل نفس محسوب كردند يا آنرا نوعي جريمه و مجازات به حساب آوردند و از آن استقبال نمودند؟ از طرف ديگر اعتراضات گسنرده به حكم اعدام براي آقاي آغاجري چه معنا مي دهد و چرا فقط اقليت كوچك و بخصوصي است كه حكم اعدام ايشان را مي پذيرد؟ به كدام دليل اكثريت مردم نمي توانند سخنراني آقاي آغاجري در همدان را به عنوان توهين به مقدسات محسوب كنند و حكم اعدام را منصفانه؟

اما مشكل ديگر مقاله ي دكتر س. بنا نتيجه گيري اشتباه از يك مقدمه ي درست است. ايشان در مقاله ي مورد نظر چندين بار به اين اندرز كهن اشاره مي كنند كه هيچ كس نبايد انسان ديگري را به قتل برساند اما نتيجه اي كه در منع اعدام از آن مي گيرند جاي اشكال دارد. همانگونه كه بنده در بالا نشان دادم قتل عمد در جامعه ي ما و در جوامع گذشته يك معنا داشت و اعدام معناي ديگري. اينكه گفته شده است تو نبايد برادرت را بكشي يك دستور ديني و اخلاقي است. وانگهي بسياري از روان شناسان تكاملي و اتولوژيست ها هم معتقد هستند كه اين دستوري است بر اساس طبيعت بشر و ادعا مي كنند كه در تمامي فرهنگ ها و قوم ها به يك اندازه مورد قبول عموم بوده است، ليكن از آن مقدمه چنين نتيجه گيري در منع اعدام بر ما مفهوم و معلوم نمي شود. حتي اگر آن دستور اخلاقي را تبديل به يك قانون اجتماعي كنيم باز هم نه معقول است و نه مي توانيم حكمي كلي از آن استخراج كنيم مبني بر اينكه هرگز نبايد تحت هيچ شرايطي عملي انجام داد كه منجر به مرگ شخص ديگري بشود. فرض كنيم كه كسي به ما حمله كرده و قصد جان ما را داشته باشد و آن قانون اجتماعي را ناديده بگيرد در چنين صورتي تكليف ما چيست؟ در هيچ كجاي دنيا دفاع از زندگي و سلامت فردي منع نشده است و در هيچ كجاي دنيا اگر براي دفاع شخصي مجبور به كشتن ديگري باشيم كسي ما را مجرم محسوب نمي كند. بنابراين آن قانون به ناچار بايد استثنائاتي نيز داشته باشد. اگر قرار باشد كه كشتن هر انسان ديگر در هر شرايطي هم كه باشد حتي اگر به قيمت جان ما تمام بشود منع شود آنگاه بايد بدانيم كه چنين قانوني نه عاقلانه است نه انساني و كسي هم آنرا جدي نخواهد گرفت. پس براي چه نيروي انتظامي داريم و چرا آنها را مسلح مي كنيم؟ آيا غير از اين است كه در حالت عادي و ايده آل قرار است كه اين اسلحه ها در برابر قانون شكنان و جنايتكاران به كار گرفته شود، حتي اگر قرار باشد كه به قيمت جان آنها (يعني جنايتكاران) تمام شود؟ پس مي بينيم كه آن قانون تبصره هاي بسياري مي طلبد. وانگهي سربازاني كه در يك جنگ سربازان طرف مقابل را مي كشند حتي پس از شكست يك طرف يا پس از آتش بس و برقراري صلح نه به عنوان قاتل تلقي مي شوند و نه محاكمه اي در كار است زيرا همانگونه كه در بالاتر اشاره شد اصولاً هچ انسان عاقل و عقل سليمي چنين مواردي را از جمله مصاديق قتل و آدم كشي نمي شمرد.

اما با توجه به طولاني شدن اين مطلب آخرين موردي كه مايل هستم به آن اشاره اي هرچند كوتاه داشته باشم وارونه ديدن برخي رابطه هاي ي فرد و اجتماع در مقاله ي مورد نظر است. دكتر س. بنا در مقاله ي اعدام چيست مي نويسند: «ما با وجدان هاي فردي مان اين وجدان اجتماعي را مي سازيم» و چون از نظر ايشان وجدان جمعي اعدام را پذيرفته پس تك به تك ما در انجام عمل «مجازات اعدام» كه كار بسيار اشتباه و نوعي قتل است شريك جرم هستيم. سوالي كه اينجا مطرح مي شود اين است كه آيا اين ما هستيم كه وجدان اجتماعي را مي سازيم يا بلكه جهت اين جريان كاملاً برعكس است، يعني وجدان فردي ما توسط وجدان جمعي يا همان سنت ها و عرف هاي رايج كه پيش از تولد ما وجود داشته است ساخته مي شود؟ به راستي اين ما شخصاً هستيم كه قوانين اجتماعي را مي سازيم يا اينكه سعي مي كنيم در صورت لزوم و تا حدي كه مقدور است قوانين اجتماعي موجود را فقط كمي تغيير دهيم؟ بگذاريد مسئله را جور ديگري مطرح كنم. آيا در ساختن سنفوني پنجم بتهوون واقعاً خود او به تنهايي نقش داشته و نه كس يا كسان ديگري؟ جواب آن روشن است. بايد معين كنيم كه آيا قبل از بتهوون هيچ شخص ديگري سنفوني نساخته بوده و وي اولين شخصي بود كه چنين شكلي از موسيقي را متداول كرده است؟ همه البته جواب آنرا مي دانيم. بتهوون فقط بر روي سنت سنفوني سازي، يعني آثار هنري استادان سابق بود كه توانست چنان شاهكاري خلق كند. وي حتي مدتي شاگرد هايدن بزرگترين سنفوني ساز تاريخ بود. گذشته از آن بايد به شرايط خاص وين در قرن هژدهم و نوزدهم بازگرديم و نقش و اهميت موسيقي كلاسيك را در آن ايام مورد توجه قرار دهيم. بنابراين در هر چيزي كه ما مي سازيم، از يك صندلي گرفته تا يك قانون رد پاي گذشتگان يعني عرف ها و سنت هاي گذشته را بايد در نظر گرفت. ما در هيچ شرايطي قادر نيستيم كه از سنت هاي گذشته خود را جدا كنيم و يك چيز كاملاً جديد و نوظهور بسازيم در غير اين صورت آنچه مي سازيم از طرف جمع غير قابل درك و دريافت است. درست مانند بسياري از شكل ها و سبك هاي هنر معاصر كه همگي بر خلاف آثار هنري گذشته عمر بسيار كوتاهي خواهند داشت (6). اصولاً انسان جدا شده از سنت گذشتگان يك انسان تبهكار يا يك واندال است. يكي از بزرگترين مشكلات فعلي جامعه ي ما نيز گسست از سنت هاي گذشته و قرار گرفتن در نوعي خلا اخلاقي و عرفي است. ما نه انسان غربي شده ايم و نه همان شرقي سابق هستيم اما اين خود داستان ديگري است و بررسي آن فرصت ديگري مي خواهد.

----------------------------------------
1: conceptual art
2: conceptual bullshit
3: البته دكتر بنا بعد از آن مقاله ي اولي دو مطلب ديگر نيز در باره ي اعدام در سايت ايران امروز داشته اند كه دراينجا به آنها اشاره اي نمي شود.
4: البته ناگفته نماند كه اين روش ديدن قضايا صرفاً مختص ايشان هم نيست. پس از نوشتن دومقاله در باره اعدام توسط اينجانب در سايت ايران امروز چندين نامه ي الكترونيكي به دست من رسيد كه نويسندگان آنها نيز معتقد بودند اعدام هم نوعي قتل است، و هيچ تفاوتي با همان عملي زشتي ندارد كه فرد مجرم قبلاً مرتكب شده و اكنون به سزاي آن اعدام مي شود.
5: مثال ديگري كه دقيقاً در همين مورد مي توانم ذكر كنم غسل تعميد مسحيان است كه در ظاهر نوعي عمل شستشو است اما فقط يك مسيحي مومن يا كسي كه از نفس و معناي عمل مطلع است معنا و اهميت آنرا درك مي كند. همچنين بايد شستشوي مقدس هندو ها در آب رود گنگ را نيز مورد توجه قرار دهيم. ظاهر تمامي اين اعمال شستشو است اما هركدام از آن اعمال براي خود حديث ديگري دارد. ضمناً بد نيست كه در همينجا اشاره اي داشته باشم به نظر سنجي سايت گويا در باره ي اعدام باند كركس ها كه به خواهش اين حقير انجام شده بود. ديديم كه در آنجا اكثر مراجعه كنندگان به سايت گويا با اعدام آنها موافق بودند. به سخن ديگر اكثريت خوانندگان گويا عمل آنها را مجرمانه از نوع درجه اول تلقي كرده و اعدام را به عنوان مجازات لازم پذيرفته بودند.
6: بد نيست كه به مبالغي نجومي توجه داشته باشيم كه دولت هاي غربي براي سرپا نگه داشتن موزه هايي هزينه مي كنند كه هنر نو را عرضه مي دارند. اصولاً هيچ كدام از آن موزه ها بدون دريافت بودجه هاي چند صد ميليوني ساليانه قادر به ادامه ي كار نيستند.
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de