[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





آقاي مرديها و مسئله‌ي لذت
نگاهي انتقادي به يك سخنراني در دانشگاه امير كبير (بخش اول)
 
 
علي‌محمد طباطبايي
چهارشنبه ١٣شهريور١٣٨١
پيش درآمد:
غالباً در اينترنت و يا نشريات كاغذي به مقالاتي برمي خوريم كه ما را به دليل غير عادي بودن و يا همسخني با عقايد بسيار منسوخ شده و قديمي و يا نظريه هاي گمراه كننده به سختي مي رنجانند و سرخشم مي آورند، اما اگر نويسنده ي آنها شخصيت معروفي نباشد معمولاً واكنش ديگري از خود بروز نمي دهيم و موضوع را به دست فراموشي مي سپاريم. ليكن چنانچه نويسنده ي آنها شخصيت شناخته شده اي باشد مسئله برايمان كمي فرق مي كند. در يكي از مطالب گذشته ام در سايت ايران امروز اشاره اي داشتم به ترجمه اي جديد از مهمترين مقاله ي والتر بنيامين كه در نشريه اي به نام زيباشناخت چاپ گرديده و مترجم آن نيز خانمي است كه در اين چند ساله خوش درخشيده است اما بس كه اين ترجمه در انبوهي از غلط ها و بد فهمي هاي مترجم غرق شده است كه خيال دارم در صورت امكان نقدي بر آن بنويسم. در آنجا نيز دليلش صرفاً معروف بودن مترجم مقاله بود. شايد اين گونه نقد نويسي ها خودخواهي ما آدم هاي معمولي را ارضاء ميكند و احساس مي كنيم كه با زدن ضربه اي به شخصيتي معروف خود نيز با معروفيت فاصله ي كمتري مي يابيم و يا از روزگار، به خاطر اينكه معروف نيستيم انتقام گرفته ايم. اما به نظرم مي رسد كه براي نوشتن نقدي بر نظريه ها و سخنان افراد متشخص دلايل موجه ديگري نيز مي تواند وجود داشته باشد. بنده پيوسته تجربه كرده ام كه مردم در قبال آنچه از زبان شخصي درآيد كه به هر علت زبان زد خاص و عام است تلقي ديگري خواهند داشت تا آنچه از ذهن و زبان افراد معمولي مانند خودشان بيرون مي آيد. ما غالباً احساس مي كنيم كه فردي كه به هر طريق موفق به شناساندن خود و درآوردن سري بين سرها گشته از حقوق اجتماعي بيشتر و بالاتري برخورداراست (يا بايد برخوردار باشد)، حتي اگر خطايي از او ببينيم چه بسا به راحتي از آن بگذريم. همين شيوه ي برخورد ما به شخصيت ها و تحت تاثير قرار گرفتن آنهاست كه ما را مستعد استبداد و پذيرش هرگونه مسير ناكجابادي مي سازد و دقيقاً همين رويكرد است كه باعث مي شود اصلاح طلبان دوم خردادي نسبت به سالهاي اول انقلاب و رهبري جامعه در آن سالها نتوانند نگرش اصولي اتخاذ كنند. چه بسا اين حالت خاصيتي باشد مادرزادي يا به اصطلاح ژنتيكي در گونه ي ما آدميان، خاصيتي كه براي انسان غير متمدن لازم و ضروري بوده و باعث تمكين او از عرف ها و سنت ها و البته از ريش سفيدان قبيله مي گشته، اما در جامعه اي كه مي خواهد خود را به نظامي مردم سالار بسپارد يقيناً ويژگي زائدي بيش نخواهد بود. نقد افراد متشخص نوعي تابوشكني نيز مي تواند باشد و به ما مي آموزد كه همه ي ما آدميان از يك جنس و از يك گونه بيشتر نيستيم و آنچه از اهميت بسزايي برخوردار است نه جايگاه اجتماعي و معروفيت يا حتي مدرك تحصيلي كه دقيقاً خود سخنان و عملكردهاي ماست.

*******
در 25 مرداد ماه سال جاري در سايت خبري گويا در ميان بسياري از اخبار و گزارشاتي كه هر روزه مشابه آنها را مي بينيم مطلبي قرار گرفته بود در باره ي برگزاري كلاس هايي در دانشگاه صنعتي اميركبير كه موضوع آنها فرهنگ جهاني بود. آنچه نظر آدمي را بيش از هر چيز ديگر به اين گزارش جلب مي نمود شخصيت برگزار كننده بود، يعني آقاي مرتضي مرديها كه حد اقل براي علاقمندان مطبوعات دوم خردادي روزنامه نگار و نويسنده اي كاملاً شناخته شده هستند. مقاله ي مورد نظر شامل پنج فايل پي دي اف بود كه هركدام به يكي از جلسات درس اختصاص يافته و نويسنده ي گزارش نيز البته نه خود آقاي مرديها كه ظاهراً يكي از دانشجويان شركت كننده در كلاس هاي ايشان بود. مطلب جالب تر اينكه درست چند روز قبل از آن دقيقاً همان گزارش به طور متناوب و با فاصله هاي چند روزه در صفحات جديد روزنامه ي همشهري بدون كوچك ترين تغييري چاپ گرديد. از آنجا كه مطالب منتشره ي مورد بحث حاوي نكات جديد و تا حد زيادي غير عادي بود انتظار مي رفت كه واكنش هايي را درپي داشته باشد، اما تا به امروز چنين نشده است و اكنون كه بيش از يك ماه از تاريخ انتشار آنها مي گذرد و آقاي مرديها نيز به نوشتار شاگرد خود هيچگونه واكنشي نشان نداده بنابراين شكي نمي ماند كه ايشان نيز با مهمترين بخش هاي اين گزارش موافق هستند، به سخن ديگر مي توانيم اين گزارش را بازنويسي دقيقي از آن جلسات و سخنان آقاي مرديها بدانيم و در صورت امكان مورد نقد قرار دهيم يعني آنچه بنده در نظر دارم كه اكنون انجام دهم. بد نيست اشاره شود كه وسواس من به صحت اين گزارش و انطباق نسبي آن با سخنان بيان شده در جلسات درس صرفاً بدين خاطر است كه گزارش كلاس هاي آقاي مرديها نه تنها از سخنان و ادعاهاي عجيب (و بعضاً تهمت هاي ناروا) چيزي كم ندارد كه به دليلي كه نمي دانم ايشان ترجيح داده اند كه از واژه هاي جديد و احتمالاً خود ساخته (يا بهتر است بگوييم نديده و نشنيده) استفاده كنند كه ابهام ها را چند برابر مي كند. بحث اصلي آقاي مرديها از روز دوم كلاسها آغاز مي شود و ما نيز از همانجا كار خود را شروع مي كنيم:

1 - آقاي مرديها دومين روز كلاس خود را با سعي براي تعريفي از انسان آغاز مي كند و تاكيد بر اين نكته كه تعريف ما از انسان بايد بدون حب و بغض باشد تا بتواند تعريفي جامع و صحيح عرضه كند. سپس براي نشان دادن و پرهيز از اين واقعيت كه امكان دارد تعاريف ما بازتاب هايي باشند از ضمير ناخودآگاه و از آرزوها و ايده آل هاي ما - يعني حالتي كه مي تواند ما را به راحتي به بيراهه بكشاند - با ذكر چند مثال منظور خود را واضح تر بيان مي كند. اولين مثال آقاي مرديها از همراهي دائمي تشنگي با واقعه ي كربلا مي گويد و اينكه كه به علت نزديكي صحنه ي نبرد به رود فرات چنين چيزي نمي تواند اصولاً صحت داشته باشد ليكن براي ما اصلاح اين خطا غير ممكن است زيرا كربلا هميشه همراه با تشنگي تصور شده است. تا اينجاي مطلب مشكلي نيست (البته اگر صحت دسترسي ياران امام حسين به آب را از ايشان بپذيريم) اما مثال آخري ايشان در همين خصوص به نظرم مي رسد كه هم بسيار پيش پا افتاده است و هم توهين آميز. ايشان مطلب خود را چنين ادامه مي دهند: « مثال ديگر كشور هندوستان است كه از قديم الايام به ثروت هاي افسانه اي معروف بوده، اما اين اشتباه است كه بر اساس ثروت مهاراجه ها، مردم هندوستان را مردماني ثروتمند تعريف كنيم. در حالي كه 200 ميليون نفر از جمعيت هند، غذاي روزانه ي خود را ميان آشغال ها جستجو مي كنند! » (پايان نقل قول) . گفتم كه اولاً اين مثالي پيش پا افتاده است زيرا آقاي مرديها نه در يك مدرسه ي راهنمايي كه در جمع دانشجويان دانشگاه صنعتي پليتكنيك سخن مي گويند ، يعني در برابر افرادي كه پيشتر از آن توانسته اند با موفقيت در تست هاي بسيار پيچيده و دشوار كنكور در ايران دانشجو شوند. بنابراين مي توانستند به راحتي از خير چنين مثال دبستاني بگذرند و مطمئن باشند كه دانشجويان منظور ايشان را از الزام براي صحيح بودن تعريف به خوبي درك كرده اند. اما در وحله ي دوم گفتم كه مثالي توهين آميز است، توهين آميز به مردم هند، يعني يكي از بزرگترين دموكراسي هاي جهان ما. اينكه نزديك به يك پنجم مردم هند امكان تهيه ي غذاي روزانه ي خود را ندارند بر من به درستي روشن نيست اما حتي اگر متاسفانه اينطور هم باشد ما موظف هستيم كه به هنگام آوردن مثال و اشاره به چنين مصيبت هايي بعضي اصول و عرف هاي اخلاقي را رعايت كنيم. براي نمونه اگر شخصي در ايتاليا (مثلاً همان جناب برلوسكوني را در نظر آوريم كه چندان دل خوشي از ما شرقي ها ندارند) خواسته باشد در يكي از سخنراني هايش دقيقاً به موردي شبيه به مورد آقاي مرديها (در خصوص صحيح بودن تعريف) اشاره كند آيا درست است كه ايران را مثال بزند به عنوان سرزميني شديداً ديني و البته ثروتمند، اما كشوري كه در آن به علت بيكاري و فقر چند صد هزار زن و دختر مخارج روزانه ي خود و خانواده شان را از ولگردي و روسپيگري به دست مي آورند؟ آيا ما در چنين حالتي به آقاي برلوسكوني معترض نمي شديم؟

2 _ آقاي مرديها سپس به تفاوتي كه نباتات و جمادات با حيوانات دارند مي پردازد و آنرا را در اصطلاحي به نام خواهشگري خلاصه مي كند. اما خواهشگري چيست؟ خود آقاي مرديها چنين مي گويد: « حيوان موجودي خواهشگر است، نيازي دارد كه اظهار مي شود و پس از ارضاي آن، آثار لذت و رضايت در حيوان مشهود مي شود. ولي خواهشگري در يك درخت يا يك سنگ مشهود نيست، هرچند درخت موجود زنده باشد » (پايان نقل قول). در همين جاست كه به عقيده ي من سخنران دچار اولين خطاي معرفت شناختي خود مي شود كه تا پايان سخنراني همچنان با او باقي مي ماند. در زبان فارسي خواهشگري به معناي داشتن درخواست است. در اينكه يك سنگ درخواستي ندارد البته شكي نداريم اما در مورد موجودات زنده (چه گياه و چه جانور) چه بايد گفت؟ با صرف نظر از اينكه يك زيست شناس يا حتي يك فيلسوف هرگز از چنين اصطلاح عجيبي استفاده نكرده يا نمي كند و براي توصيف موجود زنده به اندازه ي كافي واژه هاي مناسب علمي وجود دارد اما در هر حال مي توان گفت كه داشتن درخواست يا همان خواهشگري به قول آقاي مرديها چيزي نيست جز برنامه اي كه طبيعت از قبل در ژن هاي موجود زنده كار گذارده است. بنابراين از اين نظر هيچ تفاوتي بين گياه و حيوان (آن گونه كه سخنران معتقد است) وجود ندارد. نظر آقاي مرديها اين است كه در گياهان خواهشگري مشهود نيست. اما در جهان و براي ما انسانها بسيار چيزها در وحله ي اول مشهود نيست، ليكن وجود دارد. براي مثال به استثناي امواج نور مرئي ساير امواجي كه از خورشيد ساطع مي شود ابداً براي انسان مشهود يا قابل دريافت نيستند، اما به يمن علوم جديد مي دانيم كه وجود دارند و از آنها بهره ي بسيار مي بريم. نه تنها آنچه به ساختمان اتم ها باز مي گردد كه حتي براي ما رويت يك سلول معمولي نيز بدون چشم مسلح مقدور نيست. پس اين چگونه استدلالي است كه آقاي مرديها مي خواهد شروع سخنان خود را بر آن استوار سازد؟ چه بسا ايشان بگويد كه بسيار خود من مي پذيرم كه گياهان نيز موجوداتي خواهشگر هستند، اما با اين پذيرش اصل قضيه كه همان نفس خواهشگري باشد كه نقض نشده، تنها دايره ي شمول آن فراخ تر شده. اشكال قضيه اينجاست كه اينگونه نگرش به پديده هاي جهان حكايت از ديدي مكانيكي و مرده دارد. هر چند كه بنده در كل با ساختن تعريف بسيار مخالف هستم و آنرا كاري بي حاصل مي دانم اما در هر حال مي پذيرم كه براي رسيدن به تعريفي صحيح از انسان به گفته خود آقاي مرديها نياز به نگرش و طي طريقي سالم و پاكيزه داريم. يك گربه چون به طرف موش مي دود تا آنرا براي خوردن شكار كند، يا چون در فصل معيني از سال براي يافتن جفت مناسب فعال مي شود و به حركت مي افتد خواهشگر است اما درختي كه در طول صدها و بلكه هزارها سال زندگي خود در يك نقطه ي معين ايستاده و مطلقاً حركتي نمي كند نفس خواهشگري ندارد. تمام تلاش من در اينجا اين است كه نشان دهم شيوه برخورد مكانيكي ايشان به پديده هاي جهان باعث تصور و ادراك كاملاً ناقصي از جهان گشته كه تا انتهاي سخنراني ايشان همچنان ادامه مي يابد. بين يك انسان و يك درخت تفاوتي از نظر خواهشگري (به قول آقاي مرديها) وجود ندارد. از آنجا كه درخت (يا گياه) قادر است تا به كمك انرژي دريافتي از نور خورشيد و گاز كربنيك هوا غذاي مورد نيازش را خود تهيه كند نيازي نيز به حركت نخواهد داشت اما جانوران (چه گياه خوار و چه گوشتخوار) براي انجام برنامه هايي كه در ژنهاي آنها قرار دارند از حركت كردن ناچار هستند زيرا اين آنها هستند كه بايد به سوي غذا بروند. شايد اكثر ما درسهاي زيست شناسي دبيرستان خود را فراموش كرده باشيم و به خاطر نياوريم كه ابداع گر حركت در جهان اتفاقاً خود گياهان بوده اند. گياهان تك سلولي كه در آب زندگي مي كردند (يا مي كنند) به كمك تاژك هاي خود اولين موجودات زنده ي متحرك جهان بوده اند. اين البته دقيقاً همان شيوه ي حركتي است كه ما انسانها و كليه ي موجودات زنده اي كه توسط عمل لقاح (تركيب اسپرم با تخمك) بوجود آمده اند وجود خود را مديون آن هستند. همانگونه كه اشاره شد آقاي مرديها فقط به نگرش بسيار ابتدايي به ظاهر پديده هاي جهان اكتفا مي كنند و مثلاً حركت را نشانه اي از خواهشگري تصور مي كنند. احتمال بسيار مي دهم كه ايشان نه آشنايي با ساختمان و زندگي گياهان دارند و نه هرگز با گياهان سروكاري داشته اند. در غير اين صورت هرگز تصور نمي كردند كه آنچه ايشان خواهشگري مي خوانند فقط صفت حيوانات است و بس. البته در ادامه ي مطلب خواهيم ديد كه تعريف ايشان از حيوان به عنوان موجود خواهشگر چه دشواري هاي بيشتري براي نظريه هاي ايشان ايجاد خواهد كرد.

3 - آقاي مرديها در ادامه ي سخنان خود بالاخره به اولين تعريف خود از انسان مي رسند: « انسان خواهشگري عاقل است ... انسان عاقل است، به اين معنا كه توانايي ابزار سازي دارد. ابزارهاي نرم افزاري و سخت افزاري كه به واسطه ي آنها خواهش هاي خود را بهتر و عميق تر برآورده مي سازد » (پايان نقل قول). در شرايطي كه خود واژه ي خواهشگري هنوز معناي چندان دقيقي ندارد ايشان دو واژه ي ديگر بسيار مبهم هم به سخنان قبلي مي افزايند: ابزار هاي نرم افزاري و سخت افزاري. اما منظور از آنها چه ميتواند باشد؟ ما اين دو و واژه ي جديد در زبان فارسي را از زماني كه كامپيوتر (يا همان رايانه) در ايران متداول گرديد مي شناسيم و تصور نمي كنم كه نياز به شرح بيشتر داشته باشد ليكن در اينجا چه كاربردي مي توانند داشته باشند؟ از نظر عقل سليم ابزار نرم افزاري مي تواند مثلاً همان رمزهاي موجود در كروموزوم هاي ما باشد كه در حكم برنامه هاي ما عمل مي كند و ابزارهاي سخت افزاري هم لابد اندام هاي مختلف بدن انسان يا حد اقل بخش هاي مختلف دستگاه عصبي هستند اما خواننده اي كه گزارش مورد نظر را مي خواند با تعجب در مي يابد كه منظور آقاي مرديها هيچ كدام از آنها نيست. به مثالي توجه كنيم كه از قول ايشان در همان گزارش نقل ميشود: « براي مثال پسر جواني كه مي خواهد به خواستگاري دختري رود، ابزارهاي نرم افزاري را براي خود تدارك مي بيند كه با آن ها امكان موفقيت خود را افزايش دهد. دسته گل مي خرد، كت و شلوار گاباردين مي پوشد و . . . يا دختر خانمي كه نمره ي بالاتري از استاد خود طلب دارد، با ابزارهاي نرم افزاري متناسب آن را از استاد دريافت مي كند » (پايان نقل قول). با صرف نظر از اينكه آقاي مرديها دچار فراموشي شده و روشن نمي كنند كه منظورشان از ابزارهاي سخت افزاري چيست (يا شايد اين را بايد به حساب نويسنده ي گزارش بگذاريم) ابداً معلوم نيست كه چرا رعايت عرف هاي اجتماعي بايد در حكم ساختن ابزار هاي نرم افزاري محسوب شود. آيا هر نويسنده يا سخنراني بايد اين آزادي را داشته باشد كه به جاي واژه هاي معلوم و از پيش موجود به اراده و نظر خود واژه سازي كند؟ كه چه بشود؟ چنين عملي جز ابهام آفريني چه ثمر ديگري مي تواند داشته باشد؟ ايشان پيشتر گفته بود كه انسان عاقل است به اين معنا كه توانايي ابزارسازي نرم افزاري و سخت افزاري دارد اما در مثالي كه آوردند جواني كه دسته گل مي خرد يا لباس مناسب مي پوشد از پيش خود چيزي نساخته بلكه همان كاري را كرده كه ديگران هم اگر در جاي او بودند انجام مي دادند. آن دختر دانشجويي كه با دلبري نمره مي گيرد نيز از روابط جنسي متقابل بين دو جنس بهره مي جويد. شايد در اصل پوشيدن كت و شلوار مناسب بهره گيري از امكانات سخت افزاري و مورد دختر دانشجو نرم افزاري بوده ليكن در گزارش سخنراني به اشتباه اينگونه آمده است اما حتي اگر بدين گونه نيز باشد اينها فقط و فقط مي توانند در حد تعبيرهاي جديد از واژه هاي معتبر و شناخته شده ي قديم باشند حال آنكه از كل سخنراني چنين دركي مستفاد نمي شود.

4 - اما هنوز هم بايد خود را آماده ي برخورد با واژه سازي هاي جديد تر و مبهم تر نماييم. در سطر بعد گزارش سخنراني به نقل از آقاي مرديها چنين مي خوانيم: « از خواهشگري، عقل و ابزار سازي انسان مي توان نتيجه گرفت كه نهايت او، توليد انبوه لذت است. توليد انبوه لذت به معناي تعداد زياد لذت، تنوع لذت ها و خلق لذت هاي جديد. و لذا تعريف كامل تر انسان بدين قرار است: انسان موجودي است خواهشگر كه از عقل براي رسيدن بهتر و بيشتر به خواهش هاي خود استفاده ابزارسازانه مي كند » (پايان نقل قول). مي بينيم كه پذيرفتن خواهشگري انسان به عنوان مهمترين ويژگي او كه مي تواند تعريفي كامل از انسان ارائه دهد سرانجام به اينجا ختم گرديد كه نهايت او توليد انبوه لذت باشد. در حقيقت از آن مقدمه ي بيمارگون نتيجه ي بهتري هم عايد ما نمي توانست بشود. كسي كه تمامي خصوصيات ديگر (و گاه بسيار متناقض) انسان را كناري نهد يا نبيند و صرفاً به نفس خواهشگري او قناعت ورزد و آنرا عمده كند عاقبت نبايد هم نهايت آدمي را در چيزي بيش از كسب لذت حد اكثر ببيند. من بحث در باره ي نقش لذت در زندگي انسان را در بخش دوم مقاله ي خود مورد بررسي قرار مي دهم. در اينجا صرفاً مايلم كه به نظريه ي توليد لذت آنگونه كه آقاي مرديها معتقد هستند بپردازم. اما قبل از آن اجازه مي خواهم كه به واژه ي عجيب ديگري از كلاس سوم ايشان در همين رابطه اشاره كنم. در فايل پي دي اف مربوط به جلسه ي سوم كلاس به نقل از گزارشگر چنين مي خوانيم: « ايشان (يا همان استاد كه آقاي مرديها باشند) مطرح كردند كه انسان در طول تاريخ با مساله اي اساسي روبرو بوده است: چگونه خواهش هاي خود را بهتر پاسخ دهد؟ و در واكنش به اين مساله با دو واقعه مواجه شده است: اگر ممكن بود توليد انبوه لذت كند و اگر ممكن نبود انحصار لذت كند و سهم بيشتري را از آن خود كند. براي مثال با كشاورزي و باغداري، محصولات و لذايذ بيشتري توليد كند، و زمين را كه توليد آن ممكن نيست تصاحب كند » (پايان نقل قول).

پس ما در اينجا با دو مسئله روبرو هستيم: اينكه آيا لذت توليد كردني است و ديگر اينكه آيا مي توان انحصار لذت كرد. دوستان البته متوجه هستند كه آنچه آقاي مرديها در كلاس هاي خود مي گويد چيزي جز همان مسائل بسيار قديمي و معمولي (اگر نگوييم پيش پا افتاده) سوسياليست ها نيست. حتي مي توان گفت كه تا مقدار بسياري انسان به ياد انديشه هاي فايده باوراني چون بنتام و ميل مي افتد. اما ادعاي توليد لذت و انحصار آن فقط و فقط به فكر ايشان رسيده است و بس. اما آيا به راستي لذت توليد كردني است؟ از آنجا كه احساس لذت يكي از بسيار احساساتي است كه انسان در زندگي خود با آن روبرو مي شود و در حقيقت بخشي از طبيعت اوست بعيد است كه بتوان از واژه ي توليد براي بيدار شدن آن در انسان استفاده كرد، در غير اين صورت تمامي عواطف و احساسات و حالت هاي مختلف انسان را بايد توليد كردني بدانيم يا بناميم. هنگامي كه فردي خسته و تشنه در گرماي شهري چون تهران بالاخره به ليواني آب تميز و خنك مي رسد و آن را نوش جان مي كند احساس بسيار گوارايي در او بيدار مي شود كه در اين حالت ما از احساس لذت صحبت مي كنيم. اما آيا اين احساس لذت را فرد خودش توليد كرده؟ بگذاريد به مثال پيش و پا افتاده اي متوسل شويم. وقتي شخصي چند سكه ي پول خورد را در دستگاه اتومات براي خريد سيگار مي اندازد و بلافاصله از طرف ديگر دستگاه يك بسته سيگار تحويل مي گيرد آيا مي توانيم بگوييم كه او سيگار را توليد كرده است؟ اين دستگاه اصلاً براي همين موضوع طراحي شده. همين سخن را مي توانيم در مورد واكنش هايي كه در بدن انسان در برابر محرك هاي گوناگون روي مي دهد بيان كنيم. بيدار شدن احساس لذت پس از نوشيدن آب بسيار شباهت دارد به مثال دستگاه اتومات. در اينجا چيزي به معناي دقيق كلمه توليد نمي شود بلكه حالتي از قبل طراحي شده در انسان بيدار مي شود. در حقيقت بايد بگوييم كه آقاي مرديها كلمه ي توليد را در جاي غلطي به كار برده اند. هر انسان تشنه اي يا هر جانور تشنه اي كه آب بياشامد دقيقاً همان احساس در او برانگيخته مي شود، احساسي كه خود شخصاً در بيدار كردن آن دخالتي ندارد. چنين برانگيخته شدني را توليد خواندن بيش از اندازه كج سليقگي است. اما از آن بدتر اصطلاح عجيب « انحصار لذت » است. فرض كنيم كه در يك روستا شخص مقتدري برداشت آب آشاميدني از قنات روستا را مانع شود و به قولي آنرا به انحصار خود درآورد. آيا مي توانيم بگوييم كه او انحصار لذت كرده است؟ اين ديگر از كج سليقگي هم بسيار بيشتر است. بسيار عجيب است كه شخص تحصيل كرده و دنيا ديده اي مناسبات بين انسانها در تاريخ را اينگونه براي خود و شاگردانش تبيين كند. از نظر آقاي مرديها برده داران در دوران برده داري و فئودالها در دوره فئودالي انحصار لذت مي كرده اند. عين عبارت ايشان از كلاس سوم سخنراني چنين است: « در اين راستا و به تعبير كلاسيك چپ پس از مدتي به جامعه اي طبقاتي بر ميخوريم كه طبقه يا طبقه هايي انبوه لذت را يا توليد مي كنند و يا در انحصار خود دارند. اين طبقه طبقه اي است كه مازاد مصرف لذت دارد. اوج اين پديده را در دوران برده داري ملاحظه مي كنيم. برده داران به عنوان طبقه ي مقتدر آن زمان عمده ترين مانع لذت جويي مردمان بودند » (پايان نقل قول). شخص آشنا با تاريخ جهان پس از خواند اين سطور فقط مي تواند بگويد كه سخنران بدبختانه كمترين آشنايي درستي با جوامعي كه در آنها برده داري امري متداول بوده را نيز ندارد زيرا آنچه برده دار به كمك نيروي عضلاني برده ها توليد مي كرد صرفاً براي استفاده ي خودش نبود بلكه بخش غالب آن را براي تجارت و بازرگاني به مصرف مي رساند. در حقيقت آنها توسط افراد ديگر به مصرف مي رسيدند، اگر چه البته نه توسط خود برده ها. آقاي مرديها با توسل به اصطلاحات عجيبي چون خواهشگري، توليد و انحصار لذت و مازاد مصرف لذت نه تنها موفق به ارائه دانش دقيق تر و قابل قبول تري از تاريخ گذشته ي بشر نمي شود كه بدبختانه شخص شنونده يا خواننده را دچار سرگرداني بيشتر مي كند. همانگونه كه اشاره شد و خواننده ي گرامي مي داند آنچه آقاي مرديها سعي در توضيحش با زبان جديدي دارد همان داستانهاي بسيار تكراري و قديمي سوسياليست هاست كه امروزه حد اقل بدين شكل هواخواه چنداني ندارند.

بحث ما البته ادامه خواهد داشت.


 

[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de