| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
دولت و هنرمندان تجسمى
نگاهى انتقادى به خريد آثار هنرى توسط دولت
(بخش دوم و پايانى)
على محمد طباطبايى پنجشنبه ٣١ مرداد
١٣٨١
اين مطلب ادامه ي مقاله اي است كه به تازگي از اينجانب در سايت ايران امروز و با نامي ديگر ارائه شده بود. تغيير نام صرفاً بدين خاطر انجام پذيرفت كه پس از قرار گرفتن آن در اينترنت به نظرم رسيد كه عنوان قبلي براي مقاله اي انتقادي در باره ي هنرهاي تجسمي تيتر چندان جالبي نيست. در بخش اول از وضعيت نابسامان و قابل تاسف كليه ي هنرها
در ايران نوشتم و اينكه در چنين موقعيتي قطعاً هنرمندان دولت را مخاطب قرار داده و
از او استمداد مي جويند. همچنين اشاره كردم كه معمولاً دولت ها نيز به شخصه از چنين
توقعاتي ناخرسند نيستند و سعي مي كنند كه به سهم خود از يك چنين وضعيت ناخواسته اي
كمال استفاده را ببرند، يعني تا آنجا كه مقدور باشد هنرمندان را به خود وابسته
كنند. فايده ي چنين وابستگي هايي را نيز مثلاً در پرونده ي شهردار سابق تهران و يا
در ماجراي استيضاح آقاي مهاجراني و تجليلي كه هنرمندان از آنها به عمل آوردند
مشاهده كرديم. همچنين به تبليغات بين المللي با وجه مثبت اشاره كردم كه چنين حمايت
هايي مي تواند براي حاكمان ايران به دنبال خود داشته باشد. بد نيست به خاطر آوريم
كه تا قبل از جنگ جهاني دوم، هنوز هم دولتها و شخصيت هاي تقريباً سنتگراي آنها از
هنرمندان نوگرا و در راس آنها از نقاشان چندان دل خوشي نداشتند. نقاشاني كه ظاهر
خود را غير از ظاهر مردم معمول مي آراستند و لباس هاي عجيب و غريب مي پوشيدند يا
حركات مسخره اي انجام مي دادند و شيوه هاي هنري پيش از خود را شديداً به باد انتقاد
مي گرفتند هرگز نمي توانستند مورد توجه شخصيت هاي سياسي كشورهاي غربي قرار گيرند.
اما بالاخره روزگار نويني آغاز شد و تمامي گالري هاي بزرگ جهان ابتدا به كندي و سپس
با سرعتي غير قابل باور به تسخير هنر معاصر درآمدند. اينكه چنين تغييري چگونه و چرا
انجام گرديد شيرين ترين بخش كتاب بسيار معروف سر ارنست گمبريچ است به نام سرنوشت
هنر (يا تاريخ هنر). شايد اغلب كساني كه اين تاريخ بسيار ويژه ي هنري را خوانده اند
هرگز متوجه ي اين بخش از تئوري پردازي هاي گمبريچ كه مورد نظر من است نشده باشند.
حقيقت آن است كه همان چند صفحه بقدري براي من اهمت داشت كه موضوع سخنراني اين حقير
در جمعي از هنرمندان كشورمان گرديد كه متن آن نيز در دوشماره ي روزنامه ي همشهري
چاپ گرديد. در حقيقت من براي اولين بار از طريق سر ارنست بود كه متوجه بسياري از
پيچيدگي ها و ظرافت هاي دگرگوني در تصورات و انتظارات هنري در قرن اخير شدم. نا
گفته نماند كه اين كتاب مورد نظر چند سال پيش از اين توسط مترجم توانا آقاي علي
رامين با متني بسيار شيوا و چاپي نفيس ترجمه گرديد و در دسترس علاقمندان قرار
گرفت.
امروز كمتر سياست مدار يا دولتمردي است كه جرئت تحقير
يا حتي انتقاد از نقاشاني را داشته باشد كه زماني كارشناسان هنري نشريات ادبي و
هنري آنها را به باد تمسخر گرفته بودند اما با گذشت زمان اين خود منتقدينشان بودند
كه ظاهراً روسياه از آب درآمدند. چه درست باشد چه غلط ديگر هيچ منتقدي، آنگونه كه
سير ارنست گمبريچ ما را مطلع مي سازد جرئت و جسارت نقد واقعي را ندارد و نقد كردن
به انشاء نگاري هاي شاعرانه و فيلسوفانه تبديل شده است كه مشابه آنها را مي توانيم
به وفور در نشريات هنري داخل نيز بيابيم. امروز حمايت و طرفداري از هنر نو - حتي
اگر چيزي از آن درك نشود - نشانه اي است از امروزي بودن و همگام بودن با روح زمان و
چه كسي جرئت دارد كه خود را طرفدار عقايد منسوخ و قديمي نشان دهد. همه ي ما كمتر يا
بيشتر خود را به طور خود كار عضوي از «باشگاه نوگرا ها» احساس مي كنيم، باشگاهي كه
البته عضويت در آن مجاني است اما براي عضويت افتخاري در آن انجام بعضي پيش نياز ها
الزامي است. ما سعي مي كنيم كه لباس هاي خود را مطابق با جديدترين مد هايي انتخاب
كنيم كه شخصيت هاي ممتاز ادبي و هنري و البته سينمايي در خارج از ايران برگزيده
اند. رمانهايي مي خوانيم كه اكنون در تمامي محافل پيشرو و آوانگارد جهان مطرح مي
باشند و به دلبستگي خود به هنر نقاشي معاصر تظاهر مي كنيم. شعر نو را ستايش مي
كنيم، حال هر چه نو تر و عجيب تر بهتر. بدين ترتيب است كه احساس غربت ما با بخشي از
عجايت جهاني كه در آن زندگي مي كنيم تبديل به عاطفه اي دروني مي شود و آنچه را كه
پيش از اين با خلوص نيت زشت و مشمئز كننده و ناهنجار تلقي مي كرديم از اين پس مترقي
و بسيار فيلسوفانه و روشنفكرانه مي بينيم. بارها تجربه كرده ام كه به هنگام ابراز
نظر دروني و واقعي در باره ي تابلويي مثلاً از سزان مبني بر اينكه آن تابلو نه تنها
زيبا نيست كه برانگيزاننده ي احساسات بسيار ناهنجار نيز مي باشد واكنش هاي تندي
نسبت به شخص گوينده ظهور ميكند. اينجاست كه مي بينيم طرفداري از مرجع طلبي و دفاع
از اقتدارگرايي و مخالفت با آزادي بيان حتي در محيط هايي غير سياسي توسط افرادي
بسيار متمايل به غرب و طرفدار دنياي نو به شدت خودنمايي مي كند.
سير كارل پوپر بارها و بارها در نوشته هاي خود به نقل
از «پريكلس» نقل قولي را مي آورد كه حيفم مي آيد درست در همين جا از ذكر آن خودداري
كنم. وي مي گويد: « حتي اگر تنها شمار معدودي از ما قادر به تدوين يك سياست يا
اجراي آن باشد، همه ي ما قادر به قضاوت در باره ي آن خواهيم بود » (پايان نقل قول)،
و اين يعني مخالفت با مرجع گرايي و شركت آزادانه در انتقاد از سياست. چرا نمي
توانيم يا نبايد همين نصيحت را در حوزه هاي ديگر به اجرا گذاريم؟ وقتي در برابر
تابلوي مدرني قرار مي گيريم و از آن خوشمان نمي آيد، هرگز شهامت اعتراف اين احساس
دروني خود را نداريم و شايد در بهترين حالت فقط به گفتن اينكه من نمي توانم منظور
نقاش را درك كنم يا اين تابلو از فهم من بالاتر است اكتفا مي كنيم و از مخمصه جان
سالم به در مي بريم. يعني بدين ترتيب از مردد بودن براي ترك باشگاه نوگرا ها خود را
خلاص مي كنيم. منظور من اين است كه مثلاً وقتي كسي به ديدن يك موزه ي بسيار معروف
مي رود و در برابر تابلوي مدرني قرار مي گيرد و از آن خوشش نمي آيد چرا بايد اين
احساس دروني خود را سركوب كند؟ عجيب آنكه طرفداران سينه چاك فرويد از ما درست عكس
آنرا طلب مي كنند و طرفدار رسمي سركوب اميال مي شوند. در حالتي ديگر در همان موزه،
يعني هنگاميكه به تابلوي مذهبي بسيار قديمي از مثلاً نقاشي از شمال اروپا مي رسيم و
با مشاهده ي آن لذت دروني گوارايي به ما دست مي دهد و احساس ميكنيم كه با نقاش آن
اثر در چيزهايي اشتراك نظر و احساس مشترك داريم چرا نبايد با شجاعت آنرا بيان كنيم؟
ارنست گمبريچ در كتابي كه پيشتر از آن ياد كردم همين
موضوع را با چند جمله چنين بيان مي كند: « بي نهايت بهتر است كه هيچ چيز در باره ي
هنر ندانيم تا اينكه نيمچه دانشي كه به كار خودنمايان و افاده فروشان مي آيد، داشته
باشيم. به راستي كه اين وضعي زيان بار و مخاطره آميز است. به عنوان مثال به افرادي
برمي خوريم كه چند نكته ي ساده را از ميان نكاتي كه در اين مقدمه مطرح كردم بر مي
گيرند، و خبر دار مي شوند كه آثار بزرگي وجود دارند كه هرگونه ويژگي آشكار زيبايي
بيان يا طراحي درست را فاقدند. آن گاه با همين خرده دانشي كه كسب مي كنند بادي به
غبغب مي اندازند و وانمود مي كنند كه فقط از آثاري خوششان مي آيد كه نه زيبا هستند
و نه درست و دقيق طراحي شده اند. هميشه اين ترس در دل آنها وجود دارد كه اگر بگويند
تابلويي را دوست دارند كه جذابيت و گيرايي اش زبانزد خاص و عام است، چه بسا افرادي
ساده و كم فرهنگ به شمار آيند. وضع آنها در نهايت اين مي شود كه بر اثر خودنمايي و
فضل فروشي از لذت راستين هنر بي بهره مي شوند و هرآنچه را كه به ترتيبي زننده مي
يابند بسيار جالب عنوان مي كنند » (پايان نقل قول).
از موضوع اصلي خود بسيار دور افتاديم اما تمام اين
مقدمه چيني ها براي اين بود تا نشان دهم كه توجه به وضعيت معيشتي هنرمندان نوگرا و
اجراي طرحي جديد براي خريد آثار آنها چيزي نيست جز خودنمايي كساني كه مايل اند از
اين طريق يا خود را از اعضاي اصلي و بسيار فعال باشگاه نوگرا ها نشان دهند (حتي
شايد در درجه ي اول مي خواهند اين باور را به خودشان بقبولانند) و يا براي تبليغات
سياسي داخلي و خارجي است و شايد هم هردو. ضمناً توجه داشته باشيم كه هيچ حكومتي،
حتي مترقي ترين آنها از وابسته كردن نخبگان فرهنگي به خود بدش نمي آيد. در شرايطي
كه سالهاست بعضي از روشنفكران ديني با وابستگي مالي روحانيون به دولت شديداً به
مخالفت بر خاسته اند معلوم نيست كه گرايش براي وابسته كردن هنرمندان ديگر چه صيغه
اي است. وانگهي هنري كه در ايران طرفدار جدي ندارد معلوم نيست كه چرا دولت با تمامي
مشكلاتي كه براي حل آنها يا بودجه ي كافي و يا طرح و فرصتي در اختيار ندارد بايد
جور آنرا بكشد. نيازي به يادآوري اين نكته ي تاسف انگيز نخواهد بود كه در صورت
اجراي واقعي طرح، فقط بخش كوچكي از اين هنرمندان از آن منتفع خواهند شد، يعني
دقيقاً همان هنرمنداني كه طي ساليان گذشته به هر طريق وارد روابط و مناسبات با بخشي
از حاكميت شده اند و در نهايت و به احتمال بسيار طرح به جنجالي بزرگ ختم خواهد شد و
هنرمنداني كه پيش از اجراي طرح دوست و مصاحب يكديگر بودند به دشمن همديگر تبديل
خواهند شد. هم اكنون نيز آنها گاهي در مصاحبه هاي رسمي خود از گوشه و كنايه زدن به
يكديگر كوتاه نمي آيند و يكديگر را به كپي برداري و تقليد از كار نقاشان غربي متهم
مي كنند اما هنگامي كه دريابند رقيبشان موفق به فروش تعداد بيشتري از آثار خود و به
بهايي سنگين تر مي شود و خود از اين موقعيت نمي تواند نتيجه ي مورد دلخواهي بدست
آورد آنوقت است كه به راستي كينه هايي كه وجود نداشته اند به يمن طرحي كه فقط براي
گروه خاصي نوشته و تصويب شده است مي جوشند و مي خروشند.
در بخش اول اين مقاله به گزارشي از روزنامه ي ايران
اشاره كردم و به مصاحبه با بعضي از شخصيت ها. اكنون اجازه مي خواهم كه از همان
گزارش (مورخ 20 مرداد سال جاري) نقل قول ديگري بياورم. خانم ليلي گلستان مديريت
گالري گلستان و مترجم آثار مختلف ادبي به گزارشگر روزنامه ي ايران در باره ي طرح
خريد آثار هنري مي گويد: « اگر اين مصوبه و اجراي آن دچار باندبازي و مافياي متداول
و حاكم در هنرهاي تجسمي نشود، كمك شايان توجهي به اقتصاد هنر خواهد كرد. اما نگراني
من از اين نكته است كه تنها طيف خاصي از هنرمندان شامل اين طرح بشوند و در اين
زمينه بي عدالتي صورت گيرد » (پايان نقل قول). پس مي بينيم كه آنچه در بالا در
رابطه با بوجود آمدن دشمني هاي جديد و دوري بيشتر هنرمندان از يكديگر نوشتم چندان
هم بي جهت نبود. مي توان حدس زد كه اگر قرار است آثار خريداري شده كار هنرمندان
شاخصي باشد كه در اين چند ساله با مراكز فرهنگي و هنري و دولتي رفت و آمد داشته اند
تعداد آنها بيشتر از چندين ده نفر نخواهد بود. بدين ترتيب نه آنها كه بيشتر در
انزوا كار كرده اند و نه چندين هزار جوان هنرمند كه هنوز معروفيت چنداني ندارند از
اين طرح منتفع نخواهند شد. اين يك طرف قضيه بود، اما مي توان شق ديگري را نيز تصور
كرد، يعني اينكه باندبازي نه در محافل هنرمندان شاخص بلكه در افرادي كه به طريق در
خريدن آثار نقش خواهند داشت به جريان بيفتد. از اين نظر ادارات دولتي يد طولي دارند
و معمولاً ارزان ترين (وبنجل ترين) جنس را براي بالاترين نفع شخصي جستجو مي كنند.
مطلب ديگري كه مايلم در اينجا اضافه كنم بالارفتن
توقعات هنرمندان ساير حوزه ها از دولت پس از اجراي اين طرح است. بعيد است كه بعد از
اين هنرمندان تئاتر براي جبران كاستي هايي كه به دليل خالي ماندن سالن هاي نمايش با
آن درگير هستند از دولت انتظارات مشابه نداشته باشند. در مورد تهيه كنندگان فيلم و
صاحبان سينماها چطور؟ و سهم اساتيد هنرهاي دستي چه مي شود؟
و سخن آخر اينكه: «به نظر مي رسد كه اكنون دولت سمت و
سوي سياستهاي يارانه اي خود را به كندي تغيير مي دهد اما هرگز كنار نمي گذارد».
|
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |