[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
انديشه هايى درباره ى خريد آثار هنرى توسط دولت (١)
 

علىمحمد طباطبايى
iraneaziz@hotmail.com
يكشنبه ٢٧ مرداد ١٣٨١
«به يك دبيرستان پايتخت برويد و از جوانان 18 ساله سئوال كنيد كه چند نفر از آنها نام يك نقاش، گرافيست و يا مجسمه ساز معروف را مي شناسند. آخرين نقاشاني كه آنها به ياد دارند بي شك حسين بهزاد و كمال الملك است كه يكي از آنها به مدد كتابهاي درسي و ديگري به مدد فيلم مرحوم علي حاتمي شناخته شده اند، خلاصه ي كلام اين كه بر فراز هنرهاي تجسمي اين مرز و بوم تنها مي توان گريست و نبايد از اين مرده انتظار معجزه داشته باشيم».
اينها سخناني بودند كه چندي پيش يكي از معروفترين چهره هاي سرشناس هنرهاي تجسمي ايران، يعني آقاي اسماعيل شيشه‍گران در مصاحبه اي به خبرنگار ايسنا گفته بود. در گزارشي ديگر روزنامه ي ايران از تعطيلي چند نگارخانه خبر داد. ظاهراً نگارخانه ي افرند به شركتي خصوصي براي پوشش بام هاي منازل تبديل شده است و نگارخانه‍ي سبز نيز به سبب مشكلات مالي به سرنوشي مشابه گرفتار آمده. سال گذشته در خبري كوتاه در يكي از روزنامه ها آمده بود كه طي چهار سال گذشته تعداد نگارخانه هاي تهران چهار برابر شده است و شايد قرار بود كه اين گزارش نشانه اي باشد از سياستهاي فرهنگي پيشرو و مثبت در دولت آقاي خاتمي اما اكنون چنين به نظر مي رسد كه در حوزه ي هنرهاي تجسمي فعاليت و جنبش نويد بخشي ديده نمي شود و همه چيز دلالت دارد بر ركود و نگراني بيشتر.
در ساير حوزه هاي هنري نيز با وضعيت اميد بخشي مواجه نيستيم. اكثر نمايش ها با حداقل تماشاگر مواجه هستند و اگر هزينه هاي عمومي و پرسنلي سالن ها را بخشي از هزينه هاي جاري دولت محسوب كرده و درآمد حاصل از فروش بليط را صرفاً به دست اندركاران نمايش ها اختصاص دهيم باز هم چيز قابل توجهي عايد آنها نمي شود كه هيچ از جيب هم بايد خرج كنند. در خبر كوتاهي در روزنامه ي ايران آمده بود كه حتي نمايشي به كارگرداني روبرتو چولي آلماني پس از 40 اجرا موفق به جذب بيشتر از 5733 تماشاگر نشد و كل بليط هاي فروخته شده مبلغي بود در حدود هشت و نيم ميليون تومان كه البته در ميان ساير نمايش ها بالاترين ركود را در تير ماه سال جاري به خود اختصاص داده بود. در قلمروي فيلم و سينما هم مي دانيم كه اوضاع چندان فرقي ندارد. كمتر هفته اي است كه با چند گزارش و مقاله ي كوتاه پيرامون ورشكستگي سينما ها يا فيلم سازان در مطبوعات مواجه نباشيم.
وجود چنين اوضاع و احول بسيار نا اميد كننده است كه باعث مي شود هنرمندان ما براي گذران امور خود و يا مودبانه تر بگوييم براي موفقيت بيشتر براي ارائه و فروش آثار هنري خود دولت را مخاطب قرار دهند و از او استمداد جويند. دولت و يا بهتر است گفته شود حاكميت نيز به سهم خود از چنين توقعاتي ناخرسند نيست و تا به حال بنده نديده ام كه مسئولين از اين بابت نظر منفي داشته باشند. دلسوزي و توجه به امور مربوط به هنرمندان كه اكثراً هيچگونه نزديكي فكري و اعتقادي با ايدئولوژي جمهوري اسلامي ندارند خود مي تواند بهترين گواه باشد بر بي طرفي و استقرار مبناهاي انديشه ي جهاني دولتمردان جمهوري اسلامي. بدين ترتيب است كه آنها مي توانند در سطح بين المللي نشان دهند كه فرق چنداني بين يك وزير فرهنگ ايراني ـ اسلامي با همتاي فرانسوي (يا مثلاً ايتاليايي اش) وجود ندارد و هردو به يك اندازه از مدرن ترين شيوه هاي هنري جهان حمايت مي كنند. براي دوستان اروپايي جمهوري اسلامي نيز البته اين خوش وقتي كمي نيست. آنها به مردم خود و مزاحمان طرفدار حقوق بشري نشان ميدهند كه با كشوري روابط اقتصادي و سياسي دارند كه از نظر فرهنگي در بالاترين سطوح ممكن قرار دارد (1) و در اينجا جريان كلي هنر برخلاف كشورهاي سوسياليستي سابق است كه در آنها قسم خاصي از هنر همواره الگو قرار مي گرفت و تمامي هنرمندها موظف به بازتوليد آن نوع خاص بودند و به طور پيوسته گونه هاي ديگر هنري انگ بورژوا و بيگانه بودن مي خوردند و نشانه اي بودند از وابستگي هنرمند به دشمنان سوسياليسم يا طرفداران سرمايه داري و به همين خاطر هم بود كه بسياري از هنرمندان مجبور به جلاي وطن سوسياليستي مي شدند اما در ايران مدرن ترين شيوه هاي هنري به سرعت متداول شده و از طريق نمايشگاه هاي دولتي به معرض بازديد عموم گذاشته مي شود و هرگز نقاشي در ايران ادعا نكرده است كه با شيوه هاي هنري او كه بسيار مدرن هستند مخالفتي از جانب مسئولين رخ نموده باشد (البته اگر خودسانسوري هنرمندان را از جهت رودررو قرار نگرفتن آثار آنها با ارزش هاي ديني حاكم مورد توجه قرار ندهيم).
واقعيت اين است كه در ايران ميان هنرمندان هنرهاي تجسمي و بازيگران تئاتر و سينما (برخلاف نويسندگان) از يك طرف و مسئولين و متوليان هنري دولتي از طرف ديگر ارتباط ها و پيوندهاي ظاهري كم نبوده است و حتي شايعات تا بدانجا رسيده بود كه صحبت از روابط پشت پرده ميان بعضي كارگردانان سينمايي خوشنام و سعيد امامي معروف بر سر زبانها افتاده بود. يادمان نرود كه چند سال پيش از اين و به هنگام محاكمات اميركبير معاصر ايران يعني آقاي كرباسچي شهردار سابق تهران همين نقاشان و هنرمندان كم از او تجليل و دفاع نكردند و براي دفاع يا تجليل از او برنامه هاي مخصوص ترتيب دادند (2) ، يعني عملي كه تا بدان روز در ايران معاصر بي سابقه بود. تا آنجا كه بنده ديده ام هنوز هم از اين نظر هيچگونه بررسي دقيقي انجام نگرفته و روشن نشده است كه اينگونه دوگانگي در برخورد با حاكيمت ميان نويسندگان از يك طرف و ساير هنرمندان تجسمي و غيره از طرف ديگر براي چيست و چگونه است كه در معدود برنامه هاي ويژه اي كه براي هنرمندان ترتيب داده شد و چهره هاي بسيار شاخص حاكميت ايران به ايراد سخنراني پرداختند به استثناي نويسندگان سرشناس كه حاضر نبودند، ساير چهره هاي برجسته ي هنري كشور را مي شد در آن نشست ها به خوبي تشخيص داد.
 
از اين مقدمه كه بگذريم وارد بحث اصلي مي شويم كه مربوط است به بررسي پيامدهاي طرحي كه بر اساس آن امكان خريد آثار هنرمندان تجسمي توسط ادارات دولتي مقدور مي گردد. هدف از اين طرح هم زيباسازي ادارات و اماكن دولتي است و هم كمك به هنرمندان. بودجه ي آن نيز از محل 02/0 درصد بودجه ي ساليانه ي چنين اداراتي تامين مي شود. اينكه دودهم درصد بودجه ي ادارات در مجموع چه مقدار است بر بنده روشن نيست و البته از اهميت درجه ي اول نيز برخوردار نمي باشد. اما اينكه چرا من با چنين طرحي چندان موافق نيستم را بايد در ادامه ي مطلب روشن كنم. شايد براي بسياري مايه ي تعجب و ناباوري باشد كه يك مشتاق آثار هنري (و البته مشتاق هنرمندان) در نقد چنين طرحي ساعاتي را به انديشه كردن و نوشتن بگذارند زيرا اگر اين طرح به درستي انجام شود هم ادارات ما از اين پس بسيار زيبا تر و انساني تر به نظر خواهند آمد و هم دشواري هاي مالي هنرمندان ما تا حدودي حل خواهد شد كه البته چنين ادعايي نظر غلطي هم نيست و من نيز آنرا تكذيب نمي كنم. اشكال كار اينجاست كه همين خريدن و نصب كردن به سادگي مقدور نمي باشد و پيامدهاي ناگواري را به دنبال خود خواهد داشت كه از بررسي آن ناگذيريم و هم اينكه بهتر است خريد مستقيم آثار هنري از خود هنرمندان توسط دولت را دقيق تر مورد ارزيابي قرار دهيم.
ابتدا بهتر است ببينيم كه متوليان دولتي هنر در اين باره چه مي گويند. آقاي شجاع پوريان نماينده ي مجلس و عضو كميسيون فرهنگي در اين باره به خبرنگار روزنامه ي ايران مي گويد: «پيش از انقلاب دست اندركاران با خريد آثار هنري مطرح جهان مجموعه اي نفيس در ايران گردآوري كردند اما متاسفانه پس از انقلاب چنين برنامه اي به دست فراموشي سپرده شد و ما هم اكنون خلاء آنرا متوجه شده ايم ... از لحاظ اقتصادي اگر اين روند را بررسي كنيم با ارزش افزوده ي اين آثار مواجه مي شويم كه به نوعي يك سرمايه گذاري مناسب است و به نظر من سرمايه گذاري در اين بخش از همه لحاظ سودآورتر از بخش هاي ديگر است. به هرحال اگر خود وزارت ارشاد نيز با تخصيص بودجه اي از سوي دولت به خريد آثار هنري نفيس اقدام كند هم هنرمندان صاحب اثر با رويكرد مثبتي در اين زمينه مواجه مي شوند و هم در آينده مي شود از سود حاصل اين سرمايه گذاري مناسب بهره مند شد » (پايان نقل قول از روزنامه ي ايران مورخ 20 مرداد سال جاري). به عقيده ي من آقاي شجاع پوريان دو مطلب را با هم خلط كرده اند. يكي خريدن و اهميت دادن به آثار هنرمندان و ديگري مسئله ي سودآور بودن آنها براي خريدارها. گذشته از آن ايشان ميان خريدن آثار هنرمندان برجسته ي ايراني و خارجي از نقطه نظر مسائل اقتصادي تفاوتي قائل نشده اند يا بهتر است بگوييم تفاوتي نديده اند. سوال اينجاست كه براي يك سرمايه گذار كه مي خواهد به سودي مطمئن دست يابد آيا خريدن آثار هنرمندان ايراني بر خارجي رجحان دارد؟ البته كه خير زيرا او نگران سود سرمايه خود است نه دلسوزي براي هنرمند يا اهميت دادن به ارزش هاي عقيدتي و انساني. روشن است كه ميان خريدن آثار هنرمندان مطرح و بسيار شاخص اروپايي توسط رژيم گذشته و طرحي كه قرار است از طريق آن از هنرمندان وطني آثاري خريداري گردد تفاوت از زمين تا آسمان است. بنده ابداً نمي خواهم بگويم كه كيفيت كار اروپايي ها با همتاهاي ايراني شان بسيار متفاوت است بلكه منظورم صرفاً مسئله ي سودآوري است. اگر آقاي شجاع پوريان عزيز راست مي گويند و خريد آثار هنرمندان ايراني يك سرمايه گذاري بسيار سودآور است پس چرا چنين گنجي تا به امروز از چشمان تيز بين مافياي اقتصادي ما پنهان مانده است. يعني آنها اين اندازه درك اقتصادي نداشته اند كه چندبرابر شدن پولهاي خود توسط خريد بسيار ساده ي آثار هنرمندان ايراني را مورد توجه قرار دهند؟ خريد آثار هنرمندان ايراني حد اكثر عملي انساني يا ميهني مي تواند باشد و تقريباً هيچ سودآوري براي دولت (يا هر كس ديگر) نخواهد داشت. يك تابلوي نقاشي معاصر يا يك تنديس از هنرمندي نوگرا فرش نيست كه پيوسته ارزش اقتصادي خود را در هر نقطه از جهان در بر داشته باشد يا بيان كند. ممكن است بتوان يك تابلوي منظره يا حتي يك كپي بسيار خوب و ممتاز از هنرمندي معاصر و گمنام را بسيار ارزان خريد و در جايي ديگر از جهان به چندين برابر قيمت و با سودي قابل توجه فروخت. در چنين حالتي كيفيت فني اثر هنري ضامن ارزش مالي خود است. اما يك تابلوي معاصر از هنرمندي ايراني و بسيار شاخص كه در ايران به قيمتي گزاف فروخته مي شود معلوم نيست كه در كشوري ديگر حتي به بهايي بسيار نازل تر مشتري داشته باشد. اين دقيقاً همان چيزي است كه من برايش مقدمه چيني كرده ام كه در حقيقت يكي از معضلات هنر معاصر است. يعني اينكه در جهان هنري معاصر امضاي هنرمند است كه ضمانت ارزش اقتصادي اثر را مي كند. نه اينكه در مثلاً دويست سال پيش چنين چيزي در غرب وجود نداشته است. چرا، مسئله ي امضاي هنرمند از رنسانس بدين سو هميشه كمتر يا بيشتر مطرح بوده است اما اهميتي كه از قرن بيستم يافته به مراتب بيشتر و شديد تر شده است. به طور بسيار خلاصه مي توان گفت كه در آثار هنر معاصر ويژگي فني بخصوصي كه معرف ارزش نهاني خود باشد ديده نمي شود بلكه اين ايده ي هنري و ابداع و منحصر بودن اثر هنري است كه باعث ارزشمند بودن و تشخص يافتن چنين آثاري مي شود، البته به شرط آنكه بتواند توجه منتقدين و گالري داران را نيز به خود جلب كند. با صرف نظر از آنچه آمد بار ديگر بايد توجه كنيم كه در ايران اصولاً چنين آثار هنري كه قرار است توسط دولت خريداري گردند متاسفانه بدون مشتري باقي مانده اند در غير اين صورت هنرمندان ما چرا مي بايست براي فروش آثار خود به نهادهاي دولتي اهميتي بدهند و يا حاضر به گفتگو در اين باره شوند. هنرمندان معمولاً نه تنها موجودات حساس هستند كه غالباً موجوداتي خودخواه نيز مي باشند و كمتر حاضر اند وقتي اصولاً مشكلي براي فروش آثارشان و يا نياز مالي ندارند خود را در برابر دولتمرداني كه كمترين چيزي از معناي آثار هنري آنها را درك نمي كنند كوچك جلوه دهند. هنرمند معاصر ما آقاي آيدين آغداشلو در همان مصاحبه ي قبلي با روزنامه ايران مي گويد: « در ايران نه دولت از هنرمند حمايت مي كند و نه مردم. آنها به هيچ وجه ارتباط قطعي با هنرهاي تجسمي ندارند. بايد در عرصه ي خريد آثار هنري از قشر مرفه جامعه انتظار داشت كه آنها هم به دليل تازه به دوران رسيده بودن و عدم برخورداري از پايه هاي فرهنگي مناسب، به هيچ وجه علاقه اي به خريد آثار هنري ندارند. در نتيجه هنرمند معاصر و بخصوص مدرنيست ها به كلي بدون حامي هستند » (پايان نقل قول). با صرف نظر از اين واقعيت كه بخش قابل توجهي از بي ميلي افراد مرفه در ايران به خريد آثار هنري را بايد به حساب خود هنرمندان نوگراي ما گذارد، زيرا آنها چارچوب ها و ملاك هاي خود را سالهاست كه بر اساس تمايلات و معيارهاي قشر كاملاً ويژه اي در كشورهاي غربي انتخاب كرده اند، شايد بخش ديگر آن نيز به سبب قيمت هاي بسيار بالا و دور از تصور و غير منطقي اينگونه آثار باشد، اما به هر حال عدم تمايل مردم به خريد چنين آثاري يا حتي بي توجهي به آنها مشكلي نيست كه صرفاً مختص مملكت ما باشد، ليكن در چارچوب مطالب مورد نظر در اين مقاله، امكان بررسي آنها فراهم نيست و اميدوارم كه بتوانم در فرصتي ديگر آنها را مورد بررسي قرار دهم. آقاي آغداشلو به صداقت و صراحت اعتراف مي كند كه در ايران آثار هنرهاي تجسمي بخصوص از نوع مدرن علاقمند و خريدار ندارد. يكي از مسائلي كه من مي خواستم در اين مقاله به آن بپردازم (و در نشريات داخلي هرگز اجازه به طرح آن نمي دهند، و ما غالباً تصور مي كنيم كه در مطبوعات داخلي فقط مسائل سياسي هستند كه بايد مطرح نشوند) اين واقعيت است كه وقتي هنرمند ما اثري خلق مي كند كه الگو هاي آنرا از هنر آوانگارد غربي گرفته و سعي نموده تا شيوه ي كارش با جديد ترين سليقه هاي غربي همگام باشد و از اين رو در ايران نيز نمي تواند چندان علاقمندي بيابد، پس به ناچار وي بايد عدم فروش آن را با شجاعت بپذيرد و آنرا به هيچ حسابي نگذارد مگر اعمال سليقه ي فردي خودش و اينكه به قول امروزي ها نمي خواهد هنر مبتذل خلق كند. اينكه يك شخص يا يك هنرمند مايل است قسم خاصي ار هنر را در آتليه ي خود بيافريند مسلماً به خودش مربوط است و او بايد براي اين كار و البته به نمايش گذاردن آنها آزادي كامل داشته باشد. تا اينجاي كار دولت مسئول است و بايد امنيت كاري او را ضمانت و تعهد كند. اما اينكه دولت بايد جبران عدم فروش توليدات هنري او را نيز تقبل كرده و با خريد آنها به حل مشكلات مالي هنرمند پاسخي شايسته دهد چندان از منطق درستي برخوردار نيست.
 
توقع مردم از دولت براي جبران خسارت هاي مالي يا مادي كه به عللي به آنها وارد مي شود البته مطلب نوظهوري نيست و در همه ي كشور ها مرسوم مي باشد. مثلاً يك سال محصول زراعي خاصي، فرضاً سيب زميني به سبب كشت بيش از اندازه (و يا در موارد ديگر به علت واردات از خارج) چنان از ارزش مي افتد كه كشاورزان حتي از برداشت آنها از مزرعه صرف نظر مي كنند. در چنين موقعيت هايي كشاورزان سيب زميني كار از دولت توقع دارند كه وارد كار شده و سيب زميني آنها را خريداري نمايد تا دچار ضرر شديد مالي نشوند. روشن است كه مشكل مي توان خود كشاورزان را مسئول دانست و آنها را به باد انتقاد گرفت كه خودتان با كشت بيش از اندازه چنين مشكلي را ايجاد كرديد و حالا هم از تحمل عواقب آن ناچاريد. آنها به كشت محصولي اقدام كرده اند كه پيش از آن مشتري فراوان داشته و هركدام از آنها به اميد سود بيشتر به كشت سيب زميني مبادرت نموده اند اما در نهايت و به دليل كشت بيش از اندازه وضعيت دشواري پيش آمده كه واقعاً خواست هيچ كس نبوده است. يقيناً در چنين مواردي دولت نبايد خود را كنار بكشد. عدم توجه كافي به زيان مالي كشاورزاني كه بخش قابل توجهي از محصولات غذايي مردم را توليد مي كنند مي تواند در سالهاي بعد براي مردم (يا همان مصرف كنندگان مواد غذايي) پيامدهاي ناگواري داشته باشد. منظورم من از ذكر چنين مثالي اشاره به اين واقعيت بود كه نبايد وضعيت بوجود آمده در هنرهاي تجسمي را با توليد محصولات كشاورزي و يا هرگونه توليدات ديگري كه بخشي از نياز واقعي و روزانه ي جامعه را تشكيل مي دهد مقايسه كرد. شكي نيست كه انسان بدون هنر و انسان بدون فرهنگ انسان واقعي نيست. بنده مي پذيرم كه اين فقط توليدات مادي نيستند كه اهميت دارند. اما در مورد هنرهاي تجسمي بايد عرض كنم كه وضعيت بوجود آمده از اوايل قرن بيستم به سويي رفت كه تابلو، تنديس و نقاشي در مجموع نقش و اهميت قبلي خود را در كشورهاي غربي و يا همان جهان صنعتي از دست داد. در اين مختصر البته فرصتي براي بررسي اين پديده نيست. همينقدر اشاره كنم كه امروز طراحان صنعتي در جاي نقاشان گذشته نشسته اند و نماي ظاهري و وسوسه كننده ي يك اتوموبيل، يك ساعت مچي يا هر وسيله ي مصرفي ديگر آن نيازي را ارضاء مي كند كه پيش از اين تابلو و تنديس مي كرد. بنابراين بايد با تاسف بپذيريم كه بود يا نبود نقاشان آزاد تاثيري در مسائل روزمره ي جوامع امروزي ندارد و يا به عبارت ديگر نقاشان در ارضاي نياز هاي معنوي در روزگار صنعتي نقش قابل توجهي ندارند. نقاشان آزاد به ميل شخصي اوقات خود را با كاري يا عملي سپري مي كنند كه هرچند براي خودشان و شايد اقليتي كوچك اهميت بسيار دارد اما از آنجا كه بود و نبود آنرا اكثريت جامعه درك نمي كنند يا در زندگي روزمره ي آنها نقشي موثر ندارد مسئوليت فروش نرفتن آنها به عهده ي خودشان است و نه كس ديگري. به همين خاطر هم هست كه من به دخالت دولت در جبران زياني كه مسئوليت آنرا مردم نبايد تقبل كنند معترض هستم. بنده خود از دوران نوجواني يا حتي هنگامي كه كودكي بيش نبودم تنها آرزويم نقاشي كردن بود. اما زماني رسيد كه بايد ميان دو گزينه انتخاب جدي مي كردم. يا ادامه ي زندگي با نقاشي و براي نقاشي به طور جدي و تخصصي (يعني در درجه ي اول تحصيل رشته ي هنر و سپس انتخاب حرفه ي نقاشي) و يا ادامه ي نقاشي به صورت تفريحي و انتخاب رشته اي تحصيلي كه مورد نياز جامعه باشد. به همين خاطر هم هست كه بنده از مخالفين جدي مدرك گرايي در دانشكده هاي هنري هستم. مداركي مانند ليسانس، فوق ليسانس يا حتي دكترا در رشته هاي مربوط به هنرهاي تجسمي ( كه تقريباً در كمتر جايي از دنيا معمول است) باعث فريفتن جوانان مي شود و آنها را از پرداختن به حرفه اي ديگر كه شايد مي توانستند در آن به شكوفايي بيشتر برسند باز مي دارد. آنها بايد از قبل بدانند كه هنرمند شدن برابر است با كار كردن براي دل خود و قيد زندگي مرفه را زدن و انتظاري از كسي يا جايي نداشتن.

اين بحث ادامه خواهد داشت.
---------------------------------------------------
1: در حقيقت راز موفقيت گفتگوي تمدنهاي آقاي خاتمي در همين واقعيت ساده نهفته است كه غالباً از آن غفلت مي شود. گفتگوي تمدنها براي دولتمردان غربي امري بسيار پيش پا افتاده و ملال آور بود اما بهانه ي خوبي بود براي دادن جوابي قانع كننده به آن دسته از روشنفكران غربي كه با برقراري مناسبات سياسي و اقتصادي با كشورهايي كه در آنها حقوق بشر رعايت نمي گردد مخالف بودند.
2: اگر اشتباه نكنم هنرمندان نقاش ما حتي طي مراسمي از طريق فروش تابلوهاي خود سعي به جمع آوري مبالغي داشتند جهت پرداخت جريمه هاي شهردار تهران. شايد هم بدين ترتيب مي خواستند دين خودشان به ايشان را ادا كنند.
 
 

[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de