| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
کدام عشقآباد
سيروس «قاسم» سيف
قسمت اول "بانو" ، دختر "خان سالار"، خواب سواری را ديده بود که نشسته بر اسب سفيدش، تاختکنان وارد قلعه میشود. چند ماه بعد، در يک شب زمستانی که سرمايش استخوان را سياه میکرد، "غريبه"ای وارد دولت آباد شد. غريبه، با زدن چند ضربه بر در اولين خانه، صدای مرد خانه را شنيد که میگويد: - کيستی؟! - غريبهام. راه گم کردهام. - برو به قلعه. برو به مسجد. - کدام قلعه؟ کدام مسجد؟ - قلعهی خان سالار. مسجد آخوند ملا محمد. آن بالای تپه. چراغ روشن است. سرت را بالا بگيری میبينی. هم جا دارند و هم خوراک. - يخ زدهام بیانصاف! نای حرکت ندارم! - صبر کن. آمدم. لحظهای بعد، در خانه بازشد و مردی با شولايی نمدی، پای به بيرون گذاشت و اول مشتی خرما به غريبه داد و بعد، شولای نمدی را روی شانههای او انداخت و گفت: - خرما را بخور، گرمت میکند. شولا را هم به خودت بپيچان. میرسانمت، اما به يک شرط! - چه شرطی؟ - از تو نمیپرسم که چه کسی هستی و از کجا آمدهای و کارت چيست. تو هم نه از من میپرسی و نه از کس و کارم! باشد؟! - باشد! مرد راه افتاد و غريبه هم به دنبالش. به جلوی قلعه که رسيدند، مرد سرش را بالا گرفت و داد زد که: - آهای! آهای! غريبه است. راه گم کرده است. چندبار، پشت سر هم داد زد تا از بالای قلعه، کسی پاسخ داد که: - آمدم! مرد شولا را از غريبه گرفت و گفت: - اگر فردا ماندنی شدی، بيا خانهی ما. قدمت روی چشم. حالا ، خدا حافظ. مرد رفت و در تاريکی گم شد. در قلعه باز شد و کسی غريبه را به درون خواند. غريبه به درون خزيد و در، پشت سرش بسته شد. در آن زمان، "دولت آباد"، هنوز "شهری" نشده بود. آبادیهائی بود به فاصلهی چند فرسخ، جدا از هم، ميان کوههای سر به فلک کشيده و رها شده به امان خدا، در سينهی دشتی؛ دشتی که دراز کشيده بود و شانههايش را تکيه داده بود به کوههای پشت سرش و پاهاهايش را دراز کرده بود به سوی کويری که میپيوست به درياهای آن سوی زمين. ميان آن چند تکه آبادی، دولت آباد، آبادترينشان بود. مسافرانی که از سوی کوير میآمدند، دولت آباد را همچون غولی میديدند که چمباتمه زده است ميان سه کوه و برشانهای، "قلعهی خان سالار" را نگهداشته است و بر شانهای، "مسجد آخوند ملا محمد" را. قلعه و مسجد به وسيلهی رودخانهای از هم جدا میشدند؛ رودخانهای که در زمستان، جان میگرفت و هياهو کنان به سوی کوير میرفت و در بهار، کم جان میشد و آن وقت، کسی مجبور نبود که برای رفتن به قلعهی خان سالار و مسجد آخوند ملا محمد، پای بر روی پل چوبی باريک و لغزان و لرزانی بگذارد که از زمان " شاه شهيد" به جای مانده بود. مردم دولت آباد، خوابهای آبدار فراوانی ديده بودند که هيچکدام از آن خوابها، دوای درد بیآبی شان نشده بود. خواب ديده بودند که خان با گرزی که دور سرش میچرخاند، چنان بر قلهی کوه بالای سر دولت آباد کوباند که کوه به هزاران تکه مبدل شد. چند هفته بعد، خبر به خان رسيده بود که جائی از کوه دهان باز کرده است و همين طور آب است که بيرون میزند. خان هم، فورا خودش را به آنجا رسانده بود و نام آن را گذاشته بود چشمهی "رستم" و دستور داده بود که جويی از آن چشمه بکشند به سوی قلعهاش و جويی هم به سوی زمينهای مزروعی و باغات ميوهاش. خواب ديده بودند که آخوند ملا محمد، با شمشيری در دست به سوی کوه حمله برد و چنان بر فرق سر کوه کوباند که آن را به دو نيم کرد. چند هفته بعد، به آخوند خبر رسيده بود که چشمهای ديگر در کوه پيدا شده است. آخوند هم، فورا، خودش را به آنجا رسانده بود و اسم آن چشمه را گذاشته بود، چشمهی "علی" و دستور داده بود که جويی از آن چشمه بکشند به سوی مسجد و جويی هم، به سوی زمينهای مزروعی و باغات ميوهی وقفی. از آن به بعد، ديگر چشمهی خواب ديدنهای دولت آبادیها خشکيده بود و کسی خواب نديده بود و اگرهم ديده بود، برای کسی نقل نکرده بود تا کم کم، قناتهای پائين پای دولت آباد، شده بودند محصول همان دورهی خواب نديدنهاشان. خان سالار و آخوند ملا محمد، هم از طرف پدر و هم از طرف مادر، يکجوری خويشاوند همديگر به حساب میآمدند، اما ميانهی خوبی با هم نداشتند. همه میگفتند که ريشهی اختلافاتشان بر میگردد به زمان شاه شهيد. معلوم نبود که مردم از کجا به اختلافات ميان آنها پی برده بودند، چون هم خان سالار و هم آخوند ملا محمد، درظاهر هم که شده بود، احترام و حد و حدود دخالتهای خود را در امورات يکديگر نگه میداشتند. کاردنيای دولت آبادیها، بر عهدهی خان بود و کار آخرت شان، بر عهدهی آخوند. و اگرهم گاهی در کار "دنيا" و "آخرت" مردم تداخلی پيش میآمد، خان و آخوند، با هم خلوت میکردند و با در نظر گرفتن مصلحت زمان، راه حل ممکنه را پيدا میکردند. دولت آبادیها غريب نواز بودند، اما غريبهای که وارد دولت آباد میشد، صرف نظر از اينکه کسی را در ده میشناخت يا نمیشناخت، بايد اول به ديدن خان سالار و آخوند ملا محمد میرفت تا بعدش معلوم میشد که در ده ماندنی است يا نه. و حالا ، يک هفته از آمدن غريبه به دولت آباد گذشته بود و هنوز پای از قلعه بيرون نگذاشته بود و اين ، برای مردم دولت آباد عجيب بود و هزار بار عجيبتر برای آخوند که خبر ورود غريبهای را به دولت آباد شنيده بود، اما غريبه، هنوز پس از گذشتن هفت شبانه روز، به دست بوسی او نرفته بود! ميان گفت و شنودی که بين مردم جريان داشت، غريبه، چهرهای دوگانه پيدا کرده بود؛ از يک طرف، غريبهای بود راه گم کرده که "کبير" به او خرما و شولای نمدیاش را داده بود و از طرفی، آدمهای خان، صحبت از ميهمانی میکردند که يک هفته پيش بر خان وارد شده است و چقدر، خان او را عزيز و محترم میشمارد و بالای اتاق مینشاندش و خودش خدمت به او را بر عهده گرفته است. وقتی خبر به مردم رسيد که کسی آخوند را ديده است که عصاکشان، رو به قلعهی خان میرفته است، ديگر چشمهی حدس و گمانشان خشکيد و عقل کسی به جائی ره نبرد، چون تا آن زمان هرکس که آخوند را ديده بود، يا در مسجد ديده بود و يا در خانهی خود آخوند که به فاصلهی يک در، پشت مسجد واقع شده بود و آخوند، در همهی عمر طولانیاش، حتی به ندرت در ميدان ده که در چند قدمی مسجد و خانهاش بود، ظاهر شده بود تا چه برسد به اينکه از روی آن پل چوبی و باريک و لغزان و لرزان عبور کند و به قلعهی خان برود، اما نزديکیهای ظهر، همه با چشمهای خودشان ديدند که در قلعه باز شد و اول، آخوند پای به بيرون گذاشت و بعد از او، غريبه و بعد هم خان سالار. به راه که افتادند، غريبه در وسط راه میرفت و خان و آخوند، در دو طرفش. غريبه سی سال را شيرين داشت و قدش، بلندتر از خان و آخوند بود، با موهای سر و ريش بلند و ژوليده که شولای مشهور خان را بر تن داشت و مثل خان، سينهاش را به جلو داده بود و مثل آخوند، چانهاش را به سينهاش چسبانده بود و به زمين نگاه میکرد و گهگاهی که سرش را بالا میگرفت، برقی از چشمهايش به بيرون میجهيد. به پل که رسيدند، آخوند با تعارف خان به جلو افتاد و خان با تعارف غريبه، پشت سر آخوند. از پل گذشتند و به سوی مسجد رفتند. وارد مسجد که شدند، مؤذن اذان ظهر را ندا داد و لحظهای بعد، آخوند به نماز ايستاد و پشت سر آخوند، خان و غريبه در صف اول و ديگران در صفهای بعد. نماز که به پايان رسيد، آخوند به بالای منبر رفت و پس از گفتن مقدمهای که برای همه آشنا بود، به گفتن چيزهائی ناآشنا پرداخت که تا آن زمان، هيچکس از زبان او نشنيده بود. گفتههای آخوند، در آن روز برای مردم همان قدر غريب بود که وجود غريبه. آخوند، در ابتدا، ازعلم سخن گفت؛ از علم الاديان و علم الاشياء و علم الابدان و بعد از آن، از هفت اقليم و اقليم هشتم و عالم شهرهای غيبی "جابلقا، جابلسا، برزخ و هور قليا" و بعد، سخن را کشاند به علوم قديم و جديد و اين که همهی علوم از نزد خداوند میآيند و در سينهی ما مینشينند و ..... سر انجام، از غريبه سخن گفت که اسمش، "فرشاد" است و کنيهاش، "عارف". از جانب پدر، نسبش میرسد به "مهاجران" و از جانب مادر، به "انصار" و....... در پايان، همه صلوات فرستادند و همان "صلوات" ، شد جواز ماندن فرشاد عارف، در دولت آباد. پس از پايان مراسم و بيرون آمدن از مسجد، مردم با اجازهی خان و آخوند، برای دعوت از فرشاد عارف به خانههايشان، دور او را گرفتند و پس از چک و چانه زدنهای فراوان، سر انجام، "کبير" ، همان مردی که در شب اول، فرشاد را به قلعهی خان رسانده بود، زورش بر بقيه چربيد و فرشاد عارف را، برد به خانهی خودش. معلوم نشد که در آن بعد از ظهر و آن شب، بين فرشاد و کبير چه گذشته بود که صبح آن شب، کبير با يک دنيا سخنهای عجيب و غريب، پای به ميدان ده گذاشت. کبير سخن از آسمانی میگفت که بالای سرش نبود، بلکه زير پايش بود و ستارههائی که ديگر ستاره نبودند و ماهی که ديگر، ماه نبود و خورشيد، همانی نبود که مینمود و ابرها...... يکی از دولت آبادیها، کلافه شد و به ميان حرف کبير پريد و گفت: - نپرسيدی که نسب به کدام مهاجر و انصار میبرد؟! - پرسيدم. آقا گفت که مگر چند فرقه مهاجر و انصار داريد؟ گفتمای آقا! اگر بگويم هزارتا، بازهم کم گفتهام. آقا گفت، بشمار و من شمردم. تا جائی که حافظهام ياريم کرد، چندتائی بيشتر نبودند. آن وقت، آقا گفت اگر هفتاد مين مهاجر و انصار را به خاطر آوردی، نسب من به همو میرسد. همه خنديدند و يکیشان گفت: - نپرسيدی که آقا اهل کجا است؟ - پرسيدم. آقا گفت اهل "برزخ". به همديگر نگاه کردند و بازهم خنديدند و يکيشان گفت: - آقا، هوشيار مردی است! ديگری گفت: - رندی است! داستان ادامه دارد................................ سيروس "قاسم" سيف cseif@barzach.demon.nl |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |