| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
"تفنگ"
در ميان ايرانیهای خارج از کشور، خبری
دهان به دهان میگشت مبنی بر آنکه يکی از مقامهای بلند پايهی جمهوری اسلامی ايران
که پستهای کليدی بسيار مهمی هم داشته است، در يکی از کشورهای خارجی، تقاضای
پناهندگی کرده است. بعد هم، نشريات خارجی، بدون آنکه نام و عکسی از آن مقام بلند
پايه چاپ کنند، از اطلاعات صد در صد سری و دست اولی خبر میدادند که قرار است به
زودی، به وسيلهی آن مقام بلند پايه، افشاء شود. سر انجام، زمان موعود فرا رسيد و
اولين مصاحبهی افشاگرانه، با آن مقام بلند پايه، به چاپ رسيد که بخشی از آن را با
هم میخوانيم:
(......... خلاصه، نشستم و با خودم نقشهای کشيدم که دفعهی بعد که خصوصی به ملاقاتش میروم، کارش را بسازم. يک روز صبح، تلفن را برداشتم و به جماران تلفن زدم و گفتم که میخواهم خصوصی با آقا، راجع به مسئلهی مهمی صحبت کنم. منشی دفترش گفت، چشم؛ به آقا میگويم و بعد به شما تلفن میزنم. اما، چند روز، منتظر شدم و از تلفن خبری نشد. گوشی را برداشتم و تلفن زدم و برای آنکه خرش کرده باشم، گفتم که پای مرگ و زندگی آقا در ميان است. ولی، منشی که از قرارمعلوم از آن نفوذیها بود، بازهم امروز و فردا کرد تا آنکه، بالاخره خونم به جوش آمد و سرش داد کشيدم که اگر به فکر آقا نيستيد، اقلا به فکر اسلام و مسلمانها که بايد باشيد. موضوع مرگ و زندگی اسلام و مسلمانها در ميان است. آنهم در اين اوضاع و احوالاتی که..... آن وقت، آن منشی جاسوس، توی حرفم دويد و با صدای مشکوکی گفت: - منظورتان چيست که میگوئيد، در اين اوضاع و احوالات؟! ديگر، وقتش شده بود که چاک دهنم را باز کنم و بازهم کردم و گفتتم: - من نمیدانم که دم شما به کجا بسته شده است که هی طفره میرويد و امروز و فردا میکنيد و نمیخواهيد که من با آقا ملاقات کنم؟! ولی، اين را بدانيد که نه تنها، پای زندگی و مرگ آقا در ميان است، بلکه پای زندگی ملت ايران و ملتهای منطقه....... آن جاسوس خائن خيانتکار قاه قاه خنديد و گفت: - زرشک! محض اطلاع شما عرض کنم که همهی چيزهائی را که میخواهيد به آقا بگوئيد، اطلاعات دست هزارم است. از اصل اصلش، خود آقا بهتر خبر دارند. و برای آنکه خيالتان هم راحت شود، بهتر است بدانيد که آقا، همين حالا در حال گفتگو با يک هيئت خارجی هستند که آمدهاند با ايشان، بر سر مسئلهای که پای مرگ و زندگی اسلام در ميان است، صحبت کنند! شير فهم شديد؟! خيلی عصبانی شده بودم، ولی خودم را کنترل کردم و گفتم: - اين هيئت از کجا آمده است؟! گفت: - به شما ربطی ندارد! گفتم: - شما با چه جرئتی، با يک مسئول بلند پايهی مملکت ، اينطور حرف میزنيد؟! در اين لحظه بود که آن منشی خائن، پس از بستن يک شيشکی ديگر، تلفن را قطع کرد و فهميدم، نقشهای را که برای کشتن آقا کشيده بودم، به وسيلهی خيانتکاران داخلی، به خيانتکاران خارجی رسيده است و آنها هم، خبر را به جماران رساندهاند و........). تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت. پدرش بود که از ايران، داشت با عجله به او میگفت که عمويت، الان دارد با يکی از راديوهای برون مرزی مصاحبه میکند: - عمو؟! با راديوهای برون مرزی! مگر اوهم آمده است به خارج؟! - بعله! با روزنامههای خارجی هم مصاحبه کرده است. مگر تو روزنامهها را نمیخوانی؟! - چرا. الان داشتم يکی از آنها را میخواندم. ولی، فکر نمیکردم که..... - بدو راديويت را باز کن. الان دارد مصاحبه میکند! - با کجا؟! - با يکی از همان راديوهای برونمرزی! - کدام راديوی برون مرزی؟! - همان که هميشه میگيری. بدو! گوشی را گذاشت و خودش را رساند به راديو، و تا ايستگاه مورد نظر را پيدا کند و بعد هم دکمه ضبط را بزند، مقداری از مصاحبه را از دست داد. اما، همين مقداری هم که ضبط کرده است، میتواند محکی شود، برای آنچه ،بعدا میخواهم بگويم. مصاحبه را با هم گوش میکنيم: ( ......... مصاحبه کننده : به نظر شما، چرا انقلاب شد؟ - روشن است! به خاطر سوسولها! به خاطر سوسولها! مثلا، از دهات خدمتتان عرض کنم. يک آقا معلم سوسولی را میفرستادند توی ده. اين آقا معلم سوسول، بچههای مردم را از سر مزارع و باغات و مکتب خانه، به زور میکشاند به مدرسه که مثل خودش، سوسولشان بکند.خوب! کدخدا و آخوند هم که کور نبودند. میديدند اين چيزها را. وقتی که ديدند، حالا بقيه به جهنم، ولی بچههای خود آنها هم، ديگر آن بچههای قديم نيستند و روز به روز، دارند سوسول میشوند، آنوقت بود که کارد به استخوانشان رسيد و اختلافات خودشان را کنار گذاشتند و با هم متحد شدند وآقا معلم سوسول را از دهشان بيرونانداختند! مصاحبه کننده: در شهرها، چرا انقلاب شد؟ - روشن است! چون، رستورانها، کار قهوه خانهها را کساد کرده بودند! مصاحبه کننده: بازاریها، چرا انقلاب کردند؟! - چون، با خبر شده بودند که قرار است دولت، بازارهای قديمی را روی سرشان خراب کند و به جای آن، يک سوپر مارکت بزرگ بسازد! مصاحبه کننده: کارمندها، چرا انقلاب کردند؟! - چون، قرار بود که هويدا، به هر ايرانی، يک پيکان بدهد! مصاحبه کننده: پس به عقيدهی شما، شاه در اين قضايا، بی تقصير بود؟! - بگذاريد اينطوری خدمتتان عرض کنم؛ قضيهی جعفرخان از فرنگ برگشته را که حتما شنيده ايد؟! مصاحبه کننده: بلی. - احسنت! شاه از فرنگ برگشته بود. کراوات میزد. سگ داشت و ..... مصاحبه کننده: به نظر شما، هرکس کراوات بزند...... - خوب، معلوم است! کراوات يعنی چه؟! يعنی افسار تمدن! افسار تمدن را میانداختند به گردنشان و هی میرفتند به خارج و بر میگشتند و میگفتند که بعله، در خارجه، چنين! درخارجه چنان! مصاحبه کننده: ولی، خود جنابعال هم که الان به خارج تشريف آورده ايد و ......... - فرق میکند آقا! فرق میکند! الان، وضع دنيا فرق کرده است. ما، ديگر وارد قرن بيست و يکم شده ايم و........، بعله! داشتم چه میگفتم؟! بعله! داشتم میگفتم که ..... بعله!.... اصلا، يک نمونه اش را خدمتتان عرض میکنم. جعفريان و نيکخواه را که میشناسيد؟ مصاحبه کننده: بلی. بنده، ايشان را میشناسم. ولی، چون ممکن است که بعضی از شنوندگان ما، آنها را نشناسند، کوتاه عرض میکنم که از چپیهائی بودند که بعدا راست شدند! - بفرمائيد سوسول شدند. بعله! خلاصه، جعفريان و نيکخواه، به شاه رسانده بودند که کسی بنام گرباچف......، گرباچف را که میشناسيد؟ مصاحبه کننده: گرباچف را، شيخ حافظ شيرازی هم میشناسد! - بعله! ولی، نه آنطور که بنده میشناسم! اين چيزهائی که میخواهم بگويم، برای اولين دفعه، دارد به وسيلهی من افشاء میشود. قدرش را بدانيد..... بعله! جعفريان و نيکخواه، به شاه رسانده بودند که گرباچف حاضر به خيانت شده است، اما قيمتش را خيلی بالا گرفته است. ولی، ما میتوانيم او را راضی کنيم که بيايد به ايران و بشود، رئيس حزب رستاخيز. میدانيد که شاه به آنها چه جوابی داده بود؟! مصاحبه کننده: نخير. - شاه، رو به آنها کرده بود و گفته بود که جمعتان، جمع است، فقط همين گرباچف تان کم است،ها؟! آن وقت، جعفريان و نيکخواه بهشان بر خورده بود و خبر را به گوش گرباچف رسانده بودند و گرباچف هم، خبر را رسانده بود به گوش خارجیها. خارجیها هم برای آنکه شاه را امتحان کنند، مسئلهی بالا بودن قيمت نفت را به ميان کشيده بودند. شاه هم، گفته بود، شما بارانهايتان را به ما بدهيد، آنوقت، هرچه نفت داريم، مال شما. خارجیها، غش غش خنديده بودند و چند کشتی بارانی برای شاه فرستاده بودند. بارانیها که به دست شاه رسيده بود، پيش خودش به خريت خارجیها خنديده بود. خبرچينها، يک کلاغ را چهل کلاغ کرده بودند و به خارجیها رسانده بودند که شاه گفته است که خارجیها، هيچ غلطی نمیتوانند بکنند! مصاحبه کننده: ولی، به گمان من، اين جمله را آقای خمينی بايد گفته باشند! - نخير! خمينی گفته بود که من به کمک همين مردم، توی دهنتان میزنم! مصاحبه کننده: ولی، مثل اينکه آقای خمينی هم گفته باشند که.... - با من، بحث نکنيد آقا! بگذاريد حرفم را بزنم! مصاحبه کننده: ( میخندد) بفرمائيد. - بعله! خلاصه، خارجیها، متوجه وخامت اوضاع شده بودند. با گرباچف تماس گرفته بودند که اگر میشود، قرارداد فی مابين را، چند سالی جلو بندازد، چون ديوار برلين برای ورود به قرن بيست و يکم، مانع بزرگی به حساب میآيد. مصاحبه کننده: کدام قرارداد فی مابين؟! - قرارداد ساختن پروستريکا و فروختن ديوار برلين! مصاحبه کننده: ولی فکر نمیکنيد که شما داريد يک کمی، مسائل را قاطی میکنيد؟!..... - اگر يکدفعهی ديگر وسط حرفم بپريد، تلفن را قطع میکنم! مصاحبه کننده: ( غش غش میخندد) معذرت میخواهم. بفرمائيد! - بعله!......، گرباچف جواب داد که نمیشود، چون هنوز با يلتسن به توافق نرسيده است و ک. گ. ب هم، شروع کرده است به گربه رقصاندن. بنا براين، بهتر است که آنها، سرطان شاه را جلو بيندازند! مصاحبه کننده: منظورتان چيست که میفرمائيد سرطان شاه را.... - منظورم روشن است آقا! مگر شاه حسين اردنی، سرطان نداشت؟! مصاحبه کننده: داشت! - مگر ملک فهد، سرطان ندارد؟! مصاحبه کننده: اطلاع ندارم. - مگر حافظ اسد سرطان نداشت؟! مصاحبه کننده: اطلاع ندارم. - خب! بقيه اش روشن است ديگر! مصاحبه کننده: روشن که نيست. ولی فرمايشتان را بفرمائيد! - بعله! داشتم چه میگفتم؟! .......، بعله. داشتم میگفتم که گرباچف گفت نه. در همان زمان، سازمان سيا، در حال بررسی عکسها و گذارشاتی بود که از طرف همينگوی، در بارهی کوبا به دستشان رسيده بود و.... مصاحبه کننده: معذرت میخواهم. مثل اينکه شما داريد تاريخها را پس و پيش میفرمائيد. ممکن است که شنوندههای ما.... - من تاريخ را پس و پيش نکرده ام آقا! اين تاريخ شما است که پس و پيش ما را يکی کرده است. تلفن را قطع میکنمها؟! مصاحبه کننده: ببخشيد! - هی میپريد توی حرفم و هی میگوئيد ببخشيد؟! میدانيد که اگر من، اين اطلاعات گرانبهائی را که الان دارم مفت و مجانی، در اختيار شما میگذارم، ببرم و بفروشم به اين شرکتهای بين المللیای که الان در سر تا سر دنيا.......... مصاحبه کننده: اگر ناراحت هستيد، مصاحبه را همين جا خاتمه بدهيم و...... - ناراحت که هستم. ولی به خاطر تعهد و وظيفه انسانی و ايرانیای که دارم و....... مصاحبه کننده: بنابراين، فرمايشتان را بفرمائيد. چون، وقت ما هم محدود است و...... - بعله! میدانم......بعله!...... کجا بودم؟! بعله..... داشتم میگفتم که در همان زمان، يک آقا معلمی هم، در يکی از دهاتهای پرت و دور افتادهی ايران، با بی حوصلگی، کتاب پيرمرد و دريا را به گوشه انداخت و راه افتاد و رفت به سراغ رودخانهی ارس، تا با ماهی سياه و کوچولوئی درد دل کند که.......... مصاحبه کننده: منظورتان، صمد بهرنگی است؟! - صمد بهرنگی و يا صمد آقايش را ديگر نمیدانم. اينجا نوشته شده است که.... مصاحبه کننده: داريد از روی کاغذ میخوانيد؟ - بعله! اشکالی دارد؟! مصاحبه کننده: خير!... ولی....ولی فکر میکنم که من اين مطالب را در جائی خوانده باشم! -ای آقا! حالا، چه فرقی میکند؟! شما بخوانيد. من بخوانم. بالاخره، همه مان ايرانی هستيم! مصاحبه کننده: صحيح! - بعله! من اين مطالب را از اينطرف و آنطرف جمع آوری کرده ام و دارم يک کتابی مینويسم بر عليه جمهوری اسلامی که در نوع خودش بی نظير است و يک روزی..... مصاحبه کننده: میگويند که وقتی هم که در ايران بوده ايد، کتابهای زيادی برله جمهوری اسلامی نوشته ايد که در تيراژهای بسيار........ - مجبورم بودم آقا! مجبورم کرده بودند! مصاحبه کننده: عجيب است! - چرا عجيب است جانم؟! مصاحبه کننده: آخر، بيشتر ايرانیهائی که میآيند خارج، شکايت میکنند که در داخل نمیگذارند کتابشان را بنويسند و يا اگر هم مینويسند..... - پس اينهمه کتابی که چاپ میشود، چه کسی نوشته است؟! مصاحبه کننده: حتما، آنها را هم مجبور به نوشتن آن کتابها کردهاند! - نه جانم! اجباری در کار نيست! مصاحبه کننده: اگر اجباری در کار نيست، پس چرا میفرمائيد که شما را مجبور کردهاند که...... - داری من را سين جيم میکنی؟! مصاحبه کننده: (می خندد) خير قربان! دارم سؤال میکنم. - فقط، اين را بدان که اگر پای سين و جيم کردن به ميان بيايد، من خودم.....، بعله!..... بگذريم.... داشتم میخواندم. کجا بودم؟! بعله! ....آها.....پيدايش کردم. کمی قبل تر از آن زمان، شاعره ای، جلوی آينه نشسته بود و به حال پری غمگينی که در اقيانوسی مسکن داشت، گريه میکرد و شاعری در مازندران، فرياد میزد کهای آدمها که.... مصاحبه کننده: نيما، قبل از فروغ بود و .... - اين کامپيوتر لعنتی، همه اش را پس و پيش کرده است! مصاحبه کننده: پس شما هم با کامپيوتر کار میکنيد! - (غش غش میخندد) بعله! ما هم داريم، يواش يواش سوسول میشويم. ....بعله!.... شاعری میناليد که آدما، ديگه من با شما کاری ندارم. به خوب اميد و از بد، گله ندارم. بعله! ..... بعدش، گل سرخها را پرپر کردند.... بعدش، خبر رسيد که دست نوشتهی جنگ شکر در کوبا، دستگير شده است . بعله!... چند دقيقه بعدش، صدای رگبار مسلسل از اوين بلند شد و صدای رگبار مسلسل از سياهکل و صداهائی که فرياد میزدند ايران را سياهکل میکنيم. بعله!....... غافل از آنکه، سرطان شاه را جلو انداخته بودند و نوهی آخوند و نوهی کدخدا و نوهی معلم و چند تا نوه و نبيرههای ديگر که سالها در آمريکا و فرانسه و چين و انگليس و شوروی آلمان و چند تا کشور ديگر، در حال تبعيد به سر میبردند، به وسيلهی يکی از دشمنان گرباچف در ايران، از قضايای جلو افتادن سرطان شاه و فروختن ديوار برلين و ورود به قرن بيست ويکم، با خبر میشوند و پس از تماس با همديگر، اختلافات فی مابين شرق و غرب را برای مدتی به کناری میگذارند تا با وحدت کلمه، به ايران بازگردند و نقشهی امپرياليزم آمريکا را خنثی کنند. بعله! و.....، مارکسيستهای اسلامی را که يادتان میآيد؟! مصاحبه کننده: منظورتان همانهائی هستنند که هم خدا را میخواستند و هم........ - حالا هرچه. بگذريم......بعله! ....در همان زمان، گرباچف که از توطئهی دشمنانش با خبر شده بود، نامهای به جعفريان و نيکخواه مینويسد و میگويد که شاه، از اين سرطان، جان به در نمیبرد. اگر، هنوز هم بر سر قولشان هستند، او حاضر است که رياست حزب رستاخيز را بپذيرد. تا نامهی گرباچف به ايران برسد، حزب رستاخيز منحل میشود و بعدش هم، میخورد به اعتصابات سر تا سری و بعد هم انقلاب پيروز شده است و نامهی گرباچف میرسد به دست خلخالی. بعله!.....نامه را که خلخالی باز میکند و از محتوای آن اگاه میشود، تلفن را بر میدارد و به گرباچف تلفن میزند و میگويد که آقايان نيکخواه و جعفريان، به مقصد رستاخيز حرکت کردهاند. اگر جنابعالی، علاقه مند هستيد که به آنها بپيونديد، تشريف بياوريد ايران، خود بنده، ترتيب سفرتان را خواهم داد. بعله!......گرباچف که خودش از آن هفت خطهای روزگار است، دست خلخالی را میخواند و شوارت ناتزهی بدبخت را به نمايندگی از طرف خودش، میفرستد به ايران. خلخالی به بچهها میگويد تفنگهايشان را پر کنند که شکار دارد میآيد. در همان زمان، يکی از نزديکان خمينی که شب قبلش در مکالمات تلفنی فی مابين شرق و غرب، استراق سمع میکرده است، فورا خودش را به سيد احمد میرساند و قضيه را با او در ميان میگذارد. نتيجه اش، اين میشود که اطرافيان خمينی، يک طوری از گرباچف، پيش شوارت ناتزه چغلی میکنند و خود خمينی هم، يک پنجرهی جديدی را رو به دنيا به او نشان میدهد و ....... خلاصه، شوارت ناتزه، با يک پنجرهی خاتم کاری شده به شوروی باز میگردد و پنجره را با دلخوری پرت میکند جلوی گرباچف و میگويد: - خيلی نامردی! گرباچف میخندد و میگويد: - چرا؟! شوارت ناتزه میگويد: مگرخودت بارها به من نمیگفتی که ديگر، بازی کردن توی حزب، به صرفه ات نيست و میخواهی بروی و توی فيلمهای تبليغاتی بازی کنی؟! گرباچف میگويد: هنوز هم، سر حرفم ايستاده ام! شوارت ناتزه میگويد: - پس اين حزب جمهوری اسلامی، ديگر چه صيغهای است که میخواهی رئيسش بشوی؟! گورباچف میگويد: می خواهی؟ ورش دار. مال تو. شوارت ناتزه میگويد: - بدم نمیآيد. ولی اگر بگويند که اول بايد ختنه بشوم، آنوقت چه؟! گرباچف از پنجرهی خاتم کاری شده، به بيرون نگاهی میاندازد و میگويد: - فکر نمیکنم که خاتمی، آنقدرها سختگير باشَد! شوارت ناتزه میگويد: - خاتمی ديگر کيست؟! مصاحبه کننده: خيلی متشکرم. به علت کمی وقت، مجبوريم که همينجا با شما خداحافظی کنيم و...... ولی، من هنوز نگفته ام که به چه دليل، به خارجه پناهنده شده ام! مصاحبه کننده: خواهش میکنم، خيلی کوتاه بفرمائيد. - بعله! عرض کنم خدمتتان که من بعد از سالها، متوجه شدم که دليل متحد نشدن اپوزسيون خارج از کشور، اين است که ميان آنها، هنوز يک کسی پيدا نشده است که راجع به داخل ايران و خارج از ايران، يعنی دنيای امروز، اطلاعات کافی داشته باشد و ضمنا، مورد اعتماد داخل و خارج هم باشد و اگر لازم باشد، بتواند مثلا در يک طرفت العين، نيروی هوائی و زمينی و دريائی و نيروهای پائين و متوسط و بالا و خلاصه، همه فن حريف ..... مصاحبه کننده: ديگر سروصدای شنوندگان ما در آمده است. با عرض معذرت، مجبور هستيم که با شما خداحافظی کنيم! مصاحبه که قطع شد، فورا، از جايش برخاست و شمارهی تلفن راديوی برون مرزی را گرفت. تلفن اشغال بود. پس از يکی دو ساعتی، بالاخره موفق شد و فرياد زد: - نکنيد آقا! نکنيد! با اين اراذل، مصاحبه نکنيد! چرا همه چيز را به شوخی گرفته ايد؟! اين مزخرفات چه بود که اين آقا میگفت؟! مسئول تلفن راديوی برون مرزی، پس از آنکه با حوصله به حرفهای او گوش داد، گفت: اولا، فرارسيدن نوروز باستانی مان را به شما تبريک عرض میکنم. ثانيا، عرض کنم که ما هم مثل شما بی تقصيريم. ايشان، اولش خوب شروع کرد. البته، از همان آغاز، از اين شاخه به آن شاخه میپريد. ولی، میشد از فاصلههای بين خطوط، فهميد که منظورش چيست. تا آنکه، ناگهان، زد به صحرای کربلا. میخواستيم که همان لحظه قطع کنيم. ولی فکر کرديم که بالاخره، ايام عيد است و مردم به خنده و شادی احتياج دارند! - کدام عيد؟! کدام شادی؟! وطن دارد زار زار میگريد و شما.... - پس به نظر شما، آن بيست مليون غنچهی لبخندی که میگويند در ايران.... - مثل اينکه شما اطلاع نداريد که....... - شما از کجا اطلاع داريد؟! - از کجا اطلاع دارم؟! من کارمند بانک اطلاعات بين المللی هستم! مسئول تلفن راديوی برون مرزی، غش غش خنديد و گفت: - اگر بهتان بر نمیخورد، بايد عرض کنم که آقای پرفسور پيروزی هم، همين ادعا را داشتند! - پرفسور؟! پرفسور پيروزی؟! - بلی. آقای پرفسور پيروزی. همين آقائی که الان داشتند مصاحبه میکردند! - آقا! اين مردک را من میشناسم!....اين مردک....... - خواهش میکنم توهين نفرمائيد! در راديوی ما..... - اين شما هستيد که با مصاحبه کردن با اين پفيوزهای دو دوزه باز، نان به نرخ ..... مسئول تلفن راديوی برون مرزی، تلفن را قطع کرد و او هم گوشی را گذاشت و سرش را تکيه داد به پشتی مبل و چشمهايش را بست و با خودش، زمزمه کرد: - دايه دايه، وقت جنگه! تلفن زنگ زد. گوشی را بر داشت. صدائی از آن سوی خط آمد که بشکن میزد و میخواند: - عمو نوروزم من. سال يک روزم من. عمو نوروز آمده. سال يک روز آمده! صدا برايش آشنا بود، اما هرچه فکر میکرد، صاحب صدا را نمیشناخت. صدا، غش غش خنديد و گفت: - مثل اينکه منو بجا نمیآوری؟! - متاسفانه خير! عمو نوروز! چطور يادت نمياد؟! حالا، صاحب صدا را میشناخت. عمويش بود. صدا گفت: - بالاخره منو شناختی يا نه؟! - بلی. فکر میکنم آقای پيروزی باشيد. درست شناختم؟! - حالا، ديگه به عمو نوروزت، میگوئی آقای پيروزی؟! - ببخشيد حاجی آقا فيروزی! - متلک هم که بارمان میکنی! - تلفن مرا از کجا پيدا کرديد؟! پرفسور پيروزی، غش غش خنديد و گفت: - جوينده، يابنده است. آدرست را هم دارم! - خوب! حالا چه فرمايشی داريد؟! - عموجان! کسی با عمويش اينطوری حرف نمیزند. آدم تلفن را بر میدارد و زنگی به پسر برادرش میزند که مثلا عيد نوروز را به او تبريک بگويد، آن وقت..... - عيد من وقتی است که به وطنم باز گردم! پرفسور پيروزی، غش غش خنديد و گفت: - داريم بر میگرديم عموجان! داريم برمی گرديم. مگر خبر را نشنيدی؟! رسيدهاند به پشت ديوار بغداد. بعد از عراق ، نوبت ايران است. چمدانت را ببند. دارم ميام پيشت. چند دقيقهی ديگر آنجا هستم! تلفن قطع شد. او هم، گوشی را گذاشت و از جايش برخاست، تفنگش را برداشت، چراغ را خاموش کرد و نشست در جائی که در صورت لزوم، بتواند از آنجا، به سوی همهی راههای ورود به خانه اش، شليک کند! |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |