| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
"سسلا کشن؟!
تسوراخمشن!"
سيروس" قاسم"
سيف
cseif@barzach.demon.nl يكشنبه ۳ فروردين ۱۳۸۲ آقای نوروزی، بعد از پيروزی انقلاب ، با هدف خدمت به پا برهنهها، به ايران بازگشته بود. اما، با ديدن اوضاع و احوالات جاری در مملکت، دل به شک شده بود و يکسالی را در شک و ترديد به سر برده بود تا آنکه يک هفته مانده به عيد نوروز، جلوی کتاب فروشیهای دانشگاه قدم میزد که ناگهان، همهمه ای به گوشش رسيد. ايستاد و به اطرافش نگاه کرد و چشمش به جمعيتی افتاد که داشت از سوی ميدان انقلاب میآمد به سوی دانشگاه. جمعيت، شعارگويان، آمد و آمد تا رسيد به او. مانده بود که چه بايد بکند. دچار احساسی شده بود، مثل احساس برق گرفتگی و ديگر چيزی نفهميد تا آنکه خودش را، درون دانشگاه ديد که ميان همان جمعيت ايستاده است و دارد با آنها، شعاری را فرياد میزند. شعار، اين بود: (سسلا کشن؟! تسوراخمشن!). يکی دو دوری که توی دانشگاه گشت و شعار داد، به ناگهان، يکی از ميان جمعيت، انگشت اشاره اش را به سوی او نشانه گرفت و فرياد زد: - مرگ بر کراوات! مرگ بر کراوات! يکی ديگر، به سوی او يورش برد و فرياد زد: - قيچی! قيچی! قيچی! و بعد هم، شيئی سنگين، از پشت، خورد توی سرش و ديگر چيزی نفهميد تا ..... چشم که بازکرد، خودش را روی تخت بيمارستان ديد. پس از يک هفته که از بيمارستان مرخص شد، تعطيلات نوروز بود و يک روز که عمويش "دکتر نوروزی" برای بازديد عيد به ديدن پدر او آمده بود، صحبت از چگونگی کتک خوردنش در دانشگاه به ميان آمد و دکتر نوروزی، غش غش خنديد و گفت: - میدانی معنی شعار "سسلا کشن؟! تسوراخمشن"، يعنی چه؟! - نه. - پس برای چه شعار میدادی؟! - نمیدانم. شايد برای اين بود که در دوران انقلاب، در ايران نبودم و عقدهی تظاهرات داشتم! دکتر نوروزی، سرش را پائين انداخت و متفکرانه گفت: - عموجان، خود انقلاب هم، گشوده شدن يک عقده بود. مقصرش هم خود شاه بود. - پس، شما هم بی تقصير نبوديد. چون، مشاور يکی از وزرای همان شاه بوديد! - بعله که بودم. از مشاورهم بالا تر بودم. پيش خودمان بماند. يک وقتهائی میشد که به تنهائی شرفياب میشدم. حتی، چندين دفعه، خودم راجع به همين عقدهی تظاهرات، به شاه گوشزد کردم. گفتم که مردم احتياج دارند که يک جوری عقده شان را خالی کنند. اصلا، خود تو بايد هرچند وقت، به مناسبتهائی، يک تظاهراتی بر ضد خودت راه بيندازی. مثلا، از يکی از فاميلهايت، يا يکی از کسانی که به او اعتماد داری، بخواهی که شروع کند به ساز مخالف زدن. خب، معلوم است که هرچه مخالف توی مملکت است، پشت سر مخالف شاه، جمع میشود. آن وقت خواهی ديد که منافعش از ضررش بيشتر است. اولا، میشود فهميد که چقدر مخالف داری و چه کسانی هستند و چه میخواهند و نرخشان چقدر است و از اينجور چيزها. ثانيا، عقدهی مخالفينت ، با شکستن چهارتا در و پنجره و آتش زدن چند تا ماشين و اتوبوس و کيوسک تلفن، خالی میشود. ثالثا، به خارجیها نشان میدهی که در مملکت، آزادی هست. دموکراسی هست و از اينجور چيزها. ولی شاه گوش نمیکرد. به کسی اعتماد نداشت. میگفت که دم همشان به جائی وصل است. عاقبت چی شد؟! انقلاب! - برای من عجيب است که چطور، بعد از انقلاب، مزاحمتان نشدند؟! دکتر نوروزی، پوزخندی زد و گفت: - مزاحم؟! مزاحم من؟! من خودم، يک پا انقلابی هستم جوون! - انقلابی؟! - آدم بايد سياست داشته باشد. سياست! اگر لازم بشود، آخوند هم میشوم! تو در بيست و هشت مرداد، هنوز به آن سن نرسيده بودی که بتوانی قضايا را درست تشخيص بدهی. اما، همين پدرت، خودش دستش توی کار بود. اوضاع که برگشت، پدرت خودش را کنار کشيد. بهش گفتم که با اين اطلاعاتی که تو داری، نه میکشنت و نه مياندازنت زندان. بلکه بر عکس، روی سرشان میگذارنت. قبول نکرد. گفت، خيانت است. نيامد. با ما نيامد و باخت. بعد از قضايای پانزده خرداد هم، بهش گفتم که يکی از تجار بازار، دارد پول جمع میکند که رسالهی خمينی را چاپ کند. بهش گفتم که دارم میروم که يک مبلغی به آن تاجر بدهم و تو هم برای روز مبادا، بيا و مبلغی بده. بازهم قبول نکرد و گفت که از سياست کنار کشيده است. دروغ میگفت. پايش را توی يک کفش کرده بود و منتظر مصدق عزيزش بود. خمينی که هنوز توی پاريس بود، بهش گفتم که من دارم میروم پاريس. تو هم بيا. مخارجت با من. بازهم، گفت نه! گفتم باشد. روی همين نه ات واستا، تا علف زير پايت سبز شود. حالا هم همينطور، روی نه اش ايستاده است. نه جانم! آدم بايد سياست داشته باشد! اصلا، تو به من بگو که کدام دولتی در دنيا هست که از عيب و نقص، مبرا باشد.ها؟! خوب! هر دولتی هم که به سر کار بيايد، به آدمهائی مثل ما نياز دارد. بخصوص اينها. آخه، يک مشت آخوند که از مملکت داری سر رشته ای ندارند! دارند؟! پزشک و مهندس هستند؟! نه. متخصص کامپيوتر هستند؟! نه. خلبان هستند؟! نه. از امور اقتصادی، چيزی سرشان میشود؟! نه. از امور نظامی، چيزی سرشان میشود؟! نه. از امور امنيتی و اطلاعاتی، چيزی سرشان میشود؟! نه. بازهم میخواهی بشمارم؟! متخصص میخواهند جانم! متخصص! - متخصص يا متدين؟! دکتر نوروزی، غش غش خنديد و گفت: - ای عموجان! چه دينی، چه کشکی! تظاهر است. تظاهر! همان کسی که خودش، آنجا، پشت ميز نشسته است و دم از تعهد و تدين میزند، میداند که دارد دروغ میگويد. خوب، اگر بگويد تخصص مهم است، آنوقت، بايد فورا، از جايش بلند شود و من و تو را، سر جای خودش بنشاند. میشود؟! نه. نمیشود. ولی، تو هم نبايد به رويش بياوری. میگويد تدين مهم است؟! خوب! تو هم بگو بعله! صد در صد! بر منکرش لعنت! به قول آن سوسن خواننده که میگفت: بدون عشق نميشه زندگی کرد. سلام برعشق. سلام برعشق. تو هم بگو: بدون دين نمیشه زندگی کرد. سلام بردين. سلام بردين. ها؟! بعدش خواهی ديد که در اتاق را میبندد و برايت بشکن که میزند هيچی، رقص هم میکند. مهم اين است که بعله را بگوئی و به عيب ايرادشان، کاری نداشته باشی، آنوقت، آنهاهم به عيب و ايرادهای تو، کاری ندارند و به قول آن ضرب المثلی که میگويد: با ما باش، هرچه خواهی باش، میشوی از خودشان. ها؟! مگر در زمان شاه، غير از اين بود؟! بادمجان باد دارد. بلی قربان. بادمجان باد ندارد. بلی قربان! و او، در حالی که صدايش از شدت عصبانيت، میلرزيد، گفت: - آنوقت، همان بعله قربان گفتنها بود که مملکت را به آن روز نشاند! دکتر نوروزی، رو ترش کرد و تسبيحش را از اين دست به آن دستش داد و گفت: - البته، بعله گفتن داريم تا بعله گفتن!........بعله...... بگذريم! ..........به قول آن شاعر که میگويد، فلفل هندی سياه و خال مهرويان، سياه. هر دو جانسوزند، اما اين کجا و آن کجا؟!..... بعله!...... هر گردوئی، گرد است، ولی هر گردی، گردو نيست!.... بعله!.....غرض از اين صحبتها، اين است که میخواهم بگويم که اينها، به آدمهائی مثل بنده و جنابعالی احتياج دارند. اگر میبينی که کاری به کار عمويت نداشته اند و امروز، عوض اينکه بيائی سر قبرش، و يا گوشهی زندان افتاده باشد، نه تنها اينجا، جلوت، حی و حاضر نشسته است، بلکه، خيلی کارها هم از دستش ساخته است! چرا؟! برای اينکه، اطلاعات داشته است. اطلاعات جانم! اطلاعات! از بالا تا پائين. توی همه شان هم بوده ام. از دهاتی تا شهری. از چپ تا راست. حالا حرفم به تو است عموجان. با پدرت کار ندارم. تو هم که سالها، توی خارج بوده ای. چند تا زبان بلد هستی. شنيده ام که توی خارج، در بانک اطلاعات بين المللی کار میکنی. اگر بخواهی اينجا بمانی، قول صد در صد ميدهم که بهت احتياج دارند. اصلا، خودم معرفی ات میکنم و....... ناگهان، استفراغش گرفت؛ از حرفهای عمويش بود يا از ضربه ای که توی دانشگاه به سرش خورده بود؟! به هر دليل که بود، از اتاق بيرون زد و خودش را به دستشوئی رساند. پدرش آمد و گفت: - با اين بی شرف، دهن به دهن نشو! بحث نکن! در همه جا دست دارد. فردا، کار دستت میدهد! و او که از خشم به خودش میپيچيد، با صدای خفه ای فرياد زد و گفت: - به جهنم که کار دستم بدهد! - خواهش میکنم باباجان داد نزن! - من از آنهائی که توی دانشگاه، روی سرم ريختند و کتکم زدند، گله و شکايتی ندارم. آنها را میبخشم و به حساب نفهميدنشان میگذارم. چون، هنوز دوست و دشمنشان را نمیشناسند. ولی، آدمهای بی شرفی مثل اين را نمیتوانم ببخشم. اينها، دزدهای با چراغ هستند. حالا میبينيد! اينها، دلال هستند. اينها، همان بلائی را که بر سر مصدق آوردند، بر سر انقلاب هم خواهند آورد. من تصميمم را گرفته ام. در ايران نمیمانم. بر میگردم خارج! - خيلی خب! میخواهی برگردی، برگرد! ولی تا اينجا هستی مواظب رفتار و گفتارت باش. من از اين عمويت بيشتر میترسم تا ازغريبهها. بيا بنشين و دندون سر جگر بگذار تا گورش را گم کند و برود. و گرنه، ممکن است برايت پاپوش درست کند و ممنوع الخروجت کنند، و يا اگرهم نتواند، بعد از رفتنت، عقدههايش را سر ما خالی خواهد کرد! بعد از بيرون آمدن از دستشوئی، بناچار رفت و جلوی در اتاق ايستاد و رو به عمويش کرد و گفت: می بخشيد! حالم خوش نيست. میترسم که باز استفراغم بگيرد و نتوانم خودم را به دستشوئی برسانم و خدای نخواسته، بپاشد به سر و صورتتان! پس، اگر اجازه بفرمائيد، از همين فاصله، با شما خداحافظی کنم! دکتر نوروزی، از بالای عينک به او خيره شد و گفت: - اشکالی ندارد! اما، میخواستم معنای آن شعاری را که در دانشگاه میداده اند، برايت بگويم. - بفرمائيد. از همين جا به فرمايشتان گوش میدهم! - بعله! شعار اين بوده است که " سسلا کوشن؟! تو سوراخموشن!". يعنی سوسولها کجا هستند؟! توی سوراخ موش هستند! منظورشان به آدمهائی مثل خود تو بوده است و تو هم با آن کراوات گردنت، رفته ای وسطشان وبا آنها، هم صدا شده ای؟! - بلی. عرض کردم که نمیدانستم! - مسئله همين است عموجان! مسئله همين فهميدن زبان اينها است که نه تو میفهمی و نه همين پدرت. حالا، من به پدرت کاری ندارم. چون اصلاح بشو نيست. اما، تو هنوز جوان هستی. به نصيحت من گوش کن. بايد از اين حالت سوسولی ات بيرون بيائی. اگر بخواهی با اينها کار کنی، بايد آن کراوات را از گردنت بازکنی. ريش بگذاری. تسبيح به دست بگيری . لباس مندرس بپوشی. خلاصهی کلام، خواهی نشوی رسوا، هم رنگ جماعت شو عموجان! چند روز بعد، چمدان را بست و به خارج برگشت. چند سال بعد، پدرش برايش نوشت که عمويت فاميلش را از نوروزی به فيروزی تغيير داده است و به مکه رفته است و حالا، او را حاجی آقا فيروزی صدايش میکنند وهمينجور دارد میفروشد و آنها هم میخرند. علاوه بر پستهائی که دارد، چندتا کتاب هم در بارهی خيانتهای شاه و مصدق و حزب توده و چپ و راست نوشته است. از بس که دروغ گفته است و تظاهر کرده است، ديگر صدای خود آخوندها هم در آمده است. حتی تظاهر را به جائی رسانده است که که يکبار او را با عبا وعمامه دستگير کرده اند و برده اند به کميته و از او تعهد گرفته اند که ديگر از اين کارها نکند. فکر میکنم که دارد به سرش میزند و ديوانه میشود. بعد از چند سال که رابطه اش را با ما قطع کرده بود، هفتهی پيش، آمده بود اينجا. ديدم که ريشش را کوتاه کرده است و تسبيح و پيراهن يقه حسنی اش را هم کنار گذاشته است. تا چشم مادرت بهش افتاد، گفت: - حاجی آقا! خبری شده؟! عمويت هم خنديد و گفت: - حاجی نه! بگو پرفسور! من هم بهش گفتم: - پرفسور؟! با اطلاعاتی که به شاه فروختی، تصديق آمپول زنيت را تبديل کردی به دکتری. انتظار داشتم که با اطلاعاتی که به اينها فروختی، حالا ، نمیگويم تصديق آيت اللهی، ولی اقلا، يک تصديق حجت الاسلامی ای چيزی بهت میدادند! يکدفعه، دادش درآمد و گفت: - چه داری میگوئی؟! به هر سازی که زدند، رقصيدم. آخرش چی شد؟! هيچی. مزد خدمتهائی که بهشان کردم، بالا کشيد ند! تازه، توی اين اوضاع و احوالات، آيت الله که هيچ، اگر رئيس جمهوری را هم به من بدهند، قبول نمیکنم! خلاصه، آنروز، خيلی آسمان به ريسمان میبافت و از خوشحالی با دمش گردو میشکست و میگفت که دارند میآيند. اول، نوبت عراق است و بعد هم، نوبت ايران! من که سر از حرفهايش در نياوردم. ولی، فکرمی کنم که باز هم، نقشه ای توی آن کلهی خراب شده اش داشته باشد! - چه نقشه ای؟! - چه میدانم! شايد چمدانش را بسته است و میخواهد برود به پيشواز ارباب جديدش! |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |