| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
جنگ شرکت جولاشگا و
شرکاء
(آوارگان جهان، بيدار شويد!) سيروس "قاسم"
سيف
پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۱ بسته شدن نطفهی شرکت جولاشگا، همزمان بوده است با ظهور انسان در کرهی زمين؛ با اين تفاوت که ظهور انسان از اولين خسوف و کسوف فراتر میرود، اما لحظهی بسته شدن نطفهی جولاشگا، چيزی است در حدود همان خسوف و کسوف اول! اطلاعات به دست آمده راجع به گذشتههای اين شرکت، بناشده بر حدس و گمان است و فاقد جان تاريخی، تا آن زمان که در سرتاسر جهان، اقدام به خريد خاک قبرستانهای قديمی میکند و تاريخش، میشود، تاريخی جاندار و هدفمند! قرارداد، قرارد بسيار سادهای است که بر اساس آن، شرکت موظف میشود در ازای در اختيار گرفتن زمين قبرستانهای قديمی و استخراج خاک آن: اولا، مبلغی به صاحبان قبور بپردازد. ثانيا، به جای قبرستانهای قديمی، قبرستانهای جديدی احداث کند. ثالثا، برای صاحبان قبور و فرزندان و وابستگان سببی و نسبی آنها، بنا بر توانائیهاشان، در مناطق زير پوشش شرکت، ايجاد کار کند. در عوض، طرف ديگر قرارداد که صاحبان قبور باشند، موظف میشوند که: اولا، مدارکی ارائه دهند، دال بر ارتباط سببی و نسبی شان با مرحوم در گور خوابيده. ثانيا، مشخصات روانی و جسمی و اعتقادی خودشان و هفت پشت پدری و مادری شان را در اختيار شرکت قراردهند. زمانی از بسته شدن قرارداد نمیگذرد که جنگ وابستگان مردهها، برسرمالکيت قبرها شروع میشود؛ وابستگانی که با نسبت دادن صفت حرامزادگی به يکديگر، تلاش میکنند که ديگر مدعيان را از ميدان بيرون کنند تا خود، به تنهائی وارث بلا معارض مزايای حاصله از فروش قبرها باشند. جنگ آغاز شده، سالها طول میکشد تا به صلح بينجامد. جنگی که نتيجهاش، میشود مليونها انسان کشته و معلول و آواره. به دستور شرکت، کشتهها را در قبرستانهای جديد دفن میکنند و ملقبشان میکنند به قهرمانان از دست رفته! معلولان را هم در همان قبرستانها به کار میگمارند و ملقبشان میکنند به قهرمانان زنده! با آوارگان چه میکنند؟ شرکت برای استخراج خاك قبرستانها و انتقال آن، به انبارهای مخصوص، نياز به نيروی کار دارد و پس از انجام آزمايشهائی که روی تعدادی از آوارگان به عمل میآورد، به اين نتيجه میرسد که چون آوارگان دچار بيماری "خوا بگردی" شدهاند و واحد کار تاريخی آنها به طور مدام در حال تغيير است، بنا براين، شرکت نمیتواند آيندهی پروژههای خود را بر اساس چنان وضعيت متغيری بنا کند. از طرفی، متخصصين شرکت که سالها مشغول مطالعه روی پديدهی خوابگردی بودهاند، اعلام میکنند که اگر آنها مشخصات روحی و جسمی و اعتقادی آوارگان و هفت پشت پدری و مادری آنها را در اختيار داشته باشند، میتوانند واحد کار روان تاريخی آوارگان را در حد نياز شرکت، تثبيت و کنترل کنند. از آنجائی که موارد درخواست شده از طرف متخصصين، همان مواردی بود که آوارگان، پيش از آواره شدنشان، بر اساس قراردی که با شرکت بسته بودند، ملزم به انجام آن شده بودند، ولی به دليل جنگ نتوانسته بودند به تعهداتشان عمل کنند، بنا براين شرکت تصميم میگيرد که انجام موارد معوق ماندهی قرارداد را طی اطلاعيهای به آوارگان اعلام کند. اطلاعيه چيزی است بدين مضمون: (مردم شريف! جنگجويان بزرگ و وارثان بر حق قبرستانهای قديمی! با توجه به گرفتاریهای ناشی از جنگ، شرکت جولاشگا، در صدد آن نيست که بابت تاخير در انجام موارد منعکس شده در قرارداد، از شما عزيزان تقاضای پرداخت خسارت کند، بلکه مثل هميشه برای اثبات حسن نيتش، تقاضا میکند که هرچه زودتر، فورمهای مربوط به بندهای "هفت" و "هفتاد" قرارداد را تکميل نموده و به آدرس "بخش تشخيص" ارسال داريد و گرنه با همهی حسن نيتی که شرکت دارد، پس ازانقضای تاريخ تعيين شده، مجبور خواهد شد که برای احقاق حق خودش، از هر طريقی که مناسب بداند، اقدام کند و........). هنوز موعد تعيين شده به پايان نرسيده است که به تعداد آوارگان و مردههای منتسب به آنها، فورمهای کامل شده به سوی شرکت سرازير میشود؛ فورمهائی که در آن به همهی سؤالات پاسخ داده شده است، به جز موارد " حلال زادگی و حرام زادگی" که آوارگان به دليل تجربهی تلخی که از جنگ چندين ساله شان داشتند و نيز با استناد به قرارداد صلح، تشخيص آن را به عهدهی خود شرکت گذاشته بودند. بخش تشخيص، پس از بررسی فورمهای رسيده، نظر خودش را چنين اعلام میدارد: (آوارگان و مردههای منتسب به آنها دارای سابقهی تاريخی هفتصد و هفتاد خسوف و کسوف هستند و علی رغم تعلق به سرزمينهای مختلف و تنوع در نژاد و زبان و فرهنگ، به سادگی، میتوانند در جايگاهی قرار بگيرند که هم رضايت آنها تضمين شود و هم منافع شرکت. اما آنچه کار را مشکل میکند، بررسی عميقتر اطلاعات داده شده به وسيلهی آوارگان است که بی توجهی نسبت به آن، در دراز مدت، خطرات جبران ناپذيری را به دنبال خواهد داشت. چون: اولا، بعضی از آوارگان، در تشريح شجره نامهی قومی شان، از خويشاوندان دور و نزديکی نام بردهاند که مشخصات آنها، به طورعجيبی با مؤسسين اوليهی شرکت و حتی در مواردی، با مشخصات بعضی از مسئولان زمان حاضر انطباق کامل دارد! ثانيا، در همان شجره نامههای قومی، از افراد ديگری نام برده شده است که مشخصات آنها منطبق با مشخصات موجوداتی است که شرکت آنها را دشمنان ازلی و ابدی خودش میداند و به دليل حاضر و غايب شدنهای متناوب و غير قابل پيشبينی شان، آنها را عناصر" حاضر و غايب" ناميده است). هنوزهم که هست، معلوم نشده است که چرا هم زمان با انتشار گزارش بالا، ناگهان درميان شرکتیها، زمزمهی عادلانه شدن سهام برمیخيزد و متعاقب آن، شرکت به سه شاخهی " بالائیها ، وسطیها و پائينیها " تقسيم میشود: شاخهی "بالائیها "، به شدت در برابر طرح عادلانه شدن سهام مقاومت میکنند. شاخهی " پائينیها "، با قاطعيت از طرح عادلانه شدن سهام به دفاع میپردازد. شاخهی " وسطیها " ، حالت معلقی دارد و بين بالائیها و پائينیها در نوسان است. جنگ شرکتیها آغاز میشود و گزارش منتشر شده از طرف "بخش تشخيص" ، وسيلهای میشود در دست طرفين جنگ که به اعتبار ارزشهای نهفته درآن گزارش، طرف مقابل را از ميدان بيرون کند. شاخهی بالائیها، وابستگی شجره نامهای به آوارگان را، به شاخهی پائينیها نسبت میدهد. و چون، بر طبق اساسنامهی شرکت، شرکا بايد متعلق به شجره نامه ئی باشند که صفت مشخص آن، "کارگزاری " است و نه " کارگری "، آن وقت، اگر چنان ارتباط شجره نامهای ثابت میشد، شاخهی پائينیها از داشتن هر گونه سهمی در شرکت محروم میشدند. شاخهی پائينیها هم، مورد حرام زادگی را به بالائیها نسبت میدهند. و چون، بر طبق اساسنامهی شرکت، حلال زادگی مشخصهی اصلی شرکای شرکت است، اگر حرام زاده بودن بالائیها ثابت میشد، آنها هم از داشتن هر گونه سهمی در شرکت محروم میشدند. شاخهی وسطیها که وضع را چنان میبينند، موقعيت را غنيمت میشمرند و ضمن دادن شعار بی طرفی، شروع میکنند به شعله ور ساختن آتش جنگ بين بالائیها و پائينیها. در اين زمان است که بالائیها و پائينیها به نقش دو گانهی وسطیها پی میبرند و با آنها وارد جنگ میشوند. اسلحهای هم که عليه آنها بکار میبرند، نسبت دادن صفت " حاضر و غا يبی " به آنها است. يعنی همان صفتی که شرکت به دشمنان قسم خوردهی ازلی و ابدی خودش نسبت داده بود. وضعيت، وضعيت بغرنجی میشود، چون بر طبق اساسنامهی شرکت، هر سه شاخه، طبق نسبتهائی که به هم دادهاند، نمیتوانند شرکای شرکت باشند. آن وقت، اين سؤا ل مطرح میشود که پس شرکای واقعی و به حق شرکت، چه کسانی میتوانند باشند؟! در همين زمان است که "بفرمودهی مقام عالی" ، خطاب به همهی شرکای شرکت صادر میشود: (به خاطر حفظ شئونات شرکت، بر همهی شرکاء واجب است که جنگ را تا اطلاع ثانوی کنار بگذارند!). اگرچه، اسناد تاريخی نشان میدهند که دستورات مقام عالی، در همهی نقطه عطفهای تاريخی تعطين کننده بوده است، اما تا کنون هيچ سندی به دست نيامده است که در همهی آن نقطه عطفها، تصوير دقيقی از چهرهی واقعی او به دست دهد. عدهای از محققين میگويند که مقام عالی، شايد همان فردی باشد که در پايان جنگهای " خوب " ، همهی سپاهيان از جلوی تمثال او رژه میرفتهاند. محققين ديگری هم هستند که میگويند، شايد او همان کسی باشد که هيئت صلح، پس از اتمام هر جنگی، عکس او را به طرفين جنگ، هديه میداده است. محققينی هم هستند که میگويند، نه رژه روندگان، به دليل بعد مسافت، قادر به ديدن آن تمثال مشهور بودهاند و نه کسانی که عکس او را به عنوان هديه دريافت میکردهاند، او را میشاختهاند و نه حتی، پدران و مادران و مادر بزرگها و پدر بزرگهای آنها، خاطرهی روشنی از وجود چنان مقام عالی مشهوری در ذهن داشتهاند. با همهی اين نظريات گوناگون، در مورد وجود و عدم وجود مقام عالی، در اين نقطه عطف تاريخی هم، مانند همهی نقطه عطفهای تاريخی پيش از آن، بفرمودهی مقام عالی کارساز میشود و شرکاء موقتا دست از جنگ میکشند، ولی پس از مدتی، به دليل روشن نشدن وضعيت سهام، و نيز به دليل همان " تا اطلاع ثانوی "ای که در بفرمودهی مقام عالی آمده بود، دو باره زمزمههای مشکوکی به گوش میرسد که شرکت ناچار میشود، مثل هميشه با نوشتن تفسيری بر بفرمودهی مقام عالی، معانی غير علنی آن را ، علنی کند. تفسير شرکت از بفرمودهی مقام عالی، اين است: (جنگ و صلح، در قاموس مقام عالی دارای دو وجه است. "جنگ و صلح خوب" و "جنگ و صلح بد " . جنگ و صلح خوب آن است که در راه حفظ منافع شرکت انجام شود و جنگ و صلح بد آن است که منافع شرکت را به خطر بيندازد. از طرفی ديگر، چه جنگ و صلح خوب و چه جنگ و صلح بد، از نظر مکان، بر دو نوع است. جنگ و صلح درون شرکتی و جنگ و صلح برون شرکتی. روشن است که ما، قبل از نازل شدن بفرمودهی مقام عالی، در حال جنگ درون شرکتی بوده ايم و آنهم از نوع بسيار بد آن. معنای نهفته در بفرمودهی مقام عالی، به ما میگويد که بايد جنگ بد درون شرکتی را تا اطلاع ثانوی، کنار بگذاريم و اگر لازم شد، در اطلاع ثانوی، آن را تبديل کنيم به جنگ خوب برون شرکتی. البته، وقتی چنان تبديلی ميسر است که اختلافات برخاسته مابين شرکا را به دليل نا عادلانه بودن سهام ندانيم. چون ، چه کسی غير از مقام عالی مجاز است که بگويد عدالت چيست و عادل کيست؟! به بيانی سادهتر، تشخيص عدل و عدالت و عادل، تنها در عهدهی مقام عالی است که آنهم در بفرمودهای که از طرف ايشان نازل گرديده است، به آن اشارهای نشده است. و اصلا نياز به توضيح نيست که بگوئيم، اساس و شالودهی شرکت بر تفاوت عادلانه بنا شده است و سابقهی تاريخی شرکت هم نشان میدهد که رمز موفقيت آن در تاريخ چندين خسوف و کسوفی که پشت سر گذاشته است، پيروی از همين قاعده بوده است و اگر امروز صحبت از چيزی بنام تقسيم عادلانهی سهام میشود، مفهومش اين است که تا کنون، تفاوتهای سهامی، غير عادلانه بوده است. و اين چيزی جز يک انديشهی نابکار نيست که از سوی حوزههای پرتنش عناصر "حاضر و غايب " صادر شده است که ممکن است به سطحی از سطوح شرکای شرکت هم سرايت کرده باشد. و چنين فرد يا افرادی، با هر نوع شناسنامه و شجره نامهای که باشند، دشمن شرکت محسوب خواهند شد، نه دوست شرکت. بنابراين، با توجه به بفرمودهی مقام عالی، از همين امروز، هيئتی بنام هيئت حل اختلاف تعيين خواهد شد تا به بررسی اختلافات ميان شرکاء بپردازد و با وضعيت جديدی که در اين برههی تاريخی با آن رو به رو شده ايم، راه حل در خور مورد اختلاف را پيدا کند. و تا رسيدن به آن راه حل، بر همهی شرکاء واجب است که در همان مراتب تعيين شده به انجام وظيفه مشغول شوند و از طرح اختلافات پيرامون سهام خودداری کنند ). پس از صدور همين اطلاعيه است که ظاهرا، تنشها فرو مینشيند و هيئت حل اختلاف شروع به کار میکند و با همياری بخش تشخيص، برای دومين بار، به بررسی فورمهای رسيده از طرف آوارگان و نيز شجره نامهی شرکای زير سؤال رفته، میپردازد و نظر نهائی خود را چنين اعلام میدارد که: (...... ريشهی همهی اختلافات، ناشی از رشد ناگهانی شرکت است. و به استناد بر اين اصل که قالب هر موجود زندهای ظرفيت انعطاف پذيری معينی برای پذيرش محتوای رو به رشد خود دارد و پس از مدتی، به دليل فعل و انفعالات درونیاش، ناچار به ترکاندن پوستهی بيرونی خود میشود تا بتواند پس از دور افکندن پوستهی قديمی، پوستهای در خور محتوای جديد پيدا کند، شرکت هم در آستانهی چنين تغييراتی قرار گرفته است که اگر به سرعت نجنبيم و قالب مناسب برای آن دگرگونی را پيدا نکنيم، چه بسا که عناصر حاضر و غايب و يا عناصر وابسته به آنها، فرصت را غنيمت شمرده و قالب مورد نظر خودشان را بر شرکت تحميل کنند. به اين دليل و برای آگاهی بيشتر شرکا، نتايج بررسی دوبارهی شجره نامهی آوارگان و شرکتیها را به اين شرح اعلام میکنيم : شاخهی شجره نامهای سمت راست " دوست ". ويژگی واحد کار روان تاريخی اين شاخه، از آغاز تا اکنون، سمت و سوی آسمان را داشته است و از اين نظر، میشود آن را شاخهی "آسمانی" ناميد. شاخهی شجره نامهای سمت چپ " دوست ". ويژگی واحد کار روان تاريخی اين شاخه، از آغاز تا اکنون، سمت و سوی زمين را داشته است و از اين نظر، میشود آن را شاخهی "زمينی " ناميد. شاخهی شجره نامهای ميانه "دوست". ويژگی واحد کار روان تاريخی اين شاخه، از آغاز تا اکنون، هم سمت و سوی زمين را داشته است و هم سمت و سوی آسمان را. از اين نظر، میشود آن را، شاخهی " معلق " ناميد. شاخهی فاقد شجره نامه " دشمن ". ويژگی واحد کار روان تاريخی آنها، نا مشخص است و بيشتر منشا روان کيهانی دارند و حضوری "حاضر و غايب ". اظهار نظر روشن در بارهی آنها، بستگی به يافتههای علمی ما در آينده خواهد داشت و فعلا، آنها را ، عناصر تنش زای "حاضر و غايب " میناميم و وجودشان را خطرناک اعلام میکنيم! ). گزارش هيئت حل اختلاف ، برای کسب تکليف از مقام عالی، به درون صندوق سفيد انداخته میشود و صبح روز بعد، دستورات صادر شده از طرف مقام عالی از طريق صندوق سياه دريافت میشود. دستورات صادر شده به اين شرح است: ( از اين لحظه به بعد، شرکت پدر به سه شاخه تقسيم میشود: 1 – شرکت آسمانی 2 – شرکت زمينی 3 – شرکت دريائی توضيحات: الف - شرکت پدر، از اين پس، دارای سازمانی خواهد شد، بنام " سازمان تنش کش" که ضمن داشتن مسئوليت هم آهنگ کنندگی شرکتهای آسمانی ، زمينی، دريائی، مسئوليت حفظ و حراست آنها را هم در قبال عناصر تنش زای حاضر و غايب به عهده خواهد داشت. ب - برای برطرف شدن اختلافات مربوط به تفاوت سهام، شرکاء میتوانند با حفظ سهام قبلی، سهام جديدی در سه شاخهی شرکت به مقدار نا محدودی خريداری کنند. ج – موضوع حلال زادگی و حرام زادگی، بايد به همان معنای مذهبی و سنتیاش باقی بماند و از اشاعهی واقعيت علمی آن ، در ميان آوارگان خودداری شود. د – دادن نسبت حلال زادگی و حرام زادگی، فقط و فقط، در حد تشخيص مقام ما است. ه – شواهدی در دست است که عناصر "حاضر و غايب"، برای حمله به شرکت، در حال فراهم کردن نيرو هستند. بنابراين، شرکت هم بايد مثل آنها، شيوهی " حاضر و غايب "ی را در پيش بگيرد و آماده شود برای ورود به دورهی زندگی " پنهان! " . و – انشعاب سه شاخهای شرکت پدر را به فال نيک بگيريد و آماده شويد برای برپا کردن يک جشن عظيم و بی مانند، عظيمتر و بی مانندتر از هميشه. ). هنوز، چند سالی به برگزاری جشن بزرگ مانده است و شرکت، علاوه بر گرفتاریهای ناشی از به اجرا در آوردن پروژهی عظيم قبرستانها، درگير انتقال آرام خودش به زندگی پنهان است که ناگهان، زنگ خطر به صدا در میآيد!: چه خبر شده است؟! يکی ازمتخصصين شرکت، در خاک قبرستانهای قديمی، به کشف مادهی خطرناکی دست يافته است! سندی را که از اولين گفتگوی آن متخصص با يکی از مسئولان بلند پايهی شرکت به دست ما رسيده است، با هم میخوانيم: مسئول بلندپايه میپرسد: چرا اين ماده خطرناک است؟! متخصص جواب میدهد: خطرناک بودن اين ماده، به دليل فراريت آن است. مادهای است که وقتی در مجاورت هوا قرار میگيرد، تبديل به گازهائی میشود که.... چه نوع گازهائی؟! هنوز برای ما ناشناختهاند! اگر هنوز برای شما ناشناختهاند، پس چرا آن را خطرناک اعلام کرده ايد؟! عرض کردم که يکی از جنبههای خطرناک اين ماده، همان فراريت آن است که.... که تبديل به گاز میشود؟! بلی. گازهائی که در صورت محبوس کردنشان در ظروف سربسته، منفجر میشوند و.... خوب! آزادشان بگذاريد! در صورت آزاد گذاشتنشان، شروع به جذب اکسيزن پيرامونشان میکنند که در دراز مدت، گذشته از اثرات مخربی مثل آتش سوزیهای بی دليل و امراض عجيب و غريب، زمانی خواهد رسيد که در روی کرهی زمين، اکسيژنی باقی نخواهد ماند که.... تا ان وقت، نيازی به اکسيژن روی زمين نخواهيم داشت. قرار است خودمان اکسيژن توليد کنيم. پروژهاش را داريم. میدانم. اما سرعت خورندگی اکسيژن به وسيلهی اين غول نامرئی چنان سريع است که ما با خيال هم به آن نمیرسيم. آن وقت ، آن لايهی ازون که... کافی است! لايهی ازون! لايهی ازون! شما برای ترساندن من به اينجا آمده ايد يا برای دادن راه حل؟! برای دادن راه حل. خوب! بگوئيد. راه حل را بگوئيد! اگرچه میدانم که عمل به راه حل پيشنهادی من، حکم کشيدن خط بطلانی را خواهد داشت بر روی همهی پروژههايی که شرکت پدر، به خاطر آيندههای دور، سالها روی آن سرمايه گذاری کرده است و.... راه حل؟! عرض میکنم! اگرچه من به چيزی بنام تقدير اعتقاد ندارم، اما با اين اتفاقی که افتاده است، کم کم، دارم باور میکنم که گويا تقدير شرکت پدر، بر آن قرار گرفته است که با دست غولی نامرئی که خود شرکت از ميان خاک قبرستانهای قديمی بيرون کشيده است... گفتم راه حل تان را بگوئيد! دارم همان راه حل را خدمتتان عرض میکنم! دارم عرض میکنم که متاسفانه، تنها راه حل، اين است که هرچه زودتر، پروژههايی که بر اساس استفاده از خاک قبرستانهای قديمی بنا شده است، بايد متوقف شوند و موادی هم که تا اين زمان از خاک قبرستانها استخراج شدهاند، به دريا ريخته شوند. چون، تنها آب است که خنثی کنندهی عوارض خطرناک ناشی از مواد استخراج شده است! بنابراين، راه حل شما، نابود کردن شرکت است؟! را ه حل ما، تنها راه نجات شرکت است. توجه داشته باشيد که بودن و نبودن شرکت، به همين راه حل بستگی دارد. مگر آنکه از ما بخواهيد معجزه کنيم! بلی. همينطور است. معجزه کنيد! ما، بودن و يا نبودن نداريم. ما، فقط بودن داريم. و بودن ما بستگی به همان پروژههای خاک قبرستانهای قديمی دارد! با انجام چنان پروژههايی، نابودی شرکت حتمی است! ديگر خيلی دير شده است. قطار راه افتاده است و متوقف کردن آن به معنای نابود کردن آن است. اگر نمیتوانيد با ما بيائيد، بايد خودتان را از قطار به بيرون پرتاب کنيد. منظورم روشن است؟! بلی! اسناد نشان میدهند که چند روز بعد از اين گفتگو، متخصص بيچاره، در حالی که با يک قطار سريع السير عازم محل کارش بوده است، به شکل بسيار مرموزی ناپديد میشود و همزمان با آن، در يکی از آزمايشگاههای شرکت، معجزهای به وقوع میپيوندد. معجزه، کشف شيوهای است برای تثبيت و بی خطر کردن مادهی فرار خطرناک! گزارشهای زيادی رسيده بود که در حوالی انبارهای مخصوص نگهداری خاک قبرستانهای قديمی، موشهائی پيدا شدهاند که در زير شکمشان دارای غدهای اسفنجی هستند که از منافذ آن غدهها مايع آبی رنگی به بيرون ترشح میکند. يکی از متخصصين شرکت، تصادفا و فقط از سر کنجکاوی، يکی از آن موشها را به دام میاندازد و شروع میکند به آزمايش روی مادهی آبی رنگ زير گردن آن. پس از مدتی، در نيمه شب يک شب، رقص کنان، از آزمايشگاه بيرون میپرد و فرياد میزند: يافتم! يافتم! اگرچه، چنان کشف ناگهانی، متخصص بيچاره را روانهی تيمارستان میکند، اما آزمايشهای بعدی که توسط همکاران او به عمل میآيد، نشان میدهد که واقعا، آن معجزهای که شرکت منتظرش بوده است، اتفاق افتاده است! موشها، همان موشهای معمولی بودند که در اثر خوردن خاک قبرستانها، دچار آن تغييرات شده بودند و در خونشان مادهای وجود داشت که درست هم ارزش مادهی خطرناک بود، منهای صفت فراريت آن. خون موشها، ميزبانی شده بود برای مادهی فرار خطرناک، تا آن را در طی روندی بيوشيميائی، تبديل کند به مادهای ثابت و بی خطر. کشف آن معمای شگفت، متخصصين شرکت را برآن میدارد تا همان آزمايشها را روی ديگر حيوانات، به خصوص پستانداران انجام دهند. نتيجه ، بازهم مثبت است. و بهترين نوع آن ماده، مادهای است که از خون ميمونها به دست میآيد. راه حل پيدا شده را اين طور فرموله میکنند: (خوراندن مادهی استخراج شده فرار و خطرناک، به ميمونها و به دست آوردن مادهی ثابت و بی خطر از خون آنها! ). اما، آنچه کار را مشکل میکند، جمع آوری هزاران هزار ميمون است که قبلا، به دليل پروژههای شهرک سازی شرکت، به عمق جنگلها و شکاف کوهها پناه بردهاند. ولی، مگر چارهی ديگری هم هست؟! لشکری از ذرههای متصاعد شونده، از خاک قبرستانهای قديمی به راه افتادهاند و آرام آرام میروند تا طومار شرکت و پروژههای عظيم آن را در هم بشکنند! بنابراين، مسئولان مربوطه به سرعت دست به کار میشوند و اقدام به تاسيس مرکزی میکنند به نام " مرکز جمع آوری ميمون و ديگر حيوانات پستاندار". بودجهی مورد لزوم را هم به تصويب میرسانند و آمادهی شروع به کار هستند که باز زنگ خطر به صدا در میآيد! باز چه خبر شده است؟! متخصص ديگری از شرکت، اعلام میکند که از طريق آزمايشهايی، به اين نتيجه رسيده است که ساختن ديوار محافظ به وسيلهی ميمون و يا هر پستاندار ديگر، برای جلوگيری از ورود آن غول نامرئی به حوزهی حيات شرکت، نظريهای است که به خاطر بررسی نشدن همه جانبهی آن، چيزی جز يک اميد واهی نمیتواند باشد! سند ديگری را از گفتتگوی اين متخصص با يکی ديگر از مسئولان بلند پايه شرکت که به دست ما رسيده است، با هم میخوانيم: مسئول بلند پايه، میپرسد: چرا؟! متخصص جواب میدهد: چون ، اولا اگر برای يک دفعه، آن مادهی خطرناک به پستانداری خورانده شود، تنها و تنها، برای يک بار، خون گرفته شده از آن پستاندار قابل استفاده خواهد بود! اشکالی ندارد. همان يک بار استفاده کافی است. در آن صورت، نياز به مليونها ميمون است که.... مليونها ميمون که به جای خود، حتی اگر صحبت از مليونها انسان هم که باشد، تنها راه حل ممکنی است که میتواند جلوی اين هيولای گازی شکل را بگيرد! انسان؟! بلی. میفرماييد انسان هم عاليجناب...... بلی. انسان هم! قرار میشود که برای آزمايشهای اوليه، از وجود هزاران انسانی که به وسيلهی سازمان تنش کش، به دليل مشکوک بودن به ارتباط با عناصر حاضر و غايب، محکوم به مرگ شدهاند، استفاده شود. آزمايشهای مربوطه انجام میشود و نتايج به دست آمده، نه تنها به طور شگفت انگيزی مثبت است، بلکه ثابت میکند که مزايای استفاده از وجود انسان، به مراتب بيشتر از مزايای استفاده از وجود حيوان است. به طور مثال، گرفتن خون انسان ، تا پنجاه بار میتواند تکرار شود و تازه پس از پنجاه بارکه خون، توانائی تبديل کردن مادهی فرار را به غير فرار از دست میدهد، میشود به همان اندازه، مادهی غير فرار را از ادرار و مدفوع انسان استخراج کرد! هدف بعدی، استفاده از خون و ادرار و مدفوع ميليونها کارگر متخصص و غير متخصص و مليونها آوارهای است که مثل سيل، از همه طرف به سوی شرکت سرازير شدهاند. فقط ، اشکال اين شيوه، در آن است که بايد به شکل بسيار سری عمل شود! اعمال شيوهی سری در مورد کارگران متخصص و غير متخصص، چندان مشکل نيست، مشکل اصلی، آوارگان هستند و بازگرداندنشان به محلهای پيشبينی شده و ساختن شهرکهايی برای اسکان دادن آنها و فروشگاههائی که بتوانند ارزاق خود را از آن جا خريداری کنند! متخصصين شرکت، دست به کار برنامه ريزی دو پروژه میشوند: پروژهی خون. پروژهی ادرار و مدفوع. پروژهی " خون" را، از نظر زمانی، پروژهی نزديک مینامند که امکان اجرای آن در زمان حال ميسر است و پروژهی " ادرار و مدفوع " را، پروژهی دور مینامنند و اجرای آن را به بعد از جشن بزرگ موکول میکنند. برنامه ريزی پروژهی " خون " به پايان میرسد و وارد زمان بندیهای اجرائی آن میشوند که باز زنگ خطر به صدا در میآيد. اين بار، به صدا در آمدن زنگ خطر، نه از طرف شرکت، بلکه از طرف مقام عالی است که وضعيت را قرمز اعلام میکند و به تبع آن، مسئولان بالای شرکتهای " آسمانی. زمينی. دريائی " و مسئول شاخهی تنش کش و نمايندهی مخصوصی از شرکت پدر، درون زير دريائی يی جمع میشوند تا پيرامون مشکل پيش آمده به مشورت بپردازند. مشکل پيش آمده، کتابی است به نام " آوارگان جهان بيدار شويد ". درآن کتاب، نويسنده به قصهای فولکوريک استناد کرده است. قصه، ظاهرا، قصهای است قديمی، اما محتوای آن، اشاره به پروژهی " ادرار و مدفوع "ی دارد که شرکت، هنوز وارد برنامه ريزی مقدماتی آن هم نشده است، در حالی که محتوای سمبليک آن قصهی به ظاهر قديمی، خبر از اجرای پيشرفتهی آن پروژه میدهد! خلاصهای از آن قصه را میخوانيم: ( يکی بود، يکی نبود. توی آن بود و نبود، يک دهکدهای بود که هر روز صبح، پيش از طلوع آفتاب، پروانههای سياه و بزرگی از آسمان دهکده پائين میآمدند و پس از آنکه روی زمين مینشستند و همه جا را گرد و خاک فرا میگرفت، از دزون شکمها شان، سفيد پوشهای مهربانی بيرون میآمدند و به مردم، بستههای غذا و نوشابه میدادند و به درون شکم پروانههای سياه باز میگشتند و پروانههای سياه به پرواز در میآمدند و در آسمان دهکده ناپديد میشدند تا عصر همان روز که دوباره پيدايشان میشد و مردم ظرفهايی را که محتوی ادرار و مدفوعشان بود، به آنهها پس میدادند و پروانههای سياه ، دو باره در آسمان دهکده ناپديد میشدند. به اين ترتيب، زندگی مردم دهکده، با گرفتن غذا و نوشابه به هنگام صبح و پس دادن ادرار و مدفوع، به هنگام عصر سپری میشد. کودکانشان به هنگام بازی و بزرگانشان به هنگام جشن، میخنديدند و میرقصيدند و میخواندند: زندگی اينه. زندگی اونه. زندگی مثل يک بيابونه. توش پر از جنگه. توش پر از خونه. گهتو بدی، جنسها ارزونه. گهتو ندی، جنسها گرونه. يک شب، " شبحی" در ميدان دهکده ظاهر میشود و با سر و صدا، مردم را به سوی خودش میخواند و تا صبح با آنها در بارهی اين که " زندگی چيست "، صحبت میکند و بعد هم ناپديد میشود. صبح آن شب که سفيد پوشهای مهربان، برای دادن غذا به دهکده میآيند ، حال مردم را غير عادی میبينند. علت را میپرسند و چون از آمدن " شبح " با خبر میشوند، برای چند روزی، يکی از پروانههای سياه، به همراه سفيد پوشهايش در ميدان دهکده میماند.، اما از شبح خبری نمیشود و ظاهرا زندگی مردم دهکده به همان روال سابق بر میگردد. بعد از متی، سفيد پوشها، متوجه میشوند که اشتهای بعضی از مردم دهکده کم شده است و کسانی هم که با همان اشتهای سابق غذا میخورند، مدفوع و ادرارشان، رنگ و بوی گذشته را ندارد و علاوه بر آن، عدهای گوشه گير شدهاند و عدهای هم به هنگام گرفتن غذا و دادن مدفوع و ادرارشان، با سفيد پوشها درگير میشوند. حتی چند نفر از آنها به سفيد پوشها حمله میکنند و وقتی سفيد پوشها میخواهند آنها را دستگير کنند، به پشت بام فرار میکنند و پس از چند بار که فرياد میزنند " زندگی اين نيست! "، خودشان را از بالا به زير میاندازند و و در دم، جان میسپارند. سفيد پوشها مردم را در ميدان دهکده جمع میکنند و به آنها میگويند که آن افرادی که دست به خودکشی زدهاند، به بيماری مرموزی دچار شده بودهاند. بعد هم، عدهای از مردم دهکده را با خودشان میبرند و به مردم میگويند که کسی حق ندارد بدون اجازهی آنها، از دهکده خارج شود، چون اين بيماری مسری است و ممکن است که به دهکدههای ديگر هم سرايت کرده باشد. بعد از مدتی، خبر میرسد که سر و کلهی اشباح، در دهکدههای ديگر هم پيدا شده است و ....). دليل اعلام وضعيت قرمز، از طرف مقام عالی و جمع شدن مسئولان بالای شرکت در درون زير دريائی، پيدا کردن پاسخ اين سؤال است که چطور و از چه طريقی، پروژهی صد در صد سری " ادرار و مدفوع "ای که قرار بوده است در آيندههای دوری به وسيلهی شرکت به اجراء درآيد، وارد محتوای قصهای شده است که ظاهرا، قصهای است فولکوريک و مربوط به گذشتههای بسيار دور؟! طبيعی است که اولين جوابی که در ذهن حاظران در جلسه ظاهر شود، اين باشد که در اصالت قديمی بودن قصه شک کنند. و با توجه به " شبح " نجات دهندهای که در آن آمده است، بگويند که کار، کار دشمنان تاريخی شرکت، يعنی همان عناصر حاضر و غايب است که به طريقی از چگونگی پروژههای شرکت با خبر شدهاند و با استفاده از قالبی سمبوليک – برای فرار از سانسور!- خواستهاند اذهان عمومی را عليه شرکت و بر له خودشان تهييج کنند! اما، واقعيت پيچيدهتر از آن است، چون مأموران بخش تنش کشی شرکت، قبلا، از طريق اطلاعات مندرج در کتاب، راجع به مکان و زمان قصه، برای تحقيق رفته بودند به مکانی که در شناسنامهی قصه، زادگاه آن معرفی شده بود. مکان، دهکدهای بود پرت افتاده، محصور ميان کوههای سر به فلک کشيده که فقط با يک جادهی مالرو، به طول هزار کيلومتر، با شهری کوچک ارتباط داشت. دهکدهای متروک که بيشتر سکنهی آن را پيرمردان و پيرزنان و کودکان تشکيل میدادند و جوانان، به مرور برای يافتن کار، به شهر کوچ کرده بودند. مأموران پس از گفتگو با مردم دهکده، دريافته بودند که نه تنها همهی کودکان دهکده، قصه را از حفظ هستند، بلکه پيرمردان و پيرزنان هم آن را با شوق زايدالوصفی تعريف میکنند. ميان آنها، پيرزنی بوده است صد و پنجاه ساله که میگفته است، آن قصه را در کودکی، از زبان مادر بزرگش شنيده است. اگرچه مأموران، با همين اطلاعات و با توجه به بی سواد بودن همهی ساکنان دهکده، مجاب شده بودند که قصه، قصهای جديد و ساختگی نيست، بلکه از گذشتههای دوری آمده است و سينه به سينه نقل شده است تا به زمان حاضر رسيده است، اما باز هم برای اطمينان بيشتر، چند نفر از کودکان و بزرگ سالان را با وسايل دروغ سنجی که به همراه برده بودند، آزمايش کرده بودند و آن آزمايش هم، نه تنها قديمی بودن قصه را تأييد کرده بود، بلکه با محاسبهی مختصات روان تاريخی ته نشين شدهی قصه در حافظهی پيرزن، مطمئن شده بودند که که تاريخ پيدايش آن قصه بر میگردد به حدود ده هزار سال پيش. ولی، سؤال اين بود که اگر قصه متعلق به ده هزار سال پيش است، پس چرا دارد از پروژهی سریای پرده بر میدارد که قرار است شرکت، در ده سال آينده، آن را به مرحلهی عمل در آورد؟! نمايندهی شرکت پدر میگويد: فرض کنيد که ما، در حفاریهای باستانشناسی مان، به الواحی بر خورده باشيم که مربوط به ده هزار سال پيش باشد و روی همان الواح، مشخصات سفينهای حک و نقاشی شده باشد که در زمان حاضر، به طور سری، مشغول فراهم ساختن مقدمات توليد آن هستيم که مثلا، در ده سال آينده، آن را برای رسيدن به اهداف خاصی راهی فضای بی کران کنيم. در چنان حالتی، از خودمان سؤال نمیکنيم که طرحی که به کمک چنين تکنولوژی پيشرفتهای تهيه شده است و قرار است در ده سال آينده از آن بهره برداری شود، چگونه میتواند روی الواح گلينی حک شده باشد که متعلق به ده هزار سال پيش است؟! اگرچه، شرکت بايک برنامهی ضربتی، همهی ساکنان دهکده را برای انجام آزمايشهای ويژهای، به " ناکجا " ، منتقل کرده بود، اما وحشت از افشا شدن احتمالی پروژههايش که يکی از پيامدهای چاپ آن قصهی مرموز بود، همچون بختکی روی جلسه خسبيده بود. ساعتها بود که نمايندگان شرکت، درون آن کوسهی آهنين نشسته بودند و بر سر و کلهی همديگر میکوبيدند تا شايد به پاسخ سؤالی که هر لحظه پيچيدهتر میشد، دست پيدا کنند که ناگهان، پس از يک تکان شديد که خبر از به گل نشستن زير دريائی میداد، چراغهای سالن خاموش شد و از درون تاريکی، صدائی به گوش رسيد که فرياد میزد " بنام آوارگان جهان! ". لحظهای بعد، در جائی از آسمان بودند. و زمين گويچهای شده بود سرخ و نارنجی که دور و دورتر میشد! |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |