‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





انقلاب، تولدت مبارک!
 
 
سيروس "قاسم" سيف
cseif@barzach.demon.nl 
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۱
 
ايستاده بود ميان تظاهرکنندگان و دور خودش ‌می‌چرخيد و چيزی را زير لب زمزمه ‌می‌کرد. با خودم فکر کردم که نکند پيش از آنکه من او را ديده باشم، او مرا ديده است و زودتر از من، تظاهر را شروع کرده است!
فشار جمعيت، مرا کشاند به طرف او. نگاهش کردم. نگاهم ‌‌نمی‌کرد. او به هيچکس نگاه ‌‌نمی‌کرد. سرش را پائين انداخته بود و دور خودش ‌می‌چرخيد و ‌می‌گفت:
- خانم ها! آقايان! من دفترچه ام را گم کرده ام. خواهش ‌می‌کنم خودتان به من بگوئيد که روز تولدتان، چه روزی بوده است؟!
فشار جمعيت، ما را از هم جدا کرد. بعد هم، هرچه گشتم، پيدايش نکردم تا آنکه يک هفته پس از پيروزی انقلاب، از دوستی شنيدم که فلانی در بيمارستان روانی، بستری شده است!
- چرا؟!
- چون، دفترچه‌ای داشته است که گويا توی شلوغ و پلوغی تظاهرات گم کرده است!
 
تصور بفرمائيد که الان، قبل از انقلاب است و يک روز صبح که توی اداره، پشت ميز کارم نشسته ام، در اتاق باز ‌می‌شود و فلانی "همان کسی که در تظاهرات ديده بودمش"، وارد اتاق ‌می‌شود و سلام ‌می‌کند و مستقيما به سوی من ‌می‌آيد "منی که هنوز او را ‌‌نمی‌شناسم و تظاهر ‌می‌کنم که ‌می‌شناسمش" در آغوشم ‌می‌گيرد و سر و صورتم را غرق بوسه ‌می‌کند و فرياد ‌می‌زند:
- دوست عزيز! تولدت مبارک!
هاج و واج ‌می‌مانم که او چه کسی است و تاريخ تولد مرا از کجا ‌می‌داند که به سرعت، بسته‌ای از جيبش بيرون ‌می‌آورد؛ بسته، با کاغذ رنگارنگی پوشيده شده است و روبانی سه رنگ " سبز و سفيد و سرخ" به دور آن گره خورده است و در روی گره، عکس شيری با خورشيدی بر پشت و شمشيری در دست، پلمپ شده است. بسته را به سوی من ‌می‌گيرد و ‌می‌گويد:
- قابل شما را ندارد. جنبه‌‌ی معنوی اش را در نظر بگيريد!
بسته را که توی دستم ‌می‌چپاند، ناگهان، بياد ‌می‌آورم که هفته‌‌ی پيش ، يکی از همکاران، توی راهرو اداره، او را به من معرفی کرده است و گفته است که قرار است ايشان از فردا، در بايگانی اداره مشغول به کار شوند. بسته را ‌می‌گيرم و برای تشکر کردن از او، دارم به دنبال واژه‌‌ی مناسبی ‌می‌گردم که دوباره ‌می‌پرد و مرا در آغوش ‌می‌گيرد و ‌می‌بوسد و ‌می‌گويد:
- بازهم تولدتان را مبارک. متاسفانه، ‌‌نمی‌توانم بيشتر پيشتان بمانم. الان است که سر و کله‌‌ی ارباب رجوع پيدا شود. خدا حافظ.
به سرعت، از اتاق خارج ‌می‌شود و مرا با احساسی مخلوط از شير وسرخ و شمشير و سفيد و سبز و خورشيد، تنها ‌می‌گذارد.
صبح روز بعد، پايم که به اداره ‌می‌رسد، بی اراده کشيده ‌می‌شوم به طرف اتاقش تا سلا‌می‌کنم و عرض ارادتی. يک هفته بعد، به نهار دعوتش ‌می‌کنم و ماه بعد، به سينما، و در گفتگوئی که خودش به ميان ‌می‌آورد، اشاره به روز تولدش ‌می‌کند. روشن است که بايد هديه‌ای تقديمش کنم و ‌می‌کنم. حالا، شده ايم دوست و مدتی بعد، مرا به مناسبت تولد همسرش و مدتی بعد، به مناسبت تولد فرزندش، به خانه اش دعوت ‌می‌کند و روشن است که حضور در جشن تولد، بدون هديه دادن، درست نيست. هست؟!
در کارهای اداره هم کمکش ‌می‌کنم. خويشان و دوستان و آشنايانش را هم که سر و کارشان به اداره‌‌ی افتاده است، ‌می‌فرستد پيش من تا مشکلشان را حل کنم و حل ‌می‌کنم. خودش هم ‌می‌آيد پيشم و در مورد کارهايش، نظرم را ‌می‌پرسد. خوب، دوست هستيم. تجربه دارم. بايد کمکش کنم و ‌می‌کنم.
يک شب، ميهمان من است. پست جديدی گرفته است و شده است، رئيس کارگزينی. و چون من قبلا کارمند کارگزينی بوده ام، آمده است که برای پيدا کردن يک سيستم جديد، در کارگزينی که قبلا طرحش را به مدير کل داده است، از من کمک بگيرد. از او ‌می‌خواهم که طرحش را برايم تعريف کند تا ببينم در چهارچوبه‌‌ی آن طرح، چه کمکی ‌می‌توانم بکنم. دست و پايش را گم ‌می‌کند و حرف به ميان حرف ‌می‌آورد. ‌می‌بينم که دارد طفره ‌می‌رود. اصرار ‌‌نمی‌کنم. ‌می‌گذرم و ‌می‌گويم که برای پاسخ دادن به سؤال هايش آماده ام. رگبار سؤال شروع ‌می‌شود. پاسخ ‌می‌دهم. ‌می‌بينم که کم کم، سؤال ها‌‌ی کاری، دارد تبديل به سؤال هائی ‌می‌شود در باره‌‌ی زندگی خصوصی همکاران اداره‌ای مان. ‌می‌گويم:
- ‌‌نمی‌دانم.
- چطور ‌‌نمی‌دانی؟! مگر ممکن است که ندانی. تو داری سال ها با آنها در يک اداره کار ‌می‌کنی!
- اولا، چيزهائی که من در مورد زندگی خصوصی آنها ‌می‌دانم، مواردی است که بدون آنکه از آنها سؤالی کرده باشم، به من اعتماد کرده اند و خودشان خواسته اند که با من در ميان بگذارند. ثانيا، خود تو راضی ‌می‌شوی که مسائل خصوصی‌ای که با من در ميان گذاشته‌ای، بدون اطلاع تو، با ديگران در ميان بگذارم؟!
- نه. ولی بالاخره، فرق ‌می‌کند!
- چه فرقی؟!
تا ساعتی از نيمه‌‌ی شب گذشته، برای به کرسی نشاندن جمله‌‌ی " بالاخره، فرق ‌می‌کند" اش، آسمان زمين را به هم ‌می‌بافد و بازهم ‌می‌گويم نه. ‌می‌گويد:
- و تو هم در باره‌‌ی زندگی خصوصی من، سؤالی نداری!
- نه. زندگی خصوصی هرکسی به خودش مربوط است!
پس از رفتنش، احساس کلافگی ‌می‌کنم. به او بدبين شده ام. در حال تميز کردن ميز هستم. چشمم به دفترچه‌ای ‌می‌افتد که روی زمين افتاده است. برش ‌می‌دارم و بی اراده بازش ‌می‌کنم. اسم خودم را ‌می‌بينم و تاريخ تولدم را که جلوی آن نوشته شده است " آدم عوضی است. رابطه پيدا کردن با او مشکل است. فکر ‌می‌کند که از دماغ فيل افتاده است و ......." بعد هم، چيزهائی نوشته است و روی آن خط کشيده است. در بالا و پائين اسم من، اسا‌می‌ديگری است که آنها را ‌‌نمی‌شناسم، ولی از تاريخ و توضيحی که جلوی اسا‌می‌آمده است، نشان ‌می‌دهد که بايد تاريخ تولد آن افراد باشد. شروع ‌می‌کنم به خواندن توضيحات جلوی اسامی:
(گويا در اداره‌‌ی راهننمائی و رانندگی، خرش ‌می‌رود. کادو مفصل)
(از حاجی بايد بپرسم که اين پيشنماز محله، چه جور آد‌می‌است. ولی بهتر است که يکی دو دفعه هم که شده است، به مسجد بروم)
(به من ‌می‌گوئی عوضی؟! باشد! حاليت ‌می‌کنم. مايه اش چند تا شايعه است)
(‌می‌گويند که پسر خاله اش در وزارت امور خارجه کار ‌می‌کند. شايد هم در آينده سفير شود)
(آدم ساده‌ای به نظر ‌می‌رسد. چندتا هندوانه ‌می‌خواهد که زير بغلش بگذارم)
(يادم باشد که به حسن تيغی بگويم که با هم بچه محل هستيم. يک وقتی به درد ‌می‌خورد)
(برايش پست خواهم کرد. هيجانش بيشتر است)
بعد، اسم مشهدی قدير است و تاريخ تولدش. مشهدی قدير را ‌می‌شناسم. آبدارچی اداره است. جلوی اسمش نوشته شده است " يک تسبيح شاه مقصود بدلی و.....
زنگ در خانه، چندبار به صدا در ‌می‌آيد. دفترچه را روی ميز ‌می‌گذارم و به سوی در ‌می‌روم و آن را باز ‌می‌کنم. خودش است. تظاهر ‌می‌کند که چيز مه‌می‌اتفاق نيفتاده است و در همان حال، مرا به کناری ‌می‌زند و وارد خانه ‌می‌شود و مستقيم به طرف ميز ‌می‌رود و دفترچه را بر ‌می‌دارد و چنان در بغلش ‌می‌گيرد و ‌می‌فشارد که انگار شيشه‌‌ی عمر او است. ‌می‌گويد:
- خوابيده بودی؟!
- نه!
- زيپ اين کيف لعنتی خراب شده. درش باز بوده. دفترچه افتاده بيرون. البته اگر گمش هم ‌می‌کردم، زياد مهم نبود. فکر ‌‌نمی‌کردی که مال من باشه!
نفس عميقی ‌می‌کشد و در همان حال، تظاهر ‌می‌کند که چندان هم عميق نيست و خدا حافظی ‌می‌کند و ‌می‌رود.
آن شب را تا به صبح نتوانستم بخوابم. ‌‌نمی‌دانم که چرا همه اش به مشهدی قدير فکر ‌می‌کردم. آخر، مشهدی قدير کجا و بياد آوردن روز تولدش کجا؟! مشهدی قدير و دريافت کردن تسبيح شاه مقصود، به مناسبت روز تولدش، آنهم از دست رئيس کارگزينِ؟!
هديه‌ای که برای مشهدی قدير انتخاب ‌می‌شود، نياز به دقت ويژه‌ای دارد. اين آقای رئيس کارگزينی، بايد ساعت ها، به حرکت انگشتان مشهدی قدير - بخصوص انگشتان شست و اشاره‌‌ی او- ، خيره شده باشد و ديده باشد که چگونه بين آن دو انگشت، دانه های تسبيح شيشه‌ای، خاکی و يا سنگی، با هم تلاقی ‌می‌کنند و با صداهای جور و واجوری که از برخورد دانه ها به گوش رسيده است، فهميده باشد که داشتن تسبيح شاه مقصود، يعنی تسبيح شاه مقصود! ‌می‌گوئيد بدلی است؟! خوب. باشد. مگر مشهدی قدير، تا به حال، چندتا تسبيح شاه مقصود داشته است که بتواند بدلی و اصلی اش را از هم باز شناسد؟! مهم، شم قوی آقای رئيس کارگزينی است که تشخيص داده است که مشهدی قدير، تشخيص نخواهد داد!
مشهدی قدير، تسبيح را ميان انگشتانش دارد و هی ميرود ته خط و دوباره بر ‌می‌گردد سر خط. و در هر رفت و برگشت، در خيالش، خطوط چهره‌‌ی مهربان آقای رئيس کارگزينی، واضح و واضح تر ‌می‌شود که صدای زنگ به گوشش ‌می‌رسد. از آبدارخانه به بيرون سرک ‌می‌کشد که ببيند چراغ کدام اتاق روشن است و ‌می‌بيند که که چراغ اتاق آقای رئيس کارگزينی است؛ همان چراغی که نورش با بقيه‌‌ی چراغ ها متفاوت است و اين تفاوت را از روزی دريافته است که تسبيح شاه مقصود، ميان انگشتانش به حرکت در آمده است. پس، بايد فورا خودش را به اتاق آقا برساند و ‌می‌رساند و در را باز ‌می‌کند و وارد ‌می‌شود. آقا پشت ميزش نشسته است. مشهدی قدير خم ‌می‌شود و سلام ‌می‌کند. ‌می‌خواهد بيشتر خم شود، اما خشکی ستون فقراتش به او اجازه‌‌ی آن کار را ‌‌نمی‌دهد:
- حالت چطور است مشتی. با تسبيح در چه حالی؟
- شکر خدا آقا. از دولتی سر شما خوبيم. امری بود؟
- لطفا يک چائی.
- چشم آقا. الساعه.
مشهدی قدير غيبش ‌می‌زند و در مدت زمانی که اصلا ‌‌نمی‌شود باور کرد، چائی تازه دم، جلوی آقا گذاشته ‌می‌شود. خوب. اين يک امکان! امکانی که شايد در همهمه‌‌ی روزمره گی به حساب نيايد. اما، قضيه به همينجا ختم ‌‌نمی‌شود، چون مشهدی قدير امکانات ديگری هم دارد؛ از جمله اينکه، مشهدی قدير، با سابقه ترين کارمند اداره است و از خيلی امکانات بالقوه‌ای که آقا، احتمالا از آن بی خبر مانده است، با خبر است و به نظر آقا هم که زندگی يعنی شکارکردن همين امکانات. يک معادله. معادله‌ای که آقاهائی مثل آقای رئيس کارگزينی، يک طرفش قرار ‌می‌گيرند و باباهائی مثل مشهدی قدير، يک طرفش.
انقلاب که پيروز شد و ظاهرا، آب ها از آسياب افتاد وهمه به سر کارشان بازگشتند، ما هم باز گشتيم به اداره مان. اما چه اداره‌ای! اداره‌ای که نه " آقا " يش معلوم باشد و نه " بابا" يش، خوب، کارش هم معلوم نيست. همه مان يک تسبيح گرفته بوديم دستمان و ‌می‌رفتيم سر خط و باز ‌می‌گشتيم که گفتند بايد در سالن کنفرانس اداره جمع شويم. چرا؟! چون " آقا " ئی را فرستاده اند که برای ما سخنرانی کند. هيچکس تعجبی نکرد. مناسبت روشن بود. يک سال از انقلاب گذشته بود و سالگرد انقلاب در پيش. با خودمان گفتيم که حتما راجع به برنامه‌‌ی چگونگی برگذاری جشن است و تقسيم مسئوليت ها. همه مان در سالن کنفرانس اداره جمع شده بوديم و سرک ‌می‌کشيديم که چه وقت " آقا " وارد ‌می‌شود. سرانجام، " آقا " وارد شد. اگر مشهدی قدير زنده مانده بود، خدا ‌می‌دانست که با ديدن " آقا " چه حالی ‌می‌شد. مشهدی قدير، عمرش را داده بود به " آقا ". و شايد به همان دليل، قرائت کلام الله مجيد را که معمولا، پيش از سخنرانی همه‌‌ی " اقا "ها انجام ‌می‌شد، گذاشته بودند به عهده‌‌ی پسر مشهدی قدير؛ البته، به شرط آنکه فلاکس چائی انجمن اسلا‌می‌اداره را به موقع پر کند و با توجه به همان مقام بود که حالا هم اجازه داشت که در فاصله‌‌ی چند متری " آقا " بايستد. اما، هيجان ناشی از ارتقاء به چنان مقامی، ‌‌نمی‌گذاشت که " آقا " را درست ببيند و بشناسد و تازه ، اگر هم ‌می‌ديد، شايد مدتی طول ‌می‌کشيد تا او را بشناسد؛ همچنانکه برای ما طول کشيده بود!
 آقا، ديگر آن آقای سابق نبود؛ ريش توپی آقا، موهای ژوليده‌‌ی آقا، کت و شلوار مندرس آقا و نگاه و صدای فروتن آقا، و از همه مهمتر، تسبيح بلند و سياه آقا، کجا ‌می‌گذاشت که آدم، آن آقای ريش تراشيده‌‌ی، موی سر شانه کرده‌‌ی، کراوات به گردن آويخته‌‌ی قبل از انقلاب را بياد آوارد که صدايش هميشه شاد شاد بود؛ بخصوص به هنگام گفتن جمله‌‌ی " تولدت مبارک! ".
آقا، دفترچه‌‌ی قطوری را که در دست گرفته بود، بالا برد و رو به همه‌‌ی ما کرد و فرياد زد:
- (........ و همين نکته را به برادران و خواهران مبارز و انقلابی ام بگويم که اين دفترچه‌ای که در دست من است، در حقيقت سندی است که دغدغه های خاطر مرا که يک برادر کوچکی بيش نيستم، در تمام طول انتظار برای تولد انقلابمان، در خود ضبط کرده است و هفته‌‌ی ديگر که سالگرد اين انقلاب عزيز است، از هم اکنون، به استقبالش ‌می‌رويم و همه با هم ‌می‌گوئيم که‌ای انقلاب!‌ای انقلاب عزيز، تولدت مبارک باد. تولدت مبارک باد!
اول، پسر مشهدی قدير فرياد برآورد که " تولدت مبارک". و بعد هم، همه‌‌ی سالن يکصدا فرياد زدند " انقلاب عزيز، تولدت مبارک". من هم فرياد ‌می‌زدم و در همان حال، سعی ‌می‌کردم که از پشت ديوار اشکی که جلوی ديدم را گرفته بود، رنگ دفترچه ئی را که در دست دوست ديروز و آقای امروز بود، ببينم. رنگ دفترچه، مخلوطی بود از رنگ سبز و سفيد و سرخ که عکس خدا را روی آن نقاشی کرده بودند! 
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de