| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
ما
و غولچه هاى پس از غول! سيروس "قاسم"
سيف
شنبه ٩ شهريور
١٣٨١
چيزي به صبح نمانده است و او، هنوز پشت ميز كارش نشسته
است و مي نويسد:
(.......... خواهرش را كه اعدام كرده بودند، احوالاتش دگرگون شده بود و قلم و كاغذ را به گوشه اي انداخته بود و زانو در بغل گرفته بود و نشسته بود كنار پنجره ي اتاقش و چشم دوخته بود، به درياي آنسوي پنجره و هر از گاهي، فرياد مي زد: - آهاي! آهاي! آهاي! - چه شده است؟! - غول! غول! غولي آنجا است! - كجا؟! - آنجا! زير دريا! پس از چندسالي، دريا طوفاني شد. امواج قد كشيدند و بالا رفتند و خوردند به سقف آسمان و سرخ شدند و فرو افتادند: - آهاي! آهاي! آهاي! - باز چه خبر شده است؟! بردشان به كنار پنجره و دريا را نشانشان داد و گفت: - نگاه كنيد! خون! يك دريا خون؟! خنديدند و گفتند: - اين خون آن غول است. كشتيمش! بعد هم، به ميمنت كشتن آن غول، دست در گردن هم انداختند و دوره اش كردند و آواز خواندند و رقصيدند و او كه همچنان ميان دايره ي آنها مي چرخيد، چشم به سوي دريا داشت و مي ديد كه لشكري از غولچهه ها، دارند مي آيند. تا خواست فرياد بزند، دستي پشمالو آمد و خانه را ميان انگشتانش گرفت و از جاي كند و پرتاب كرد به ناكجا. در ناكجا، خبر رسيد كه برادرش را تيرباران كرده اند و پدر و مادرش نا پديد شده اند. به اطرافش كه نگاه كرد، ديد كه فقط او مانده است و يك جزيره ي تنها كه كنار ساحلش نشسته است و ناگهان پري دريائي اي از آب بيرون جهيد و او را با خود برد به اعماق. بيرون كه آمدند، ذوجي شده بودند عاشق. فرزندشان، پرنده اي شده بود و چون به پرواز در آمد، رفت و ديگر باز نگشت و پس از مدتي هم، همسرش ناپديد شد و باز او ماند و همان جزيره ي تنها. براي فرار از تنهائي، تصميم گرفت كه بنشيند و آنچه را كه بر سرش آمده است، بنويسد. اما نوشتن، قلم مي خواست و كاغذ كه آنهم در جزيره پيدا نمي شد. شاخه ي درختي را كند و آتش زد و از شاخه ي ذغال شده، به جاي قلم استفاده كرد و از پوست درختان و برگ هاي پهن، به جاي كاغذ. چند روز بعد، قايقي از آن دور دور ها پيدا شد و آمد به سوي جزيره و چند غولچه، از آن پياده شدند و آمدند و بر دست هايش، دستبند زدند و چشم هايش را بستند و به همراه نوشته هايش سوار بر قايقش كردند و با خودشان بردند. وقتي به مقصد رسيدند و چشم هايش را باز كردند، خودش را درون اتاقي ديد، با چند غولچه كه ايستاده بودند بالاي سرش و يكي از آنها، فرياد مي زد: - حرف بزن! - من كجا هستم؟! - در زندان! - به چه جرمي؟! - جرم اول: جزيره اي كه تو در آنجا مخفي شده بودي، جزيره اي است واقع شده در منطقه ي جنگي! جرم دوم: تو در ساحل همان جزيره، با يكي از زيردريائي هاي دشمن، ارتباط نامشروع داشته اي! جرم سوم: با آتش زدن درخت ها، سعي مي كرده اي كه به نيروهاي دشمن علامت بدهي! جرم چهارم: پرنده ي سفيدي را از جزيره پرواز داده اي و با آن وسيله مي خواسته اي مخالفت خود را با جنگ اعلام كني و ...... ). تلفن زنگ مي زند. گوشي را برمي دارد: - الو...... - هنوز بيداريد؟! - نخير. خواب بودم. - ولي، چراغتان كه روشن است! - يادم رفته بود كه خاموشش كنم. - بسيار خوب! چراغ را خاموش كنيد و بخوابيد! - اطاعت مي شود! چراغ را خاموش مي كند و به صندلي اش تكيه مي دهد و خيره مي شود به تاريكي پشت پنجره ي رو به رويش كه دارد كم رنگ و كم رنگ تر مي شود و گستره ي نقره اي دريا، رو به طلائي مي رود و از درون آب، زن و مردي، برهنه بالا مي آيند؛ مرد، كودكي در آغوش دارد و زن، پرنده ي سفيدي بر شانه اي و خورشيدي بر شانه اي ديگر! |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |