| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
پيرمرد
و درخت پيرتر از خودش سيروس "قاسم"
سيف
دوشنبه ٢٨ مرداد ١٣٨١
در جائی، پيرمردی به درختی تکيه داده بود. در جائی،
کودکی کنار جويی نشسته بود و با انگشتان استخوانی اش، رؤيای بزرگی را برآب نقش
می زد. در جائی، عابری می گذشت، و با لبخندی گنگ، به ساعتش نگاه می کرد.
صدای قدم های کند و سنگين عابر، ديوار رؤيای کودک را لرزاند. کودک به خود آمد و سرش را بلند کرد. عابر از خط نگاه او گذشت. کودک سايه ی او را ديد که دارد قد می کشد. عابر برگشت و به او نگاه کرد. نگاه کودک، پرپر زنان، در چشم خانه های عابر نشست. عابر فرياد کشيد. کودک فرياد کشيد. پيرمرد چرتش پاره شد و دست هايش را پشت سرش قلاب کرد تا رگ های گردنش را بشکند و شکاند و بعد از آن، در آرامشی مطمئن، به درخت پيرتر از خودش تکيه داد. کودک نگاه کرد و همه جا را سياه ديد. عابر چشم های او را با خود برده بود و به جای آن، دو مخروط سياه بر جای گذاشته بود که در اعماق آن دو مخروط، پيرمردی، به درخت پيرتر از خودش تکيه داده بود. کودک از جايش برخاست. پيرمرد از جايش برخاست. کودک به راه افتاد. پيرمرد به راه افتاد. دو مخروط سياه، از چشم خانه های کودک، فرولغزيدند و غلتيدند و غلتيدند و غلتيدند تا رسيدند به مرکز مالکيت چهار خيابان و........انقلاب! باران خون فروباريد! باور نمی کنيد؟! الله و اکبر! از حاشيه ی خيابان، موجود مچاله شده ای که بوی سوختگی را با خود می آورد، به سوی کودک دويد و با صدائی که شبيه بر خورد چهار خيابان بود، فرياد زد: - برادر! چهار راه اصلی، در خيابان بزرگ کجا است؟! کودک، چشم هايش را که اکنون، از اندوهی سرخ پر شده بود، با دست های استخوانی اش پوشاند و گفت: - من کودکی بی برادرم! دستی خشن، با خشونت، او را به گوشه ای پرتاب کرد و او، هستی گره خورده اش را ديد که در امتداد آمرانه ی انگشت اشاره ای، به راه افتاده است. کوچه ای دهان گشود و او را به درون کشيد؛ کوچه ای که در انتهای آن، هستی شب و روز، در مرزی مسين، با هم در جدال بودند. بازتاب نگاهش، سنگين بود. سنگين از بار فاجعه ای. فاجعه ی بن بست. سکوت تمام وجودش را پر کرد. جهان، در پشت پيشانيش وارونه شد. باور نمی کنيد؟! الله و اکبر! به ديوار تکيه داد. کوچه، در هيئت غاری به درون چشم خانه هايش دويد؛ غاری که در انتهايش مسجدی ايستاده بود؛ مسجدی با دست هايی بلند تا ناف آسمان. بينائی سرخش با سياهی ای قيرگونه در هم آميخت. اندوهی بی رنگ در رگهايش دويد و جهان وارونه ی پشت پيشانيش، وارونه شد. باور نمی کنيد؟! الله و اکبر! پيرمرد، از پشت مسجد، بالا آمد؛ با هاله ای شيری رنگ برگرد چهره اش و درختی پيرتر از خودش که بر شانه حمل می کرد. لحظه ای روی گنبد مسجد ايستاد و گرد و خاک را از خودش زدود و پائين آمد. صدای قدم هايش در غار پيچيد. از هر گوشه ای، سايه ای به درون خزيد. سايه ها ، گرد درخت جمع شدند و دور خود چرخيدند و حلقه وار پای برزمين کوباندند. سنگين و پرطنين و موزون. باور نمی کنيد؟! الله و اکبر! پيرمرد، شاخه ای از درخت جدا کرد. شاخه، نی لبکی شد. به درخت تکيه داد و درون نی لبک دميد. صدائی شنيده شد؛ از دور دست ها؛ از بالا، از پائين، از چپ، از راست؛ از همه جا. سايه ها به حرکت در آمدند؛ از زمين کنده شدند و بالا رفتند تا زير سقف و فرو افتادند. باور نمی کنيد؟! الله و اکبر! پيرمرد، ناگهان از دميدن درون نی لبک باز ايستاد. سايه ها متوقف شدند. پيرمرد، با انگشت اشاره اش، رو به انتهای غار اشاره کرد. سايه ها به زانو افتادند و پيشانی بر زمين سائيدند. از انتهای غار، کودکی می آمد، با چشم خانه هائی تهی از چشم و فواره های خون، از پس هر قدمی که بر می داشت. باور نمی کنيد؟! الله و اکبر! کودک جلو آمد تا پيرمرد او را در آغوشش گرفت و صورتش را بوسيد و شانه هايش را و بعد، دستش را گرفت و برد کنار همان درختی که حالا، ساقه هايش سقف را شکافته بود. پير مرد، چشم های کودک را با دستمالی سياه پوشاند و در گوش او، چيزی را زمزمه کرد که شبيه هيچ چيز نبود. باور نمی کنيد؟! الله و اکبر! پيرمرد خودش را به کناری کشيد. آنگاه، صدای هفتاد هزار مسلسل، سکوت را شکست. خون فواره زد؛ از آسمان، از زمين. از همه جا. باور نمی کنيد؟! الله و اکبر! دستمال سياه فرو افتاد. کودک چشم هايش را ماليد. انگار که از خوابی هزاران ساله بيدار شده است. به خود آمد و به اطرافش نگاه کرد و خويشتن خودش را ديد که بر بلندی تپه ای، مشرف بر شهری ايستاده است؛ شهری که داشت به زمين فرو می رفت. آرام آرام آرام. باور نمی کنيد؟! الله و اکبر! |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |