| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
م.ح. صفـورا
"از رؤيا به بيداری"
شعرگونهها دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۱
جهل
كوهستان ميروياند
آنچه را كه دوست ميدارد حتي كوير نميپذيرد آنچه نميخواهد ماهي به آب زنده است انسان به عشق آسمان بيستاره ميماند؟ روز بيخورشيد؟ هرگز. دستي كمانه كن غبار از چشم جان بردار كوهستان پر از گلهاست عطر وحشي سرريز ميكند به دشت در قلب تو آيا عشقي نرُسته است. چگونه برگزيدي آنكه را كه دوست نميداشتي؟ تهران. آبان
/66
«سوگند»
آنگاه كه سوگند ميخوردم نميدانستم در آنسوي سوگند آهي نهفته است: به قلب مقدس مادرم سوگند خوردم بيمادر شدم زيرا كه او قلبش را به من سپرده بود به جان مقدس عشقم سوگند خوردم بيعشق شدم زيرا كه او جانش را به من سپرده بود به شهيدان مقدس وطن سوگند خوردم آواره شدم زيرا كه او شهيدانش را به من سپرده بود. اينك بيمادر بيعشق بيسوگند آوارهاي دور از وطن با حسرتي جانكاه به انتظار تولدي نشستهام زيرا تولدي به من سپردهاند تولدي تولدي. تهران. خرداد 70 «اسير
گريزان»
پيش از اين نيز آواره بودهام در هزار گوشه جهان، همچون پرندگان مهاجر آشيان بر دوش طي فصلها. آواره بودهام چونان اسير گريزان، جاني به كف گرفته ـ بيگور و بيمزار طي قرنها. از خاكسترم روئيده زنبقها ، شقايقها داغ لعنت خورده اي – بر سينه ام كوبيده ايام شقاوت ها طي نسلها. اينكم نيز آواره در هزار گوشه جهان، حتي ميان ميهنم، در شهر و موطنم بييار و خاطري طي سالها. ديماه 1368 «بارقه»
ناگهان ميآيد به وسعت آسمان با ابرها و زلال باران چندان كه از خاكستر رويا ققنوسي هلا كند. ناگهان ميآيد به وسعت آسمان با قطاري از پرستو و درنا و آفتابي كه ترانه ميخواند در سرسراي سبز جنگلها. ناگهان ميآيد به وسعت آسمان با ابر و آفتاب درخشان با ترانهها و پرستوها به سرزميني كه از آن اوست و ققنوسي كه از خاكسترش بر ميخيزد. تهران. بهار 1378
«از رؤيا
به بيداری»
ميآيد از آنسوي زمين با گوشوارههائي از گيلاس و لبخندي از عشق چندان كه رؤيائي است! ميآيد از آنسوي آسمان با گونههائي از سيب و نگاهي از شكوفه چندان كه رؤيائي است! مي آيد آري مي آيد از آن سوي زمين از اين سوي آسمان با عطرهاي بهاري و هالهاي از عشق چندان كه بيداري است. تهران. بهار 1381
|
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |