[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
پدران مشروطه‌خواه و پسران جمهوريخواه
* جامعه و مردم ايران مستقل از اين و آن گروه و با درك درست منافع ملي ، جبهه جمهوري را پديد خواهند ‌آورد و بي ترديد آينده از آن جمهور مردم ايران است و بس. آب سربالا نخواهد رفت حتي اگر قورباغه ها ابوعطا بخوانند.
 
م.ح. صفورا
safora@hotmail.com
چهارشنبه ٤ دي ١٣٨١

پدر من كه خيلي دوستش مي‌داشتم يك قرن عمر كرد و در مقام و حد خود، يك تاريخ زنده از تحولات خرد و كلان يك قرن اخير ايران و آذربايجان بود. او در كارزار مبارزات مشروطه‌خواهان آذربايجان نوجواني سمپات بود كه بعدها به صفوف مشروطه‌خواهان پيوست و در جريان تحول سلسله قاجار به رضا خان، با ذهنيت حكومت مشروطه طرفدار پادشاهي پهلوي شد و با مشاركت در پروژه مدرن راه‌آهن سمپاتي به سلسله پهلوي را همراه با انتقادات بسيار جدي و عليرغم مشاركت در نهضت ملي ايران به رهبري دكتر مصدق، تا زنداني شدن من درسال 54 حفظ كرد. طرفداري او از سلطنت پهلوي ناشي از تجارب عيني مقايسه تحولات مثبت و مدرن دوره پهلوي نسبت به دوره قاجار بود و انتقاد او نيز من باب ديكتاتوري و عدم رعايت اصول مشروطه توسط رضا شاه و محمدرضا شاه بود. پدرم با تئوري‌هاي سياسي و اقتصادي و مدل‌هاي توسعه آشنايي علمي نداشت ، اما از لحاظ شخصي كاملاً سكولار بود و در اين خصوص نيز به تجارب عيني خود درباره اعمال و رفتار ملاها و آيت الله هاي ايران استناد مي‌كرد، باور ديني او صرفاً به منشأ ديني و رفتار علماي ديني درستكارآن دوره كاملاً‌ جنبه غيرسياسي داشت.
اما عموي من كه او نيز نزديك به يك قرن عمر كرد، از طرفداران مشروطه‌خواهان بود كه بعدها با مهاجرت موقت به قفقاز و آشنايي با افكار وبرنامه هاي  سوسياليسم، گرايشات جديدي يافت و پس از بازگشت به ايران در فرداي سقوط رضاشاه، كارگاه‌هاي كوچكي راه‌اندازي كرد كه اينك بيشتر آنها نابود شده‌اند و برخي از آنها نيز بطور سنتي اداره ميشوند.
در خانواده ما از سه خواهر و سه برادر غيرمتعارف (يكي پسرخوانده پدرم كه برادرزاده پدر ناديده پدرم بود، ديگري كه از همسر اول مادرم به ارث رسيده بود و من) هريك سرنوشتي عجيب يافتند؛ پسرخوانده يا عموزاده‌ام تحصيلات اندكي كرد و سپس به طرفداران جدي انقلاب 57 پيوست ودر كسوت سپاه پاسداران درآمد و زودتر از موقع بازنشسته شد. برادر مادري‌ام نيز تحصيلات اندكي كرد و استاد قالي‌‌هاي ظريف شد كه هنوز هم مي‌بافد. من نيز سرگذشتي عجيب يافتم كه شرح كامل آن را روزي خواهم نوشت، ولي عجالتا اشاره ميكنم كه تا مقطع دكتري ادامه تحصيل دادم و در خلال آن در دوره محمدرضاشاه با تمايلات آزادي خواهانه به جنبش دانشجويي پيوستم و در دادگاه‌هاي نظامي به دليلي كه هرگز علت واقعي آن‌را توضيح ندادند به 6 سال زندان محكوم و در مراحل اوج‌گيري انقلاب از زندان آزاد شدم. در فرداي انقلاب و بلافاصله با پيشنهادات رسمي مقام استانداري تبريز، نمايندگي مجلس و … مواجه شدم كه البته شرايط آن ، با روحيه من سازگار نبود و لذا نپذيرفتم و در استخدام وزارت‌ برنامه باقي ماندم تا بالاخره در مرحله گزينش اخراج كردند، اما با كمك دوستان شريفي در كسوت هيئت علمي دانشگاه درآمدم و يكسال و نيم بعد، از آنجا نيز به اشاره رييس دانشگاه اخراج كردند و پس از علافي‌هاي فراوان شدم كارشناس مشاور تحقيق و توسعه در بخش خصوصي ناپايدار كه عمدتاً طرف قرارداد دولت بودند. ولذا طي 20 سال گذشته اقلاً در 10 شركت و مؤسسه جابه‌جا شده‌ام و آثاري نيز انتشار داده‌ام كه برخي از آنها مقبول مردم بوده است. از خواهرانم دو تن گوشه‌گير شدند و مشغول تربيت فرزنداني كه اينك جمهوريخواه اند، يك تن ديگر پس از آزادي از اسارت زندان جمهوري اسلامي از طريق قفقاز ساكن كانادا شد، عموزاده‌‌هايم يا كارمندان آرام دولت شدند يا صاحبان حرف و تاجران خرده پا كه در خلال 20سال گذشته به جز دو مورد، جملگي در جواني و ميانسالي به نابودي و فنا رفتند.
اين سرگذشت كوتاه و تلخ را نوشتم تا به سرگذشت تلخ‌تري بپردازم كه زندگي ميليون‌ها ايراني را درهم پيچيده است:
پس از انقلاب مشروطه و شكست آن، مسير تحولات ايران در دوره پهلوي با سرنيزه به‌سوي تمركز و مدرنيزاسيون خونين هدايت شد. تمركز خونين از اين نظر كه نظام انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي را (كه ادامه ساختار حكومت‌هاي منطقه‌اي ايران در پيش از مشروطه بود) با سركوب ملغا كردند تا در حلقه كمربند غرب عليه اتحاد شوروي سابق فرماندهي متمركزي پديد آورند، و مدرنيزاسيون از اين نظر كه در رقابت و در مقايسه با پيشرفت‌هاي نظام سوسياليستي شوروي آن دوره عرض‌اندامي شده باشد تا ايرانيان در دام جاذبه هاي بولشويسم دچار نشوند. اما با وجود اين بخش مهمي از ايرانيان در دام تئوري ها و برنامه هاي بولشويسم افتادند و احزاب چپ بويژه حزب توده به خطري بزرگ براي حكومت شاه و غرب تبديل شد.
در عين‌حال در تركيب هيئت حاكمه ايران روند توسعه و تحكم از بالا تا دروازه‌هاي تمدن بزرگ ادامه يافت و كوشش‌هاي بخشي از مديران هيئت حاكمه و روشنفكران كه به مشاركت مردم در توسعه اعتقاد داشتند، اقلاً در كردستان، آذربايجان، خراسان و مناطق ديگر تا شكل‌گيري نهضت ملي‌كردن نفت با روش‌هاي بسيار خشن سركوب شد. نهضت ملي ايرانيان به رهبري دكتر مصدق نيز كه شعار انقلاب مشروطه را با عنوان «شاه بايد سلطنت كند نه حكومت» در دستور كارقرار داده بود، با كودتاي ننگين 28 مرداد به خاك و خون كشيده شد.
بنابراين حوادث دوره پهلوي نشان داد كه پهلوي‌ها هرگز به اصول مشروطه وفادار نبوده اند و نيستند و حاميان خارجي آنها نيز هرگز با اصول مشروطه موافقت نداشتند و ندارند. از اين‌رو بود كه مردم به هر قيمتي سرنگوني شاه و خلع سلطنت را در دستور كار قرار دادند و شعار مرگ بر شاه سراسر ايران وعالم را پر كرد.
اما از آنجائيكه در طول دوره پهلوي بيشتر نهادهاي اجتماعي - سنتي از يك‌طرف و نهاد هاي مردمي - مدني از طرف ديگر كه در هر فرصت مناسب تاريخي شكل مي‌گرفتند و در فرصت مناسب ديگري توسط هيئت حاكمه سركوب مي‌شدند، جنبش مدني مردم ايران در فقدان يا كمبود نهادهاي مدني با تمايلات آزادي‌خواهانه ولي به رهبري ملايان و آيت الله ها كه نمايندگان سنتي‌ترين نهاد تاريخي و اجتماعي ايران بودند، وارد كارزار خلع سلطنت و تأسيس جمهوري شدند. لاكن ظرفيت رهبران مذهبي، نظام جمهوري مورد علاقه مردم را كه به‌شدت تمايلات آزادي‌خواهانه و عدالت‌گرايانه داشت، در حصار تنگ ايدئولوژي سنتي اسلام به جمهوري اسلامي و ولايت فقيه محدود كرد. در نتيجه ماهيت خواسته‌هاي مردم از دوره مشروطه تاكنون نه‌تنها به قوت خود باقي ماند، بلكه با خواسته‌هاي جديدي همراه شد كه بخشي از آن در جنبش دوم خرداد مجددا ظهور كرد و در حال‌حاضر نيز همچنان ادامه دارد كه البته به شكاف در هيئت حاكمه از يك‌سو و وحدت بيشتر مردم ازسوي ديگر منجر شده است. مضاف برآن اين بار خواست مردم با گرايش‌هاي بين‌المللي به‌ويژه ازنظر حقوق بشر و آزادي‌هاي انساني نيز همراه شده است.
بنابراين به‌طور اتوماتيك در فرايند مبارزات مردم جبهه‌اي پديد آمده است كه ماهيت خواست آن با تأكيد بر رفع ديكتاتوري و تفكيك نهاد حكومت از نهاد دين با ساختار جمهوري اصرار دارد كه به سرعت درجهت سازمان‌يابي و رهبري يكپارچه گام برمي‌دارد. اما در اين ميان ،نهاد مخلوع سلطنت (پهلوي) و هواداران مشروطه‌خواه آن نيز فرصتي يافته‌اند تا از راهي دور و در پناه دولت ديگري، تاج و تخت برباد رفته را مطالبه كنند. بي‌ترديد آنها حداقل از نظر عملكرد تاريخي با هزاران كيلو سريشم هم به جبهه مردمي نمي‌چسبند، مگر آنكه ارتباط خود را با گذشته و نهاد سلطنت قطع كنند و در سلك جمهوري‌خواهان ناب درآيند كه متأسفانه از چنين استعدادي نيز برخوردار نيستند و ناگزير از دور يا از نزديك، از ضعف يا از قدرت، عليرغم شعارهاي آزادي‌خواهانه همچنان در برابر مردم قرار دارند و در آينده نيز قرار خواهند داشت و چنانكه قبلاً نيز نوشته‌ام، كار آنها بازي با مردم است كه شباهت زيادي به بازي با دم شير دارد و همه ميدانند كه البته عاقبت خوشي هم ندارد و نخواهد داشت.
همه ميدانند كه در گذشته نسل ها جابجا ميشدند تا حادثه اي تحول ساز پديد آيد، اما امروز هر نسلي بطور حيرت آور و مداومي حوادث تحول سازي را مي آفرينند و تجربه ميكنند. چنانكه نسل ديروز، نسل ما و نسل امروز پي در پي حوادث تحول سازي را آفريده اند و مي آفرينند و تجربه ميكنند. نسل ما با اتكا به تجارب نسل گذشته درانقلاب 57 و خلع سلطنت نقش اساسي ايفا كردند و نسل امروز در ايجاد جمهوري سكولار شديد و عميق ميكوشند. اين روند طبيعي تحولات معاصر ايران است. آب سربالا نخواهد رفت حتي اگر قورباغه ها ابو عطا بخوانند.
گفته‌ ميشود كه ايران يكي از كاتاليزور‌هاي غرب در تحولات خاورميانه و آسياي ميانه است و امروزه به دليل شرايط جديد جهاني ، در استراتژي غرب براي تسلط به منابع انرژي خاورميانه و آسياي ميانه - كه جمعا بيش از 150 ميليارد نفت برنت دارند - اهميت حياتي يافته، بويژه آنكه نزديك به 8 درصد جمعيت جهان در غرب و بيش از 85 درصد آن در شرق زندگي مي‌كنند و چين و هند قدرت‌هاي مدعي آينده خواهند بود، و لذا غرب  پيش از موقع جنبيده‌ است تا گلوگاه‌هاي انرژي جهان را در اختيار بگيرد يا لااقل در معادلات جهاني دست بالاتري داشته باشد.
حال ايرانيان مي‌بايد حتي اگر در نقش كاتاليزور قرار دارند ، آگاهانه اين نقش را به سود منافع ‌ملي جهت دهند و در بازي قدرتها چنانكه پيشتر نيز اتفاق افتاده ‌است، نقش بايسته و شايسته‌اي را ايفا كنند، و بدين منظور حكومتي دمكراتيك با قدرتي مردمي و توانايي مانور سياسي عالمانه ضروري خواهد‌ بود كه حضور حتي اندكي از انديشه سلطنت در آن به پاشنه آشيلي شباهت دارد كه قبلا نيز طي سه قرن گذشته داشته ‌است و نتايج آن بجز نابودي و فاجعه هرگز چيز ديگري نبوده است. و از اين ديدگاه جمهوري فدراتيو تنها آلترناتيو مفيد و موثر براي حفظ وحدت، منافع و منابع ملي در عين كثرت قومي است. كسانيكه به هر دليلي و به هر ميزان به حضور سلطنت و مشروطه در ايران مي انديشند چنانكه در مقاله‌ي نوستالژي سلطنت اشاره كردم ، به منافع ملي نمي‌انديشند و بر عكس به منافع مشروطه‌خواهان و سلطنت‌طلباني مي انديشند كه اقلا با نيم قرن امتحان ،كارنامه مردودي دارند و امروزه نيز از آن  مثل ديروز فقط بوي خيانت مي آيد. جامعه ومردم ايران مستقل از اين و آن گروه و سازمان با درك منافع ملي ، جبهه جمهوري را پديد خواهند‌آورد و بي ترديدآينده از آن جمهور مردم ايران است وبس.

تهران. اول آبان81
 
    
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de