| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
پيرامون ابهام در ادبيات
داستانى
حسين نوش
آذر
www.nushazar.de يكشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۲ آقاى كيومرث راد، از خوانندگان ايران امروز مقاله اى نوشته بودند در تحليل مقاله اى از من كه چندى پيش با عنوان "از مفهوم ادبيات تا ادبيات نامفهوم" در ستون "جمعهها"ى ايران امروز انتشار يافته بود. در پاسخ به آقاى راد و با توجه به نكاتى كه ديگر دوستان و برخى از همكارانم در نامههاشان يادآور شده بودند، به اختصار به مواردى كه ناگفته مانده بود، يا به گمانم از برخى لحاظ بد فهميده شده بود اشاره مى كنم: 1ـ بحث من در آن مقاله به هيچوجه "انحطاط" داستان نويسى در بيست سال گذشته نبود. در آن مقاله، بر محور شيوايى نثر و به بهانهء انتشار رمان "من ببر نيستم به بالاى خويش پيچيده تاكم" از محمد رضا صفدرى به آثار گروهى از نويسندگان پنجاه ساله مراجعه كردم با اين قصد كه در چالش با خود، حد مفهوم از نامفهوم را مشخص كنم و در اين راه به عمد از مقايسهء آثار اين نويسندگان با نويسندگان غرب پرهيز كردم. در دهههاى چهل و پنجاه، در قلمرو ادبيات معاصر يك دوران شكوفاى ادبى را تجربه كرده ايم، و اكنون، دست ما خالى نيست و مى توانيم آثارى را كه امروزه روز پديد مى آيند با دورههاى گذشته مقايسه كنيم و خود را به نتايجى برسانيم و در اين راه اگر به بيراهه نرفته باشيم، ممكن است بتوانيم در مفاهيم تجديد نظر كنيم، و اينها همه با اين قصد كه به يك چالش فرهنگى برسيم و در همه حال بايد اين نكته را در نظر داشته باشيم كه حقيقت محض و مطلق وجود ندارد. 2ـ در آن مقاله براى رسيدن به تعريفى از مفهوم و نامفهوم چند عامل را در نظر گرفته بودم: الف ـ شيوه اى در داستان نويسى به نام جريان سيال ذهن (براى مثال شب هول از هرمز شهدادى و روضهء قاسم از امير حسن چهل تن در مقايسه با من ببر نيستم … از محمد رضا صفدرى) ب ـ نوعى از داستان كه بر موقعيت شخصيت استوار است (براى مثال داستان كوتاه گل خانم از قاضى ربيحاوى و رمان همنوايى شبانهء اركستر چوبها از رضا قاسمى در مقايسه با چراغها را من خاموش مى كنم از زويا پيرزاد) پ ـ موقعيت جغرافيايى نويسنده و مهاجرت او از شهرستان به پايتخت و از ايران به خارج از كشور (محمد محمد على و محمود مسعودى در مقايسه با محمد رضا صفدرى و هوشنگ گلشيرى) ت ـ سانسور دولتى و نظارت ارشاد بر نشر كتاب در ايران در چالش با خود به اين نتيجه رسيدم كه هرچند هر يك از موارد برشمرده مى تواند به مبهم گويى بينجامد، اما به اين دليل كه در همهء آن موارد استثناهايى هست، ظاهرا تنها عامل تعيين كننده سانسور دولتى و نظارت ارشاد بر نشر كتاب در ايران است. به ديگر سخن: در پوشش جريان سيال ذهن و برشهاى زمانى (زمان شكسته) و نشانه سازى مى توان نوعى از ادبيات مبهم را به وجود آورد كه به دليل نامفهوم بودن تفسيرپذير است و نمى تواند به طور بلاواسطه با خواننده ارتباط بگيرد. در نتيجه نويسنده براى رساندن پيام داستانش به منتقد نياز دارد و منتقد با تكيه بر دستاوردهاى ادبيات مغرب زمين براى آن اثر معنا مى تراشد و از اين نظر نويسنده و منتقد با هم ـ به يك مفهوم همدست هستند. به تعبيرى ديگر اثر قائم به ذات نيست و معناى آن به منتقد بستگى دارد و به مفاهيمى كه خارج از اثر حضور دارند و ممكن است در يك دوران ارزش قلمداد شوند. در برخى حلقههاى سربستهء ادبى، يك داستان اگر مبهم باشد و اگر پيام داستان نامفهوم باشد و در ميان سطرهاى داستان پنهان باشد، اينها ارزش تلقى مى شود. غافل از آن كه، داستان جدول ضرب نيست و البته بيانيهء سياسى و اعلاميه و اطلاعيه هم نيست. ساده نويسى و ارتباط بلاواسطه با خواننده هنرى است كه پيش از اين در آثار نويسندگانى مانند غلامحسين ساعدى و احمد محمود و بهمن فرسى و از ميان نسل نويسندگان پنجاه ساله در آثار محمد محمد على و امير حسن چهل تن سراغ داريم. پس در آن مقاله كوشش كردم با مقايسهء آثار نويسندگانى كه به يك نسل تعلق دارند پاسخى براى اين پرسش بيابم كه در بيست سال گذشته چه اتفاقى افتاد كه ابهام در ادبيات داستانى نوعى ارزش قلمداد مى شود. 3ـ آقاى كيومرث راد از نثر من در آن مقاله ايراد گرفته بودند و به كلمهها و عباراتى اشاره كرده بودند كه پيچيده بود و به ظن ايشان نامفهوم. بيان اين مطلب كه صاحب اين قلم خود از قاعده اى كه مى سازد مستثنى نيست. در پاسخ به نكات زير اشاره مى كنم: الف ـ ما اغلب وقتى به ديگران نگاه مى كنيم، سادهتر مى توانيم ناهنجارىها را ببينيم تا در نگاه به خود. نويسندگانى كه در آن مقاله به آنها اشاره كردم ده سالى جلوتر از من هستند. در ميان آنان، از نويسندگان خارج از كشور محمود مسعودى با رمان سوره الغراب و رضا قاسمى با پيشينه اى كه در كارگاه نمايش دارد و با رمان "همنوايى شبانهء اركستر چوبها"يش و از نويسندگان مقيم ايران محمد محمد على با مجموعه داستان "از ما بهتران" و امير حسن چهل تن با داستان بلند "روضهء قاسم" هر يك سنگى افزودهاند بر بناى داستان نويسى معاصر ايران و اتفاقا به همين دليل شايسته است كه يكايك كلمات آنها را جدى بگيريم و با نگاهى انتقادى و با موشكافى در اين آثار تامل كنيم. در آن مقاله هم به اشاره و در يك نيم جمله گفته بودم كه احتمالا نيت صاحب اين قلم خير است، و من قصد ندارم و هرگز قصد نداشتم از ارج نويسنده اى بكاهم و اصولا نگاه من به ادبيات خرده گير و ملامت گر نيست، هرچند ستايشگر بى چون و چرا و مسوول حجم توقع ديگران هم نيستم. ب ـ آقاى راد توجه داشته باشند كه زبان نقد به كل و از اساس با زبان داستان تفاوت دارد. در منطق من ملاك زيبايى در داستان و در شعر سادگى و برهنگى كلام است. از اين نظر حتى اگر حق با ايشان باشد و اگر حتى آن مواردى كه ياد كرده بودند درست و به جا باشد، زبان نقد ادبى را نمى توان با زبان داستان مقايسه كرد. هرچند كه درستى آن مواردى كه ايشان برشمرده بودند جاى بحث دارد و در نهايت قضاوت با خواننده است و ما نمى توانيم در اين فرصت اندك به درستى يا نادرستى سره نويسى بپردازيم و درس صرف و نحو بگوييم. در پيوند با موضوع سادگى يا دشوارى، ابهام يا شيوايى داستان، ايشان را به داستانهايم ارجاع مى دهم. 4ـ از نكاتى كه در آن مقاله يادآور شده بودم پريشان فكرى و پيوند آن بود با مبهم نويسى. در اين باره به به چند نكته اشاره مى كنم: الف ـ جريان سيال ذهن و زمان شكسته شيوههايى است در داستان نويسى با اين قصد كه نويسنده كاركرد ذهنيت شخصيتها را نشان بدهد. گفتنى است كه شخصيتهاى اين گونه داستانها اغلب يك موقعيت فاجعه آميز را از سرگذراندهاند و به يك معنا از آتش گذشتهاند. به اين دليل در يك موقعيت عاطفى بسيار بحرانى قرار دارند. براى مثال نگاه كنيد به رمانهاى "خانم دولوى" از ويرجينيا وولف (جريان سيال ذهن) و "سلاخ خانهء شمارهء پنج" از كورت ونه گات (زمان شكسته) و در ادبيات معاصر: "شازده احتجاب" از هوشنگ گلشيرى (جريان سيال ذهن) و "آينههاى دردار" از همين نويسنده (زمان شكسته). نويسنده اگر بر زبان و فرم و بر روانشناسى شخصيتهاش مسلط باشد، مى تواند در همين شيوهها آثارى خواندنى و جذاب پديد آورد. در همان مقاله به "شب هول" نوشتهء هرمز شهدادى اشاره كرديم كه به شيوهء جريان سيال ذهن و در كمال شيوايى روايت مى شود. با اين تفاصيل مبهم گويى به دليل به كارگيرى اين ترفندها در داستان نويسى نمى تواند باشد. ما گفتيم و خود را به اين نتيجه رسانديم كه ممكن است برخى نويسندگان به دليل سخت گيرىهاى ارشاد و سانسور در ايران به مبهم گويى روى آورند و از پيامدهاى آن يكى اين است كه خواننده از ادبيات داستانى دلزده مى شود و سرخورده مى شود و به گمان ما دقيقا به دليل سرخوردگى خواننده از ادبيات داستانى است كه در ايران به نسبت جمعيت تيراژ كتابهاى ادبى اندك است و در نتيجه نويسندگان در واقع در يك حلقهء سربسته قلم مى زنند و به يك معنا به حاشيهء جامعه رانده شدهاند ـ همانطور كه ما هم در خارج از كشور در حاشيهء جامعه هستيم و در يك حلقهء سربسته قلم مى زنيم و اينها همه مى تواند به گسست پيوند نويسنده با واقعيتها بينجامد و از پيامدهاى اين گسست پريشان فكرى است و واژه پردازى و آوردن يك زبان نامفهوم براى همگان. در جاى ديگرى و در يك فرصت مناسب به محفل گرايى و پيامدهاى آن خواهيم پرداخت و اين بحث را از اين نظر دقيق خواهيم كرد. 5 – سرانجام من به سهم خود از همفكرى آقاى راد و از ديگر دوستان و همكارانم سپاسگزارم. هيچ حقيقتى مطلق نيست و هيچ نظرى را نمى توان به طور كامل پذيرفت يا به طور كامل نفى كرد. من به "سادگى" اعتقاد دارم و در داستانهايم تلاش مى كنم به "سادگى" نزديك شوم. كاميابى يا ناكامى من در اين راه نمى تواند ملاك درستى يا نادرستى آن بحث قرار گيرد. پيوندهايى دربارهء ادبيات: |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |