‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





در تحليل شخصيت فرمانده‌ی آمريكايى تومى فرانكس
* مردى كه در نوجوانى و جوانى ناآرام بوده است و بى‌قرار، اما در مدرسه‌ی نظام و در كارزار نبرد اطاعت و قناعت را به او آموخته‌اند. او در زادگاهش به شرارت شهرت داشت. مدرسه را به سختى تمام كرد و تحصيل در دانشگاه را نيمه تمام گذاشت و سپس داوطلبانه به ويتنام رفت. مى‌گويد: من رفتم به ارتش تا مرد شوم و انضباط بياموزم ...
 
 
حسين نوش آذر
www.nushazar.de
جمعه ۸ فروردين ۱۳۸۲
 
 تى سى بويل، رمان نويس آمريكايى در كل رمان‌ها، چند داستان كوتاه و يكى دو داستان بلندى كه از او انتشار يافته است با طنزى سياه و گزنده به سرداران جنگى و به كاشفان قطب و مردان ماجراجو و در يك كلام به مردانى مى‌پردازد كه مرزها و حريم‌ها را بر نمى‌تابند و به جستجوى سرچشمه‌ی نيل يا كشف سرزمين‌هاى ناشناخته و يا كشورگشايى با ملت‌ها و فرهنگ‌هاى ديگر رويارو مى‌شوند و در اين راه، ماجراها از سر مى‌گذرانند و سرانجام، در تنهايى محض از پا مى‌افتند. بويل در يك چنين طرح داستانى از يك سو خردگرايى بى‌چون و چرا و خودشيفتگى انسان غربى در طول تاريخ را مسخره مى‌كند و از سوى ديگر حماقت و ساده لوحى ملت‌هاى محروم را نمايش مى‌دهد.
 
سومين جنگى كه در خليج فارس، در همسايگى ما اتفاق افتاده است، از نظر شخصيت‌هايى كه اين جنگ را فرماندهى مى‌كنند و از نظر انگيزه‌ی نواستعمارى آمريكا و انگلستان در فتح عراق و تحقير و سركوب كردن عربها به رمان‌هاى اين نويسنده‌ی آمريكايى مى‌ماند ـ با اين تفاوت كه صحنه‌هاى اين رسوايى بزرگ، به بركت ماهواره و شبكه‌هاى تلويزيونى و اينترنت هر روز در خانه‌هاى امن ما در اروپا و آمريكا به نمايش در مى‌آيد و بدين ترتيب در مغرب زمين، مردم در نقش تماشاگران در اين جنگ شركت دارند.
 
در اين نمايش بزرگ از يك سو صدام حسين و پسران جنايتكارش را مى‌بينيم با شعارهاى مذهبى كه براى ما ايرانى‌ها و بخصوص نسلى از ما كه سال‌هاى جنگ را به خاطر دارد ـ سخت آشناست و از سوى ديگر تومى فرانكس، فرمانده‌ی درونگراى قواى آمريكايى به اتفاق ژنرال‌هايش، در اين نمايش روزانه بر صفحه‌ی تلويزيون ظاهر مى‌شود و گزارشى از ماوقع به دست مى‌دهد.
 
جنگ هميشه زاييده‌ی بحران بوده است؛ و بحران، آن نيروى زاينده دگرگونى‌هاى فرهنگى و اقتصادى و سياسى بوده است در زمانه‌ی ما و پيش از ما؛ و بحران در تاريخ همواره كل مناسبات آدمى را با خود و با ديگران دگرگون كرده است. با اين حال، در اين هم حرفى نيست كه جنگ يكى از جلوه‌هاى شر است و نيرويى رسواكننده دارد. اگر در عصر كلاسيك مى‌بايست صورت‌هاى شر و گناه پنهان بماند، از عصر رنسانس تاكنون كه عصر ارتباطات است، تصور انسان غربى از شر تغيير كرده است. او شر و رسوايى را به نمايش مى‌گذارد، با اين قصد كه نشان دهد و به خود ثابت كند كه با يارى خرد و بهره‌گيرى از صنعت مى‌تواند نيروى شر و رسوايى را به سود خود خنثى كند. نمايش صحنه‌هاى نبرد و بمباران شهرها در جنگ اخير از اين دگرگونى فرهنگى نشان دارد. پانصد خبرنگار از سراسر جهان در كنفرانس‌هاى مطبوعاتى فرمانده‌ی ارتش آمريكا و وزير اطلاعات عراق حضور دارند و خبرهاى جنگ را لحظه به لحظه به سراسر دنيا مخابره مى‌كنند. با اين حال آن جنبه‌هاى رسوايى‌آور جنگ مانند كشتار مردمان شهرنشين و بى‌خانمانى و آوارگى و گرسنگى و اپيدمى و ترسخوردگى و خشم و اندوه و بيمارى در حجم اطلاعات گم مى‌شود و پنهان مى‌ماند. وقتى از تلويزيون الجزيره اسراى آمريكايى و جسد سربازان آمريكايى در سراسر جهان به نمايش درآمد، ناگهان تصور برترى نظامى آمريكا خدشه‌دار شد، تا آن حد كه مفسران از ترس بوش و رامسفلد از قدرت تصاوير سخن گفتند. زخمى كه آمريكا از جنگ ويتنام برداشت گويا هنوز درمان نشده است. تومى فرانكس فرمانده‌ی پنجاه و هفت ساله‌ی قواى آمريكا كه پس از سقوط حكومت بعث فرماندار نظامى آينده‌ی عراق و فاتح اين كشور است، از هر نظر يك شخصيت دوگانه است. دوگانگى شخصيت اين مرد نظامى نشاندهنده‌ی دوگانگى زمانه‌ی ماست در نمايش جلوه‌هاى شر از يك سو و از سوى ديگر در واهمه انسان غربى از ديدن رسوايى بزرگ جنگ.
 
ژنرال چهارستاره فرانكس تضمين كننده‌ی سلطه‌ی نظامى آمريكاست در بيست و پنج كشور در فاصله‌ی ميان شاخ آفريقا و افغانستان؛ و او همان ژنرال قدر قدرتى است كه فرماندهى جنگ افغانستان را نيز به عهده داشت. او به قدرشناسى و وفادارى مشهور است و در مقام شخصى كه سلطه‌ی نظامى آمريكا را بر ناآرام‌ترين بخش جهان گسترانده است، از يك سو هم قدرتمند است و مجهز به ابزار اعمال سلطه و از سوى ديگر، چون حد قدرت را به خوبى مى‌شناسد، احساس ضعف مى‌كند، تا آنجا كه اغلب از آسيپ پذيرى آمريكا سخن مى‌گويد.
 
فرانكس كه از فارغ التحصيلان دانشكده‌ی نظام وست پوينت است در جنگ ويتنام شركت داشت و در اين جنگ زخم برداشت و بعدها در نبرد كره هم شركت كرد. رامسفلد، وزير دفاع آمريكا چندان ميانه‌ی خوبى با او ندارد. مى‌گويد: فرانكس هنوز زخم جنگ ويتنام را فراموش نكرده و نبرد در عصر ارتباطات را درك نكرده است. به گمان او، اين مرد يكى است از نسل نظاميان عصر صنعت. يك توپچى و افسر توپخانه است.
 
فرانكس از انظار عمومى و شركت در كنفرانس‌هاى مطبوعاتى بيزار است. برخلاف بسيارى از همقطارانش اهل نمايش و خودنمايى نيست. مردى است درونگرا و با اين حال فرمانبر و سربه راه. او به يك معنا يك آوتيست است: مردى كه جهان را خوب مى‌شناسد و خوب مى‌داند كه كار جهان بر كدام محور مى‌گردد اما نمى‌تواند تجربه‌ها و عواطف خود را به ديگران انتقال دهد. مردى كه در نوجوانى و جوانى ناآرام بوده است و بى‌قرار، اما در مدرسه‌ی نظام و در كارزار نبرد اطاعت و قناعت را به او آموخته‌اند. او در زادگاهش به شرارت شهرت داشت. مدرسه را به سختى تمام كرد و تحصيل در دانشگاه را نيمه تمام گذاشت و سپس داوطلبانه به ويتنام رفت. مى‌گويد: من رفتم به ارتش تا مرد شوم و انضباط بياموزم. در معمارى قرارگاهش درونگرايى و ترس اين مرد از ديده شدن و خود را به نمايش گذاشتن، ترسش از صحنه و ترسش از آسيب پذيرى ديده مى‌شود. روايت مى‌كنند كه قرارگاه او راه‌هاى تو در تو دارد كه بيشتر به يك هزارتو مى‌ماند. به ديوار راهروها مدارك نظامى و جوايز اين مرد آويخته است. در اتاقش عكس زنانى از كشورهايى كه او در آن خدمت كرده است در لباس محلى به ديوار ديده مى‌شود و چند متر آنسوتر درى هست كه به يك تالار باز مى‌شود. اين تالار كه شبيه اتاق فرمان نازاست محل فرماندهى اوست. در اين معمارى ساده اما پيچيده انگار اين مرد خود را از نظرها پنهان كرده است؛ و اينها همه در عصر اطلاعات و در زمانه‌اى كه ظاهر شدن بر صفحه‌ی تلويزيون نشانگر و ملاك اهميت آدمى است. در عصرى كه همه مى‌خواهند ديده شوند. در چنين زمانى اين شخص هم در كانون توجه عموم قرار دارد و هم خود را از نظرها را پنهان مى‌كند. يك سردار جنگ آزموده‌ی آتيست. مردى كه باورش را به خود از دست داده و زندگى در نظر او تنها يك وظيفه است. التزام به نظامى كه او بخشى از آن است به زندگى اين مرد جهت مى‌دهد و به يك معنا نظام و نظاميگرى سرنوشت اوست در زندگى.
 
فرانكس با لهجه‌ی روستايى حرف مى‌زند، و اين تصور را به وجود مى‌آورد كه يك مرد عامى است. اما در همان حال و در همان لحظه مى‌تواند در جلد يك سياستمدار خبره فرورود. اين دوگانگى در گفتار و كردار بخش ديگرى است از ترس اين مرد از آسيب پذيرى. تنها كسى كه حد قدرت را مى‌شناسد، مى‌تواند تا اين حد احساس ضعف كند.
 
اين مرد كه هم يك سردار نظامى است و هم يك مرد آتيست مردم گريز است، پيش از نبرد سربازانش را در پادگان تامپا فراخواند. ابتدا در نقش يك خواننده‌ی ناشى پشت ميكروفون رفت و ترانه‌اى خواند به شيوه‌ی موسيقى محلى تگزاسى‌ها Country & Western Music و سپس، وقتى كه خنده‌ی سربازان فروكش كرد با صداى بلند خطاب به آنان گفت: تنها وظيفه‌ی ماست كه اهميت دارد و نه اين كه ما كى هستيم. آنگاه او كه بيگانه‌اى ست زخم خورده به قطر رفت كه تاريخ زمانه‌ی ما را در ناباورى به مشروعيت وطيفه‌اى كه به عهده‌ی او گذاشته‌اند رقم زند.
 
تومى فرانكس بيگانه‌ايست از نوع شخصيت بيگانه‌ی كامو و مالون در رمانى به همين نام از بكت و اسلوكوم در رمانى به نام ‌"چه اتفاقى افتاد براى اسلوكوم" از جوزف هلر، نويسنده‌ی آمريكايى و خويشاوند است با قهرمانان مضحك داستان‌هاى بويل. اينها همه يك ويژگى دارند: در رويارويى با شر اعتقاد خود را به وجدان و به رستگارى آدمى يكسر از دست داده‌اند و از اين نظر در تنهايى از هستى رنج مى‌برند و با اين حال چون نمى‌توانند ضعف و سستى را بر خود ببخشند به خدمت شر درآمده‌اند. هراس اين مرد از صحنه را مى‌توان در اين متن توضيح داد: در به نمايش گذاشتن جلوه‌هاى شر در عصر حاضر. 
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de