| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
شب سهرابكشان
بيژن نجدى
جمعه ۹ اسفند
۱۳۸۱
پرده آنقدر بزرگ بود که سيد توانست آن را
روي تپه بيرون از ميدان دهکده بين دو سپيدار آويزان کند. نخهاي دو گوشه بالاي پرده
را به شاخه ها گره زد و روي گوشه هاي پايين دو قلوه سنگ گذاشت. باد آرامي که در
دهکده و لاي درختها راه ميرفت نيمرخ نخ نما شده اسفنديار را روي پرده آهسته تکان
ميداد. در همان حاشيه پرده که به درخت چسبيده بود دست رستم و دشنه به اندازه ساقه
علف بالاتر از دنده سهراب بود. سيد به رستم گفت: دست نگه داريد تا مردم
بيايند.
وسط پرده، رستم با ابعاد بزرگتري روي اسب نشسته بود، با دست راستش به آفتاب روي پرده اشاره ميکرد. بر نيم دايره بالاي شاخ هاي کلاهش با نخ سرخ نوشته شده بود: "تا فردا خواهيم ديد که کداميک از اسبهاي ما بدون سوار بازميگردد." پارگي پرده روي خطوط شکسته اي دوخته شده بود که از صورت تهمينه ميگذشت و همانجايي تمام ميشد که تهمينه در خوابگاه، موهايش را روي سينه لخت و مهتابي رستم ريخته بود. صبح اطراف آنها تکه اي از پرده بود که به اندازه يک دستمال، آبي مه گرفته اي داشت. سيد با کف دست روي سينه رستم زد و خاک زره اش را تکاند و از پشت سرش شنيد که صداي کوچک دويدن بچه ها ميآيد، تا بچه ها دور سپيدار و سيد بنشينند، زنان، رنگ روي رنگ، در پيراهنهاي بلند و شرابه هاي روسري نزديک شدند، مردان دهکده هم آمدند. جليقه آنها هنوز بوي دود زمستان ميداد. سيد چوبش را برداشت، از مردم صلوات گرفت. بچه ها جيغ خودشان را کشيدند روي صلوات بزرگترها، سيد به خاطر فردوسي که آن طرف استخر طوس ايستاده بود و به پرده بين درختهاي اين طرف آرارات نگاه ميکرد، باز هم صلوات گرفت: قهوه چي زودتر از ديگران گفت: "الهم صلي علي محمد و آل محمد" بچه ها تا سياه شدن رگهاي گردنشان داد کشيدند "الهم . . ." بسياري از زنان خجالت ميکشيدند که نازکي صلواتشان را مردان نامحرم بشنوند و مثل نمازشان آهسته گفتند "اللهم . . ." وقتي مرتضي ديد مردم ناگهان و همه با هم دهانشان را باز ميکنند و دوباره ميبندند او هم دهانش را باز کرد و آرواره پايينش را دو سه بار تکان داد. سبيل پشت لبش تازه کرک زده بود. دو ماه پيش کبودي غده شده سينه اش را وسط مزرعه برنج به پدرش نشان داده بود و با کج کردن گوشه لبها و بستن چشمهايش فهمانده بود که کجايش درد ميکند، پدر سرش را به بالا تکان داده بود و حاليش کرده بود که مهم نيست، خوب ميشود. سيد چوبش را به طرف گوشه پرده دراز کرد و گفت: يک روز تهمينه احساس کرد که حامله است و از غذاي ترش . . . تازه عروسي که بين زنها نشسته بود سرش را پايين انداخت و سعي کرد قرمزي ريخته روي گونه هايش را از ديگران پنهان کند. هنوز به مادرش هم نگفته بود که دو هفته از وعده اش گذاشته است. مرتضي روي دنباله چوب سيد به گيس بلند تهمينه نگاه کرد. هوا بوي برنج تازه سبز شده را داشت، و طعم آرام نمکي که از روي خزر ميآمد روز را پر کرده بود. سيد بين دو درخت راه ميرفت، چوبش را مثل عصا به زمين ميزد و آواز دردهاي زايمان تهمينه را ميخواند. مرتضي، مردم اطرافش را صورت به صورت نگاه کرد، شانه پدرش را تکان داد و با دستهايش گفت: به من هم بگو! پدر به پرده اشاره کرد بعد با دست روي شکمش يک نيمکره کشيد. بعد هر دو دستش را به اندازه يک قنداق باز کرد و مثل گهواره در هوا تکان داد. مرتضي لبخند زد. سيد گفت: صبح نزده تهمينه زاييد، چي؟ مردم داد کشيدند: پسر . . . مرتضي بعد از مردم دهانش را باز کرد بي آنکه بداند چه کسي، چه چيزي را زائيده است. سيد گفت: اسم پسرش را چي گذاشت؟ مردم داد کشيدند: سهراب مرتضي هم دهانش را باز کرد. زني که روي تنه بريده درختي نشسته بود، برخاست، چهار انگشتش را روي لبهايش گذاشت و تا برخاستن بقيه زنها، "هله له له له" کرد. تا رودخانه، تا پل، تا پرچين مسجد، تا بوي تن اسبهايي که به درختها بسته شده بودند، صداي "هله له له له" زنان شنيده شد. مرتضي تکان خوردن صداها را روي صورتش احساس ميکرد و ميدانست يک چيز بدون شکل بين دهان مردم و در هوا جريان دارد که او نميتواند آن را با دستهايش بگيرد. اين را از همان سالهايي ميدانست که با تنکه بين ديگران راه ميرفت. چند سال پيش يک روز سر سفره ناهار، قاشق را به پشت ديگ کته زد. قاشق خالي را در دهانش فرو برد و با چشمهايش از مادرش پرسيد . . ." مادر گفت: آره ننه اين صداست. يک شب به تاريکيهايي که روي تاريکيهاي چاه ريخته ميشد اشاره کرد و پرسيد . . .؟ مادرش با تکان دادن سر گفت: نه آن هيچ صدايي ندارد. تابستان گذشته يکي از گوشهايش را روي تنه درخت گردو گذاشت و به پدرش التماس کرد که او هم گوشش را روي درخت بگذارد. پدر گفت: نه. مرتضي با حنجره چوبي اش آنقدر زوزه کشيد، آنقدر ناخنهايش را از پايين به بالا روي درخت کشيد تا پدرش باور کند که درخت دارد قد ميکشد. پدر داد زد: خيلي خوب، خيلي خوب، دارد قد ميکشد. در تمام روزهايي که باران ميباريد مرتضي مطمئن بود که باران هيچ صدايي ندارد. دانه هاي باران نرم بود، مثل صبح که از آن بالا ميآمد و روي سفال ها ميريخت، مثل پيراهن مادرش. لاي زناني که "هله له له له" ميکردند نميتوانست مادرش را پيدا کند. سيد گفت: تهمينه پيش از آنکه به سهراب شير دهد، بازوبند را . . . مرتضي ديد که زنها دوباره نشستند و مادرش با همان چشمهاي پيله آورده، زير پيشاني چين خورده اي که انگار از لاي سيمهاي خادار گذشته بود به سيد زل زده است. مرتضي بين مردهايي که به طرف پرده سرک ميکشيدند راه باز کرد، خودش را از مردم کنار کشيد، تا قدم زنان به ايوان خانه اش بازگردد، روي لبه ايوان بنشيند و به سکوت پارس کشيدن سگي که در حياط ميدويد گوش کند، تا به قهوه خانه برود و در آنجا روي نيمکتي بنشيند و به صداي آب در ليوان روبرويش نگاه کند و از خودش بپرسد که مردم کنار پرده چه ميکنند، سيد توانست سهراب را تا سالي که دندان دربياورد بزرگ کند، همانجا کنار پرده و در آوازهاي سيد، سالهاي نوجواني سهراب در پرتاب نيزه به طرف برگهايي که ميافتاد و پاره کردن آب چشمه ها با شمشير، گذشت. نزديک غروب مرتضي از قهوه خانه به طرف پرده بازگشت، لحظه اي به مردم رسيد که سهراب رو در روي پدرش بر اسب نشسته بود. سيد گفت: اسب سهراب يکي از نوه هاي رخش بود، همين که آن يلان به هم در آميختند اسبهاشان به مهر گردن به هم ماليدند و يال به آشنايي برهم ريختند. مرتضي ديد که پدرش سيگاري را روي لبهايش گذاشته است و با انگشتاني که ميلرزد کبريت ميکشد. بچه هاي هفت هشت ساله با دهان باز از پرده به سيد و از سيد به پرده نگاه ميکنند. مردان دهکده صورتي داشتند که بايد يک خبر بد از روي آن بگذرد. مادر مرتضي چانه اش را به مشتهايش تکيه داده بود و پيري صورتش، پوست خسته اي داشت. مرتضي با دستهايش از پدرش پرسيد: چه خبر شده؟ پدر سرش را تکان داد: بعد . . . بعد . . . مرتضي به طرف قهوه چي رفت که از او بپرسد. سيد گفت: همه اسبها شيهه کشيدند وقتي که سهراب بر سينه پدرش نشست و دشنه را . . . قهوه چي به مرتضي اشاره کرد که بنشيند. مرتضي از لاي زناني که روي زمين نشسته بودند گذشت، کنار مادرش نشست و آستين مادرش را تکان داد و با باز و بسته کردن چشمهايش گفت: چي شده؟ مادر پرده را نشانش داد و با انگشتها و لبهاي ساکتش گفت: آن پدر و پسر ميخواهند همديگر را بکشند. مرتضي دستهايش را از هم باز کرد و گفت: چرا؟ سيد گفت: غروب شده است و آفتاب ميگذرد، امشب رستم به راز مينشيند و نياز در مهتاب، و سهراب در حرير آواز و در باران شراب. تا فردا که باقي را بگوييم ياهو. مرتضي نفهميد که چرا ناگهان مردم برخاستند و در کشکولي که سيد ميگرداند پول ريختند و در سرازيري تپه پراکنده شدند. تاريکي خاکستري اول شب با آنها به طرف خانه ها ميرفت. چراغهاي روي ايوان يکي يکي روشن ميشد. مادرش کنار چاه ايستاد. پدرش با سطل آب برداشت. مادرش وضو گرفت. پدر گل مزرعه را از روي پاشنه و لاي انگشتانش شست. مادر مرتضي صداي اذاني را که از مسجد ميآمد به مرتضي نشان داد. آن طرف استخر طوس، فردوسي ايستاده بود و به بلندي مقبره اش نگاه ميکرد. در حياط پدر آب ريخت و مرتضي وضو گرفت. روي حصير ايوان، کنار پدرش ايستاد و بي هيچ آيه اي به سجده رفت. سفره شام را که انداختند مرتضي کارد کنار سيني هندوانه را برداشت و با کشيدن آن روي پيراهنش پرسيد: چه کسي کشته شد؟ مادر سرش را بالا برد: هيچکدام. مرتضي گفت: . . .؟ پدر پرسيد: چه ميگويد؟ مادر گفت: ميپرسد آنها که هستند؟ پدر گفت: بگو اينقدر حرف نزند. مادر گفت: شامت را بخور مرتضي. مرتضي لبهايش را جمع کرد، فوت کرد، کف دستهايش را کنار شانه هايش گرفت. مادر گفت: آره آنها خوشگلند خيلي هم زور دارند. مرتضي دو تا انگشتش را به هم قلاب کرد و اشاره کرد، آشتي ميکنند. پدر گفت: نه. مرتضي لقمه اي را که برداشته بود، در بشقاب گذاشت، نقاشيهاي روي پرده را به ياد آورد و يک تکه از صداي تاريکي آن طرف چاه ريخت ته دلش. به مادرش اشاره کرد: . . . ؟ مادرش گفت: بس کن مرتضي، من چه ميدانم! مرتضي گفت: . . . ؟ پدر گفت: چه ميگه؟ مادر گفت: ميپرسد پس چه کسي ميداند؟ پدر اشاره کرد: سيد. مادر گفت: ترا به خدا به او نگو که سهراب . . . مرتضي از ايوان پايين رفت. مادر داد کشيد: کجا؟ مرتضي. پدر گفت: ولش کن، ما چطوري ميتوانيم حاليش کنيم. مرتضي در حياط به صورتش آب زد، دستهايش را روي گوشهايش گذاشت تا سکوت سياه شده باغچه را نشنود. قدمهايش را روي صداي قد کشيدن علفها ريخت و تا به خانه قهوه چي برسد يک پل از روي رودخانه گذشت. يک جاده مالرو بين دو مزرعه افتاد، يک پنجره خودش را باز کرد. قهوه چي روي تالار سرگرم بستن پشه بند بود که صداي تکان خوردن دروازه حياط را شنيد. داد زد: کيه آنجا؟ دروازه چوبهاي موازي ميخ ده روي تيرکهاي فرو رفته در زمين بود که با طناب گره خورده اي لنگه هاي آن را به هم چفت کرده بودند. زن قهوه چي سرش را از روي بالش برداشت و به آرنجش تکيه کرد و گفت: ـ آن چادر را بده به من صفر. مرتضي چادر را از روي نرده تالار به زنش داد و دوباره داد زد: کيه؟ مرتضي چوبهاي دروازه را تکان داد. صفر گفت: حرف بزن ديگر نامسلمان. فانوس کجاست؟ مادر حسن چادر را روي پيراهنش انداخت و رفت از روي طاقچه ايوان فانوس را آورد. صفر فانوس را روشن کرد و از ايوان پايين رفت. مرتضي ديد که يک مشت نور آويزان، پله به پله پايين ميآيد و تاريکي حياط برايش راه باز ميکند. روي تکانهاي فانوسي که جلو ميآمد تکه اي از ديوارک مرغداني روشن شد بعد تبري که به افرا تکيه کرده بود، يک لنگه دمپايي، بعد سرتاسر نردباني که روي زمين افتاده بود. صفر نرسيده به دروازه فانوس را تا روي سينه اش بالا گرفت و گفت: تويي مرتضي، اين وقت شب؟ مادر حسن در ايوان داد زد: کيه صفر آقا؟ صفر طناب دور چوبهاي دروازه را باز کرد و گفت: پسر ياور است. مادر حسن گفت: کدام ياور؟ صفر آقا با بي حوصلگي گفت؟ مرتضي است بابا، مرتضي. طناب را باز کرد. مرتضي با دست روي صورتش ريش درازي کشيد و گفت: . . . صفر گفت: چي ميگي مرتضي؟ بيا تو ببينم، مواظب اين نردبان باش. تا به تالار برسند و از پله ها بالا بروند بي آنکه صفر ببيند مرتضي لبهايش را باز و بسته ميکرد، انگشتانش را خم ميکرد روي هم ميکشيد و تپه آن طرف تاريکي را نشان ميداد. در تالار مادر حسن از او پرسيد: حالت خوش نيست؟ مرتضي گفت: . . . مادر حسن گفت: حال مادرت خوش نيست؟ مرتضي گفت: . . . صفر گفت: ميفهمي چي ميگه؟ مادر حسن گفت: نه ارواح حسن من. مرتضي به اطرافش نگاه کرد. يک چتر از نرده تالار آويزان بود آن را برداشت و به طرف پرده تالار رفت. ته چتر را روي پرده کشيد، از حلقش صدايي ريخت توي دهانش مثل کسي که بخواهد استفراغ کند. صفر با دستهايش دورکش بيژامه روي کمرش طرحي از شال سبز را کشيد و گفت: سيد را ميگويي؟ مرتضي کمي لبخند زد: سرش را تکان داد و گفت: . . . صفر گفت: سيد اينجا نيست. مرتضي چتر را زمين گذاشت، ابروهايش را بالا برد و گفت: . . . صفر گفت: قهوه خانه است، ميفهمي؟ سيد توي قهوه خانه ميخوابد. مرتضي بهت زده نگاهش کرد. صفر گفت: قهوه خانه است، چطور حاليت کنم زبان بسته! دست مرتضي را گرفت و او را به اتاق برد، سماور گوشه اتاق را برداشت و توي صورت مرتضي داد کشيد: توي قهوه خانه من خوابيده، ميفهمي؟ مرتضي دستهايش را ضربدر روي سينه اش گذاشت و دهها بار سرش را به پايين تکان داد. بالاخره او توانسته بود بفهمد که رستم و سيد و سهراب آن شب را کجا خوابيده اند. روي ايوان پس پسکي رفت. از روي همان پله اول خودش را انداخت کنار يک دايره زرد که پاي فانوس در حياط نشسته بود. اين طرف دايره مادر حسن گفت: ميگم صفر آقا، يک توک پا برو خانه ياور ببين چه شده؟ آن طرف دايره، مرتضي ميدويد و تاريکي دور تا دورش بوي عرق زير بغل او را ميگرفت. موهاي صاف و بلندي داشت. صورتش سفيدي تيره شده همه آدمهايي را داشت که صبحانه و ناهارشان را در مزارع برنج ميخورند. چشمهايش پر از سياهي خفه شده اي بود. دختران دهکده ميدانستند که مرتضي اصلا نميشنود، از کنارش که رد ميشدند با صداي بلند ميگفتند: ـ خوشگلي هم حدي داره، مرتضي! هنوز فردوسي نتوانسته بود برود روي استخوانهاي دراز کشيده اش دراز بکشد. در تمام اين هزار سال او نديده بود کسي مثل مرتضي لاي بوته هاي تمشک، با آن همه دلشوره بدود و بتواند بي هيچ صدايي آنهمه داد بکشد. از خانه قهوه چي تا قهوه خانه، کوچه باريکي از کنار ماغ گاوها ميگذشت. سفال هاي کارخانه برنج کوبي از پشت همديگر را بغل کرده بودند، يک لنگ خيس روي سر در حمام آويزان بود. قهوه خانه باز بود و سماور خاموش بود و پر از آب سرد چشمه. بوي چاي در گوشه هاي رف جمع شده بود. روي نيمکت پت و پهني بيرون از قهوه خانه، قاليچه پهن کرده بودند. سيد تشکش را روي قاليچه انداخته بود، چراغ سرخ توتون، کوچک و گرد از دور ديده ميشد، مرتضي دود سيگار سيد را زماني ديد که به دو قدمي نيمکت رسيده بود. سيد پشتش را به دو متکا داده بود و شال سبز کمرش را دور تا دور سرش پيچيده بود. آنهمه ريش صورتش نميگذاشت کسي بفهمد که چند سال دارد. صداي دود گرفته اش را روي مثنوي آرامي ريخته بود. مرتضي هر چه نگاه کرد پرده را آنطرفها نديد، هر چه نگاه کرد نتوانست از حرکت لبهاي سيد بفهمد که کداميک از پدر يا پسر زنده مانده اند؟ سيد مثنوي اش را بريد گفت: دير آمدي حضرت، بساط چاي جمع شده. مرتضي مستطيل بزرگي را در هوا کشيد و گفت: . . . سيد گفت: چي؟ مرتضي دوباره مستطيل اش را بزرگتر کشيد و دستش را مثل شمشير بالا و پايين برد. سيد گفت: ها! پس تو لالي حضرت؟ حالا چرا نمينشيني؟ پاهايش را روي تشک جمع کرد و اشاره کرد: بنشين. مرتضي پايان تشک نشست. سيد گفت: صفر ترا فرستاده؟ مرتضي گفت: . . . سيد به قهوه خانه رفت و تا روشن کردن چراغ زنبوري چندين بار گفت: من زبان خودم حاليم نميشود، چه برسد به لال بازي ديگران. چراغ به دست بيرون آمد: خوب داشتي ميگفتي. مرتضي شانه هاي خودش را بغل کرد و خودش را روي تشک انداخت، يک دشنه بلند را بي آنکه ديده شود در شکمش فرو برد، با ابروهاي باز از هم پرسيد: . . .؟ سيد گفت: ها؟ ميخواهي برايت نقل بگويم؟ تو ديده اي که قلندر بيکاره ولي شب که دراز نيست. حضرت! مرتضي پوست گلويش را گرفت. سيد گفت: جان جدم اين کار را نکن. مرتضي چراغ زنبوري را برداشت و به قهوه خانه رفت. چراغ را به طرف ديوارها گرفت. پرده اي از تاريکي روي پنجره آن طرف قهوه خانه آويزان بود. سيد هم دنبالش رفت توي قهوه خانه: دنبال چه ميگردي؟ مرتضي باز هم مستطيل اش را اين بار روي ديوار کشيد، همان لحظه چشمش افتاد به پرده تا شده که روي تاقچه بود، کنار چراغهاي پايه بلند بلور و خاموش. پرده را برداشت، سيد گفت: بگذار سر جاش. مرتضي پرده تهمينه و رستم و . . . را به سينه اش چسباند و بي آنکه چراغ زنبوري را روي زمين بگذارد يک قدم عقب رفت. سيد دو تا انگشتش را روي هم ماليد و گفت: ببين پول ميخواهي؟ مرتضي با چشمهاي پر از ريزه هاي نخ ابريشم گفت: . . . نه. سيد گفت: گفتم بگذار سرجايش. مرتضي با چراغ و پرده در قهوه خانه دور زد. سيد داد کشيد: بده به من آن پرده را. مرتضي با گوشه پرده چشمهايش را پاک کرد. زير پوست سيد ترحم بهت زده اي جمع شد، خوني که از رگهاي گردنش بالا ميرفت پشت استخوان گلويش ريخت. چنگ انداخت شال سبز را از روي سرش برداشت. آهسته گفت: يا جدّا! بعد داد کشيد: ببين عوضي! آن پرده به درد تو نميخورد. مرتضي به طرف در قهوه خانه دويد. سيد خودش را انداخت وسط در. مرتضي با چراغ و پرده نيمي از قهوه خانه را دور زد. سايه سماور از ديوار بالا رفته بود، سايه مرتضي از روي کاشيها ميگذشت بين ديوار و سقف شکسته ميشد ميافتاد کف قهوه خانه، روشني چراغ زنبوري روي چراغهاي پايه بلور رف تکان ميخورد، روي قوري هاي بند زده پاره پاره ميشد. سيد گفت: مگر ميگذارم مفتکي ورش داري؟ و خودش را به طرف مرتضي پرت کرد. مادر حسن خيال کرد که پيش از اذان، صبح شده است. در پشه بند نشست، صفر را تکان داد و گفت: نگاه کن! تا صفر بتواند بفهمد که بيدار شده است، تا بتواند آن سرخي را ببيند ديگر همه مردم دهکده، آتش را ديده بودند، آنها از مزارع گذشتند، از پل گذشتند از مالرو گذشتند و تاريکي پر از همهمه روستا را تا کنار قهوه خانه بردند. دور بوي داغ شده کاشيها و صداي سوختن سقف گالي پوش ايستادند. وقتي که يکي از تيرکهاي سقف افتاد، فردوسي سرش را برگرداند و به سردارانش گفت: برويد آن آتش را خاموش کنيد! اسفنديار بي آنکه نيزه را از چشمش بيرون کشد سوار اسب شد، سهراب با همان دشنه فرورفته در استخوان دنده اش اسب را زين کرد و سوار بر اسب آنقدر استخر را دور زد تا سياوش، چشم از خون ريخته زير پاهايش بردارد و پيشاپيش اسب از تاريکي پشت پلکانهاي طوس بيرون آيد. همه منتظر ماندند تا پيرمرد پيدايش شود، همين که رستم با موهاي سفيد که تا وسط سرش ريخته بود، با ريش شانه نکرده، رسيد، آنها از اسب پياده شدند. رستم خستگي اش را روي رکاب باره اش گذاشت. آنها کمک کردند تا پيرمرد سوار شود. اين طرف آرارات آنها اسبهاشان را به درختان سپيدار بستند و زره هايشان را از سينه برداشتند و روي زين گذاشتند، پاپوش ها را از رکاب اسبها آويزان کردند و لخت به درون قهوه خانه رفتند. از پنجره قهوه خانه بوي قند سوخته ميآمد، سرداران يک جسد زغال شده و چند تکه استخوان را بيرون آوردند و پرده اي را که نسوخته بود. صفر رفت و نردبان وسط حياطش را آورد، يک نفر سوزني آورد و روي نردبان پهن کرد و جسد سيد را روي سوزني گذاشتند و بردند. مرتضي هم سوخته بود. زيرا ديگر بين مردم نبود و ديگر نميتوانست حرف بزند. شب روي باران آهسته اي خودش را به اذان ميزد، سرداران روي برهنگي خيس پوستشان دوباره زره پوشيدند. پيرمرد پرده را روي گردن اسبش انداخت. آنها در راهي که تا طوس زير اسب داشتند به پشت ننگريستند و گريستند. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |