| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
عقده گشايى فرهنگى آمريكايىها
نگاهى به رسالهء "قدرت و
ضعف" نوشتهء رابرت كيگن، روزنامه نگار و نظريه پرداز آمريكايى
Of Paradise and Power: America and
Europe in the New World Order
Alfred A. Knopf, New York 2003 Macht und Ohnmacht Amerika gegen Europa in der neuen Welt Ordnung Siedler 2003 Robert Kagan رابرت كيگن نظريه پرداز آمريكايى و از
نويسندگان واشنگتن پست و از روشنفكران متمايل به جمهوريخواهان تازگى رساله اى نوشته
است به نام "قدرت و ضعف" در توجيه و حتى تطهير اعمال قدرت نظامى و زور. اين رساله
كه به اكثر زبانهاى اروپايى ترجمه شده در يكى دو هفتهء گذشته بحث برانگيز بوده است
ـ تا اين حد كه در يكى دو هفتهء گذشته كمتر روزنامه و هفته نامه ايست در آلمان كه
به نظرات كيگن نپرداخته باشد. نظرات اين نظريه پرداز كه مبتنى است بر نظريه
ماكياولى وسعت انشقاق ميان اروپا و آمريكا و اختلاف نظر و سليقه ميان اين دو قاره
در چگونگى سيادت بر جهان را به وضوح آشكار مى كند. كيگن ناگفته ها را با صراحت به
زبان مى آورد با قصد توهم زدايى از اين امر كه نگرش اروپايى و آمريكايى و ديد اين
دو نسبت به جهان و ادارهء امور و آنچه كه از آن به عنوان نظم جهانى ياد مى كنند ـ
هنوز هم، پس از پايان جنگ سرد و به ويژه با عنايت به واقعهء يازدهم سپتامبر يكسان
است. رسالهء كيگن را برخى منتقدان اروپايى نشانه اى از اتكاى به نفس آمريكا پس از
پايان جنگ سرد پنداشته اند و حتى از نوعى عقده گشايى فرهنگى نسبت به بانوى اروپا
ياد مى كنند. كيگن در رساله اش اروپا را بانو مى نامد و به كنايه مى گويد بانوى
اروپا از جنس و جنم ونوس است. زيباست و دلبرى مى كند و از خشونت مى پرهيزد و از در
ملاطفت درمى آيد. آمريكا اما آقاست و سرور و سادات جهان است و يكه تاز ميدان سياست
است و قلدر و قدر است. ستارهء اقبالش هم مريخ است. برخلاف بانوى اروپا كه صلح و
رفاه را ترجيح مى دهد به كشاكش نظامى و خشونت و گمان مى برد مى شود بحران هاىسياسى
را از راه مسالمت آميز حل كرد، آقاى آمريكا بيش از آن كه به ديپلماسى و مجامله اتكا
كند، كار را يكسره مى كند. قدرت در نظر كيگن عينى است و قابل محاسبه است. به گمان
او تنها واحد اندازه گيرىقدرت تعداد هواپيماهاى جنگنده و ناوهاى هواپيمابر و توپ و
تانك و تفنگ و فوج سربازان است. در نظر او اين قدرت است كه مشروعيت مى دهد به قدرت
و بس. جذابيت فرهنگى يك فرهنگ و يا انسجام اجتماعى كه از نظر عدالت اجتماعى و تامين
اجتماعى مى تواند الگو باشد و چگونگى برقرارى روابط اقتصادى و فرهنگى با ديگر
كشورها و با كشورهاى در حال توسعه ـ اينها همه كه از مفاخر اروپاست، به نظر كيگن
الزاما به قدرت مشروعيت نمى دهد و حتى نوعى قدرت نيست، بلكه بيشتر از ضعف اروپا
نشان دارد كه كاهل و راحت طلب است و به دليل همين تنبلى و راحت طلبى است كه بيش از
آن كه خرج تسليحات كند، به تامين اجتماعى و بيمهء بيكارى بها مى دهد و حالا كه مى
بيند از صحنهء سياست جهان حذف مى شود و در برابر آمريكا ديگر وزنه اى نيست قابل
تامل، چون نمى تواند ضعف خود را بپذيرد از در اخلاقيات وارد مى شود و مى خواهد با
زيركى آمريكا را پابند اخلاقيات كند. با گوشه چشمي به پايان جنگ سرد، كيگن خطاب به
اروپايى ها مى نويسد:
"اروپايى ها به جاى آن كه فروپاشى شوروى را يك فرصت خجسته در نظر بگيرند براى گسترش نفوذ استراتژيك خود، بودجهء نظامى خود را كاهش دادند. در نظر اروپايى ها فروپاشى شوروى تنها به مفهوم حذف يكى از رقباى استراتژيك نبود. بلكه در نظر آنان كل ماجراى ژئوپوليتيك از بين رفت. بسيارى از اروپايى ها گمان مى بردند پس از پايان جنگ سرد مى توانند به كل مناسبات استراتژيك را كنار بگذارند و با وجود آن كه ظاهرا سوداى اروپاى قدرتمند را در سر مى پروراندند، در عمل بودجهء نظامى خود را كاهش دادند تا آنجا كه اكنون بودجهء نظامى كشورهاى اروپايى تنها در حد دو درصد درآمد سرانهء ملى آنان است." كيگن مانند ماكياولى معتقد است كه قانون و اخلاق نمى تواند قدرت را محدود كند. قدرت خود قانونگزار است و قدرت خود ايجاد اخلاق مى كند و مى تواند حتى مبشر نوعى اخلاق باشد كه برآمده از قدرت است. كيگن به تحليل سياست خارجى آمريكا در دويست سال پيش تاكنون مى پردازد . در نظر او آمريكا ابتدا كه ضعيف بود تا اواسط قرن نوزدهم در مقابل بانوى اروپا انزوا اختيار كرد. در اين زمان با رويكرد به سياست هاى امپرياليستى از انزوا بيرون آمد و به زور ژاپن را وادار كرد كه بازارهايش را به روى كالاهاى غرب بگشايد. در پايان قرن نوزدهم با اسپانيا جنگيد و هاوايى و فيليپين را فتح كرد و از نظر سياسى بر آمريكاى مركزى و جزاير كاريبيك مسلط شد ـ تا دورهء رياست جمهورى روزولت كه امپرياليسم آمريكا تثبيت شد در جهان. اكنون به گمان او در تاريخ آمريكا يك عصر امپراليستى ديگر آغاز شده است و آمريكا در اين عصر يكه تاز است و اين حقيقتى است كه بانوى اروپا از پذيرش آن سربازمى زند. چون پذيرش اين حقيقت به مفهوم پديرش ضعف است. در نظر كيگن تلاش بانوى اروپا براى صلح و براى به دست آوردن رفاه همگانى هرچند كه ارجمند است و حتى حماسى مى تواند باشد، اما راه به جايى نخواهد برد. تنها راه سيادت بر جهان همان راه آمريكاست و تنها راه همان اعمال خشونت است بدون هيچگونه مجامله و تعارف ـ و اصلا وقتى به ضرب توپ و تانك و تفنگ مى توان حرف خود را به كرسى نشاند تعارف و مجامله و روابط ديپلماتيك چرا. از اينجا كيگن به اين پرسش مى رسد كه با اين تفاصيل اكنون از خودمان بپرسيم كه چه چيزى ما را به هم پيوند مى دهد؟ علايق مشترك ما چيست و آيا هنوز هم مانند دوران جنگ سرد مى توانيم ادعا كنيم كه اروپايى ها و آمريكايى ها از يك زاويه به جهان مى نگرند و به يك مفهوم هنوز يك جهان بينى مشترك دارند؟ وقت آن رسيده است كه از خود بپرسيم آيا هنوز هم ما به يك راه مى رويم و يا اين كه راه مان از هم جدا مى شود؟ مى نويسد: " اعتقاد (...) امريكايى ها به جايگاه ملى ويژهء آنان در تاريخ و باور به اين كه آنان منافع و علايق ديگران را نمايندگى مى كنند ـ (اينها) را ممكن است به سخره بگيريد يا تحقير كنيد، اما در درستى آن لطفا ترديد نداشته باشيد. همانطور كه اروپا راه خود را برگزيده، آمريكا هم به راه خود مى رود و ممكن نيست روزى در قلمرو سياست جهانى سياستى ديگر در پيش بگيرد ـ مگر آن كه فاجعه اى اتفاق بيفتد" و منظور كيگن از فاجعه شكست نظامى در عراق نيست يا به وجود آمدن يك ويتنام ديگر. منظور او از فاجعه: "فروپاشى اقتصادى و نظامى در چنان ابعادى است كه پايه هاى قدرت آمريكا را ويران كند. تا وقتى چنين فاجعه اى اتفاق نيفتد، اينطور تصور كنيد كه ما آمريكايى ها پا به عرصهء دوران نوينى گذاشته ايم." و البته دوران نوين در مفهوم مورد نظر اين نظريه پرداز دست راستى دوران يكه تازى آمريكاست. دورانى كه از آن به عنوان "سدهء نوين آمريكايى" ياد مى كند. كيگن مى گويد هدف من از نوشتن اين رساله اين بود كه آينه اى مقابل شما نگه دارم و بگويم كه آمريكايى ها چگونه اروپايى ها را مى بينند و چه تصورى از آنها دارند و برعكس. ممكن است كه ما بر سر اصول با هم توافق داشته باشيم. اما وقت آن رسيده است كه به جاى توافق ها به تفاوت هامان و به اختلاف نظرهامان بپردازيم. كيگن به واقعهء يازده سپتامبر اشاره مى كند. در نظر او پس از واقعهء يازدهم سپتامبر هرچند در همان هفته هاى اول اروپايى ها با آمريكا همدلى كردند، اما وقتى واكنش شديد آمريكا را ديدند، ناگهان جاخوردند و پا پس كشيدند. در آن زمان بود كه اختلاف ها آشكار شد و به يك معنا در تقويم سياسى، يازدهم سپتامبر روزى بود كه پس از جنگ سرد اروپا و آمريكا در مقابل هم جبهه گرفتند. در نظر كيگن اروپا در دوران "بهشت فراتاريخى" مبتنى بر نظريهء "صلح جاودانهء" "امانوئل كانت" به سر مى برد. در حالى كه آمريكا در زمانه اى است كه در آن آدميان مثل گرگ يكديگر را مى درند. در چنين روزگارى ديگر نمى توان به معاهدات سياسى و قوانين بين الملل اعتماد داشت. تنها ضامن صلح و آزادى در روزگار ما قدرت نظامى است. مى گويد: "ناتوانايى اروپا در اين كه مانع بشود از وقوع دو جنگ جهانى، آن هم وحشتناك ترين جنگ هايى كه بشر در فاصله تنها چهل سال تجربه كرد، در اروپايى ها يك حس ناامنى و يك حس حقارت ايجاد كرده است و اين احساس حقارت و ناامنى منجر شده است به اين كه جامعهء مشترك اروپا ناكارآمد و بى لياقت جلوه كند." و مى افزايد: "اروپا به اعتبار گذشته اش از مليتاريسم فاصله مى گيرد و حتى به يك مفهوم قدرت گريز است و آرمانگرا و از اين نظر عميقا به سنت مسيحى وفادار مانده است." به نظر كيگن آرمانگرايى و قدرت گريزى در زمانهء ما حرف پرت است. تنها با زور مى توان از دموكراسى و آزادى و از ديگر ارزش هاى مغرب زمين دفاع كرد. فلسفهء اروپا تنها به كار پس از نبرد مى آيد. آنگاه كه جنگ ها درگرفته باشد و سرزمين ها فتح شده باشد. آنگاه اروپايى ها با اين حرفها مى توانند بهره گيرى از آن فتوحات را در درازمدت ممكن سارند. كيگن مى نويسد: "هدف آمريكايى ها اين است كه روند پيشرفت در جهان را تسريع كنند. اين است ايدئولوژى آمريكايى..." و به كنايه خطاب به بانوى اروپا مى گويد: اگر اروپايى ها امروزه روز مى توانند به راه كانت بروند و از صلح دم بزنند تنها به يمن حضور نظامى آمريكاست در جهان. به نظر كيگن تنها جايگزين براى راه و شيوهء آمريكايى يا اسلامگرايى است و يا راه كرهء شمالى. هرچند نظرات كيگن اين روزها بحث برانگيز است، اما حرف تازه اى نيست. لوموند ديپلماتيك با ارجاع به تاريخ از منطق استعمارگرايانهء نظريه پردازانى مانند كيگن پرده برمى دارد. در اواخر سدهء نوزدهم هم آمريكا يك دورهء امپرياليستى را از سر گذراند. در هم زمان بود كه براى مثال يك روزنامه نگار آمريكايى به نام هنرى واترسون در روزنامهء واشنگتن پست نوشت: "آمريكا يك جمهورى بزرگ امپريال است و رسالت آمريكا اين است كه انسانيت را از فرهنگ آمريكايى متاثر كند و به جهان شكل دهد، چنان كه ابعاد آن در تاريخ يگانه باشد و حتى امپراطورى رم نيز نتواند از نظر تاثيرگذارى بر جهان در زمان خود با آمريكا رقابت كند." از آن تاريخ تاكنون اين اولين بار است كه آمريكايى ها با صراحت از سياست هاى امپرياليستى خود سخن مى گويند. براى مثال چارلز كرات هامر، يكى ديگر از نويسندگان واشنگتن پست با همان منطق يك صد سال پيش نوشت :" از امپراطورى رم به اين سو هيچ سرزمينى در جهان تا اين حد از نظر فنى و اقتصادى و فرهنگى و نظامى سرآمد جهانيان نبوده است." چنين است كه واقعهء يازدهم سپتامبر و جنگ قريب الوقوع در عراق تنها يك فاجعهء ملى و يا يك جنگ خونين و محتمل نيست. آن واقعه و اين جنگ پيش درآمدى است و پوششى است براى اعمال سياست هاى نواستعمارى در جهان. در طرح استعمارى آمريكايى ها كشورهاى جهان سوم تابعى هستند از آمريكا و شبه مستعمره هستند در اين مفهوم كه استقلال ملى نخواهند داشت و چه در سياست خارجى و چه در قلمرو فرهنگ و اقتصاد و آموزش و پرورش و جز اينها موظفند از الگوى آمريكايى پيروى كنند. اروپا نيز بايد تحت قيموميت آمريكا درآيد. زيرا مطابق نظريهء كيگن و ديگر نظريه پردازان نزديك به جرج دبليو بوش اروپا نه اراده اش را دارد و نه شهامتش را كه از منافع خود دفاع كند. بدين ترتيب منافع اروپا بستگى دارد به قدرت نظامى آمريكا در مفهوم بانويى زيبا كه به يك مرد قدر احتياج دارد. وگرنه از دست مى رود. در منطق نظريه پردازانى مانند كيگن آمريكا مرد است و اروپا بانويى ست زيبا كه به مراقبت و قيموميت نياز دارد. از اين نظر اينان با ترمينولوژى (دايره واژگانى) و با منطق مردسالار سخن مى گويند. در منطق اينان كشورهاى جهان سوم و به اصطلاح غيرمتمدن نمى توانند راه را از چاه بازشناسند. اين وظيفه و رسالت آمريكاست كه با تسلط سياسى، فرهنگى و نظامى و اقتصادى بر اين كشورها آنها را متمدن كند و آنها را شريك كند در زندگى آمريكايى. اروپا در اين ميان مانند يك مادر يا مادرخوانده است و وظايفى دارد. اگر اينها بر پدرخواندهء خود شوريدند بايد به حكم وظيفه ميانجى باشد و از در ملاطفت درآيد و فرزندان سركش را با آقا و بزرگ و سرورشان آشتى دهد. از اين نظر نظمى كه طرفداران امپرياليسم آمريكايى مطابق بر الگوى قرن نوزدهم در نظر دارند يك خانوادهء جهانى است به همان سبك و سياق خانوادهء خودشيفته و متوسط الحال آمريكايى. در اين مفهوم كه فرزندان يا فرزندخواندگان در خدمت پدر و مادر درمى آيند و خواسته ها و توقعات آنان را برمى آورند. ناگفته پيداست كه "شورش" و "ازخودبيگانگى" و رويكرد به "ملى گرايى" و حتى "ناسيوناليسم افراطى" و "آمريكاستيرى" و "بيزارى از غرب" واكنشى است محتمل در كشورهاى جهان سوم؛ و اينها همه را ما ايرانى ها از قرارداد 1919 تا نهضت ملى و از نهضت ملى تاكنون تجربه كرده و از سرگذرانده ايم و بهاى سنگينى هم پرداخته ايم. نكته اينجاست كه مطابق طرح كيگن آمريكا پس از واقعهء يازدهم سپتامبر ناگزير همان سياست امپرياليستى را در پيش مى گيرد كه در سالهاى رياست جمهورى روزولت در آمريكاى مركزى، فيليپين و كشورهاى آسيايى و از جمله ايران در پيش گرفته بود. رويكرد به سياست هاى امپرياليستى آغاز سدهء نوزدهم آن هم به اين شكل آشكار ناقض آن چيزى است كه آمريكا بشارت دهندهء آن بوده است. الگوى جامعهء آمريكايى و دموكراسى آمريكايى اتفاقا برآمده است از ضديت مهاجران اروپايى با سياست هاى استعمارگرانهء انگلستان در سيصد سال پيش و استبداد شاهى در اروپاى آن زمان. رويكرد به اين سياست ها از يك نوع عقده گشايى فرهنگى نسبت به بانوى اروپا نشان دارد و نه تنها عميقا زن ستيز و مردسالار است، بلكه نوعى فرهنگ قلدرى و لمپنيسم را به ما تحميل خواهد كرد. ممكن است آمريكا بتواند چند صباحى امپراطورى خود را در سالهاى آغاز سدهء بيست و يكم به جهان تحميل كند و ممكن است حتى از نظر اقتصادى و فرهنگى و سياسى جهان را حتى بيش از امپراطورى رم از خود متاثر كند. اما اينها همه در گسترهء تاريخ معطوف است به چند سال. آنگاه همانطور كه رمان نويس شهير آفريقايى، ام كوتسه در رمان به "انتظار بربرها" مى نويسد، اين پرسش پيش مى آْيد: چه كنيم كه نابود نشويم چه كنيم كه نميريم چه كنيم كه اين دوران را طويل تر سازيم. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |